* توجه کردین برای اولین باره که دارم آدما را به اسم صدا می کنم؟!
Tuesday, December 30, 2008
؟؟ هووووم!!!
* توجه کردین برای اولین باره که دارم آدما را به اسم صدا می کنم؟!
Sunday, December 28, 2008
بازگشت جغدرافیل
فعلا
Wednesday, December 24, 2008
Thursday, December 18, 2008
Wednesday, December 10, 2008
کو دزد؟
* البته این باعث نمی شود که از جانوران منقرض شده برای دادن ایده تشکر نکنیم. دمشان گرم و انقراضشان طولانی باد، یا یه چیزی تو همین مایه ها ((:
قربانی
میکائیل: این پیرمرد خداست ببین چه سوالایی این فینگیلی می کنه!
اسرافیل: آخ دلم... وای وای مردم از خنده ببین خرطومشو چجوری گرفته.
جغدرافیل: خرطومشو....
توی آب حوض تصویری از یک ماموت کوچک بود که دهنش از تعجب باز مونده بود و خرطومش رو بالا گرفته بود، یکی از گوشای کوچیکشو هی بازو بسته می کرد. کنار ماموت کوچک ماموت بزرگ دیگری ایستاده بود که پر از مو بود و قیافه خشمگینی داشت:
ماموت بزرگ: اگر خدا بخواهد ما فرزندانمان را هم قربانی می کنیم.
جبرائیل دوباره دستش رو توی آب زد. ماموت کوچولو رو در حال دویدن نشون می داد.بدو رفت و پشت درختی قایم شد. خرطومش رو حلقه کرد و باز شروع کرد به بازو بسته کردن گوشهایش. هر از چند گاهی از پشت درخت سعی می کرد ماموت بزرگ رو نگاه کنه.
ماموت کوچولو: نکنه راستی راستی بخواد منو بکشه!؟
اسرافیل در حالی که بالهایش از شدت خنده کج شده بود برگشت به جغدرافیل گفت:
- این پیرمرد هم با این داستان ابراهیم و اسماعیل خوب ملتو گذاشته سر کار!
- اصلا الان کجان؟
میکائیل پرید بین حرفشون: ابی که رفته داره واسه خودش تو حوض شراب شنا می کنه، به گمانم الکلی شده! اسمال هم که جوگیر شده روزا دنبال گوسفنداست که بگیره قربانی کنه!
Tuesday, December 9, 2008
صبح و شب
اصرافیل با سر انگشت دست چپش قشنگ نشونه گرفت و زد تو سر جبرئیل!
- تو باز داری با خودت حرف می زنی؟
- ها! آره به گمونم.
- چه مرگت شده باز؟ نکنه پیش پیرمرد بودی؟
- آره، باز خوبه هممون می دونم ادمو کلافه می کنه باز میریم پیشش!
- چی شده، پرهات ریخته باز!
- هیچی چند وقته گیر داده که ای جغدرافیل، عکاس ابله دربار رو می گم...
- آره آره میشناسمش، جانوریست برای خودش!
- دیوانست، هفته پیش رفته پنجه ببری خان رو گرفته زده تو رنگ بعد کشیده رو آسمون که چی بشه، که آسمون سرخ بشه بعد بره ازش عکس بگیره بده پیرمرد! پیرمرد هم خوش خوشانش شده دم ببری رو ایندفه گرفته زده تو رنگ برا نقاشی!
- پس بگو دیدمش چرا راه راه شده بود! خب حالا این قضیه چه دخلی به تو داره؟!
- هچی پیرمرد سر جریان ببری خان فهمیده ای جغدرافیل شبا تا صبح بیداره حالا می خواد همه چیزو بر عکس کنه، شبا رو بکنه صبح و از اونور صبحا رو شب. خب منم هر چی بهش می گم که آقا جان این جغده دیوانست، تو برعکس کنی فایده نداره، اونم از اونور بیدار می مونه، به خرجش نرفت که نرفت!!
- بدبخت شدیم رفت پی کارش...
Monday, December 8, 2008
دوربین دیجیتال های کوچک( جیبی)
The Best Digicams of 2008? Choosing a small digital camera
Friday, December 5, 2008
بدون شرح
این از این، از نظر حقوقی هم که خود داستان قصاص بر می گرده به وحشی ترین و عقب مونده ترین طرز تفکر انسانی! بعدم اینکه مجرم حق و حقوقی داره، باید دید تحت چه شرایط روحی و فشار ذهنی این کار و کرده، چجوری به این نتیجه رسیده، خود مجنی علیه چه تاثیری در انجام جرم داشته و هزاران نکته ریز دیگه.
یادمه سال 3 بودم، توی کلاس جزا، استاد می گفت، یک پرونده ای هست که من وکیلشم البته از نوع پرونده تسخیری! پسره اسید پاشیده و اسید زده قرنیه چشم رو از بین برده، قاضی احمقم رای داده که قرنیه در قبال قرنیه!! جالبی داستان اینه که هیچ پزشکی حاضر نشده که اسید رو بریزه تو چشم پسره چون غیر ممکنه بشه اندازه گرفت که جوری بریزین که فقط قرنیه از بین بره، پسره 1 سال و نیم در زندان منتظر اجرای حکم موند و آخرشم خانواده دختره پول جمع می کنن، دیه چشم کامل پسره رو میدن و بعد با اسید کل چشما رو نا بینا می کنن!!!!!!!
