Tuesday, December 30, 2008

؟؟ هووووم!!!

امروز یه عکس اپ کردم. آرتین، ورهرام، من و کاوه، سها، سریا و سعیده داریم عکس آپلود می کنیم، باز دارم می گم یکی که برنامه ریزی بلده بیاد یه صفحه خیلی ساده درست کنه که ماها وقتی عکسی آپ می کنیم اونجا نشون بده، خیلی سادست. حالا ببینم کی آستین بالا می زته!!!

* توجه کردین برای اولین باره که دارم آدما را به اسم صدا می کنم؟!

Sunday, December 28, 2008

بازگشت جغدرافیل

برگشتم، ولی به جز کاوه دو تا از دوستامون از آمریکا اومدن تا پنج شنبه اینجان. کلا گرفتار اینا شدم. باید برای کار فرم پر کنم و خلاصه دنبال کار باشم. از عکاسی هم عرضم حضورتون که کلا 212 تا عکس بیشتر نگرفتم که از این تعداد 30 40 تاش عکسای خاطره ای بود و از بقیه اش هم کلا فکر کنم 10 تا عکس خوب در اومد که از اون 10 تا 2 تاش عکس پستری شد. حالا وقت کنم می زارمشون توی سایت!

فعلا

Wednesday, December 24, 2008

...

لعنت بر هر کسی که بیکینی رو اختراع کرد، ای تو روحش...!!!

Thursday, December 18, 2008

تعطیل

دواشمون امروز اومد، منم پس فردا به مدت یه هفته دارم میرم ددر.

با اجازه
مخلص

Wednesday, December 10, 2008

کو دزد؟

هر گونه سرقت، دزدی، کش رفتن، تقلب، قرض کردن، کپی کردن ادبی را تکذیب می کنیم. اصولا سرقت و دزدی ادبی حال زیاد داشته بید.


* البته این باعث نمی شود که از جانوران منقرض شده برای دادن ایده تشکر نکنیم. دمشان گرم و انقراضشان طولانی باد، یا یه چیزی تو همین مایه ها ((:

قربانی

صور اسرافیل و جبرائیل و میکائیل و جغدرافیل کنار حوض گرد دربار ملکوتی نشسته بودند و در حالی که توی حوض رو نگاه می کردند از خنده ریسه میرفتند. جبرائیل هر از چند گاهی با نوک انگشتش تلنگری به آب می زد تا تصویری که کم کم محو می شد دوباره به حالت اولیه برگردد.
میکائیل: این پیرمرد خداست ببین چه سوالایی این فینگیلی می کنه!
اسرافیل: آخ دلم... وای وای مردم از خنده ببین خرطومشو چجوری گرفته.
جغدرافیل: خرطومشو....
توی آب حوض تصویری از یک ماموت کوچک بود که دهنش از تعجب باز مونده بود و خرطومش رو بالا گرفته بود، یکی از گوشای کوچیکشو هی بازو بسته می کرد. کنار ماموت کوچک ماموت بزرگ دیگری ایستاده بود که پر از مو بود و قیافه خشمگینی داشت:
ماموت بزرگ: اگر خدا بخواهد ما فرزندانمان را هم قربانی می کنیم.
جبرائیل دوباره دستش رو توی آب زد. ماموت کوچولو رو در حال دویدن نشون می داد.بدو رفت و پشت درختی قایم شد. خرطومش رو حلقه کرد و باز شروع کرد به بازو بسته کردن گوشهایش. هر از چند گاهی از پشت درخت سعی می کرد ماموت بزرگ رو نگاه کنه.
ماموت کوچولو: نکنه راستی راستی بخواد منو بکشه!؟
اسرافیل در حالی که بالهایش از شدت خنده کج شده بود برگشت به جغدرافیل گفت:
- این پیرمرد هم با این داستان ابراهیم و اسماعیل خوب ملتو گذاشته سر کار!
- اصلا الان کجان؟
میکائیل پرید بین حرفشون: ابی که رفته داره واسه خودش تو حوض شراب شنا می کنه، به گمانم الکلی شده! اسمال هم که جوگیر شده روزا دنبال گوسفنداست که بگیره قربانی کنه!

Tuesday, December 9, 2008

صبح و شب

- من هر چی بهش می گم این اگه به خرجش رفت؟ دیوانم کرده، خودش دیوانست اصلا، من نمی فهمم این چرا یه ...
اصرافیل با سر انگشت دست چپش قشنگ نشونه گرفت و زد تو سر جبرئیل!
- تو باز داری با خودت حرف می زنی؟
- ها! آره به گمونم.
- چه مرگت شده باز؟ نکنه پیش پیرمرد بودی؟
- آره، باز خوبه هممون می دونم ادمو کلافه می کنه باز میریم پیشش!
- چی شده، پرهات ریخته باز!
- هیچی چند وقته گیر داده که ای جغدرافیل، عکاس ابله دربار رو می گم...
- آره آره میشناسمش، جانوریست برای خودش!
- دیوانست، هفته پیش رفته پنجه ببری خان رو گرفته زده تو رنگ بعد کشیده رو آسمون که چی بشه، که آسمون سرخ بشه بعد بره ازش عکس بگیره بده پیرمرد! پیرمرد هم خوش خوشانش شده دم ببری رو ایندفه گرفته زده تو رنگ برا نقاشی!
- پس بگو دیدمش چرا راه راه شده بود! خب حالا این قضیه چه دخلی به تو داره؟!
- هچی پیرمرد سر جریان ببری خان فهمیده ای جغدرافیل شبا تا صبح بیداره حالا می خواد همه چیزو بر عکس کنه، شبا رو بکنه صبح و از اونور صبحا رو شب. خب منم هر چی بهش می گم که آقا جان این جغده دیوانست، تو برعکس کنی فایده نداره، اونم از اونور بیدار می مونه، به خرجش نرفت که نرفت!!

- بدبخت شدیم رفت پی کارش...

Monday, December 8, 2008

دوربین دیجیتال های کوچک( جیبی)

یک مقاله عالی برای انتخاب نوع هایی از دوربین که همیشه گیج کننده هستن:

The Best Digicams of 2008? Choosing a small digital camera

Friday, December 5, 2008

بدون شرح

بعد از خوندن کلی نظر در باره جریان ناراحت کننده اسید پاشی به صورت دختر ها و زنها اومدم کلی نظر حقوقی بدم، دیدم حوصلش نیست. کامنتها و نظریات ملت بسی جالب بید، همه احساسی اظهار نظر کرده بودن و خب دور از ذهن هم نبود. ولی نکته ای که خیلیها ندیده بودن و نمی بینن اینه که اسید پاشی خودش زیر مجموعه یک سری طرز تفکره که مبنای اصلیش اسلام و بعد هم جمهوری اسلامیه!همینکه در اسلام صیغه هست، توی ارث زن از زمین ارث نمی تونه ببره، قاضی نمی تونه بشه چون ناقص العقله و اینکه میشه 10 تا زن گرفت چون زنا مثل مبل می مونن و دستو پا چلفتین و نمی تونن برا خودشون کار کنن، خیلی راحت و غیر مستقیم باعث ایجاد این تفکره که زن تملک پذیره و حالا برای اینکه صاحبش بشی می تونی هر کاری بکنی!!!
این از این، از نظر حقوقی هم که خود داستان قصاص بر می گرده به وحشی ترین و عقب مونده ترین طرز تفکر انسانی! بعدم اینکه مجرم حق و حقوقی داره، باید دید تحت چه شرایط روحی و فشار ذهنی این کار و کرده، چجوری به این نتیجه رسیده، خود مجنی علیه چه تاثیری در انجام جرم داشته و هزاران نکته ریز دیگه.
یادمه سال 3 بودم، توی کلاس جزا، استاد می گفت، یک پرونده ای هست که من وکیلشم البته از نوع پرونده تسخیری! پسره اسید پاشیده و اسید زده قرنیه چشم رو از بین برده، قاضی احمقم رای داده که قرنیه در قبال قرنیه!! جالبی داستان اینه که هیچ پزشکی حاضر نشده که اسید رو بریزه تو چشم پسره چون غیر ممکنه بشه اندازه گرفت که جوری بریزین که فقط قرنیه از بین بره، پسره 1 سال و نیم در زندان منتظر اجرای حکم موند و آخرشم خانواده دختره پول جمع می کنن، دیه چشم کامل پسره رو میدن و بعد با اسید کل چشما رو نا بینا می کنن!!!!!!!
تو هیچ جای دنیا اعدام باعث کم شدن جرم قتل نشده و اجرای قصاص های شخمی در ایران هم هیچ وقت باعث کم شدن جرمهای این چنینی نمیشه، بیشتر بجای اینکه داد و بیداد کنین که وای قصاص باید میشده یا نه بگردین ببینین ریشه این جرما از کدوم فرهنگ توی خود مردم ایجاد میشه!



