Friday, October 30, 2009

I kiss the morning good bye!!
Women in Love

Barbra Streisand

Monday, October 26, 2009

در جواب فیلی جان:
اتفاقن اصلا فکر نمی کنم که برای عکس بهتر باید دوربین خرید و بعدم حسابی باهاش فقط پز داد یا مثل تعدادی رفت و وسط کویر هی لنز کرد تو چشم بقیه که حالشون در بیاد. انگار لنر هر چی دراز تر باشه عکاسش هم معروفتره!!! ولی به یه چیز معتقدم و اون اینه که دوربین بعد از مدتی سنسورش تیره میشه. حالا هر چقدر هم ببریش تمیزش کنن و یا خودت تمیز کنی باز با یه دوربین نو فرق خواهد کرد. و دیگه اینکه دوربین نو یه جورایی خودش ایجاد اشتیاق می کنه برا عکاسی. مثل یه اسباب بازیه نو هست. البته نه اینکه یه روز درمیون آدم بره وسایل عوض کنه. به هر حال اشتیاق اسباب بازی جدید خودش کمکه!!!


* دوربینای من یکیش مال 2004 هست و یکیش سال 2006
الان نگاه کردم دیدم 470 تا عکسه! ولی هیچ کدوم خوب نیست، بیشتر خاطره هست. و البته خوشحالم که جایی رو دارم که می تونم خاطراتم رو مرور کنم (:

امشب این عکسو ادیت کردم و خواستم بزارمش توی سایت. ولی هرجور نگاه کردم دیدم عکس خیلی جالبی نیست. حالا جدا از اینکه به نظرم اصلا عکس جالبی نیست و جدا از اینکه معتقدم اصلا عکسای سایت خوب نیستند، ولی دچار بیماری تردید شدم. تقریبا هر عکسی رو که ادیت می کنم بعد فکر می کنم که نه این خوب نیست، باید یکی دیگه ادیت کنم و همینطور ادامه داره!!!
امسال که وقت نمیشه و توانایی مالیش رو هم فکر نمی کنم داشته باشم. ولی سال دیگه می خوام دوربین رو عوض کنم، فیلتر بگیرم و مقداری بهتر عکس بگیرم. یا کم کم دست خانوم رو بگیریم بریم مسافرت برا عکاسی. چون 40% عکاسی منظرشه، 40% هنر کنترل نور و کادر بندیه و بقیه 20% هم هنر ادیت کردنه. یه عکس خوب شامل همه این تقسیم بندی ها میشه. چون اگه سوژه خوب یا منظره خوب نداشته باشه ، باز یه جای کار می لنگه! البته با توجه به شاخه عکاسی این قسمت تعریفش فرق خواهد کرد.پ
باید رفت و گشت و دید و عکاسی کرد. امیدوارم بشه.

Wednesday, October 21, 2009

طرحی جدید!

چند وقت پیش با آقای حسامیان کلی تلفنی حرف زدیم. کلی درباره اوضا و جو موجود در سایتهای عکاسی که هر روز بد تر از دیروزه! بعد از اون در باره داشتن فضای اختصاصی صحبا کردیم. نکته ای که به نظرم می اومد این بود که با وجود داشتم فضای اختصاصی مشکل دیگری به وجود می آد و اونم اینه که بعد از مدتی آدم اون علاقه و اشتیاق رو برای عکس آپ لود کردن از دست میده. تا وقتی که پاشی بری دونه دونه وبسایتهای عکاسی دیگه رو ببینی و کامنت بزاری و بعد بشینی ببینی که آیا میان کامنت بزارن یا نه. نمی دونم چرا ولی برای من اینکار خیلی سخت بود و هنوزم که هنوزه حوصله اینکارو ندارم. خیلی وقت میگیره. به این نتیجه رسیدیم که داشتن یه سایت جمعی خودش دارای مزایای بسیاریه ولی با توجه به سایتهای موجود و اینکه شدیدا افت کیفی دارن، ادم امکان فعالیت در اون سایتها رو پیدا نمی کنه. 
در ضمن درسته که سیستم امتیاز دادن خودش همیشه برای سو استفاده فرصتهایی رو ایجاد می کنه ولی خب سیستن تشویقی خوبیه. خیلی دستش نمیشه زدو حالا چه 3 امتیازه باشه چه 5 تا یا 7 تا. فرقی نمی کنه. بعدم اقای حسامیان از وضع موجود در سایت TE خبر دادن که حتی کاربر قدر و کهنه کاری بعد از 5 سال کل عکساشو پاک می کنه و میره. مدیریت بد حتی می تونه در سایت خیلی معروفی مشکل زا باشه. به هر حال در هر جای دنیا چه ایران چه اروپا یا آمریکا باید سایت رو مدیریت کرد. 
دارم دنبال کار می گردم و خیلی دلم می خواد که تا 2 3 ماه دیگه کار پیدا کنم. اگه شد سعی می کنم که یه سایت اختصاصی درست کنم. البته آقای حسامیان قول همکاری دادن و طرح اولیه سایت هم حاضر شده. باید روش کار کرد و یه برنامه نویش گیر آورد و شروع کرد. خیلی همه چی خوب چیش بره آماده شدنش یک سال کامل وقت میگیره. اگه هم از نظر مالی پیش نره که مثل خیلی از طرحا با آرشیو تاریخ می پیونده. که البته امیدوارم اینطوری نشه.