تو هیچ جای دنیا اعدام باعث کم شدن جرم قتل نشده و اجرای قصاص های شخمی در ایران هم هیچ وقت باعث کم شدن جرمهای این چنینی نمیشه، بیشتر بجای اینکه داد و بیداد کنین که وای قصاص باید میشده یا نه بگردین ببینین ریشه این جرما از کدوم فرهنگ توی خود مردم ایجاد میشه!
Wednesday, November 26, 2008
Hakuna Matata
من عاشق این فلسفم ...
Tuesday, November 18, 2008
سنسور موبایل
Sunday, November 16, 2008
Thursday, November 13, 2008
اینم منظره توی ماشین منه، هوندا سیویک های جدید درجشون دیجیتالیه!
زمان
دلم می خواد برم خونه، دلم می خواد دوباره سال اول دانشگاه بشم و فقط کتابامو بخونم...
Sunday, November 2, 2008
Tuesday, October 28, 2008
400 عکس- 400 خاطره
اولین عکس رو نمی دونم چرا اطلاعاتشو ندارم ولی دومین عکس تاریخ گذاشتنش هست:
2006-05-31 01:55:39
الان 28-11-2008 هستش، یعنی حدود 2 سال و نیمه که سایت داره کار می کنه. خوشحالم. اینم یه خورده از آمار سایت.
کمترین عکسهای چاپ شده در ماه های:
می 2006 : 4 عکس
آگوست 2006: 3 عکس
آگوست 2008: 3 عکس
و بیشترین عکسها در ماههای:
جون 2007: 22 عکس
فوریه 2007: 24 عکس
جولای 2007: 23 عمس
سپتامبر 2007: 28 عکس
یه متن کوچیک توی خود سایت گذاشتم ولی اینجا هم می خوام از همه دوستانی که به سایت سرمی زنن و منو تشویق می کنن تشکر کنم. مخصوصا از لاک پشت برای کامنتهاش که واقعا تنها کسیه که آدمو تشویق می کنه و از ماموت برای کمکهاش توی نگهداری سایت و از ورهرام که خیلی از عکسا رو با همراهی اون گرفتم. و البته خیلی های دیگه که تشویقم کردن که ادامه بدم.
بازم ممنون.
Saturday, October 25, 2008
انقراض
- د، بابا تو هم که از هیچ چیزی خبر نداری که!!
- خب حالا چی شده؟
- هیچی پیرمرد باز شوخیش گرفته، می خواد سر به سر بچه گنده ها بزاره!!
- منظورت از بچه گنده چیه؟
- خنگ! همونایی که روزی که عطسه اش گرفته بود از دهنش پرید بیرون گفت دایناسور!
- آهااا، خب...
- تازه اسم ماموت ها رو هم از روی خمیازه ببری خان در آورد!
- ببری خان؟ گربه رو می گی؟
- بعللله!... حالا می خواد یه بلایی سرشون بیاره نمی دونم چی چیه ولی هر چی هست فرشته عکاس دربار رو صدا کرده بره ازشون چند تا عکس بگیره!!!
- به گمانم می خواد منقرضشون کنه!
- به گمانم!
Thursday, October 23, 2008
خاطرات پوسیده
یه کاری هم باید بکنم که نمی دونم چی کارش کنم! به نیلو زنگ بزنم و بگم دست نوشته ها رو بفرسته خونه یا اصلا بی خیال اون دست نوشته ها بشم؟ زنگ بزنم بیچاره میشم! صداشو بشنوم داغون می شم! اون دست نوشته ها رو بخونم که دیگه هیچی.. در عین حال بخشی از زندیگم بوده... چی کار کنم،نیدونم!
Wednesday, October 22, 2008
اولین برف امسال
دلم گرفت. همچین چند وقتیه که حسابی دلم میگیره):
Monday, October 20, 2008
کار نفوکولن!!!
هفته پیش اضطراری مجبور شدم برم اتاوا. بیخود نیست ورهرام هی غر می زنه به جون دهات تورنتو، اتاوا خیلی جاهای زیباتری نیبت به تورنتو داره، مخصوصا الان که فسل پاییزه میشه ادم خودشو خفه کنه، فقط کافیه روزی 1 ساعت یا حتی کمتر وقت بزاری پاشی بری کنار روخدونه و عکاسی کنی. خیلی زیباست. البته من فوری رفتم و حتی دوربین رو هم نبره بودم و زودی هم برگشتم.
Friday, October 10, 2008
...
لان اگه چیزی نگم خفه میشم...
چیز خاصی هم ندارم بگم فقط بعضی وقتا دلم می خواست میشد یهو از دید محو شد. دنیا جای شدیدا شخمییه. هر کاری بکنی باز یه جای کار لنگ می زنه. اصلا درک نمی کنم چرا زندگی باید کرد. احتمالا هزار بار این حرف رو زدم که هیچ چیز لذت بخشی تو این دنیا وجود نداره. همش درده. ای تو روح اون کسی که آدمی رو به وجود اورد. بر اساس نظریه تکامل یعنی اگه بخوای یه نموره مهربونی کنی و یا بی خیال یک سری مسایل بشی ها به معنی کامل کلمه ضعیف محصوب میشی و برای سرویس دهان مجبوری هی بری تعمیرگاه! خب این دیگه چه شکلی از زندگیه؟ در واقع فلسفه ایجاد حیا یعنی رنجو سختی و بدبختی. تو روح هر کی که آفریده، نمی تونست یه خورده اون دوغوله رو بکار بندازه و اینقدر کرم نریزه؟
امروز دیگه یه لحظه اینقدر شاکی شدم که نزدیک بود کار دست خودم بدم. ولی خونسردیمو حفظ کردم و چیزی نگفتم. اول از خونسردی خودم خوشم اومد ولی بعدش اینقدر یهو احساس خستگی و پوچی کردم که فکر کردم اگه یه هفت تیری چیزی داشتم حتما یه گلوله تو مغر خودم خالی می کردم.
