Wednesday, December 30, 2009

جوی شراب

پَزباشیل* در حالیکه داشت لیستش را تنظیم می کرد، حس عجیبی بهش دست داد. به نظرش همه چیز حزن انگیز میومد. دوروبرش را نگاه کرد دید همه فرشته ها مشغول کار هستند. شونه هایش را بالا انداخت، بالهایش را یک بار کاملن باز کر د و بست. به اصطلاح به بالهایش کش و قوسی داد و لیستش را توی جیبش گذاشت و راه افتاد به سمت بازار. نرسیده به بازار جغدرافیل را دید که با حالتی پریشان، با پرهای ژولیده و قرمز از شراب کشان کشان خودش را به جوی شراب دیگری رساندن و شپلق خودش را  توی جوی انداخت. با تعجب به جغدرافیل که سرش را کامل توی جوی فرو برده بود و با آرامش کامل شراب می خورد نگاهی کرد. چیزی نگفت و به سمت بازار رفت.
قبل از اینکه به ته بازار برسد، با کمال تعجب دید که جغدرافیل ته بازار توی دکه ای کوچک نشسته و دکه اش پر خمرهای بزرگ و کوچک شراب هست.
- جغدی جان! اینجا چه می کنی؟! مگه قرار نیست کمک عزراییل ، از آدما عکس بگیری بدی دست فرشته هاش برای جون گرفتن!
- حالم داره به هم می خوره، من نیستم دیگه، فروختمشون!!!
پَزباشیل در حالیکه شکم گندشو با تعجب می خواراند یکی از خمره کوچکها رو برداشت و در حالی که سعی می کرد تعجبش رو پنهان کنه پرسید: چی رو فروختی؟!
- دوربینا رو! کل وسایلو! دیگه نمی خوام دست به عکاسی بزنم!
- ده، پس کارو کی انجام بده!
- به من مربوط نیست، پیرمرد یکی دیگه درست کنه!
پَزباشیل بدون اینکه حرف دیگری بزند، پول همون خمره کوچک رو پرداخت و برگشت به سمت دربار.
فردا صبح در حالیکه داشت به فرشته ها دستور پخت میداد، از پنجره چشمش به جغدرافیل افتاد که باز با حالتی پرشیان و بالهایی شرابی رنگ به سمت جوی شرابی می رفت.


* فرشته آشپز دربار.
- پیرمرد رو پیدا نمی کنم؟!!
- رفته توی اتاقش در رو هم از تو قفل کرده، بیرون نمیاد!
-چشه باز؟!
- فکر کنم از دست خودش عصبانیه. یه چیزی درست کرده خودش عین خر تو گل گیر کرده!

- جغدرافیل؟
- نه بابا یه جانور پیری که ول کن قدرت نیست!
اسرافیل در حالی که از ابتاتیل دور میشد عزراییل رو دید که داره به شدت با چرتکش که اندازه یه زرافه است حساب کتاب می کنه! از قیافش معلوم بود که اعصابش خرابه!

Sunday, December 27, 2009

):



این چه وضعشه آخه؟؟؟؟؟!!! پا شده یه ماه رفته، دلم گرفته و تنگه. باز 2 هفته دیگه باید صبر کنم. آخه چرا کسی حالیش نیست، من چند سال رابطه راه دور داشتم، برا همین از تلفن بدم میاد، از صبر کردن بدم میاد، از تنها غذا خوردن بدم میاد، از اینکه کنارم نباشه متنفرم!

Wednesday, December 16, 2009


داستان غریبیست! کار پیدا نمیشه، پایان نامه گیر کرده و هیچ چیزی پیش نمیره!