Tuesday, November 27, 2007

بدون عنوان


امرو عصر بر اثر یک اشتباه بسیار احمقانه زدم انگشت دست چپ، یکی مونده به آخری رو سوزوندم. حسابی هم سوخت. تا مدتها عین عقب مونده ها یه دستمو چسبونده بودم به ستون فلزی کنار دستم تا خنک باشه و درد نگیره و یه دستی تایپ می کردم. آخر سر شاکی شدم و پاشدم رفتم داروخانه. نا مروتا، نا مسلمونا، بی انصافا، این کفار شریر پرور( به قول نیک آهنگ) یه تیوب کوچیک کرم سوختگی که تو ایران 1000 تومن هم نیست رو می دادن 10$. نه تنها دستم سوختگیش بیشتر شد بعضی جاهام هم سوخت. خلاصه و از سر ناچاری خریدم و پریدم تو ماشین تا بزنم رو دستم که درمانی باشد بر این دست سوخته نامسلمون. مقداری که مالیدم دیدم بوی کرم دست مامان رو میده. ییهویی اینقدر دلم تنگ شد که مدتی بدون اینکه هیچ کاری کنم نشستم تو ماشین. یاد مامان افتادم حسابی. اینقدر دلم براش تنگ شد که بی اختیار به هق هق افتادم. خوشبختانه برفی می اومد شدید و هوا هم تاریک بود. خلوتی بود. بعد یاد نیلو افتادم. خلاصه نشستم یه دل سیر زار زار عر زدم. 3 سال و نیمه که...
اینجا داروخونه ها خیلی بزرگن. همه چیز رو با هم میفروشن، از عطر گرفته تا برو آخر. داروخونه پایین شهر هم برای تبلیغ یا هر کوفتو زهرماری که شده ورداشته در ورودی رو جوری گذاشته و جوری سیستم رو درست کرده که برای رسیدن به قسمت داروها مجبوری از توی قسمت عطر و لوازم آرایش زنونه رد بشی! و بوی عطر زنونه، آخ چه بویی، چقدر شیرینه. مثل آدمهایی شدم که از توی کویر میان و هیچ چی ندیدن. وایسادم اون وسط و قشنگ چند بار نفس عمیق کشیدم. رویاییه. آخ وقتی یه عطری روی پوست یه دختر میشینه. چقدر جالبه، چقدر زیبا، چقدر لطیف. هیچ وقت به این حد نرسیده بودم.
در حالی که داشتم بو می کردم و چشام بسته بود، حس کردم یه حرکتی تو نزدیکیم شده، چشامو باز کردم که اگه مزاحم کسی شدم برم کنار که ییهو دیدم یکی از دخی های فروشنده با لبخند جلوم وایساده. منو میگی ها، عین منگا، گفتم ای کجا بود! هوری بید! کجا بیدی تو ! خلاصه یه دفه دستو پامو گم کردم. قشنگ حس می کردم که مغزم هنگ کرده و همینطوری وایساده بودم دختر رو نگاه می کردم. دختره خیلی ملایم و با لبخند برگشت گفت: خاطره برانگیزه، یادت افتاده! مگه نه؟!
خدا پدرشو بیامرزه که فرت اون وسط نگفت کاری دارین! چیزی می خواین؟!
منم برگشتم گفتم آره، حسابی. گفت: خب می خوای براش بخری! وا رفتم. تو دلم گفت کاش اینجا بود. کاش اینجا بود و هر چی دلش می خواست براش می گرفتم . کاش اینجا بودو سر بو ها با هم کلنجار می رفیتم. کاش اینجا بود و خودشو لوس می کرد و با یه بابک گفتن خرم می کرد و براش می خریدم. کاش بود!
دیدم چی بگم! بخوام توضیح بدم هوار سال طول می کشه. به دروغ گفتم: رفته دیگه، نمی دونم کجاست!
گفت: متاسفم. امیدوارم برای دفه بعد!
منم کلمو تکون دادم و سریع رفتم قسمت داروها!
خلاصه فعلا اوضاع خراب بید. اشکمون دم مشکمونه.
این عکس بالایی رو هم از توی فوتو دات نت کش رفتم. اصلا عادت به این کار ندارم و اگر هم کش برم حتما اسم عکاس رو می زارم. متاسفانه اسم عکاس رو یادداشت نکردم. امیدوارم به بزرگی خودش ببخشه. شبیه کسی هست و البته اگه یه ذره عطر Eglat و یا Cool Water بهش بزنیم، اونوقت میشه هوری. خدا زیاد کناد، که شاید چند تاشم به ما رسید.
* نگین که اوو این عطرا که قدیمیه! آخه منم دهاتیم دیگه، آخرین باری که عطر خریدم براش این عطرا معروف بود و البته هنوزم برای دماغ عقب مونده من خوش بو هستن!
خوش باشین.
بدورد