بهتره یا معلم غواصی شدن؟
بازم همون داستان قدیمی: لعنت بر خودم که هرچه کردم خودم کردم!
Sunday, October 5, 2008
Wednesday, October 1, 2008
ملوس
- پیرمرد دنبالش می گرده؟
- مگه چی کار کرده؟
- دستگاه رنگ رو خراب کرده، ملوس پیرمرد لکه ای شده ،سیاه سفید!
Saturday, September 27, 2008
پل نیومن
-؟!
- مگه نرفتی پیش اسرافیل؟
- نه ولی امروز پیش پیرمرد دیدمش، حسابی کلافه بود.
- اشتباه کرده، ورداشته آدم مشهوری رو جابجا وارد لیست کرده!
- خب؟
- حال خودش گرفتست ولی پیرمرد خوش خوشانش شده بود، دیروز یه ابر گرفته بود بغلش اصرار می کرد که ازش عکس بگیرم!
Monday, September 22, 2008
...
نمی دونم چقدر طول می کشه تا روح آدمی گرم بشه، ولی تا اینجاش که خیلی طولانی بوده...
...
دیروز رفته بودیم پیش اصرافیل، مشغول تراشیدن بود:
- داری یه بوق دیگه درست می کنی؟
- خنگ صد بار گفتم بوق نه شیپور! تو اصلا عینکت کو؟
- نمی دونم به گمانم پیش پیرمرد جاش گذاشتم.
- پس دیگه نمی بینیش!
-چراااا؟
- چون حتما ورش میداره برای انگولک هم که شده میزاره رو چشم یه گربه بدبختی اون پایینا!
Sunday, September 21, 2008
جاده
همان جاده پر پیچ و خم
همیشه میشه گوگوش و یا داریوش گوش داد، میشه وقتی رسیدی به اونور جاده برای خودت یه چایی و یا قهوه ای درست کنی و بنشینی فیلمهای قدیمی رو نگاه کنی. فیلمهای همسفر، دشنه، ماه عسل، در امتداد شب..
میشه توی جاده پنجره رو بکشی پایین و نفس عمیقی بکشی و یادت باشه که اون بو چجوری بود!
آره جاده همان جاده است.
به گمانم هر وقت میروم انگاری قسمتی از وجودم رو پیشت جا می زارم.
جاده تو یه شکل دیگه است. من رانندگی توی مه و تاریکی رو دوست دارم.
تو میری و قسمتی از وجودمو همیشه می کنی و می بری.
رسیدم آخر جاده، دنبال سیگار ویشنو می گردم و یه قهوه خونه محلی.
Saturday, September 20, 2008
بفرما قهوه
Saturday, September 13, 2008
پاناروما
Friday, September 12, 2008
...
فعلا هم که خبر خاصی نیست جز بدبختیای روزانه!
Friday, September 5, 2008
در شکم کوسه
خبر کنید و جفدرافیل( فرشته ملکوت دربار)را از نگرانی نجات دهید. تا باشد که رستگار شوید( به جای سوکس)!
Wednesday, September 3, 2008
آشپزیل بر وزن اسرافیل فرشته آشپز دربار ملکوتی
در آوردی و شروع به پاک کردن نمودی. مقداری هم پیاز داشتی که خورد کردی و با سیر سرخ نموده و بعد از تیکه تیکه کردی سینه را و ادویه کاری فراوان با پیاز ها و سیرها سرخ نمودی. در میان راه یادمان افتاد که شاید چیزهای دیگه ای هم داشته باشیم در یخچال. ولیک بسی خیال باطل. هیچ نبود. همچنان که داشتیم سرخ می نمودیم ییهو به کلمان زد که بیا خلاقیت به خرج دهیم. از این قسمت به بعد را دقیقا شرح می دهیم همانا که در کتب اشپزی بعدها استفاده گردد:
یک کاسه ور داشتیم و دو قاشق پر ماست ریختیم، بعد آب گوجه فرنگی غلیظ اضافه فرمودیم و بعد مقداری اب پرتقال و هم زدیم تا قشنگ مخلوط شد. بعد مقداری نمک و فلفل با سس خردل اضافه نمودیم و بعد مقداری شیر ریختیم. دوباره بسی هم زدیم و در اخر باز مقداری اب گوجه اضافه نمودیم. مخلوط را روی مرغها و پیاز ها ریختیم و گذاشتیم تا بپزد.
در این هنگام به مقدار بسیار زیادی خودمان را لعنت کردیم چون گشنمان بود و زمان پخت غذا را طولانی فرموده بودیم. بعد از نیم ساعت پخت آرام محصول چیزی در آمد بین مرغ کاری و غذای تایلندی. بسی هم البته خوشمزه بود. خودمان که شدیدا خوشمان آمد. بروید که یاد بگیرید که شاید رستگار شوید.
*ادیبیات را حال بفرمودیم که چند قرن نحوه ادبی در چند سطر با هم دگرگون گردید.
