Friday, September 12, 2008

...

ای هفته از زور گشنگی و هر کوفتی که بود سرما خردم. البته فکر کردم سرما خوردم ولی در واقع تمام سینوزیت هام چرک کرده بود. خلاصه یه 3 4 روزی قشنگ منو انداخت. عین معتادا همش خواب بودم. از همه کارام عقب موندم. از آرتین هم که هچ خبری نشد. امیدوارم مسافرت باشه که خبری ازش نیست.

فعلا هم که خبر خاصی نیست جز بدبختیای روزانه!



Friday, September 5, 2008

در شکم کوسه

کسی از آرتین خبری داره؟؟ چند تا آفلاین گذاشت و تبریک گفت ولی من الان یه قرنیه که آنلاین ندیدمش. کجاست پس؟ کوسه خوردتش به گمانم!

خبر کنید و جفدرافیل( فرشته ملکوت دربار)را از نگرانی نجات دهید. تا باشد که رستگار شوید( به جای سوکس)!

Wednesday, September 3, 2008

آشپزیل بر وزن اسرافیل فرشته آشپز دربار ملکوتی

امروز آشپزی بفرمودیم. بعد از مقداری تحمل گشنگی و خوردن اب برای پر نمودن معده( جزو آیات استاد ورزش آمده است که آب بخورید که برای جلو گیری از زیاده خواری خوب است و همانا شما در جهنم روی آتیش جیش می کنید تا خاموش شود و رستگار شوید) خلاصه بعد از نحمل رنجی بسیار وبرفتیم بر سر یخچال! در یخچال هیچ یافت نشد جز مقداری سینه مرغ.
در آوردی و شروع به پاک کردن نمودی. مقداری هم پیاز داشتی که خورد کردی و با سیر سرخ نموده و بعد از تیکه تیکه کردی سینه را و ادویه کاری فراوان با پیاز ها و سیرها سرخ نمودی. در میان راه یادمان افتاد که شاید چیزهای دیگه ای هم داشته باشیم در یخچال. ولیک بسی خیال باطل. هیچ نبود. همچنان که داشتیم سرخ می نمودیم ییهو به کلمان زد که بیا خلاقیت به خرج دهیم. از این قسمت به بعد را دقیقا شرح می دهیم همانا که در کتب اشپزی بعدها استفاده گردد:
یک کاسه ور داشتیم و دو قاشق پر ماست ریختیم، بعد آب گوجه فرنگی غلیظ اضافه فرمودیم و بعد مقداری اب پرتقال و هم زدیم تا قشنگ مخلوط شد. بعد مقداری نمک و فلفل با سس خردل اضافه نمودیم و بعد مقداری شیر ریختیم. دوباره بسی هم زدیم و در اخر باز مقداری اب گوجه اضافه نمودیم. مخلوط را روی مرغها و پیاز ها ریختیم و گذاشتیم تا بپزد.
در این هنگام به مقدار بسیار زیادی خودمان را لعنت کردیم چون گشنمان بود و زمان پخت غذا را طولانی فرموده بودیم. بعد از نیم ساعت پخت آرام محصول چیزی در آمد بین مرغ کاری و غذای تایلندی. بسی هم البته خوشمزه بود. خودمان که شدیدا خوشمان آمد. بروید که یاد بگیرید که شاید رستگار شوید.


*ادیبیات را حال بفرمودیم که چند قرن نحوه ادبی در چند سطر با هم دگرگون گردید.

زمستان در راه است



یادم رفت اسم عکاس عکس پایینی رو ور دارم، امیدوارم به خوبی خودش ببخشه، تقریبا همون جاییست که عکسشو تو تابستون گرفتم!

Monday, September 1, 2008

طویله

گویند ازدواج در طویله بسیار جالب است ...

نقاشی



ممنون از لاکپشت که این عکس کناری رو کشیده، این بالایی رو هم کشیده که خیلی حالبه، کلی حال کردم. حسابی روحم شاد شد. واقعا عالی بود. دستش درد نکنه. منم برای تشکر ازش بدون اجازش کش رفتم الان می زارمش اینجا. حالا دیگه امیدوارم به لاک خودش ما رو ببخشه.

Sunday, August 31, 2008

...

زندم، امروز روز تولدمه به تاریخ میلادی و دیروز روز تولدم بود به تاریخ اسلامی! باید شاد باشم ولی به دلایل خانوادگی و مشکلات شدیدا غمگینم. حرفی ندارم. امیدوارم فردا یا پس فردا هم سایت و هم اینجا رو به روز کنم.

روز همگی خوش

بدرود

Wednesday, August 13, 2008

..

کلا در اینکه همیشه یه خبر بدی از اون مملکت خراب شده میاد بیرون شکی نیست! و به قول شازده کوچولو همیشه خدایی یه جای کار لنگه و یه چیزی کمه!
چند وقت زن دواش گرامیمان حالش بد شده. مثل اینکه ویروس بی وجدانی حمله کرده به سیستم دستگاه عصبی مرکزیش. دلم نمی خواد اصلا حرفی در موردش بزنم و یا اسمی از بیماریش بیارم. تنها چیزی که می خوام بگم اینه که خیل جوونه و از من فقط یه نموره بزرگتره. اینم شد زندگی که داری راست راست برای خودت راه میری و زندگی می کنی و اونوقت ییهو یه بلایی سرت میاد!
تو روحه این زندگی...

Monday, August 11, 2008

بدبختی شروع شد

یه چند روزی عموی گرامی از آمریکا اومد پیش من. کلا در زندگی این عمو رو شاید 3 یا 4 بار بیشتر ندیده باشم. ولی به طرز بسیار جالبی کلی حرف داشتیم بزنیم. ساعتها می شستیم به حرف زدن. خلاصه 3 روز با ایشون به سر کردم و خوب بود. کلی هم اصرار کرد که پاشم برم ولایت ایشون و شروع کنم به کار کردن. که فعلا در مرحله تصمیم گیری می باشیم.
دیگه اینکه از امروز پا شدم اومدم کتابخونه عمومی دهاتمون که درس بخونم. توی خونه همش بازی می کنم و همه کار می کنم جز درس خوندن. ولی خب درس خوندن خودش یه جور عادت و توانایی محسوب میشه. منکه قبلا ساعتها میشستم به درس خوندن حالا نمی تونم بیشتر از 45 دقیقه تمرکز کنم. سریع خسته میشم. البته ادیت هم کار خیلی سختیه مخصوصا وقتی استاد عزیز به خط خرچنگ غورباقه نظریاتش رو نوشته باشه و شما مجبور باشن کلی کلنجار برین تا بفهمین چی گفته و آخر سر هم با گریه زاری از خیر اون صفحه بگذرین!
خلاصه اینکه دارم تلاشمو می کنم!
مطلب دیگه اینکه اینجا رو ممکنه هر از چند گاهی عوض کنم تا شکل مورد دلخواهم بدست بیاد. بعدم اینکه سایت عکاسی هم قراره یه رسیدگی هایی بهش بشه ، البته هر وقت حالش بید.

فعلا بدرود همگی

Tuesday, August 5, 2008