Wednesday, November 26, 2008

Hakuna Matata

Hakuna Matata! What a wonderful phrase. Hakuna Matata! Ain t no passing craze. It means no worries for the rest of your days...It s our problem-free philosophy, Hakuna Matata!

من عاشق این فلسفم ...

Tuesday, November 18, 2008

سنسور موبایل

داستان غریبیست. سونی نسل جدید سنسور هایی رو که برای موبایل ساخته می شن رو معرفی کرده، اونم چی با سنسور 12.2 مگا پیکسلی و فاصله کانونی 28 و اف 2/8! من اولش خیلی با اینکه وردارن اینقدر همه چیزو ساده کنن مخالف بودم ولی از وقتی که خودم با موبایل عکس می گیرم می بینم که چقدر وسیله مفیدیه، جدا از کاربرد خبریش، برای من که می رم مسافرت و یا مهمونی، حمل کل وسایلم تقریبا تبدیل به یه مساله شده که قبل از حرکت باید در موردش فکر کنم، ولی با داشتن همچین دوربینی روی موبایل دیگه ادم راحت میشه. حداقل عکسای خاطره ها رو میشه دیگه راحت گرفت!

Sunday, November 16, 2008

مثلا عکاسی رفتیما...


عاقبت صبح زود عکاسی رفتن!

* عکسا با موبایل گرفته شده.

Thursday, November 13, 2008

رفتیم اتاوا. تقریبا دو روزه کلی راهو رفتیم و اومیدم. شهر کوچیک و قشنگیه، کلی جا داره برا عکاسی. ای حاج ورهرام خیلی حال می کرده احتمالن اون جاها. ولی متاسفانه مسافرت من و خانواده بسیار کوتاه بود و هوا هم ابری. در نتیجه طبق معمول دوربین ها توی همون جاشون رفتن و بدون استفاده برگشتن.
اینم منظره توی ماشین منه، هوندا سیویک های جدید درجشون دیجیتالیه!

زمان

رفتن! حالا جی خالیشون رو شدیدا احساس می کنم. انگار بابا هنوز داره بی بی سی نگاه می کنه و داره با مامان حرف می زنه و کتابشم می خونه، حالش به همین بود که می رفتی انگولک و بعدم می شستی سر سفره مامان و د بخور!
دلم می خواد برم خونه، دلم می خواد دوباره سال اول دانشگاه بشم و فقط کتابامو بخونم...

Sunday, November 2, 2008

بعد از مدتها

مامان و بابا اومدن برای مدت کوتاهی پیش من هستن...

Tuesday, October 28, 2008

400 عکس- 400 خاطره

امروز توی باب آیز یه عکس آپ کردم. با گذاشتن این عکس تعداد عکسهای توی سایت به عدد 400 رسید. خوشحالم که بعد از کلی بالا و پایین کردن هنوز دارم به اینکار ادامه میدم. باید به فکر سایت باشم و بطور جدی بهش رسیدگی کنم. شایدم اصلا بگم که یه سایت برام طراحی کنن با قسمتهای مختلف. حالا هنوز نمی دونم ، باید با کاوه صحبت کنم ببینم قیمت یه همچین کاری چقدر میشه!
اولین عکس رو نمی دونم چرا اطلاعاتشو ندارم ولی دومین عکس تاریخ گذاشتنش هست:
2006-05-31 01:55:39

الان 28-11-2008 هستش، یعنی حدود 2 سال و نیمه که سایت داره کار می کنه. خوشحالم. اینم یه خورده از آمار سایت.
کمترین عکسهای چاپ شده در ماه های:
می 2006 : 4 عکس
آگوست 2006: 3 عکس
آگوست 2008: 3 عکس
و بیشترین عکسها در ماههای:
جون 2007: 22 عکس
فوریه 2007: 24 عکس
جولای 2007: 23 عمس
سپتامبر 2007: 28 عکس

یه متن کوچیک توی خود سایت گذاشتم ولی اینجا هم می خوام از همه دوستانی که به سایت سرمی زنن و منو تشویق می کنن تشکر کنم. مخصوصا از لاک پشت برای کامنتهاش که واقعا تنها کسیه که آدمو تشویق می کنه و از ماموت برای کمکهاش توی نگهداری سایت و از ورهرام که خیلی از عکسا رو با همراهی اون گرفتم. و البته خیلی های دیگه که تشویقم کردن که ادامه بدم.


بازم ممنون.

Saturday, October 25, 2008

انقراض


- چه خبره؟؟؟؟
- د، بابا تو هم که از هیچ چیزی خبر نداری که!!
- خب حالا چی شده؟
- هیچی پیرمرد باز شوخیش گرفته، می خواد سر به سر بچه گنده ها بزاره!!
- منظورت از بچه گنده چیه؟
- خنگ! همونایی که روزی که عطسه اش گرفته بود از دهنش پرید بیرون گفت دایناسور!
- آهااا، خب...
- تازه اسم ماموت ها رو هم از روی خمیازه ببری خان در آورد!
- ببری خان؟ گربه رو می گی؟
- بعللله!... حالا می خواد یه بلایی سرشون بیاره نمی دونم چی چیه ولی هر چی هست فرشته عکاس دربار رو صدا کرده بره ازشون چند تا عکس بگیره!!!
- به گمانم می خواد منقرضشون کنه!
- به گمانم!

Thursday, October 23, 2008

خاطرات پوسیده

خیلی نیست که از ایران اومدم بیرون، شاید برای همین باشه که هر وقت یا خونمون میوفتم دلم میگیره. امروز داشتم برای مامان نامه مینوشتم که چند تا خردتو پرت هست برام بیاره. بعد دشاتم فکر می کرم که چه چیزایی رو احتیاج دارم و یاد اتاقم افتادم. سعی می کردم هی فکر کنم و جزییات رو کامل به خاطر بیارم. دلگیری مساله اینجاست که همه چیز کمابیش یادمه، منتها انگار که هیچ چیزی تو فوکوس نیست! این چند روزه هم هوا مثل لندن شده و منم شدیدا رفتم قاطی باقالیا...

یه کاری هم باید بکنم که نمی دونم چی کارش کنم! به نیلو زنگ بزنم و بگم دست نوشته ها رو بفرسته خونه یا اصلا بی خیال اون دست نوشته ها بشم؟ زنگ بزنم بیچاره میشم! صداشو بشنوم داغون می شم! اون دست نوشته ها رو بخونم که دیگه هیچی.. در عین حال بخشی از زندیگم بوده... چی کار کنم،نیدونم!

Wednesday, October 22, 2008

اولین برف امسال

امروز برف اومد. به طور خیلی ناگهانی درجه هوا افت کرد و بارون تبدیل به یه برف حسابی شد!
دلم گرفت. همچین چند وقتیه که حسابی دلم میگیره):

تفاوت

100mm
400mm



Monday, October 20, 2008

کار نفوکولن!!!

فعلا که همه سایتا دارن بامبول در میارن. بعد قرنی رفتم با ورهرام عکاسی بعدم با خانوم بچه ها رفتیم عکاسی حالا که اومدم آپ کنم می بینم سایت داره ارور میده! حالا باید ببینم چه مرگشه. اینجا هم که قسمت عکسش خوابیده اصلا اجازه عکس آپ کردن نمیده! نمی دونم چه مرگیشون شده...
هفته پیش اضطراری مجبور شدم برم اتاوا. بیخود نیست ورهرام هی غر می زنه به جون دهات تورنتو، اتاوا خیلی جاهای زیباتری نیبت به تورنتو داره، مخصوصا الان که فسل پاییزه میشه ادم خودشو خفه کنه، فقط کافیه روزی 1 ساعت یا حتی کمتر وقت بزاری پاشی بری کنار روخدونه و عکاسی کنی. خیلی زیباست. البته من فوری رفتم و حتی دوربین رو هم نبره بودم و زودی هم برگشتم.



Friday, October 10, 2008

...



لان اگه چیزی نگم خفه میشم...

چیز خاصی هم ندارم بگم فقط بعضی وقتا دلم می خواست میشد یهو از دید محو شد. دنیا جای شدیدا شخمییه. هر کاری بکنی باز یه جای کار لنگ می زنه. اصلا درک نمی کنم چرا زندگی باید کرد. احتمالا هزار بار این حرف رو زدم که هیچ چیز لذت بخشی تو این دنیا وجود نداره. همش درده. ای تو روح اون کسی که آدمی رو به وجود اورد. بر اساس نظریه تکامل یعنی اگه بخوای یه نموره مهربونی کنی و یا بی خیال یک سری مسایل بشی ها به معنی کامل کلمه ضعیف محصوب میشی و برای سرویس دهان مجبوری هی بری تعمیرگاه! خب این دیگه چه شکلی از زندگیه؟ در واقع فلسفه ایجاد حیا یعنی رنجو سختی و بدبختی. تو روح هر کی که آفریده، نمی تونست یه خورده اون دوغوله رو بکار بندازه و اینقدر کرم نریزه؟

امروز دیگه یه لحظه اینقدر شاکی شدم که نزدیک بود کار دست خودم بدم. ولی خونسردیمو حفظ کردم و چیزی نگفتم. اول از خونسردی خودم خوشم اومد ولی بعدش اینقدر یهو احساس خستگی و پوچی کردم که فکر کردم اگه یه هفت تیری چیزی داشتم حتما یه گلوله تو مغر خودم خالی می کردم.