زمستان در راه است
Monday, September 1, 2008
نقاشی
Sunday, August 31, 2008
...
روز همگی خوش
بدرود
Wednesday, August 13, 2008
..
چند وقت زن دواش گرامیمان حالش بد شده. مثل اینکه ویروس بی وجدانی حمله کرده به سیستم دستگاه عصبی مرکزیش. دلم نمی خواد اصلا حرفی در موردش بزنم و یا اسمی از بیماریش بیارم. تنها چیزی که می خوام بگم اینه که خیل جوونه و از من فقط یه نموره بزرگتره. اینم شد زندگی که داری راست راست برای خودت راه میری و زندگی می کنی و اونوقت ییهو یه بلایی سرت میاد!
تو روحه این زندگی...
Monday, August 11, 2008
بدبختی شروع شد
دیگه اینکه از امروز پا شدم اومدم کتابخونه عمومی دهاتمون که درس بخونم. توی خونه همش بازی می کنم و همه کار می کنم جز درس خوندن. ولی خب درس خوندن خودش یه جور عادت و توانایی محسوب میشه. منکه قبلا ساعتها میشستم به درس خوندن حالا نمی تونم بیشتر از 45 دقیقه تمرکز کنم. سریع خسته میشم. البته ادیت هم کار خیلی سختیه مخصوصا وقتی استاد عزیز به خط خرچنگ غورباقه نظریاتش رو نوشته باشه و شما مجبور باشن کلی کلنجار برین تا بفهمین چی گفته و آخر سر هم با گریه زاری از خیر اون صفحه بگذرین!
خلاصه اینکه دارم تلاشمو می کنم!
مطلب دیگه اینکه اینجا رو ممکنه هر از چند گاهی عوض کنم تا شکل مورد دلخواهم بدست بیاد. بعدم اینکه سایت عکاسی هم قراره یه رسیدگی هایی بهش بشه ، البته هر وقت حالش بید.
فعلا بدرود همگی
Tuesday, August 5, 2008
Tuesday, July 29, 2008
از اون آه های یاهو
Sunday, July 27, 2008
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من
آفتابی که در این دشت به ما بوسه نواخت
گم شده ، گم شده در پسِ دیوار غروب
دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
آسمانی که در این دشت به ما باران ریخت
رخت بر بسته و رفته است غریب
آسمانی که به ما باران ریخت ، آسمانی که به ما باران ریخت
دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من
آهنگ دور
آلبوم جلوه های ماندگار
محمد نوری
گرفتار
منم که پر برنامممممممممه، اصلا موندم چجوری به همشون برسم. خریت از خودمه. آدم نمیشم.
*** حر من نه از کرگی از توی شکم مادرش دم نداشت!
گدایی؟
بعد شروع کردم پاک کردن. حدود 10 تا اسم پاک کردم تا خیالم راحت شد.
*** به قولی آدم که شهر و کشور عوض می کنه، دوستاشم از دست میده! متاسفم و ناراحت ولی نمی خوام برای دوستی گدایی کنم.
قربان همگی
بدرود
Saturday, July 26, 2008
Thursday, July 24, 2008
خاکستر من
Tuesday, July 22, 2008
Monday, July 21, 2008
راحت شدیم....آخیششش
* راستی چهار سال پیش در چنین روزایی این وبلاگ به وجود اومد. همیچین حال می کنیم با خواندن خاطرات. چهار سال! برای مدتهای زیادی ندا تنها خواننده اینجا بود. ولی الان دیگه نمی دونم دقیقا چند نفر سر می زنن. به هر حال من که ادامه می دم.
فعلا قربان همگی
بدرود
Thursday, July 10, 2008
ورزشت
الان نشستم دارم یه چای می نوشم و به پیانو سمفونی بتهوفن خدا بیامرز گوش می دم. شاهکاری بوده، خیلی خستگی آدم در میره. در عین حال هم دارم خبر جدید هسلبلاد رو می خونم که دوربین 50 مگا پیکسلی داده بیرون. دیگه واقعا گندشو در آوردن. اینطوری که نمیشه که هی اینا میرن بالا....
Tuesday, July 8, 2008
یوهوووو
Sunday, July 6, 2008
Friday, July 4, 2008
Wednesday, July 2, 2008
اربعه
Tuesday, July 1, 2008
نوشد
نتیجه اخلاقی: و باشد که تنبلی از خودمان است !
Sunday, June 29, 2008
Tuesday, June 17, 2008
تکرار
Sunday, June 15, 2008
باران


Wednesday, June 4, 2008
Tuesday, June 3, 2008
Thursday, May 29, 2008
Monday, May 12, 2008
..
Sunday, May 11, 2008
***
یه قسمت بزرگی توی زندگی من تموم شد. در واقع یه پرونده 8 سال و نیمه به پایان رسید و من هنوز منگم. انگاری یه تریلی 18 چرخ از روم رد شده باشه گیج گیجم. چند وقته که میرم عکاسی ولی فقط راه میرم و عکس آنچنانی نمی گیرم. امیدوارم این حالت برطرف بشه. دیروز حافظه تیمون* رو زیاد کردم نا مجبور نباشم هر ماه یه سری کپی بگیرم و خالیش کنم. برای همین الان خیلی از برنامه های ادیت عکاسی رو ندارم و هنوز هم وقت نکردم بریزم و فعلا عکسی برای اپ کردن توی باب آیز ندارم!!هر روز می رم سر کار، کاری که بیشتر گیجم می کنه. بعضی وقتا آدما رو نگاه می کنم و پیش خودم می گم آیا اینا اصلا مشکلی دارن؟ اصلا می فهمن پشت این همیشه لبخدی که بهشون می زنم چه آشوبیه؟! بعد به این نتیجه می رسم خب دلیلی نداره بدونن! مشکلاتتو برای خودت نگه دار!
