Tuesday, October 28, 2008

400 عکس- 400 خاطره

امروز توی باب آیز یه عکس آپ کردم. با گذاشتن این عکس تعداد عکسهای توی سایت به عدد 400 رسید. خوشحالم که بعد از کلی بالا و پایین کردن هنوز دارم به اینکار ادامه میدم. باید به فکر سایت باشم و بطور جدی بهش رسیدگی کنم. شایدم اصلا بگم که یه سایت برام طراحی کنن با قسمتهای مختلف. حالا هنوز نمی دونم ، باید با کاوه صحبت کنم ببینم قیمت یه همچین کاری چقدر میشه!
اولین عکس رو نمی دونم چرا اطلاعاتشو ندارم ولی دومین عکس تاریخ گذاشتنش هست:
2006-05-31 01:55:39

الان 28-11-2008 هستش، یعنی حدود 2 سال و نیمه که سایت داره کار می کنه. خوشحالم. اینم یه خورده از آمار سایت.
کمترین عکسهای چاپ شده در ماه های:
می 2006 : 4 عکس
آگوست 2006: 3 عکس
آگوست 2008: 3 عکس
و بیشترین عکسها در ماههای:
جون 2007: 22 عکس
فوریه 2007: 24 عکس
جولای 2007: 23 عمس
سپتامبر 2007: 28 عکس

یه متن کوچیک توی خود سایت گذاشتم ولی اینجا هم می خوام از همه دوستانی که به سایت سرمی زنن و منو تشویق می کنن تشکر کنم. مخصوصا از لاک پشت برای کامنتهاش که واقعا تنها کسیه که آدمو تشویق می کنه و از ماموت برای کمکهاش توی نگهداری سایت و از ورهرام که خیلی از عکسا رو با همراهی اون گرفتم. و البته خیلی های دیگه که تشویقم کردن که ادامه بدم.


بازم ممنون.

Saturday, October 25, 2008

انقراض


- چه خبره؟؟؟؟
- د، بابا تو هم که از هیچ چیزی خبر نداری که!!
- خب حالا چی شده؟
- هیچی پیرمرد باز شوخیش گرفته، می خواد سر به سر بچه گنده ها بزاره!!
- منظورت از بچه گنده چیه؟
- خنگ! همونایی که روزی که عطسه اش گرفته بود از دهنش پرید بیرون گفت دایناسور!
- آهااا، خب...
- تازه اسم ماموت ها رو هم از روی خمیازه ببری خان در آورد!
- ببری خان؟ گربه رو می گی؟
- بعللله!... حالا می خواد یه بلایی سرشون بیاره نمی دونم چی چیه ولی هر چی هست فرشته عکاس دربار رو صدا کرده بره ازشون چند تا عکس بگیره!!!
- به گمانم می خواد منقرضشون کنه!
- به گمانم!

Thursday, October 23, 2008

خاطرات پوسیده

خیلی نیست که از ایران اومدم بیرون، شاید برای همین باشه که هر وقت یا خونمون میوفتم دلم میگیره. امروز داشتم برای مامان نامه مینوشتم که چند تا خردتو پرت هست برام بیاره. بعد دشاتم فکر می کرم که چه چیزایی رو احتیاج دارم و یاد اتاقم افتادم. سعی می کردم هی فکر کنم و جزییات رو کامل به خاطر بیارم. دلگیری مساله اینجاست که همه چیز کمابیش یادمه، منتها انگار که هیچ چیزی تو فوکوس نیست! این چند روزه هم هوا مثل لندن شده و منم شدیدا رفتم قاطی باقالیا...

یه کاری هم باید بکنم که نمی دونم چی کارش کنم! به نیلو زنگ بزنم و بگم دست نوشته ها رو بفرسته خونه یا اصلا بی خیال اون دست نوشته ها بشم؟ زنگ بزنم بیچاره میشم! صداشو بشنوم داغون می شم! اون دست نوشته ها رو بخونم که دیگه هیچی.. در عین حال بخشی از زندیگم بوده... چی کار کنم،نیدونم!

Wednesday, October 22, 2008

اولین برف امسال

امروز برف اومد. به طور خیلی ناگهانی درجه هوا افت کرد و بارون تبدیل به یه برف حسابی شد!
دلم گرفت. همچین چند وقتیه که حسابی دلم میگیره):

تفاوت

100mm
400mm



Monday, October 20, 2008

کار نفوکولن!!!

فعلا که همه سایتا دارن بامبول در میارن. بعد قرنی رفتم با ورهرام عکاسی بعدم با خانوم بچه ها رفتیم عکاسی حالا که اومدم آپ کنم می بینم سایت داره ارور میده! حالا باید ببینم چه مرگشه. اینجا هم که قسمت عکسش خوابیده اصلا اجازه عکس آپ کردن نمیده! نمی دونم چه مرگیشون شده...
هفته پیش اضطراری مجبور شدم برم اتاوا. بیخود نیست ورهرام هی غر می زنه به جون دهات تورنتو، اتاوا خیلی جاهای زیباتری نیبت به تورنتو داره، مخصوصا الان که فسل پاییزه میشه ادم خودشو خفه کنه، فقط کافیه روزی 1 ساعت یا حتی کمتر وقت بزاری پاشی بری کنار روخدونه و عکاسی کنی. خیلی زیباست. البته من فوری رفتم و حتی دوربین رو هم نبره بودم و زودی هم برگشتم.



Friday, October 10, 2008

...



لان اگه چیزی نگم خفه میشم...

چیز خاصی هم ندارم بگم فقط بعضی وقتا دلم می خواست میشد یهو از دید محو شد. دنیا جای شدیدا شخمییه. هر کاری بکنی باز یه جای کار لنگ می زنه. اصلا درک نمی کنم چرا زندگی باید کرد. احتمالا هزار بار این حرف رو زدم که هیچ چیز لذت بخشی تو این دنیا وجود نداره. همش درده. ای تو روح اون کسی که آدمی رو به وجود اورد. بر اساس نظریه تکامل یعنی اگه بخوای یه نموره مهربونی کنی و یا بی خیال یک سری مسایل بشی ها به معنی کامل کلمه ضعیف محصوب میشی و برای سرویس دهان مجبوری هی بری تعمیرگاه! خب این دیگه چه شکلی از زندگیه؟ در واقع فلسفه ایجاد حیا یعنی رنجو سختی و بدبختی. تو روح هر کی که آفریده، نمی تونست یه خورده اون دوغوله رو بکار بندازه و اینقدر کرم نریزه؟

امروز دیگه یه لحظه اینقدر شاکی شدم که نزدیک بود کار دست خودم بدم. ولی خونسردیمو حفظ کردم و چیزی نگفتم. اول از خونسردی خودم خوشم اومد ولی بعدش اینقدر یهو احساس خستگی و پوچی کردم که فکر کردم اگه یه هفت تیری چیزی داشتم حتما یه گلوله تو مغر خودم خالی می کردم.

بهتره یا معلم غواصی شدن؟

بازم همون داستان قدیمی: لعنت بر خودم که هرچه کردم خودم کردم!

Sunday, October 5, 2008

رفت

از توی اون مملکت خراب شده هیچ وقت خبر خوب بیرون نمیاد!

امروز خبر رسید که مادر بزرگ رفت ):

Wednesday, October 1, 2008

ملوس

- چرا اینقدر سریع در رفت؟
- پیرمرد دنبالش می گرده؟
- مگه چی کار کرده؟
- دستگاه رنگ رو خراب کرده، ملوس پیرمرد لکه ای شده ،سیاه سفید!