ابتابیل تا رسید پیرمرد از روی تیکه ابر پا شد و شروع کرد عرض تراس رو قدم زدن. هر از چند گاهی هم یه وردی زید لب می خوند و یا ریشش را می خواروند. بدون اینکه به اومدن ابتابیل توجه کنه، یکجا می ایستاد و توی باغ رو نگاه می کرد و دوباره شروع می کرد قدم زدن. ابتابیل که از رفتار پیرمد تعجب کرده بود، خیلی آرام رفت سمت پیرمرد.
- قربان پریشون به نظر میاید، اتفاقی افتاده؟ ساعت شماطه داری که خراب بود را برای تعمیر دادیم به خستاویل! نگران نباشید!
پیرمرد برگشت به ابتابیل نگاهی انداخت و خیلی خسته گفت:
- کی درست می شود؟ نکند باز باید یکی بسازیم؟
- عصری حاضر میشه!
ابتابیل لحظه ای مکث کرد و دوباره پرسید: اتفاقی افتاده؟
- چه اتفاقی می خواستی بیوفته؟! این مردک ملعون، جغدرافیل ابله مقداری عکس از جانوران در حالت مخفی شدن دیده، جو گرفتتش و از دیروز عصر دائما می رود سر گنجه دربار لباس عوض می کند و می رود توی باغ قایم می شود. بیچاره شدیم تا دیشب پیدایش کردیم برای عکاسی از کسانی که باید بدهیم دست عزراییل! دیوانست این موجود، عجب گیری کردیم از دستش!
- خب قربان می گفتید عکسها را ازش می گرفتیم!
- خسته نباشید، این جانور بدون عکس مشکلات ایجاد می کند، یادت نیست دفعه قبل که دوربینش قوا نداشت چه جنجالی به پا کرد، تمام دربار را روز تعطیل فرتاد دنبال قوا ،مردک ملعون.
- قربان جسارتن منظورتان همان باطریست دیگه!؟
- هر کوفتی! بگرد این جانور را پیدا کن، کارش داریم، به گمان لباس گورخر چوشیده لای نرده ها استخر مشغول دید زدن از غلمانیهاست!
Monday, March 30, 2009
Tuesday, March 24, 2009
عید
در ضمن، سال نو رو به همه جکو جونورایی که اینجا رو می خونن تبریک می گم. امیدوارم که حداقل به یکی از کارایی که دلشون می خواد امسال برسن.
...
به گمانم تمام برو بچ رفتن مسافرت و یا مشغول رظالت و الواتی می باشند، البته به جز ماموت . عرضم حضورتون که کامپیوتر بنده جمعه هفته پیش پکید. به طور کامل یک کرم نا جوانمرد هرکاری دلش خواست کرد. مجبور شدم که شنبه کلا فرمتش کنم. در عملیات نجات اطلاعات تا حدی موفق بیدم و عکسها و خیلی از اطلاعات نجات پیدا کرده بیدن ولی متاسفانه کلی از ای میل های و تمام فولدر فوریت از بین رفت. حال گیری بید شدید.
دیگه عرضی نیست.
دیگه عرضی نیست.
Wednesday, March 11, 2009
...
در سر در کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند
گفتند که وا شریعتا
خلق روی زن بی نقاب دیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ایمان و امان به سرعت برق می رفت
که مومنین رسیدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر جهنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می دریدند
لب های قشنگ و خوشگلش
را مانند نبات می میکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بدر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش
از حجر انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سپیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک نا امیدند
ایرج میرزا 1291- 1345 ه.ق
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند
گفتند که وا شریعتا
خلق روی زن بی نقاب دیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ایمان و امان به سرعت برق می رفت
که مومنین رسیدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر جهنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می دریدند
لب های قشنگ و خوشگلش
را مانند نبات می میکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بدر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش
از حجر انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سپیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک نا امیدند
ایرج میرزا 1291- 1345 ه.ق
Monday, March 9, 2009
سروان پرویز
پیرمرد نشسته بود کنار جوی شراب و داشت با ریشش ور می رفت، هر از چند گاهی هم هوس می کرد و یه نگاهی به شرابا می انداخت و یهو یه لیوانی از ناکجا آباد پیدا می شد ، شیرجه می زد توی جوی و با شراب پر می اومد بالا، و چون از گوشه کنارش هی شراب می ریخت تمام ریش پیرمرد رو شرابی و قرمز کرده بود. عزراییل داشت قدم می زد یهو پیرمرد رو دید. به نظرش همیچین مغموم بود.