* تیمون همین لپ تاپ جدیدمه!
** عکس رو با گوشی موبایلم گرفتم. یه مقداری کجه (:
Monday, May 5, 2008
روز سوم
- تو هنوز اینجایی که؟!
-عزراییل باز لیستشو جا گذاشته، منو مجبور کرده بشینم اینجا و اون از اون پایین می پرسه و منم از روی لیست نگاه می کنم ببینم درسته یا نه!
-شاهکارین به خدا شما دوتا.... راستی بوقت همراهته؟
- بوق نیست احمق، شیپوره!
- هر چی، بده یه خورده باهاش بازی کنم حوصلم سر رفته...
- ا ا ا دید چی شد؟! اشتباه کردیم، نوبت یکی دیگه بود، حواسمو پرت کردی اشتباهی تایید کردم، زکی....
روز سوم
روز آفرینش کویر، روز خلوت ...
روز اطمینان از تنهایی
تنها...
Sunday, May 4, 2008
Saturday, May 3, 2008
روز اول
هفت روز آفرینش دنیا، هفت روز آفرینش حماقت!
هفت روز جهنم، هفت طبقه جهنمی...
روز اول:
فراموشی
Friday, May 2, 2008
...
Thursday, May 1, 2008
اعتیاد خانمان سوز
عشق یه اعتیاده؟! نیست؟ به نظرم یه اعتیاد شدید روحی و جسمیه! و بیشتر جسمی، وقتی عاشق یه کسی میشی تمام وجودت پرمی کشه به سمتش .
وقتی هم که نیست انگار مواد بهت نرسیده، بدنت درد می کنه، سرت تیر می کشه، دلت می خواد داد بزنی، دلت می خواد یه کاری بکنی که از این حالت بیای بیرون! میخوای ببینیش، می خوای بغلش کنی .تا وقتی کنارت هست هیچ مرگیت نیست، وقتی نیست انگار موادم نیست .
خیلی دلم می خواد بدونم عشق بدون علاقه جنسی چجوری میشه!؟ اصلا وجود پیدا می کنه یا نه؟!
Wednesday, April 30, 2008
مسخرگی
خلاصه میشه همینطور بی خیال بود و عشق رو مسخره کرد و ....
* الواااااااااااااااااااااااات
Tuesday, April 29, 2008
...
کلی هم کار هست که باید انجام بدم.
فعلا هستیم....
* تعدادی الوات پیدا شدن که دائما دارن میرن سینما و اینا، بخیل که نیستم، امیدوارم همیشه خوش و خرم باشن...
Wednesday, April 23, 2008
همغمی
شاید برای کسی خیلی ملموس نباشه ولی وقتی توی کاری هستم که مسایل اساسی مردم مطرحه می بینم که ما ایرانیا چقدر عقب مونده ایم. سالها که چه عرض کنم قرن ها باید بگزره تا بشه این فاصله ها رو پر کرد. من بدبختم این وسط هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه هر روز ببینم در کدون قسمت عقبم و سعی کنم پرش کنم. خیلی راحت نیست. از من نصیحت اگه کسی حقوق خونده توی همون ایران بمونه و یا اگه می خواد بیاد اینجا بجای اینکه بره فوق بهتره دوباره از اول شروع کنه. براش خیلی بهتره.
بعدم اینکه بعضی وقتا ادم دوستایی پیدا می کنه که فکر می کنه میشه از کمک اونا استفاده کنه و زندگیشو به حالت عادی نزدیک کنه و یا در واقع بهترش کنه ولی بعد یه مدتی می بینه که د بیا! خود طرف حسابی گرفتاری داره و باید کمکش کرد. اونوقته که باز دلت می خواد یه گلوله تو کله خودت خالی کنی!
توی 3 هقته اتقاقاتی برام افتاده که به گمانم یه سالی برای هضمشون احتیاج دارم. و ممکنه در تصمیم گیریهای زندگیم شدیدا تاثیر بزاره.
باید صبر کرد و منتظر بود و دید...
* تشکیل شده از دو کلمه هم و غم که میشه همغمی! یعنی اینکه یه آدمی کاملا همون غم یه ادم دیگه رو قبلا تجربه کرده باشه و یا در حال تجربه کردن باشهف اونوقته که میشه عمغمی، چون دقیقا با پوست و خونش می فهمه که غم طرف چیه...