Sunday, November 25, 2007

فیلمنامه 10 ثانیه ای

حاج عقاب: هوی چته!؟ چته اینقدر تند میری! مگه سر میبری؟! عین بچه آدم را برو مرتیکه نره خر، نکبت!!
آدم: حاجی جون شرمندم هواسم نبود، شما به بزرگی خودتون ببخشید!


حاج عقاب: د د د بزغاله رو، مگه نگفتم عین آدم منو بزار سر جام! تو حرف حالیت نمیشه، بزنم چشتو بزارم کف دستت؟!

آدم: حاجی جون بچه ها رحم کن، نوکرتم، شرمنده!

عکسا رو در یه نمایش شناخت پرنده ها در پارک سافاری گرفتم

Friday, November 23, 2007

سنگر

فیلم نامه 3 دقیقه ای

دو سرباز پشت ماشین نسبتا از بین رفته ای کمین گرفته اند. دوربین برای نشان دادن چهره این دو، به صورت تیکه تیکه از سمت راست به سمت چپ می رود و دوباره از سمت چپ شروع می کند. سرباز سمت راستی رویش به دوربین است و پشتش به ماشین. در حالت خستگی و بدون هیچ گونه هیجانی مهماتش را چک می کند. سرباز سمت راستی هیجان زده است. پشتش به دوربین است. نفس نفس می زند. هر از چند گاهی پای چشمش را می خاراند.
دوربین به سمت عقب و راست می رود. روی خاک می نشیند و جلوی دوربین ناگهان خمپاره ای منفجر می شود. برای 5 ثانیه هیچی معلوم نیست. سرباز سمت راستی سرش را با دو دستش پوشانده و چمباتمه زده، خاک هنوز نمی گزارد سرباز سمت چپی معلوم باشد.
دوربین سر جایش متوقف شده است. سرباز سمت راستی سریع به حالت اماده در می آید. خشاب تفنگش را جا می زند. در همین حین سرباز سمت چپی پیدا می شود. حالت ترس در صورتش پیداست. تیکه از خمپاره شانه سمت راستش را دریده. همینطور رو به دوربین نشسته و نفس نفس می زند. سرباز سمت راستی با یه چرخش سریع نگاهش می کند.
دوربین به سمت راست و مقداری بالاتر از ماشین می رود. سرباز سمت راستی گلنکدک را می کشد و به محض اینکه نشانه می رود گلوله ای به گلویش می خورد.
به سمت عقب پرت می شود. گلویش را می گیرد. خون کم کم از لای انگشتانش بیرون می زند. دستش را به سمت سرباز سمت چپی دراز می کند. تقلا می کند و با صدای خر خر گویی تقاضای کمک می کند. دوربین از توی ماشین سوراخ سوراخ شده از کنار کلاه سرباز سمت چپی سرباز سمت راستی افتاده را نشان می دهد. سرباز سمت چپی به حالت بی حرکتی به سمت زمین نگاه می کند. مرده است.
at 7:33 PM 2 comments
sepideh said...
میشه ازت خواهش کنم که یه فیلم نامه ی سه دقیقه ای هپی اند هم بنویسی؟! ... دستت درد نکنه!
February 2, 2007 3:51 PM
soraya said...
chand rooz naboodam hesabi aghab oftadam az neveshtehat! khoobi?
February 4, 2007 2:03 AM