بهتره یا معلم غواصی شدن؟

بازم همون داستان قدیمی: لعنت بر خودم که هرچه کردم خودم کردم!

Sunday, October 5, 2008

رفت

از توی اون مملکت خراب شده هیچ وقت خبر خوب بیرون نمیاد!

امروز خبر رسید که مادر بزرگ رفت ):

Wednesday, October 1, 2008

ملوس

- چرا اینقدر سریع در رفت؟
- پیرمرد دنبالش می گرده؟
- مگه چی کار کرده؟
- دستگاه رنگ رو خراب کرده، ملوس پیرمرد لکه ای شده ،سیاه سفید!

Saturday, September 27, 2008

پل نیومن

-دیدی چی شد؟
-؟!
- مگه نرفتی پیش اسرافیل؟
- نه ولی امروز پیش پیرمرد دیدمش، حسابی کلافه بود.
- اشتباه کرده، ورداشته آدم مشهوری رو جابجا وارد لیست کرده!
- خب؟
- حال خودش گرفتست ولی پیرمرد خوش خوشانش شده بود، دیروز یه ابر گرفته بود بغلش اصرار می کرد که ازش عکس بگیرم!

Monday, September 22, 2008

...

خستگی ها می تونه زیاد باشه، در ماشین رو که باز می کنی هوای گرمی می خوره توی صورتت ولی روحت یخ کرده. حسش می کنی. نه اینکه از تو سردت شده باشه، نه!
نمی دونم چقدر طول می کشه تا روح آدمی گرم بشه، ولی تا اینجاش که خیلی طولانی بوده...

...


دیروز رفته بودیم پیش اصرافیل، مشغول تراشیدن بود:
- داری یه بوق دیگه درست می کنی؟
- خنگ صد بار گفتم بوق نه شیپور! تو اصلا عینکت کو؟
- نمی دونم به گمانم پیش پیرمرد جاش گذاشتم.
- پس دیگه نمی بینیش!
-چراااا؟
- چون حتما ورش میداره برای انگولک هم که شده میزاره رو چشم یه گربه بدبختی اون پایینا!

Sunday, September 21, 2008

جاده

جاده همان است
همان جاده پر پیچ و خم
همیشه میشه گوگوش و یا داریوش گوش داد، میشه وقتی رسیدی به اونور جاده برای خودت یه چایی و یا قهوه ای درست کنی و بنشینی فیلمهای قدیمی رو نگاه کنی. فیلمهای همسفر، دشنه، ماه عسل، در امتداد شب..
میشه توی جاده پنجره رو بکشی پایین و نفس عمیقی بکشی و یادت باشه که اون بو چجوری بود!
آره جاده همان جاده است.
به گمانم هر وقت میروم انگاری قسمتی از وجودم رو پیشت جا می زارم.
جاده تو یه شکل دیگه است. من رانندگی توی مه و تاریکی رو دوست دارم.
تو میری و قسمتی از وجودمو همیشه می کنی و می بری.
رسیدم آخر جاده، دنبال سیگار ویشنو می گردم و یه قهوه خونه محلی.

Saturday, September 20, 2008

بفرما قهوه

از وبلاگ آقای اولد فشن* به عاریه (قرض؟ کش؟ دزدی؟ بلند کردن؟) گرفته شده!

* اگه تا به حال وبلاگ ایشون رو ندیدین بدانین و آگاه باشید که عمرتان بر فناست.

حضرت جغدرافیل

Saturday, September 13, 2008

پاناروما


عکاسی جدید با یک وسیله بسیار پیشرفته. کلی هم پیشرفتست. چشاتون هشست تا بشه.

با موبایل جغرافیل گرفته شده. از زور بی حوصلگی بجای عکاسی درست حسابی، تصور کن همچین منظره ای رو بشینی با موبایل عکس بگیری. مربا بده بابا.

Friday, September 12, 2008

...

ای هفته از زور گشنگی و هر کوفتی که بود سرما خردم. البته فکر کردم سرما خوردم ولی در واقع تمام سینوزیت هام چرک کرده بود. خلاصه یه 3 4 روزی قشنگ منو انداخت. عین معتادا همش خواب بودم. از همه کارام عقب موندم. از آرتین هم که هچ خبری نشد. امیدوارم مسافرت باشه که خبری ازش نیست.

فعلا هم که خبر خاصی نیست جز بدبختیای روزانه!



Friday, September 5, 2008

در شکم کوسه

کسی از آرتین خبری داره؟؟ چند تا آفلاین گذاشت و تبریک گفت ولی من الان یه قرنیه که آنلاین ندیدمش. کجاست پس؟ کوسه خوردتش به گمانم!

خبر کنید و جفدرافیل( فرشته ملکوت دربار)را از نگرانی نجات دهید. تا باشد که رستگار شوید( به جای سوکس)!

Wednesday, September 3, 2008

آشپزیل بر وزن اسرافیل فرشته آشپز دربار ملکوتی

امروز آشپزی بفرمودیم. بعد از مقداری تحمل گشنگی و خوردن اب برای پر نمودن معده( جزو آیات استاد ورزش آمده است که آب بخورید که برای جلو گیری از زیاده خواری خوب است و همانا شما در جهنم روی آتیش جیش می کنید تا خاموش شود و رستگار شوید) خلاصه بعد از نحمل رنجی بسیار وبرفتیم بر سر یخچال! در یخچال هیچ یافت نشد جز مقداری سینه مرغ.
در آوردی و شروع به پاک کردن نمودی. مقداری هم پیاز داشتی که خورد کردی و با سیر سرخ نموده و بعد از تیکه تیکه کردی سینه را و ادویه کاری فراوان با پیاز ها و سیرها سرخ نمودی. در میان راه یادمان افتاد که شاید چیزهای دیگه ای هم داشته باشیم در یخچال. ولیک بسی خیال باطل. هیچ نبود. همچنان که داشتیم سرخ می نمودیم ییهو به کلمان زد که بیا خلاقیت به خرج دهیم. از این قسمت به بعد را دقیقا شرح می دهیم همانا که در کتب اشپزی بعدها استفاده گردد:
یک کاسه ور داشتیم و دو قاشق پر ماست ریختیم، بعد آب گوجه فرنگی غلیظ اضافه فرمودیم و بعد مقداری اب پرتقال و هم زدیم تا قشنگ مخلوط شد. بعد مقداری نمک و فلفل با سس خردل اضافه نمودیم و بعد مقداری شیر ریختیم. دوباره بسی هم زدیم و در اخر باز مقداری اب گوجه اضافه نمودیم. مخلوط را روی مرغها و پیاز ها ریختیم و گذاشتیم تا بپزد.
در این هنگام به مقدار بسیار زیادی خودمان را لعنت کردیم چون گشنمان بود و زمان پخت غذا را طولانی فرموده بودیم. بعد از نیم ساعت پخت آرام محصول چیزی در آمد بین مرغ کاری و غذای تایلندی. بسی هم البته خوشمزه بود. خودمان که شدیدا خوشمان آمد. بروید که یاد بگیرید که شاید رستگار شوید.


*ادیبیات را حال بفرمودیم که چند قرن نحوه ادبی در چند سطر با هم دگرگون گردید.

زمستان در راه است



یادم رفت اسم عکاس عکس پایینی رو ور دارم، امیدوارم به خوبی خودش ببخشه، تقریبا همون جاییست که عکسشو تو تابستون گرفتم!

Monday, September 1, 2008

طویله

گویند ازدواج در طویله بسیار جالب است ...

نقاشی



ممنون از لاکپشت که این عکس کناری رو کشیده، این بالایی رو هم کشیده که خیلی حالبه، کلی حال کردم. حسابی روحم شاد شد. واقعا عالی بود. دستش درد نکنه. منم برای تشکر ازش بدون اجازش کش رفتم الان می زارمش اینجا. حالا دیگه امیدوارم به لاک خودش ما رو ببخشه.

Sunday, August 31, 2008

...