Monday, April 21, 2008
بی عدالتی
یه وقتای فکر می کنی همه چیز کم کم داره حل میشه، و می تونی وقتی میری بیرون احساساتت رو آزاد کنی و از هوای بهاری و منظره های قشنگ لذت ببری ولی بعد یهو می بینی نخیر تازه داره وارد یه دردسری میشی که همچین نفهمی نفهمی پوستتو قلفتی(غلفتی؟) می کنه؟
کی گفته دنیا قشنگه؟
هچ
Friday, April 18, 2008
دوباره
یکی از خاطراتی که درباره سختی بلند شدن از رختخواب دارم مربوط میشه به درس خوندن توی چمخاله. به خاطر جنگ، یکی یا دو سال رو مجبور شدیم بریم شمال. نزدیک ترین شهر به چمخاله شهریه به نام لنگرود. با هم 10 کیلومتر فاصله دارن. صبحا خیلی زود باید پا میشدیم، منو کاوه ،و بعد کسی که مشاور باغ محسوب مبشد، آفای زنده دل، میومد دنبالمون و می رفتیم شهر. به خاطر همون فاصله لعنتی مجبور می شدم صبحا زود بیدار بشم. تا وقتی هوا گرم بود مشکلی نبود ولی توی زمستونا واقعا شکنچه بود چون توی اون هوای نمور از زیر لحاف در اومدن واقها سخت بود و خونه هم وسابل گرماییش چوبی بود، یه شومیه داشیتم و دو تا بخاری هیزمی. برای همین صبحا خونه سرد سرد میشد. اینا به کنار خیلی وقتا پمپ آب هوا می کشید و مجبور می شدیم بریم یا از توی چاه با سطل آب بیاریم و یا بریم پمپ رو هواگیری کنیم. اشکم در میومد چون وقتی که بیدار می شدم در واقع هوا هنوز تاریک بود.
مرحله بعدی با شکنجه پاشدن از رختخواب مربوط میشد به دو سال راهنمایی که توی خیابان 40 یوسف آباد خونه داشتیم. خونه قدیمی بود و خیلی گنده برای همین هیچ وقت درست گرم نمی شد. کلی پنجره داشت. خود خونه سیصدو خورده ای متر بود و همه پنجره هاش قدی بود و گنده. فکر می کنم یکی از نشانه های تمام عیار هدر دادن انرژی اون خونه هست.برای اینکه خونه گرم بشه یه بخاری گازی بزرگ پلار خریداری شد و در هال بزرگ خونه نسب شد. صبحا که مامان بیدارمون می کرد می رفتیم عین توله سگ می خسبیدم جلوی بخاری. خوابمون می برد تا جیغ مامان کامل درآد. خیلی سخت بود پا شدن. بعد دیگه خوب بود تا سال کنکور. به طرز عجیب قریبی سال کنکور سیستم من عوض شد. راحت صبحا پا می شدم یعنی سر ساعت 7 اتومات بیدار بودم تا 7:30 بشینم سر درس تا 12 شب. 1سال سیستمم همین بود که 7 ساعت ثابت بخوابم.
بعد که رفتم دانشگاه تا می تونستم از ایتکه کلاسای صبح رو ور دارم در می رفتم . بجز سال سوم که یه کلاسی داشتیم به نام قانون آیین دادرسی جزایی 3. کلاس راس ساعت 7:50 صبح تشکیل می شد. نه 8 و نه 8 و نیم، تصور کنین 7 و 50 صبح. من نمی دونم کذوم بی ناموسی همچین ساعتی رو گذاشته بود و بنده خدا استادمون که یه آدم خیلی مهربون بود خودش همیشه میومد و البته کلاس چون تا 9 و نیم بود تازه ساعت 8 و نیم کامل میشد. خودم به شخصه تقریبا 5 بارشو کامل دو در کردم. خلاصه این وضعیت ادامه داشت تا رفتم به کشور شیطان پرور انگلستون که به خاطر تفاوت ساعتی که با ایران داشت تقریبا شدم شب کار. به جز 2 تا کلاسی که سال اول و سال دوم داشتم که ساعت 9 شروع می شدن بقیه کلاسا ساعت 11 شروع می شدن. تازه همونا رو هم به سختی پا می شدم. چون معمولا دیر وقت شب یا بهتره بگم ساعت 4 یا 5 صبح می خوابیدم و 11 یا 12 صبح پا می شدم. این جریان ادامه داشت تا وقتی اومدم کانادا که دیگه تبدیل شدم به رقیب جغدا. پوز زنون بود گویا!!! 6 یا 7 صبح می خوابیدم و 1 یا 2 ظهر پا می شدم. دیگه خلاصه گند زده بودم به هر چی سیستم انسانیه!
حالا الان تصور بفرمایید که باید ساعت 11 یا حداکثر 12 عین بقیه آدما بخوابم و از اینطرف 6و نیم یا 7 صبح پاشم برم سر کار. ای تو روح هر چی کاره...
خلاصه بدبختی دوباره صبح زود پاشدن شروع شده و گویا این نهضت همچنان ادامه داره.
زجر می کشییییییییییییییییییم
قربان همگی
بدرود
Sunday, April 13, 2008
داستان هفته
هفته عجیب غریب و دیوانه کننده ای بود. اینکه تمام روز رو با لباس آدمیت بری سر کار و شب هم مثل جنازه بیوفتی و بخوابی یه جورایی عجیبه. مثلما من چون عادت ندارم برام سخته ولی اینکه چقدر بتونم دووم بیارم خودش جای سوال داره. مشکل دیگه اینکه توی این کار لعنتی با زندگی واقعی مردم سرو کار داری. اگه اشتباه کنی نه تنها آبروت میره و می تونی شغلتو از دست بدی، بلکه طبق قوانین اینجا خیلی راحت طرف می تونه بری شکایت کنه از یه وکیل و ازش خسارت بگیره و در شرایطی هم پروانه وکلاتت رو از دست بدی!!