Thursday, November 22, 2007

زمستون

اتاقی که این ترم گرفتم توی زیر زمین یه خونه نو سازه، و فقط یه پنجره کوچیک داره به بیرون. البته بزرگه و خوب هم مبله شده. ولی خب سبحا اگه حالش باشه لپ تاپ رو روشن کنم، از روی هوا شناسی می فهمم که اوضای بیرون چجوریه و اگه نگاه نکنم که خب باید بیام بیرون تا دوزاریم بیوفته که چی به چیه! دیشب حسابی بارون میومد و هواشناسی برا امروز پیش بینی کرده بود که هوا سرد میشه و نیمه برفی و نیمه بارونی خواهد بود. امرو صبح عجله کردم و هواشناسی رو نگاه نکرده اومدم بیرون. دیدنی بود. دیشب بارون اومده بود و بعد سر شده بود و بارونا یخ زنده بود. بعد دوباره بارونی شده بود و بعدشم سرد و برفی، خلاصه این تقییرات باعث شده بود که امرو صبح که ماشینو دیدم تبدیل شده بود به یه ماشین یخی. قشنگ یه لایه 3 سانتی روش یخ بود. حتی نمی شد در راننده رو باز کرد. وا رفتم. اصلا انتظار این شکلشو نداشتم. در ضمن تیغه پلاستیکی یخ پاک کن رو هم گذاشته بودم تو خونه خاله در ریچموند هیل تورنتو. بدبختی زمانی بیشتر شد که هر مغازه نزدیک خونه رو رفتم تیغه هاشونو فروخته بودن. دیگه داغ کردم. اومدم ماشین رو روشن کردم و گرمش کردم و بخاری رو گذاشتم رو آخرین درجه. ماشین که از تو گرم شد، زیر یخا هم آب شد. بعد رفتم از تو آشپزخونه قاشق چوبی رو ورداشتم و باهاش یخا رو پاک کردن. خوشبختانه جواب داد. ولی 1 ساعت طول کشید. هنوزم همینطوریه. بارون و برف میاد و ماشینا میشن یه تیکه یخ. هیچ کی اینطوری انتظار زمستون رو نداشت.
1 هفته هست که ریشامو نزدم. حوصله زدن ندارم. موها رو هم که ولش. قیافه جنگلی رو تصور کنین با یه ذهن خراب که اصلا هواسش به بقیه نیست. استاد نشسته بود رو صندلی تو کتابخونه داشت یه چیزی می خوند، غرق خوندن، من در پیت سلام کردم، کلشو بالا آورد سلام کرد و البته از دیدن قیافه بنده جا خورد.همینطور زیر چشی نگام می کرد. هیچی نداشتیم به هم بگیم، بیخودی وایساده بودم. هیچی نگفتم و رفتم! به بقیه ملت هم وقتی سلام می کنم جوابشونو به نجوا میدم و یا اصلا یادم میره جواب بدم. بعد خودم ناراحت میشم که چرا بی ادبی کردم. زشته. عاقبت آخرتم بخیر بشه که باید بفرستنم تو قسمت مجانین.
حس تنهایی بدی دارم. ذهنم پر از چیزای مزخرفه. یاد زمستون بد یادیه. از هر چی جنس لطیفه فراریم. ترجیح می دم فعلا کسی دورو برم نباشه.
دلم می خواد ویسکس بخورم و تو سرما بخوابم. بخوابم که دیگه پا نشم.
ندیدین ما رو بهل کنین!
قربان همگب
یا جغد!( به جای یا حق و یوهو)

شما باشین...