زندم، امروز روز تولدمه به تاریخ میلادی و دیروز روز تولدم بود به تاریخ اسلامی! باید شاد باشم ولی به دلایل خانوادگی و مشکلات شدیدا غمگینم. حرفی ندارم. امیدوارم فردا یا پس فردا هم سایت و هم اینجا رو به روز کنم.

روز همگی خوش

بدرود

Wednesday, August 13, 2008

..

کلا در اینکه همیشه یه خبر بدی از اون مملکت خراب شده میاد بیرون شکی نیست! و به قول شازده کوچولو همیشه خدایی یه جای کار لنگه و یه چیزی کمه!
چند وقت زن دواش گرامیمان حالش بد شده. مثل اینکه ویروس بی وجدانی حمله کرده به سیستم دستگاه عصبی مرکزیش. دلم نمی خواد اصلا حرفی در موردش بزنم و یا اسمی از بیماریش بیارم. تنها چیزی که می خوام بگم اینه که خیل جوونه و از من فقط یه نموره بزرگتره. اینم شد زندگی که داری راست راست برای خودت راه میری و زندگی می کنی و اونوقت ییهو یه بلایی سرت میاد!
تو روحه این زندگی...

Monday, August 11, 2008

بدبختی شروع شد

یه چند روزی عموی گرامی از آمریکا اومد پیش من. کلا در زندگی این عمو رو شاید 3 یا 4 بار بیشتر ندیده باشم. ولی به طرز بسیار جالبی کلی حرف داشتیم بزنیم. ساعتها می شستیم به حرف زدن. خلاصه 3 روز با ایشون به سر کردم و خوب بود. کلی هم اصرار کرد که پاشم برم ولایت ایشون و شروع کنم به کار کردن. که فعلا در مرحله تصمیم گیری می باشیم.
دیگه اینکه از امروز پا شدم اومدم کتابخونه عمومی دهاتمون که درس بخونم. توی خونه همش بازی می کنم و همه کار می کنم جز درس خوندن. ولی خب درس خوندن خودش یه جور عادت و توانایی محسوب میشه. منکه قبلا ساعتها میشستم به درس خوندن حالا نمی تونم بیشتر از 45 دقیقه تمرکز کنم. سریع خسته میشم. البته ادیت هم کار خیلی سختیه مخصوصا وقتی استاد عزیز به خط خرچنگ غورباقه نظریاتش رو نوشته باشه و شما مجبور باشن کلی کلنجار برین تا بفهمین چی گفته و آخر سر هم با گریه زاری از خیر اون صفحه بگذرین!
خلاصه اینکه دارم تلاشمو می کنم!
مطلب دیگه اینکه اینجا رو ممکنه هر از چند گاهی عوض کنم تا شکل مورد دلخواهم بدست بیاد. بعدم اینکه سایت عکاسی هم قراره یه رسیدگی هایی بهش بشه ، البته هر وقت حالش بید.

فعلا بدرود همگی

Tuesday, August 5, 2008

Tuesday, July 29, 2008

از اون آه های یاهو

اینم کادوی تولدی که برای همسایه گرامی گذاشته بودند، فکر کنم یه یکساعتی پشت درش موند تا اومد ورداره. هی خدا بده شانس!

Sunday, July 27, 2008

دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من

آفتابی که در این دشت به ما بوسه نواخت
گم شده ، گم شده در پسِ دیوار غروب
دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم


آسمانی که در این دشت به ما باران ریخت
رخت بر بسته و رفته است غریب
آسمانی که به ما باران ریخت ، آسمانی که به ما باران ریخت

دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من

آهنگ دور
آلبوم جلوه های ماندگار
محمد نوری




گرفتار

نه اینکه من اینجا 15-20 ساله دارم زندگی می کنم. و نه اینکه به خاطر اینهمه سال هوارتا دوست هم دارم. عصر ساعت پنج و نیم زنگ بزنی به من و بگی ببخشید برنامه امشب کنسل، زود خواستم بهت خبر بدم که اگه برنامه ای داشتی به بقیه برنامه هات برسی!!
منم که پر برنامممممممممه، اصلا موندم چجوری به همشون برسم. خریت از خودمه. آدم نمیشم.


*** حر من نه از کرگی از توی شکم مادرش دم نداشت!

گدایی؟

امروز به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتا یعنی در واقع بیشتر وقتا باید گذاشت خاطرات یا به فراموشی سپرده بشن و یا به صورت همون خاطره باقی بمونن و دیگه اینکه هی سعی کنم یادی ازشون نگه دارم شاید خیلی کار درستی نباشه. این فقط در مورد نیلو نیست در مورد خیلی آدمای دیگه هم هست. امروز داشتم به یاهو مسنجر نگاه می کردم. این ورژن جدید مزیتش اینه که وقتی کسی آنلاین بشه یه عکس کنار اسمش رو ثابت نگه میداره. بعد همینطوری متوجه شدم کلی اسم هست که اصلا شاید یک سالی باشه که آنلاین نشدن و ازشون هیچ خبری هم نیست. فکر کردم خب من با خیلی از این آدما خاطره دارم و بعد به این نتیجه رسیدم که خب که چی؟؟
بعد شروع کردم پاک کردن. حدود 10 تا اسم پاک کردم تا خیالم راحت شد.

*** به قولی آدم که شهر و کشور عوض می کنه، دوستاشم از دست میده! متاسفم و ناراحت ولی نمی خوام برای دوستی گدایی کنم.

قربان همگی
بدرود

Saturday, July 26, 2008

400

چیزی به 400 تا عکس نمونده! بس نیست؟ جمعش کنم یا ادامه بدم؟ اصلا کسی نگاه هم می کنه؟!

Thursday, July 24, 2008

خاکستر من



با فریاد
با دلتنگی
با غم
دوری شیرینی لبان تو
در آتش خواهم شوخت
وجودم را برای اخرین لحظه لبخندت
برای آخرین دیدارت
در زیر باران نگاه خواهم داشت
آنگاه که به آرامی
گویی که جامی از لبانت می نوشم
آنگاه که جغد شب
درد آدمی را
با غم
فریاد زند
آنگاه باد
به مانند همیشه
خاکستر وجود مرا
از میان بستر تو
با خود به
ابدیت خواهد برد

Tuesday, July 22, 2008




...

سیاه و سیاه و سیاه

...

قبای ژنده خود را...

Monday, July 21, 2008

راحت شدیم....آخیششش

از وقتی که این لپ تاپ جدبد رو گرفته بودم این برچسبای حروف فارسی رو نداشتم. هر دفعه که می خواستم متنی رو بنویسم کلی باید از حافظه گارمی و مقادیر زیادی هم از عادت و شانس کمک می گرفتم تا جای حروف رو پیدا کنم. دیروز بعد از قرنی این برچسبا رو گرفتم و امشب نصب کردم. الان راحت می تونم سه سوته متن فراسی رو بنویسم. البتنه این به ای معنی نیست که اینجا زود به زود آپ خواهد شد، ولی خب چون راحتتره احتمال به روز شدنش بیشتره.

* راستی چهار سال پیش در چنین روزایی این وبلاگ به وجود اومد. همیچین حال می کنیم با خواندن خاطرات. چهار سال! برای مدتهای زیادی ندا تنها خواننده اینجا بود. ولی الان دیگه نمی دونم دقیقا چند نفر سر می زنن. به هر حال من که ادامه می دم.

فعلا قربان همگی
بدرود

Thursday, July 10, 2008

ورزشت

امروز خیر سرم رفتم عکاسی. یعنیا شاهکارم، نمی خواد شما بگین خودم می دونم دارم حروم می شم. بعد کلی رانندگی وقتی رسیدم به محل تازه یادم افتاد که کارتهای حافظه رو یادم رفته بیارم. فقط کارت ذخیرم همرام بود. بنابراین مجبور شدم کلی صرفه جویی کنم و کم عکس بگیرم. توی 7 ساعت عکاسی همش 56 تا عکس تونستم بگیرم. خیلی هم راه رفتم. دبگه اخراش حتی حاضر نبودم دوربینو بگیرم بالا و تنظیم کنم! خلاصه اینکه دارم به این نتیجه میرسم که عکاسی بدون آمادگی بدنی کار احمقانه ایه، ورزش می کنیییییییییییییییییم.
الان نشستم دارم یه چای می نوشم و به پیانو سمفونی بتهوفن خدا بیامرز گوش می دم. شاهکاری بوده، خیلی خستگی آدم در میره. در عین حال هم دارم خبر جدید هسلبلاد رو می خونم که دوربین 50 مگا پیکسلی داده بیرون. دیگه واقعا گندشو در آوردن. اینطوری که نمیشه که هی اینا میرن بالا....

Tuesday, July 8, 2008

یوهوووو

امروز مسنجر یاهو نسخه آموزشی شماره 9 رو نصب کردم. از نظر گرافیکی که خب خیلی بهتره، حالا باید باهاش کار کنم ببینم امکانات بیشترش چیه..