خلاصه یه جورایی شدیدا استرس زاست. و دیگه اینکه می بینی واقعا وقتی برای عکاسی و وبگردی و وب نویسی نداری. چون وقتی میای خونه اینقدر خسته ای که فقط دلت می خواد یه چیزی بخوری و بخوابیی. البته خب کم کم باید عادت کنم و عصر هامو تنظیم کنم و به کارام برسم. اینطوری نمیشه وقت عصر رو حروم کرد.
خلاصه که فعلا داستان زندگی من اینه تا بعد ببینم چی میشه.
از آرتین و ندا هم خبری ندارم و اگه اینجا رو خوندن لطفا یه کوچولو منو از احوالشون با خبر کنن. شرمنده بی معرفتی من. نرسیدم جویای احوال باشم.
خوش و خرم باشید.
بدرود
* لاکی و الدوز جان این سایت رویای باد رو من همیشه می خونم و واقعا از شعرای امتخابیتون لذت می برم و کیف می کنم. واقعا سپاس و سپاس. لطفا ادامه بدین و قول می دم بزودی منم دوباره شروع کنم. بازم ممنون.
Monday, April 7, 2008
لولو برد
همچین می گما کار کردن کلی سخت بید.
می گمااااا همچین کار حقوقی کردن خیلی سخت بید.
همچین اشتب کنی کلاهت پس معرکست...
همچین دیگه ولگردی رو لولو برد ):
Sunday, April 6, 2008
...
دیگه اینکه یه جورایی استرس دارم و دوست دارم اصلا فردا از خونه نزنم بیرون ولی از اون طرف فکر می کنم که نکنه این حالتم بخاطر تنهایی و همش درس خوندن باشه!! حالا تا فردا ببینم چی میشه.
قربان همگی
بدرود
Thursday, April 3, 2008
کار بدون پول
قربان همگی
بدورد
...
و در اینجا بود که ییهو مادرمان صبرش تمومید و دعوا فرمودند که : غلط کردیییییی... چطور دلت میاد بری برا دوربینت خرج کنی ولی نمی تونی بری شلوار بخری..؟!
منم دیدم اوضا وخیم بید، میدان را خالی کرده و عقب نشینی کردم....
Wednesday, April 2, 2008
هویجوری
جایتان خالی جمعه رفتیم الواتی( اسکی) و چه هوای لذت بخشی بود و چه منظره های زیبایی و چه ورزش سالم و مفرح بخشی.
یکی از دلایلی که دیر به دیر می نویسم اینه که از این برچسب های فارسی ندارم و دارم از روی حافظه تایپ می کنم که بعضی وقتا حسابی خسته کنننده میشه. باید یه دونه تهیه کنم. حالا ببینم اینجا پیدا میشه یا نه؟!
بعد از جمعه هم رفتم ولایت و در جشن تاخیری سال نو شرکت فرمودیم و چند صباحی هم با دوستان معاشرت فرمودیم و فهمیدیم که در زیر پوست شهر چه خبرهایی هست.
شدیدا احساس تنهایی می کنم و شدیدا دلم می خواد یکی رو بغل کنم. فعلا امچانات نداریم بالامجان.
پایان نامه رو هم معلم عزیر بعد از کلی معطلی ادیت فرمودن و فرستادن و احتمال زیاد یه چند ماهی باز گرفتار درسی خواهیم می باشیم.(ادبیات رو برو تو کارش)
قربان همگی
بدرود
Wednesday, March 26, 2008
داستانیست
بیچاره می شویییم از دست این دو نفر!
هوا نمورکی دارد گرم تر می شود و از الان با کمک ورهرام برنامه ریزی می نماییم( یعنی اصلا کلا پیشنهاد ورهرام بید) که برای دو ماه دیگه برویم عکاسی ازپرندگان. در حال حاضر بنده، اینجانب ، اعلام می فوکولیم که علاقه به عکاسیمان را از دست داده بیدیم...
الان تصور بفرمایید که در یک خانه بسیار کوچک 50 60 متری مادر گرامی دارد حرف می زند، پدر گرامی با تلفن با فرزند برومندشان در ایران صحبت می کنند و از شانس خوب بنده از صبح زود چون دارن سیستم آتش نشانی رو چک می کنند یکی از توی ایفون به صدای بلند هر 10 ثانیه یه بار میگه : تست میشه 1 2 3 و تست میشه 1 2 3.
مخلوطی از صداها و بوهای غذایی دارد به شدت روی عصبمان یورتمه می رود. هر گونه قتل با شات گان را تکذیب می کنیمممم!!!
.........................
Friday, March 21, 2008
...
اومدم کلی بنویسم که یادم ورفت!
Wednesday, March 19, 2008
سال نو مبارک
* مامان و بابا اومدن و برای همین فعلا درگیر اونام و شدیدا هوس مسافرت کردم که فعلا کاریش نمیشه کرد!
Thursday, March 13, 2008
عجبا!!!
حوری گران!!
حالا اینا به کنار به این عکسها لطفا به چشم خواهری نگاهی بیاندازید:



این عکسا متعلق به بشریست به نام اشلی الکساندرا دیوپره معروف به کریستین کسی هست که با گاورمنت اسپیتزر( فرماندار نیویورک) خوابیده. در واقع کار این حوری همینه و ساعتی هم 1000$ شارژ می فرمودند. و آخرین بار آقای فرماندار 4300$ پرداخت کرتاهه. خلاصه جنجالی به پا شد که فرماندار اول عضر(عذر؟) خواهی کرتاهه و بعدم استفا فرمودند. بعد در تجسس و اینا در گزارش امده که خانم های شیک و خوب که برای یه کلاب فحشای با کلاس کار می کردند بعضیشاون تا سالی 500$ هزار دلار در امد دارن یعنی از خیلی از وکیلا و پزشکا و مهندسین بیشتر. حداکثر در آمد یه وکیل خب با تجربه بعد را 15 سال 250$ هزارتاست. خود دریابید که چه در آمدیه. البته نا گفته نماند خداییش موجود زیباییست.