شما باشین چی کار می کنین:
عاشق آدم دیگری هستین و اون آدم هم شما رو دوست داره. بعد به طور اتفاقی با کسی آشنا میشین که کم کم از شما خوشش میاد و بعد عاشق شما میشه! شما می فهمین و سعی می کنین به طرف بفهمون که کس دیگری رو دوست دارین!
بعد از مدتی تلاش می فهمین که طرف یک بیماری داره که کشندست و حداکثر 6 ماه دیگه بیشتر زنده نمی مونه. از شما تقاضا می کنه که این 6 ماه رو باهاش باشین و با اون زندگی کنین.
اگه با اون زندگی کنین که احساسات نفر اول رو جریحه دار کردین، و ممکن هم هست اونو از دست بدین.
اگه زندگی نکنین که طرف داره 6 ماه دیگه میمیره و گناه داره.
جریان زمانی پیچیده تر میشه که یواشکی به خاطر طرف باهاش زندگی کنین و بفهمید که نه آقا ای بیماریه ممکنه 2 سال هم طول بکشه و حالا طرف خیلی دوستون داره!
شما باشین چی کار می کنین؟؟؟

Tuesday, November 20, 2007

...

حسرت
امروز علنا دیگه به دو تا گنجشک که تو سرما به هم چسبیده بودند حسودیم شد. هوا هم که اینقدر سرده که اصلا نمیشه بیرون رفت برا عکاسی. مشکل اینجاست که وقتی هوا ابریه در واقع باعث میشه که هوا گرم هم باشه پس میرسه به منفی 4 تا منفی 8. ولی وقتی هوا آفتابیه و ابرها نیستنف این نبود ابرها باعٍ میشه که ییهو هوا بشه منفی 15 تا منفی 30. یعنی اینقدر سرد میشه که بیش از 1 دقیقه بیرون باشی تمام قسمتهای بدنت یخ می کنه. یعنی سه پایه زدن و نمی دونم کنترل وصل کردن و فیلتر عوض کردن وتنظیم کردن همان و عین مجسمه وایسادن همان. از اون اه های یاهو، دلم هوای متعادل می خواد. دریاف شنا و کباب.
at
6:49 PM 0 comments

اوضع بی ریخته
اوضاع بدجور خرابه، آمریکا ایندفه گیر داده به ایران و ول کن هم نیست. اصلا نمی دونم چه امیدواری باشم؟! امیدوار باشم جنگ بشه یا امیدوارم بشم نشه؟ اوضاع مشکوکه! خلاصه اکه ییهو چند تا چیز کنار گوشتون ییهو ترکید بدونین از چی بوده!
at
12:24 AM 0 comments
Thursday, February 1, 2007

...

هنر فقط در نزد ایرانیان مرده است
at
10:22 PM 2 comments
Tuesday, January 30, 2007
sepideh said...
میدونی ، نمرده. فقط باید آپ گرید بشه به نظرم!
January 31, 2007 3:22 AM
fereshteh jafari said...
اصلا به نظرم ایرانی ها خیلی برای خودشون ای میل می فرستند.هنر نزد همه هست الا ایرانی ها...
January 31, 2007 6:14 AM

Saturday, November 17, 2007

دفترچمه

مگه نه اینکه این وب مال منه! دفترچه یادداشت منه؟! دلم بخواد هرچی توش بنویسم؟
چند وقته دارم نوشته ها رو به قول شما فرنگیا لیبل بندی و به قول ما داهاتیا برچسب گذاری می کنم. دیدم اون یکی وب هم کلی نوشته هست که می خوام همشون یه جا باشه. برای همین میون نوشته هام برای مدتی از اون وب قدیمی می زارم اینجا. با کامنتا و تاریخشون.
فعلا