Sunday, July 6, 2008

Friday, July 4, 2008

یکی کمک کنه ((:




یکی از دوستان این عکسو برام فرستاده(((((:

Wednesday, July 2, 2008

اربعه

گویا آرتین هم سایت عکاسیشو جدی گرفته و داره هر روز عکس می زاره! خب چه عالی. خیلی هم خوشحال می باشیم.
پیشنهاد تشکیل گروه اربعه را می دهیم: فیل و جغد و ورهرام و آرتین...
آدرس سابت آرتین: http://artinart.aminus3.com/

Tuesday, July 1, 2008

نوشد

با نرمتنان عکاسی برنامه بیتم، ییهو دیدیم که تبدیل وشد به تنبلی و پیک نیک! بعد دیگه هیچ عکس نوگرفته بیتیم و هیچی دیگه کلی هم منظره عالی از دست ورفت و دیگه اینکه با جماعت نرم افزار عکاسی نوشد. همش هم تقصیر این حضرات حجت و اکافرین و مشرکین آقای غایب ال الزرتشت می باشد که هیچ وقت خدایی اون بوغ بوغکشو جواب نمیده. خلاصه اینکه بعد کلی رانندگی فقط منظره ودیدیم!


نتیجه اخلاقی: و باشد که تنبلی از خودمان است !

Sunday, June 29, 2008

باید کاری کرد

فکر می کنم باید یه حالی به اینجا بدم. اصلا هیچی ننوشتم. حسابی اوضا خیط(خیت؟؟) بید!!!

Together

Always together :D

Tuesday, June 17, 2008

تکرار

یه چیزی توی زندگی هست به نام تکرار اشتباه و بعد دلیل آوردن برای خود قانع کردن. خیلی شبیه همون حماقته. اینجور آدما را باید در جا تیر بارون کرد!!

Sunday, June 15, 2008

باران




امروز عصر بدجوری حالم گرفته بود. حسابی احساس تنهایی می کردم. به این نتیجه رسیدم که از وقتی که از ولایت کینگستون اومدم توی این ده بزرگ هنوز نتوستم دوستی پیدا کنم که وقتی دلم گرفت با یه زنگ بشه رفت بیرون. بیشتر مواقع دوستان گرفتاریهای خاص خودشون رو دارن. توی این چند ماهی هم که از اون جریان می گذره، هنوز انگار توی خواب هستم . کلی اتفاقات افتاده، دنیام از این رو به اون رو شده، به نظر خودم دوباره وارد مرحله دیگه ای از زندگی شدم که خیلی فرق می کنه و مثل وقتی که رفتم انگلیس حس می کنم باز دارم توی خیلی چیزا پخته تر میشم. خیلی از چیزایی رو که نمی فهمیدم حالا کم کم دارم درک می کنم. منتها بدیش اینه که همه چیز با هم اتفاق افتاده و بعضی وقتا فکر می کنم برای خیلیها این تجربه ها توی چند سال میوفته که فرصت میده که جا بیوفتن و مسایل رو حضم کنن. حالا من باید همه چی رو تو سه ماه حضم کنم...

و آما در مورد عکسای بالا: امروز بارون میومد. رفتم یه خورده زیر بارون راه برم و هوایی عوض کنم که با این صحنه مواجه شدم. با موبایل عکس گرفتم.

Wednesday, June 4, 2008

...


عکس غلط اندازیست! به نظر عکس کجه ولی خوب به افق دقت کنید...

Tuesday, June 3, 2008

Monday, May 12, 2008

..

فتوشاپ نسب شد و عکسی هم گذاشته شد. زندگی هم به همین شخمی که می بینین. مرغابی و برف یه ور از برف پایین اومدن با اون کفشای لاسکیتیشون هم یه طرف دیگه!! خوش باشین.

Sunday, May 11, 2008

***

یه قسمت بزرگی توی زندگی من تموم شد. در واقع یه پرونده 8 سال و نیمه به پایان رسید و من هنوز منگم. انگاری یه تریلی 18 چرخ از روم رد شده باشه گیج گیجم. چند وقته که میرم عکاسی ولی فقط راه میرم و عکس آنچنانی نمی گیرم. امیدوارم این حالت برطرف بشه. دیروز حافظه تیمون* رو زیاد کردم نا مجبور نباشم هر ماه یه سری کپی بگیرم و خالیش کنم. برای همین الان خیلی از برنامه های ادیت عکاسی رو ندارم و هنوز هم وقت نکردم بریزم و فعلا عکسی برای اپ کردن توی باب آیز ندارم!!
هر روز می رم سر کار، کاری که بیشتر گیجم می کنه. بعضی وقتا آدما رو نگاه می کنم و پیش خودم می گم آیا اینا اصلا مشکلی دارن؟ اصلا می فهمن پشت این همیشه لبخدی که بهشون می زنم چه آشوبیه؟! بعد به این نتیجه می رسم خب دلیلی نداره بدونن! مشکلاتتو برای خودت نگه دار!

* تیمون همین لپ تاپ جدیدمه!
** عکس رو با گوشی موبایلم گرفتم. یه مقداری کجه (:

Monday, May 5, 2008

روز سوم

- تو هنوز اینجایی که؟!

-عزراییل باز لیستشو جا گذاشته، منو مجبور کرده بشینم اینجا و اون از اون پایین می پرسه و منم از روی لیست نگاه می کنم ببینم درسته یا نه!

-شاهکارین به خدا شما دوتا.... راستی بوقت همراهته؟

- بوق نیست احمق، شیپوره!

- هر چی، بده یه خورده باهاش بازی کنم حوصلم سر رفته...

- ا ا ا دید چی شد؟! اشتباه کردیم، نوبت یکی دیگه بود، حواسمو پرت کردی اشتباهی تایید کردم، زکی....

روز سوم

روز آفرینش کویر، روز خلوت ...

روز اطمینان از تنهایی

تنها...

Sunday, May 4, 2008

روز دوم!

روز آفرینش دریا، روز وحشت و کرختی!
روز غوطه زنی در خلسه!
روز شروع سرما و دروغ!

دروغ!

Saturday, May 3, 2008

روز اول

هفت روز، هفت گناه!
هفت روز آفرینش دنیا، هفت روز آفرینش حماقت!
هفت روز جهنم، هفت طبقه جهنمی...

روز اول:

فراموشی

Friday, May 2, 2008

...

حالا از فروید بازی گذشته ولی واقعا عشق و علاقه دو تا آدم جوون رو با علاقه فرزندی مقایسه کردن به نظرم کار معقولی نیست و همخونی نداره. ولی توی همین علاقه جوونی آیا میشه جذبه جنسی رو نادیده گرفت؟ اگر نه، پس بیش از 70% علاقه رو علاقه جنسی تشکیل میده؟ و اگر درسته پس ایا اهمیت بکارت یک مساله پیش پا افتاده و احمقانه نیست؟!!

اسم

می خوام اسم عطر رو بزارم: دروغگوی بی وجدان!!!!

Thursday, May 1, 2008

اعتیاد خانمان سوز

عشق یه اعتیاده؟! نیست؟ به نظرم یه اعتیاد شدید روحی و جسمیه! و بیشتر جسمی، وقتی عاشق یه کسی میشی تمام وجودت پرمی کشه به سمتش .

وقتی هم که نیست انگار مواد بهت نرسیده، بدنت درد می کنه، سرت تیر می کشه، دلت می خواد داد بزنی، دلت می خواد یه کاری بکنی که از این حالت بیای بیرون! میخوای ببینیش، می خوای بغلش کنی .تا وقتی کنارت هست هیچ مرگیت نیست، وقتی نیست انگار موادم نیست .

خیلی دلم می خواد بدونم عشق بدون علاقه جنسی چجوری میشه!؟ اصلا وجود پیدا می کنه یا نه؟!

Wednesday, April 30, 2008

مسخرگی

به نظرم میشه به عشق دهن کجی کرد، یه بطر شراب ناب نوشید و در خلسه هرزگی فرو رفت! الزامن نباید موسیقی ایرانی گوش داد و میشه با موسیقیای سالسا و آمریکای لاتین خودتو شاد کنی و بعدم یه ضرب فحش بدی به هر چی آخونده و آدم مذهبی و بعدم به هر چی آدم گلابی که همش دنبال اینه که خلیج فارسی باشه یا عربی، حالا اینکه تمام مرجانهاش دارن از بین میرن و آبش داره به شدت آلوده میشه گوره باباشون!!!! اسمو بچسب، باید حتما فارس باشه ، اروا خیک فارس!!!!!
خلاصه میشه همینطور بی خیال بود و عشق رو مسخره کرد و ....

* الواااااااااااااااااااااااات

Tuesday, April 29, 2008

...