Tuesday, October 20, 2009

Three!

There are three distinctive issues in our life: Sex, living with someone and loving someone. It's hard to combine them together but if just possible to manage to have two of them together, then we can expect having good life. One of them,alone, never works.

St. Joghdrafil

Wednesday, October 14, 2009

تنهایی واقعا چیز دردناکیه، توی لندن تنها چیزی که  از تبدیل شدنم به یک دیوانه یا یه آدم از نظر روانی بیمار و افسرده جلوگیری کرد عکاسی بود و پیدا کردن دوستان بسیار خوبی که مدتها وقتم صرف چت کردن اینترتی با اونها میشد. گرچه وقتی اومدم کانادا تا مدتها از نظر روانی دچار مشکلات بودم. هنوزم که هنوزه هر وقت تنهایی بهم فشار میاره یهو دچار همون حالت افسردگی شدید میشم. ولی خب وضعم اینجا خیلی بهتره. تنها نیستم.
بعد از جریان نیلو هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم به کسی علاقه مند بشم ولی یه بشری هست که چنان مهربونه که خیلی برای خودش جا باز کرده. امیدوارم دیگه دوباره تنها نشم. متنفرم از اینکه به خودم نگاه کنم و ببینم تنهام.

در ضمن خاله را خدا خیر دهاد که برای ما آش درست کرد. چنان خوشمزه بود که نگو. جای دوستان حسابی خالی

Tuesday, October 13, 2009

...

سرما خوردم حسابی، خوابم هم نمی بره! شدیدا هم دلتنگم.  امروز داشتم فکر می کردم که خیلی کار ها هست که باید انجام بدم. کم کمش الان 4 تا درس باید بخونم. 2 تا فلسفه و 2 تا حقوق ولی احساس می کنم انگار هیچ کاری انجام نمی دم. عجیبه!
بعد ار کریسمس حتما می خوام برم سر کار و حتما می خوام ماشین عوض کنم و اگه بشه یه مسافرت یک هفته ای بکنم که از این مملکت بزنم بیرون. کم کم داره شبیه یه زندان بد هوای بزرگ میشه. بازم عجیبه!
کلی کار دارم و امیدوارم حالم بهتر بشه. و امیدوارم یه خورده کارا به سرانجامی برسه، خسته شدم از اینکه هیچ امتیازی کسب نکردم.
مرده شور....

Wednesday, October 7, 2009

ST. Augustine

"Too late did I love you, O beauty of ancient days, yet ever new!  Too late did I love you.  And behold, you were within me and I was away from home, and there I searched for you, deformed, plunging, absorbed in those beautiful forms which you had made.  You were within me, but I was not with you.  Things held me far from you, things which could not have existed at all except though you.  You called, you shouted, and burst in on my deafness.  You flared into light and gleamed brightly at me and dispersed my blindness.  You breathed forth fragrances and I drew in my breath, and still I pant for you.  I tasted much, and still I hunger and thirst.  You touched me, and I burned with desire for your peace."
--- Confessions 10.27

تمومید

یه جورایی هیچی لذت بخش تر از این نیست که ببینی محصول 2 سال و نیم تلاش احمقانه خودت توی شب سرد بارونی تموم شد. ادیتش کردی و فقط داری نگاش می کنی و می دونی که هنوز بالا و پایین داره ولی دیگه تموم شده و بعد میشینی فکر می کنی که واقعا چقدر همه چیز احمقانست!!!