اینم منبع خبری :
http://www.nytimes.com/2008/03/13/nyregion/12cnd-kristen.html?_r=2&oref=slogin&oref=slogin
* عکسها رو از یه جایی به نام مای سپیس( فضای من) گزارشگره ورداشته، یه جاییه مثل اورکات! و گویا کسی هم از شغل شریف ایشون خبری نداشتند، بنابراین فکر کنم برای مدت طولانی زندگیش به فنا رفته باشه!
Monday, March 10, 2008
...
Sunday, March 9, 2008
Friday, March 7, 2008
حجاب
از ماست که بر ماست! حالا کدوم مایت معلوم نیست! من ماستی که از شیر پرچرب گاومیش درست شده رو خیلی دوست دارم، خوشمزست...
صادق زیباکلام که آن روزها با عنوان مهندس زیباکلام رئیس دانشگده فنی دانشگاه تهران بود توصیف رساتر و صادقانهتری از آنچه که در پشت صحنه مبارزه با بیحجابی می گذشت ارائه می دهد. او از زبان دربان دانشکده به خوبی روایت میکند که چگونه اجباری شدن حجاب به عرصه انتقام جوئی طبقات فرودست جامعه از طبقه متوسط بدل شده بود. اگرچه او هم در نهایت همنوا با دربان دانشکده خواهان اجباری شدن حجاب می شود:
مساله زمانی مرا در فکر فرو برد که یکی از نگهبانان به عنوان کسب تکلیف از من پرسید که « از روز شنبه ما باید از ورود کارمندان زن بیحجاب جلوگیری کنیم؟» اشکال از آنجا برایم شروع شد که در لحنش سوال نبود بلکه با همه وجود منتظر شنبه بود تا 50 سال توهین و تحقیر را تلافی کند. در چشمانش موجی از پیروزی به چشم میخورد از اینکه فلان خانم کارمند، فلان خانم استاد را که یک عمر به او فخر کرده بود و شاید در گرمای طاقتفرسای ماه رمضان در حالیکه این مستخدم کم سواد یا بیسواد دهانش از تشنگی خشک شده بود این خانم یا آن آقا ازش خواسته بود که لیوانی آب سرد یا نوشیدنی خنک برایش بیاورد ... و چون تابستان بود و هوا گرم، خانم کارمند طبیعتا با لباس نازک یا آستین کوتاه یا اصلا بدون آستین در محل کار حاضر شده بود، حالا به زعم او بایستی حساب پس بدهد. نگهبان در حقیقت از من نمی پرسید که از ورود خانمهاي بیحجاب جلوگیری کند یا نه، بلکه به من میگفت که از روز شنبه دیگر اجازه نخواهد داد گذشتهها تکرار شود این خانمهای تحصیلکرده در داخل یا خارج یا با لیسانسها یا دکترایشان یا دیپلمشان بایستی مثل خانم من با کم و زیادش ظاهر شوند.
... می خواهم بگویم که مثل هندوها، چینی ها و عربها از آنچه که گوشهای از هویت ملیمان میباشد تبعیت کنیم و پوشش اسلامی را اگر از نظر مکتبی قبول نمیکنیم مثل «ساری» هندی به عنوان یک هویت ملی بپذیریم. نیائیم از دید زور و تحمیل به مساله نگاه کنیم بلکه از دید یونیفورم چینیها که بعد از انقلاب با لباس صدها میلیون زن و مرد چینی یکسان بود نگاه کنیم و اگر به دموکراسی اعتقاد داریم به دعوت اکثریت ملت را که این انتظار ملی و مکتبی را از ما دارند لبیک بگوئیم. (25 تیر 59 شماره 11046 صفحه 14)
برگرفته از:
http://www.meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=479
گویند تجاوز به آرومی اگر صورت بگیره قربانی نخواهد فهمید!!!
Friday, February 29, 2008
Tuesday, February 26, 2008
رویای جدید
Monday, February 25, 2008
Tuesday, February 19, 2008
خبر
یکی اینکه سها هم به جمع دوستان پیوست و وبلاگ عکاسی خودشو راه انداخت. اگرچه بدوالورود تنبلی پیشه فرمودن و آپ نمی فرمایند!!! اینم آدرسش:
http://gallery.sohastar.com/
دویم اینکه یک سایت پیدا کردم همچین آدمو حالی به حالی می کنه. حوصله کردین بشینین همه عکسا رو ببینین:
http://www.lifegoesonintehran.com/index.html
آدم شدیدا نوستالژیک میییشه.
سیم اینکه هیچوقت حماقت آدمی رو دست کم نگیرید.
چایم اینکه با یکی از رفقا رفتم نمایشگاه ماشین. جونم در اومد! 4 ساعت عکاسی با 14 کیلو دوربین و کوله. و چون فلاش نداشتم حتی یکی از عکسا هم به درد کوفت نمی خوره ولی به همین علت بعضیهاشو آپ می کنم تو سایت تا چشم دراد.




