میام و میرم. یه عده هم دعوام کردن که غر غر نکن. منم چیز دیگه ای فعلا ندارم بگم. عکاسی خوابیده تا آخر هفته.
کلی هم کار هست که باید انجام بدم.
فعلا هستیم....


* تعدادی الوات پیدا شدن که دائما دارن میرن سینما و اینا، بخیل که نیستم، امیدوارم همیشه خوش و خرم باشن...

چشم


Wednesday, April 23, 2008

همغمی

مساله غر زدن نی، یعنی در واقع اصلا حوصله غر زدن ندارم. حرفایی که می زنم بیشتر شامل دریافت هام از مسایل روز توی زندگی شخصی خودمه. خیلی هم احتمالا ممکنه برای همه قابل همغمی نباشه*( کپی رایت رو لطفا رعایت کنید!)
شاید برای کسی خیلی ملموس نباشه ولی وقتی توی کاری هستم که مسایل اساسی مردم مطرحه می بینم که ما ایرانیا چقدر عقب مونده ایم. سالها که چه عرض کنم قرن ها باید بگزره تا بشه این فاصله ها رو پر کرد. من بدبختم این وسط هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه هر روز ببینم در کدون قسمت عقبم و سعی کنم پرش کنم. خیلی راحت نیست. از من نصیحت اگه کسی حقوق خونده توی همون ایران بمونه و یا اگه می خواد بیاد اینجا بجای اینکه بره فوق بهتره دوباره از اول شروع کنه. براش خیلی بهتره.
بعدم اینکه بعضی وقتا ادم دوستایی پیدا می کنه که فکر می کنه میشه از کمک اونا استفاده کنه و زندگیشو به حالت عادی نزدیک کنه و یا در واقع بهترش کنه ولی بعد یه مدتی می بینه که د بیا! خود طرف حسابی گرفتاری داره و باید کمکش کرد. اونوقته که باز دلت می خواد یه گلوله تو کله خودت خالی کنی!
توی 3 هقته اتقاقاتی برام افتاده که به گمانم یه سالی برای هضمشون احتیاج دارم. و ممکنه در تصمیم گیریهای زندگیم شدیدا تاثیر بزاره.
باید صبر کرد و منتظر بود و دید...

* تشکیل شده از دو کلمه هم و غم که میشه همغمی! یعنی اینکه یه آدمی کاملا همون غم یه ادم دیگه رو قبلا تجربه کرده باشه و یا در حال تجربه کردن باشهف اونوقته که میشه عمغمی، چون دقیقا با پوست و خونش می فهمه که غم طرف چیه...

Monday, April 21, 2008

بی عدالتی

دنیا هیچ جورش عادلانه نیست. حتی وقتی خودت می خوای عادل باشی و رو راست نمیشه. هزار بهونه هم ممکنه بعدش بیاری که چرا فلان کارو کردی ولی بعضب وقتا مجبوری بشینی و ببینی که جریان زندگی چجوری به سمتی می برتت که خودت اصلا نمی خوای!
یه وقتای فکر می کنی همه چیز کم کم داره حل میشه، و می تونی وقتی میری بیرون احساساتت رو آزاد کنی و از هوای بهاری و منظره های قشنگ لذت ببری ولی بعد یهو می بینی نخیر تازه داره وارد یه دردسری میشی که همچین نفهمی نفهمی پوستتو قلفتی(غلفتی؟) می کنه؟
کی گفته دنیا قشنگه؟

هچ

توی این گرما بدنم یخ کرده، حس کرختی دارم. دلم می خواد از هر چی شهر و آدم دور بشم. وحشت کردم و شدیدا احساس حماقت و بی خود بودن بهم داره دست میده. اقرار می کنم که انگلیسی بلد نیستم. باید یاد گرفت، اگه بخوام توی این رشته کار کنم باید یاد بگیرم. اعتماد به نفس که هیچی قشنگ پرکشیده رفته. کاش بلد بودم....

Friday, April 18, 2008

دوباره

همیشه از اینکه صبح زود بیدار بشم و از رخت خواب بزنم بیروم بدم میومده. در واقع متنفر بودم. هیچ وقت آدمی نبودم که صبح زور بیدار بشم و همیشه شبا رو به روز ترجیح دادم. کله خریم از بچگیم بوده و همین باعث میشد که از تاریکی نترسم. در واقع برام تاریکی یه حالت رمز آلود داشت که حنی توی جنگلا که برق ازم می پرید فکر می کردم که وای چه باحال!!
یکی از خاطراتی که درباره سختی بلند شدن از رختخواب دارم مربوط میشه به درس خوندن توی چمخاله. به خاطر جنگ، یکی یا دو سال رو مجبور شدیم بریم شمال. نزدیک ترین شهر به چمخاله شهریه به نام لنگرود. با هم 10 کیلومتر فاصله دارن. صبحا خیلی زود باید پا میشدیم، منو کاوه ،و بعد کسی که مشاور باغ محسوب مبشد، آفای زنده دل، میومد دنبالمون و می رفتیم شهر. به خاطر همون فاصله لعنتی مجبور می شدم صبحا زود بیدار بشم. تا وقتی هوا گرم بود مشکلی نبود ولی توی زمستونا واقعا شکنچه بود چون توی اون هوای نمور از زیر لحاف در اومدن واقها سخت بود و خونه هم وسابل گرماییش چوبی بود، یه شومیه داشیتم و دو تا بخاری هیزمی. برای همین صبحا خونه سرد سرد میشد. اینا به کنار خیلی وقتا پمپ آب هوا می کشید و مجبور می شدیم بریم یا از توی چاه با سطل آب بیاریم و یا بریم پمپ رو هواگیری کنیم. اشکم در میومد چون وقتی که بیدار می شدم در واقع هوا هنوز تاریک بود.
مرحله بعدی با شکنجه پاشدن از رختخواب مربوط میشد به دو سال راهنمایی که توی خیابان 40 یوسف آباد خونه داشتیم. خونه قدیمی بود و خیلی گنده برای همین هیچ وقت درست گرم نمی شد. کلی پنجره داشت. خود خونه سیصدو خورده ای متر بود و همه پنجره هاش قدی بود و گنده. فکر می کنم یکی از نشانه های تمام عیار هدر دادن انرژی اون خونه هست.برای اینکه خونه گرم بشه یه بخاری گازی بزرگ پلار خریداری شد و در هال بزرگ خونه نسب شد. صبحا که مامان بیدارمون می کرد می رفتیم عین توله سگ می خسبیدم جلوی بخاری. خوابمون می برد تا جیغ مامان کامل درآد. خیلی سخت بود پا شدن. بعد دیگه خوب بود تا سال کنکور. به طرز عجیب قریبی سال کنکور سیستم من عوض شد. راحت صبحا پا می شدم یعنی سر ساعت 7 اتومات بیدار بودم تا 7:30 بشینم سر درس تا 12 شب. 1سال سیستمم همین بود که 7 ساعت ثابت بخوابم.
بعد که رفتم دانشگاه تا می تونستم از ایتکه کلاسای صبح رو ور دارم در می رفتم . بجز سال سوم که یه کلاسی داشتیم به نام قانون آیین دادرسی جزایی 3. کلاس راس ساعت 7:50 صبح تشکیل می شد. نه 8 و نه 8 و نیم، تصور کنین 7 و 50 صبح. من نمی دونم کذوم بی ناموسی همچین ساعتی رو گذاشته بود و بنده خدا استادمون که یه آدم خیلی مهربون بود خودش همیشه میومد و البته کلاس چون تا 9 و نیم بود تازه ساعت 8 و نیم کامل میشد. خودم به شخصه تقریبا 5 بارشو کامل دو در کردم. خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا رفتم به کشور شیطان پرور انگلستون که به خاطر تفاوت ساعتی که با ایران داشت تقریبا شدم شب کار. به جز 2 تا کلاسی که سال اول و سال دوم داشتم که ساعت 9 شروع می شدن بقیه کلاسا ساعت 11 شروع می شدن. تازه همونا رو هم به سختی پا می شدم. چون معمولا دیر وقت شب یا بهتره بگم ساعت 4 یا 5 صبح می خوابیدم و 11 یا 12 صبح پا می شدم. این جریان ادامه داشت تا وقتی اومدم کانادا که دیگه تبدیل شدم به رقیب جغدا. پوز زنون بود گویا!!! 6 یا 7 صبح می خوابیدم و 1 یا 2 ظهر پا می شدم. دیگه خلاصه گند زده بودم به هر چی سیستم انسانیه!
حالا الان تصور بفرمایید که باید ساعت 11 یا حداکثر 12 عین بقیه آدما بخوابم و از اینطرف 6و نیم یا 7 صبح پاشم برم سر کار. ای تو روح هر چی کاره...
خلاصه بدبختی دوباره صبح زود پاشدن شروع شده و گویا این نهضت همچنان ادامه داره.