- پیرمرد چی شده، سگرمه هات تو همه؟!
- هیچی حوصله ندارم، هر کاری می کنم این جونور آدم بشو نیست؟
- کی رو می گی؟
- سروان پرویز!
- هااااان؟
عزراییل کلی فکر کرد که این اسمه کیه! یه خورده که فکر کرد دید به حایی نمیرسه ، یه وشگن زد و یه فرشته کپل و گرد کنارش ظاهر شد که از زور بال زدن داشت نفس نفس می زد:
- عزراییل جان، قربونت هزار بار خواهش کردم، وقتی من پای حساب مرده هام ، منو احضار نکن، نیمه جون میشم تا بدو خودمو بهت برسونم!
- اینقدر غر غر نکن، خرس! هزار بار بهت گفتم به جای اینکه با غلمانیا بری الواتی، برو یه خرده ورزش!
- بله، درست می فرمایید! عرضتون قربان؟!
- پیرمرد امروز یه اسمی گفت من تا به حال نشنیدم، برو تو لغت نامه بارگاه نگاه کن ببین ثبت شده یا نه.
- چشم.
در همین حال پیرمرد از کنار جوب بلند شد و یکی از ابرها رو صدا زد و تا ابر رسید خودشو روی ابر ولو کرد. عزراییل داشت نگاش می کرد که دید فرشته تپل پر زنون داره میاد.
-خب؟!
- هیچی قربان، همچین اسمی هیچ جا ثبت نشده! به گمانم اسم اختراعی خود پیرمرد باید باشه قربان!
- خسته نباشید، هنر کردی، به خودت اینقدر فشار نیاری غر می شی با این هوشت! مرخصی! برو به کارت برس!
فرشته کپل پر زنون دور شد، عزراییل بالا شو باز و بسته کرد و یه مقداری فکر کرد دید به هیچ نتیجه ای نمیرسه، رفت پیش پیرمرد.
-پیرمرد! این سروان پرویز که می گی کی هست حالا؟! هر چی گشتم نبود!
- اسمش هنوز ثبت نشده! اسمش سپیده ست معروف به لاک پشت، ماه پیش یادت نیست کچل شدیم از بس دعا کرد؟!
- آآآآآ چراااا، این همونی نبود که به خاطر دعاهاش مبور شدیم از شیطان فرشته قرض کنیم؟!
- چرا دیگه ، خودشه، 4 تا امتحان داشت! از بس نیم ثانیه به نیم ثانیه غر می زد و دعا می فرستاد بالا که فرشته دعا خون کم آوردیم، ولی خب مچش را گرفتیم!!
- چطور؟
- در دعای آخرش گفته بود که اگه همه نمره هایش خوب بشه اسمش رو می زاره پرویز! منم گذاشتم سروان پرویز! بهش میاد! نمره هش رو هم که گفتم خوب کردن! حالی داد اساسی.
پیرمرد انگار خوش خوشانش شده بود، دستور داد ببری رو هم آوردن و شروع کرد به نوازش ببری.
- خب حالا چرا بی حالی؟
- واسه اینکه این آدم بشو نیست، برای جغدرافیل بدبخت بچه تراشیده، بدون اجازه ما! بعدم که باز شروع کرده پاچه خواری و غر زدن.!!! بیچاره شدیم از دستش!
- پیرمرد چی شده، سگرمه هات تو همه؟!
- هیچی حوصله ندارم، هر کاری می کنم این جونور آدم بشو نیست؟
- کی رو می گی؟
- سروان پرویز!