نوستالژیک

آقا من امشب هم نشستم باز فیلم دیدم و به قول اقای حسامیان نوستالژیک شدم. اونم چه فیلمی. دلشدگان، باز یکی دیگه از کارهای علی حاتمی. چندین سال پیش که دیدم خیلی خوشم اومد از فیلم. امشب که دیدم شک کردم. هی فکر کردم این کجاش اینقدر خوبه که معروف شده. به جز بازی اکبر عبدی بقیه فیلم چیزی نداشت. صحنه های فرانسه که خیلی مصنوعیه. خلاصه اینکه هم نوستالژیک شدم و هم حالم گرفته شد. یکی باید دوباره سازی کنه فیلم رو. منتها یه مشکلی هست، اونم اینه که این بازیگرا رو از کجا میشه گیر آورد؟ این جدیدا که اوضاشون خیطه!! جای کار خیلی داره. بگزریم. من که منتقد فیلمی نیستم. هوووم. چی می خواستم بگم....ها یادم اومد. امشب نشستم ای موسیقی نهانخانه دل و دل دار من کار بیژن بیژنی رو گوش دادم. با این کارش خیلی حال می کنم. نمی دونم چرا. این موسیقی ایرانی هم یه تغییری باید بکنه. خیلی پوسیدست.
Tuesday, January 30, 2007
at 8:20 PM 3 comments
sepideh said...
منم جدیدا این دوتا فیلمی که گفتی ، دل شدگان و سوته دلان رو دیدم و بعدشم دقیقا همین حس رو داشتم. و موندم که چرا اینا اینقده معروف شدن. فکر کنم بهتر باشه فیلم رو تو زمان خودش و با فیلم های اون موقع مقایسه کرد. شاید این طوری به جواب رسید
January 31, 2007 3:19 AM
sepideh said...
و در مورد اون آهنگ ها... برای خودمم جالبه. عجیب این آهنگ ها رو دوست دارم. هر وقت هم که میشنوم انگار یه چیزی منو پرت میکنه به سال های 69، 70. به بچه گی هام.
January 31, 2007 3:21 AM
Neda said...
bebakhshid ostad, shoma chize digei meil darin?! cheghadr ghor mizani tooooo?

سوته دلان


الان فیلم سوته دلان علی حاتمی رو دیدم. چیز خاصی نداشت. ولی دلم گرفت. دلم هوای ایران رو کرده. بدجوری دلم گرفته. مخصوصا صحنه آینه و قران کوچولو حالمو گرفت. دلم گرفته. نمی دونم شما ها هم دیدین یا نه. دختر بازیگر خوشگلی بود که اصلا نمی شناسمش. ولی حس عجیبی داشت.
Monday, January 29, 2007
fereshteh jafari said...
من فیلم سوته دلان را دیدم.قبلش شنیده بودم شاهکار علی حاتمی است.اما من که شاهکاری از اون دستگیرم نشد.فقط ورد زبونم بود: اااااااااااا.... اینو.... چقدر جووون بوده....
January 30, 2007 5:00 AM

Varahram said...
Chaakeram,khoobi? khoshi? omidvaaram hich vaght delet nagireh aziz. film e ghamgenaaneyee ast vali man kheyli doostesh daaram. dar zemn oon dokhtareh keh migi Shohreh Aghdashloo mibaashad.felan...
January 30, 2007 10:20 AM

سوزش در بعضی قسمتها


هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده جز کون سوزی یا اگه بخوام مودب باشم ماتحت سوزی. من نوفهمم، چرا هر وقت دوربین دست ادم نیست یا آدم در موقعیت و شرایط عکاسی قرار نداره کلی سوژه پیدا میشه ولی به محض اینکه حاظری و دوربین دست ادمه ییهو همه چیز غیب میشه. دیروز که توی جاده بودم حداقل 3 تا قرقی دیدم کنار جاده رو شاخه درخت در موقعیتهای متفاوت نشسته بودن. حالا با سرعت 120 کیلومتر چجوری میشه کنار بزرگراهی که جای توقف هم نداره وایساد نمی دونم. ایدقر لجم گرفته بود که نگو. امروز هم توی زنگ استراحت بین دو کلاس بدو رفتم قهوه بگیرم. نزدیک رستوران دانشجویی که قهوه هم می دن صدای یه گنجشک شنیدم. حالا هوا -17 بود، هی فکر کردم ای صدا از کجا میاد، چجوری ای پرنده هه دووم آورده. رسیدم نزدیک در دیدم یه گنجشک تپل، خشگل، خیلی هم شیک نشسته روی شاخه نزدیک در، پوش کرده، نور آفتاب هم روش و داره از خودش صدا در می کنه. آقا منو می گی ها اینقدر سوختم که چرا دوربین همراهم نیست که نگو. حالا اگه دوربین بدستم بودا محض رضای خدا یه دونه پرنده هم پیدا نمی شد جه برسه به اینکه یه گنجشک تپل جلو روم نشسته باشه. الانه که بزنم زیر گریه. دو هفته شد که دست به دوربین نزدم. هوا سرده. خیلی. نمیشه رفت بیرون. باد که میاد به -26 هم میرسه. خیلی بده. دچار یاس فلسفی و عکسی و همه چی شدم. ملت هم که انگار نه انگار. یه دونه عکس خوب که ادم دلش خنک بشه نیست. البته منظورم توی قسمت ایرانه. به قول ایتالیای ها ناده د ناده.
فحش می دهیم........
at
6:48 PM 0 comments
Sunday, January 28, 2007