زجر می کشییییییییییییییییییم
قربان همگی
بدرود

Sunday, April 13, 2008

داستان هفته

درود بر همگی

هفته عجیب غریب و دیوانه کننده ای بود. اینکه تمام روز رو با لباس آدمیت بری سر کار و شب هم مثل جنازه بیوفتی و بخوابی یه جورایی عجیبه. مثلما من چون عادت ندارم برام سخته ولی اینکه چقدر بتونم دووم بیارم خودش جای سوال داره. مشکل دیگه اینکه توی این کار لعنتی با زندگی واقعی مردم سرو کار داری. اگه اشتباه کنی نه تنها آبروت میره و می تونی شغلتو از دست بدی، بلکه طبق قوانین اینجا خیلی راحت طرف می تونه بری شکایت کنه از یه وکیل و ازش خسارت بگیره و در شرایطی هم پروانه وکلاتت رو از دست بدی!!
خلاصه یه جورایی شدیدا استرس زاست. و دیگه اینکه می بینی واقعا وقتی برای عکاسی و وبگردی و وب نویسی نداری. چون وقتی میای خونه اینقدر خسته ای که فقط دلت می خواد یه چیزی بخوری و بخوابیی. البته خب کم کم باید عادت کنم و عصر هامو تنظیم کنم و به کارام برسم. اینطوری نمیشه وقت عصر رو حروم کرد.
خلاصه که فعلا داستان زندگی من اینه تا بعد ببینم چی میشه.
از آرتین و ندا هم خبری ندارم و اگه اینجا رو خوندن لطفا یه کوچولو منو از احوالشون با خبر کنن. شرمنده بی معرفتی من. نرسیدم جویای احوال باشم.

خوش و خرم باشید.
بدرود

* لاکی و الدوز جان این سایت رویای باد رو من همیشه می خونم و واقعا از شعرای امتخابیتون لذت می برم و کیف می کنم. واقعا سپاس و سپاس. لطفا ادامه بدین و قول می دم بزودی منم دوباره شروع کنم. بازم ممنون.

Monday, April 7, 2008

لولو برد

همچین وقتی رسیدم خونه زرتم قمسور(ضرتم قمصور؟؟) شده بود...
همچین می گما کار کردن کلی سخت بید.
می گمااااا همچین کار حقوقی کردن خیلی سخت بید.
همچین اشتب کنی کلاهت پس معرکست...
همچین دیگه ولگردی رو لولو برد ):

Sunday, April 6, 2008

عکاس

ای بشر رفته مسافرت و بعد قرنی کلی عکاسی کرده و عکساشم خوب بید. سری وزنیید:

...

امرو دبگه منو ورهرام داغ کرده بودبم و هوا هم عالی بود، برای همین ییهو بدون هیچ دلیلی و برنامه ای پاشدیم رفتیم بیرون از شهر کنار دریاچه شمالی. منم دوربین همرام نبود و چند تا عکس با جیمی کوچیکه ورهرام گرفتم. یاد لندن بخیر که از این جیمیا داشتم.
دیگه اینکه یه جورایی استرس دارم و دوست دارم اصلا فردا از خونه نزنم بیرون ولی از اون طرف فکر می کنم که نکنه این حالتم بخاطر تنهایی و همش درس خوندن باشه!! حالا تا فردا ببینم چی میشه.

قربان همگی
بدرود

Thursday, April 3, 2008

کار بدون پول

به گمانمان گرفتار شده ایم و از دوشنبه وارد جرگه لباس پوشان و کارمندان و خرکاران می شویم. به ملت تبریکات مخلصانه عرض نموده و برای خود عیاشم تسلیت از خودمان در می کنیم. باشد که تا مرگ در این جرگه باقی بمانیم...

قربان همگی
بدورد

...

مادر گرامی با فریاد و غر زدنهای بسیار مقادیری از لباسهای 5- 6 ساله مان را ریختند دور و در تمام مدت جستجو برای یافتن لباس کهنه همش می فرمودند که تو عین گداها لباس می پوشی و لباس نداری و از این حرفا. من هم اشبت کردم گفتم خوب پول نوداریم فقیریم گشنه می خوابیم و اینا...
و در اینجا بود که ییهو مادرمان صبرش تمومید و دعوا فرمودند که : غلط کردیییییی... چطور دلت میاد بری برا دوربینت خرج کنی ولی نمی تونی بری شلوار بخری..؟!
منم دیدم اوضا وخیم بید، میدان را خالی کرده و عقب نشینی کردم....

Wednesday, April 2, 2008

...

در ضمن جغد صفتی دیگه چه صیغه ایه؟ یعنی جغدا چی کار فوکولن؟

هویجوری

آقا ورهرام غیبش زده! مفقود شده! آپ هم نمی کنه!
جایتان خالی جمعه رفتیم الواتی( اسکی) و چه هوای لذت بخشی بود و چه منظره های زیبایی و چه ورزش سالم و مفرح بخشی.
یکی از دلایلی که دیر به دیر می نویسم اینه که از این برچسب های فارسی ندارم و دارم از روی حافظه تایپ می کنم که بعضی وقتا حسابی خسته کنننده میشه. باید یه دونه تهیه کنم. حالا ببینم اینجا پیدا میشه یا نه؟!
بعد از جمعه هم رفتم ولایت و در جشن تاخیری سال نو شرکت فرمودیم و چند صباحی هم با دوستان معاشرت فرمودیم و فهمیدیم که در زیر پوست شهر چه خبرهایی هست.
شدیدا احساس تنهایی می کنم و شدیدا دلم می خواد یکی رو بغل کنم. فعلا امچانات نداریم بالامجان.
پایان نامه رو هم معلم عزیر بعد از کلی معطلی ادیت فرمودن و فرستادن و احتمال زیاد یه چند ماهی باز گرفتار درسی خواهیم می باشیم.(ادبیات رو برو تو کارش)

قربان همگی
بدرود

Wednesday, March 26, 2008

داستانیست

یکی از سخت ترین کارهای دنیا مدیریت چگونگی رفتار با والدین محترم می باشد. یعنی چجوری خودتو با اونا تنظیم کنی و چجوری وقتی عصبانی شدی چیزی نگی که ناراحت بشن خودش کلی کاره!!!
بیچاره می شویییم از دست این دو نفر!
هوا نمورکی دارد گرم تر می شود و از الان با کمک ورهرام برنامه ریزی می نماییم( یعنی اصلا کلا پیشنهاد ورهرام بید) که برای دو ماه دیگه برویم عکاسی ازپرندگان. در حال حاضر بنده، اینجانب ، اعلام می فوکولیم که علاقه به عکاسیمان را از دست داده بیدیم...
الان تصور بفرمایید که در یک خانه بسیار کوچک 50 60 متری مادر گرامی دارد حرف می زند، پدر گرامی با تلفن با فرزند برومندشان در ایران صحبت می کنند و از شانس خوب بنده از صبح زود چون دارن سیستم آتش نشانی رو چک می کنند یکی از توی ایفون به صدای بلند هر 10 ثانیه یه بار میگه : تست میشه 1 2 3 و تست میشه 1 2 3.
مخلوطی از صداها و بوهای غذایی دارد به شدت روی عصبمان یورتمه می رود. هر گونه قتل با شات گان را تکذیب می کنیمممم!!!
.........................

Friday, March 21, 2008

...

راستش آدم چنان به نحوه زندگیش عادت می کنه که وقتی یه اتفاقی می افته که تغییرش میده بعضی وقتا شدیدا تعجب می کنم. الان مدتها بود( به گمانم 4 سالی شد) که تنها زندگی کرده بودم و تقریبا یادم رفته بود این سرویس دهی مادرانه رو. اینکه صبح پاشم صبحانه حاضر بشه و یا شام درست بشه و ظرفا شسته بشه و خلاصه اصلا برام عجیبه. خلاصه اینکه دستش طلا...

اومدم کلی بنویسم که یادم ورفت!

Wednesday, March 19, 2008

سال نو مبارک

سال نو بر همه مبارک باشه...

* مامان و بابا اومدن و برای همین فعلا درگیر اونام و شدیدا هوس مسافرت کردم که فعلا کاریش نمیشه کرد!

Thursday, March 13, 2008

عجبا!!!





پروژه عظیم در نزدیکی دوبی. حالا هی عربا رو مسخره کنیم! اونا با پول نفت چی کار می کنن ما با پول نفت عوضش هی میریم مکه و مدینه دعا کردن و یا میریم کربلا و یا کمک یه جماعتی می کنیم توی لبنان و فلسطین!!!!
به قولی: حماقت آدمی رو هیچ وقت دست کم نگیر!!

نظرسنجی

جینگیل مستون شد! نظرتون در مورد لونه جدید چیه؟؟

حوری گران!!