- هااااان؟
عزراییل کلی فکر کرد که این اسمه کیه! یه خورده که فکر کرد دید به حایی نمیرسه ، یه وشگن زد و یه فرشته کپل و گرد کنارش ظاهر شد که از زور بال زدن داشت نفس نفس می زد:
- عزراییل جان، قربونت هزار بار خواهش کردم، وقتی من پای حساب مرده هام ، منو احضار نکن، نیمه جون میشم تا بدو خودمو بهت برسونم!
- اینقدر غر غر نکن، خرس! هزار بار بهت گفتم به جای اینکه با غلمانیا بری الواتی، برو یه خرده ورزش!
- بله، درست می فرمایید! عرضتون قربان؟!
- پیرمرد امروز یه اسمی گفت من تا به حال نشنیدم، برو تو لغت نامه بارگاه نگاه کن ببین ثبت شده یا نه.
- چشم.
در همین حال پیرمرد از کنار جوب بلند شد و یکی از ابرها رو صدا زد و تا ابر رسید خودشو روی ابر ولو کرد. عزراییل داشت نگاش می کرد که دید فرشته تپل پر زنون داره میاد.
-خب؟!
- هیچی قربان، همچین اسمی هیچ جا ثبت نشده! به گمانم اسم اختراعی خود پیرمرد باید باشه قربان!
- خسته نباشید، هنر کردی، به خودت اینقدر فشار نیاری غر می شی با این هوشت! مرخصی! برو به کارت برس!
فرشته کپل پر زنون دور شد، عزراییل بالا شو باز و بسته کرد و یه مقداری فکر کرد دید به هیچ نتیجه ای نمیرسه، رفت پیش پیرمرد.
-پیرمرد! این سروان پرویز که می گی کی هست حالا؟! هر چی گشتم نبود!
- اسمش هنوز ثبت نشده! اسمش سپیده ست معروف به لاک پشت، ماه پیش یادت نیست کچل شدیم از بس دعا کرد؟!
- آآآآآ چراااا، این همونی نبود که به خاطر دعاهاش مبور شدیم از شیطان فرشته قرض کنیم؟!
- چرا دیگه ، خودشه، 4 تا امتحان داشت! از بس نیم ثانیه به نیم ثانیه غر می زد و دعا می فرستاد بالا که فرشته دعا خون کم آوردیم، ولی خب مچش را گرفتیم!!
- چطور؟
- در دعای آخرش گفته بود که اگه همه نمره هایش خوب بشه اسمش رو می زاره پرویز! منم گذاشتم سروان پرویز! بهش میاد! نمره هش رو هم که گفتم خوب کردن! حالی داد اساسی.
پیرمرد انگار خوش خوشانش شده بود، دستور داد ببری رو هم آوردن و شروع کرد به نوازش ببری.
- خب حالا چرا بی حالی؟
- واسه اینکه این آدم بشو نیست، برای جغدرافیل بدبخت بچه تراشیده، بدون اجازه ما! بعدم که باز شروع کرده پاچه خواری و غر زدن.!!! بیچاره شدیم از دستش!
Sunday, March 8, 2009
Friday, March 6, 2009
Wednesday, March 4, 2009
جوانی برفت

عکس مال 5 سال و نیم پیش ، اولین دوربین دیجیتالی که داشتم: یه 8800 نیکون که خدا وکیلی هنوز که هنوزه یکی از بهترین دوربینایی که دیدم. یادش بخیر. ماه های اولی بود که حس خفه کننده تنهایی و توی غرب بودن رو داشتم. خفه کننده بود. هنوز همون حس رو بعضی وقتا دارم. هنوز...
امروز امتحان داشتم.. بد نشد ولی خیلی بهتر می تونستم جواب بدم. به قول شما فرنگیا: از یوژوئال حواس پرتی کردم. خستم. و احساس تنهایی می کنم ):
Subscribe to:
Posts (Atom)