Wednesday, November 14, 2007

تعریف

دختر عمه گرامی دیروز سوار تراکتوری بزرگ شده و از روی بنده حقیر چند بار رفتو آمد فرمودند!
فرمودیم: بیا بریم کوبا! برای کریسمس! یه چند رو فقط که جایی نمیریم حداقل یه مسافرتی رفته باشیم!(قابل عرضه که کوبا اینجا مثل مکه می مونه، همه یه سر می رن)
- با تو هیچ جایی نمیام!
-د، چرا اونوقت؟
- قابل اطمینان نیستی، کارات اصلا مثل توریستا نیست، می گردی هرچی سوراخ و هر چی جایی که هیچ کی نمیره تو میری، ببینی چه خبره!
-خب؟!
- خب نمیشه بهت اطمینان کرد، یه روز زیر آبی، یه رو رو هوا، یه روزم تو زیر زمین!!
خلاصه اینکه فرمودند بنده حقیر هیچ شباهتی به آدمهای عاقل ندارم!خدا بده چند تا از ایی دختر عمه ها. برجکام با خاک یکسان شد.

* سوتی ندین یه وقتی، عکس برعکس نی، انعکاسه...

Sunday, November 11, 2007

اختراع غذا

یه رو داشتم با مامان در مورد پختن مرغ بحث می کردم برگشت گفت که مرغا رو بزار تو ماست و بعدم سس گوجه و پودر کاری و اندازه ها رو هم گفت و بعدم اضافه کرد که اینطوری خیلی خوشمزه میشه. البته اینو هم بگم که مامان وقتی حوصله می کنه و غذا می پزه یعنی دیگه خدااا! منه دله عین خرس می خورم، خیلی خوشمزه درست می کنه. مشکل اینجاست که همیشه وقت غذا درست کردن نداره برا همین همیشه منتظر مهمونی دادنش می مونم. اونوقته که د بخور بخور. مخصوصا وقتی مهمونا رفتن. کلی غذا می مونه که میشه عین چی خورد بدونه اینکه نگران باشی باد می کنی یا نگران درست غذا خوردنت باشی!!!
خلاصه اینکه مرغا رو از دیشب گذاشتم بیرون که یخشون آب بشه. امرو ظهری اومدم مخلوط مامان رو درست کنم دیدم ددم وای!! من دله نصف ظرف ماست رو خوردم. اصلا هم حال نداشتم برم خرید. چی کار کنم چی کار نکم، بعد پیش خودم گفتن بزار غذا اختراع کنیم، طوری نمیشه. مرغا رو تمیز کردم، خوابوندم ته قابلمه، ماستا رو ریختم روشون، بعد تو ظرف ماست برا اینکه تهشم تمیز کنم، شیر و سس گوجه(کچاب) مخلوط کردم و مخلوطو خالی کردم رو مرغا. کم بود باز. در یخچال باز کردم دیدم آب پرتقال دارم، نصف لیوان آب پرتقال ریختم!! بعدم یه پیاز خورد کردم و بعدم قارچ اضافه کردم. هم زدم و شروع کردم ادویه اضافه کردن: فلفل، پودر کاری، نمک سیر( مخلوطی از نمک و سیر)، بعدم چند تا پودر دیگه که تو ایران نداریمشون ولی یه چیزایی بودن تو مایه های پور پیتزا و پودر کاری قرمز خوشبو کننده و بعدم مقداری جعغری خشکو برگ بو خشک اضافه کردم. گذاشتم یه 3 ساعتی موند و بعدم شروع کردم با حرارت کم پختن. اینقدره خوشششششششششششششششمزست که نگوووووووووووووووووو. کف کردم.
خداییش باید میرفتم آشپز میشدم.
جاتون خالی D:

Saturday, November 10, 2007

...


رفته بودم برای آموزش عکاسی با ریشی و لیز. روز خوبی بود. البته هفته پیش!!!

Friday, November 9, 2007

نو کامنت

حوصله ندارم، سرما خوردم، یکی از دوستام بعد از 6 سال دوستی تو ایرانو و یه سال زندگی اینجا داره جدا میشه، فعلا ناراحتم. و شدیدا نگرانم. حوصله عکاسی هم ندارم....
*فکر کنم خدا هم نفهمید چجوری دخترا رو خلق کرده! اولین کاری که بکنم برم اون دنیا سر همین جریان خرشو می گیرم تا جواب بده ول کن نیستم!

Wednesday, November 7, 2007

روزی روزگاری

فکر کنم نیمه اول سال دوم یا سال سوم بود، دقیق یادم نیست. زمان امتحانا بود و حسابی هم برف اومده بود. منم با پاترولم که چرخاشو تازه عوض کرده بودم و خلاصه موتور تقویت شده و ضبط و خلاصه کلی حالو هول(حول؟)! یادش بخیر! آره داشتم می تعریفیدم، با پاترول و کلی کلاسو اینا پا می شدم می رفتم دانشگاه. کلی گاو پیشونی سفید بودم. تقریبا همه دانشکده می شناختنم. اونوقت دو سری آدم بودن، یا از کارای من به شدت بدشون می اومد و فکر می کردن زیادی شلوغ می کنم و به اصطلاح خودشون کلاس ندارم! و یا یه سری بودن که کلی هم با شلوغ کاریای من حال می کردن و به نظرشون خیلی هم باحال می اومد. خلاصه اونروز امتحان روابط بین الملل عمومی داشتیم. چون برف می اومد منم با کفش کوه رفتم دانشگاه. حال می کردم اونطوری بپوشم: یه بلوز بافتنی سفید گنده، شلورا جین آبی کم رنگ و کفشای گنده قهوه ای کوهی! بعد ایی کفشا تو راهرو چنان گروم گرومی می کرد که آره دیگه خلاصه مرکز توجه و ضایع بازی و اینا. البته من ککم هم نمی گزید از اینکه کسی نگاه کنه یا نکنه، خودم حال می کردم و اصلا کاری به اینکه با کلاسه یا بی کلاس نداشتم، چون خیلی وقتا فرت بعد از کلاس می رفتم کوه!
اونروزی که امتحان داشتیم من یه خورده دیر رفتم توی سالن، از اینکه عین گوسفند بدو بدو با همه ملت شولوغ برم تو سالن متنفر بودم(هنوزم متنفرم!) و هنوزم نمی فهمم واسه چی ملت اینقدر سر اینکه برن روی صندلی بشینن هل می زنن، سالن سینما که نیست که!!!
واسه خودم قشنگ وایسادم یه آب جو( ماالشعیر) زدم تو رگو بعدم آروم رفتم تو. همه نشسته بودن رو صندلیاشون و منم تلق تلق رفتم به سمت کلاسی که صندلیم توش بود. صندلیها شماره داشت و مشخص بود باید کجا بشینی و کل داشنکده رو هم پر صندلی می کردن، حتی تو راهروها و همه ملت با هم امتحان می دادن.