خب به حق 124 هزار تا پیغمبر بیکار دم اومدن خانواده گرامی داریم همچین سرما می خوریم که حالمان جا بیاید. کار ادیت پایانی تحقیق نهایی هم مونده و رفتن به گردهمایی شرکتهای حقوقی روز جمعه هم به قوت خودش شدیدا باقیست. تازه برای رفتن به اونجا باید 2:30 رانندگی کنم برم و بعدم همین مقدار رانندگی برای برگشتن و بعدم ورداشتن یه ملتی از فرودگاه و خلاصه ددم وای!!!

حالا اینا به کنار به این عکسها لطفا به چشم خواهری نگاهی بیاندازید:


این عکسا متعلق به بشریست به نام اشلی الکساندرا دیوپره معروف به کریستین کسی هست که با گاورمنت اسپیتزر( فرماندار نیویورک) خوابیده. در واقع کار این حوری همینه و ساعتی هم 1000$ شارژ می فرمودند. و آخرین بار آقای فرماندار 4300$ پرداخت کرتاهه. خلاصه جنجالی به پا شد که فرماندار اول عضر(عذر؟) خواهی کرتاهه و بعدم استفا فرمودند. بعد در تجسس و اینا در گزارش امده که خانم های شیک و خوب که برای یه کلاب فحشای با کلاس کار می کردند بعضیشاون تا سالی 500$ هزار دلار در امد دارن یعنی از خیلی از وکیلا و پزشکا و مهندسین بیشتر. حداکثر در آمد یه وکیل خب با تجربه بعد را 15 سال 250$ هزارتاست. خود دریابید که چه در آمدیه. البته نا گفته نماند خداییش موجود زیباییست.
اینم منبع خبری :
http://www.nytimes.com/2008/03/13/nyregion/12cnd-kristen.html?_r=2&oref=slogin&oref=slogin

* عکسها رو از یه جایی به نام مای سپیس( فضای من) گزارشگره ورداشته، یه جاییه مثل اورکات! و گویا کسی هم از شغل شریف ایشون خبری نداشتند، بنابراین فکر کنم برای مدت طولانی زندگیش به فنا رفته باشه!

Monday, March 10, 2008

...

رفته بیتیم عکاسی با ورهرام و نیما، منم از زور سرما و تنبلی دوربینمو در نیاوردم فقط آخرش دیگه دعوام وبیتن و یه چند عکسی وگرفتیم که همچین به درد نفوکولن. فردا هم عازم ولایت شهید پرور کینگ ستوون می باشیم...

Sunday, March 9, 2008

لقب

امروز توسط یکی از دوستان ملقب شدم به خرس مهربون!!!

Friday, March 7, 2008

حجاب

این متن قسمتی از تاریخ چگونگی اجباری شدن حجاب در ایرانه. تاریخ بسیار جالبیه ولی این قسمت آخر یه جورایی انگار همه مطالب رو در خودش داره! اینکه فرهنگ عامه مردم چقدر عقب مونده و چجوری همین عقب موندگی کمک کرده که عده ای با قلدری همه کاری که می خوان بکنن..!!!!
از ماست که بر ماست! حالا کدوم مایت معلوم نیست! من ماستی که از شیر پرچرب گاومیش درست شده رو خیلی دوست دارم، خوشمزست...


صادق زیباکلام که آن روزها با عنوان مهندس زیباکلام رئیس دانشگده فنی دانشگاه تهران بود توصیف رساتر و صادقانه‌تری از آنچه که در پشت صحنه مبارزه با بی‌حجابی می گذشت ارائه می دهد. او از زبان دربان دانشکده به خوبی روایت می‌کند که چگونه اجباری شدن حجاب به عرصه انتقام جوئی طبقات فرودست جامعه از طبقه متوسط بدل شده بود. اگرچه او هم در نهایت همنوا با دربان دانشکده خواهان اجباری شدن حجاب می شود:
مساله زمانی مرا در فکر فرو برد که یکی از نگهبانان به عنوان کسب تکلیف از من پرسید که « از روز شنبه ما باید از ورود کارمندان زن بی‌حجاب جلوگیری کنیم؟» اشکال از آنجا برایم شروع شد که در لحنش سوال نبود بلکه با همه وجود منتظر شنبه بود تا 50 سال توهین و تحقیر را تلافی کند. در چشمانش موجی از پیروزی به چشم می‌خورد از اینکه فلان خانم کارمند، فلان خانم استاد را که یک عمر به او فخر کرده بود و شاید در گرمای طاقت‌فرسای ماه رمضان در حالیکه این مستخدم کم سواد یا بیسواد دهانش از تشنگی خشک شده بود این خانم یا آن آقا ازش خواسته بود که لیوانی آب سرد یا نوشیدنی خنک برایش بیاورد ... و چون تابستان بود و هوا گرم، خانم کارمند طبیعتا با لباس نازک یا آستین کوتاه یا اصلا بدون آستین در محل کار حاضر شده بود، حالا به زعم او بایستی حساب پس بدهد. نگهبان در حقیقت از من نمی پرسید که از ورود خانمهاي بی‌حجاب جلوگیری کند یا نه، بلکه به من می‌گفت که از روز شنبه دیگر اجازه نخواهد داد گذشته‌ها تکرار شود این خانمهای تحصیل‌کرده در داخل یا خارج یا با لیسانسها یا دکترای‌شان یا دیپلم‌شان بایستی مثل خانم من با کم و زیادش ظاهر شوند.
... می خواهم بگویم که مثل هندوها، چینی ها و عربها از آنچه که گوشه‌ای از هویت ملی‌مان می‌باشد تبعیت کنیم و پوشش اسلامی را اگر از نظر مکتبی قبول نمی‌کنیم مثل «ساری» هندی به عنوان یک هویت ملی بپذیریم. نیائیم از دید زور و تحمیل به مساله نگاه کنیم بلکه از دید یونیفورم چینی‌ها که بعد از انقلاب با لباس صدها میلیون زن و مرد چینی یکسان بود نگاه کنیم و اگر به دموکراسی اعتقاد داریم به دعوت اکثریت ملت را که این انتظار ملی و مکتبی را از ما دارند لبیک بگوئیم. (25 تیر 59 شماره 11046 صفحه 14)


برگرفته از:
http://www.meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=479

گویند تجاوز به آرومی اگر صورت بگیره قربانی نخواهد فهمید!!!

Friday, February 29, 2008

..

از عکاسی و اوسبوفی حالم داره به هم می خوره. من استعفا میدم.

Tuesday, February 26, 2008

رویای جدید


در راستای علاقه شدید به غول آهنی شدیدا به این غول آهنی جدبد ساخت شرکت تویوتا با نام اف جی کروز علاقه مند شده ایم. رفتم توش نشستم، واقعا عین تانک می مونه. اصلا دید خوبی نداره و در نگاه اول به نظر ابتدایی میاد ولی، آآآآآآمااااا، یه موتور 4 لیتری داره با239 اسب بخار قدرت و 278 تورک یعنی یه چیزی تو مایه های تانک چیفتن!!!
در عوضش همچین خوش اشتها تشریف دارن و حسابی مصرف بنزینشان بالاست. روزی که من این غول آهنی رو ابتیاع کنم بعنی علنا خودم رو بدبخت مالی کردم و البته فکر نفوکولین که من از ای چیزا واهمه داردم. هرچی نباشه یه عمری غول سوار بودیم D:

نمایشگاه



نمایشگاه ماشین تورنتو
عکاس هم رفیقم گری هست.

Monday, February 25, 2008

...

خبر خاصی نیست جز اینکه واقعا مرده شور هر چی کشور سرد رو ببرن. عقاب اینجا تخم نمی زاره....

Tuesday, February 19, 2008

...


سرده...

خبر

چندین خبر باید بگم:

یکی اینکه سها هم به جمع دوستان پیوست و وبلاگ عکاسی خودشو راه انداخت. اگرچه بدوالورود تنبلی پیشه فرمودن و آپ نمی فرمایند!!! اینم آدرسش:
http://gallery.sohastar.com/

دویم اینکه یک سایت پیدا کردم همچین آدمو حالی به حالی می کنه. حوصله کردین بشینین همه عکسا رو ببینین:
http://www.lifegoesonintehran.com/index.html

آدم شدیدا نوستالژیک میییشه.

سیم اینکه هیچوقت حماقت آدمی رو دست کم نگیرید.

چایم اینکه با یکی از رفقا رفتم نمایشگاه ماشین. جونم در اومد! 4 ساعت عکاسی با 14 کیلو دوربین و کوله. و چون فلاش نداشتم حتی یکی از عکسا هم به درد کوفت نمی خوره ولی به همین علت بعضیهاشو آپ می کنم تو سایت تا چشم دراد.