رفتم تو کلاس دیدم به به چه جیگریه کلاس!! بیشتر دخی و نرم تن بود تا سخت افزار. اونم نرمتنای مورد علاقه من!! (معمولا سعی می کردن پسرا و دخترا رو جدا بکنن مگه اینکه تعداد بچه های اون درس کم می بود) رفتم سر جام نشستم دیدم ایوووووول حامدوو( یعنی حامد) و متینوو( یعنی متین) هم نزدیک من هستن. حامد دقیقا صندلی سمت چپ من بود و متین سمت راست من یه دونه عقب بیخ دیوار. کیفور شدیییم سه تایی. امتحان شروع شد و ممتحن(ممتهن؟) که یه دخی جوون شدیدا گلابی بود سعی می کرد که مثلا دقت کنه مچ بگیره، نیم ساعت اول حواسشو جمع کرد! ولی بعد از نیم ساعت با ممتحن توی راهرو که اونم یه دخی جوون بود گرم گرفت و زدن تو کار حرف، اونم چی، حرف آرایش و مو کوتاه کردنو مانیکور و خلاصه مسایل هیز انگیز( کلمه ساخت خودمه، لطفا حق کپی را رعایت فرمایید!)
کلا 4 یا 5 تا سوال بود که باید 3 تاشو می نوشتیم. من 2 تاشو توپ بلد بودم و د بودو نوشتم. نگاه کردم دیدم حامد خرخون هم فرتو فرت داره می نویسه. نگاهی به متین کردم دیدم داره هم مینویسه هم با تخماش بازی می کنه! حامد خرخونی بود سنگین، یعنی پوز می زد ها. متین و من گلابی هی بخونو و نخون داشتیم. جونم براتون بگه که نگاهی به حامد کردم، اونم نگام کرد، آروم بهش گفتم سوال 3!؟
کلشو برد پایین و ادامه داد به نوشتن. یعنی اینکه بنویس هرچی بلدی و آخرش گیر کردی پای من. منم شروع کردم نوشتن. جاتون خالی! سوالی که بلد نبودم رو یه صفحه نوشتم. از تاریخش بگیر و تا آخرش که تیکه آخرش مثلا 5 خط بود که مهم بود و اونو احتیاج به کمک داشتم. یعنی اگه نمی نوشتم می شدم 19 ولی ضایع بود خداییش! اعلام شد که نیم ساعت بیشتر وقت نداریم. نگاهی به متین کردم دیدم اونم گیر کرده سر یه سوالی! حامد تموم کرده بود. نگاهش کردم. سریع برگشو داد به من. منم برگه متینو گرفتم. برگه متین رفت دست حامد! برگه من رفت دست متین! برگه حامد اومد دست من. 3 دقیقه یا شایدم کمتر برگه ها برگشت سر جای خودش! اعلام شد که زمان تمام شده، و ما سه تا با نیشای کاملا باز برای خودمون سوت می زدیم. حالی داد شدید. همیشه یاد این تقلب می افتم کلی حال می کنم. سرعت جابجای برگه هامون اینقدر بالا بود که بچه های کناریمون نفهمیده بودن.اینهههههههههههههههههه.
یاد اون دوران بخیر.
عکس کتابخونه ای که توش تمام مدت هستم رو آپ کردم، اون زمان کجا و الان کجا! تو کل زندگیم تو ایران یادم نمیاد یه بار رفته باشم تو کتابخونه برا درس! چرا یه بار رفتم و اونم دانشکده حقوق تهران بود، که کاوه توش درس می خوند و رفتنم به خاطر یه دخی بود که درس نخوندم که هیچی تمام مدت داشتم با دخیه حرف می زدم D:

Tuesday, November 6, 2007

شب بخیر

صبح که می خوام بیام دانشگاه هزاران مطلب و نکته تو ذهنم هست که توی وبلاگ بنویسم و سایتها رو آپ کنم و کامنت بنویسم و خلاصه کلی کار هست که انجام بدم. پام که میرسه به کتابخونه فقط هول هولکی به تمام وبلاگها و سایتای مورد علاقم سر می زنم و بعد از سر دلشوره میشینم سر درس. هی به خودم می گم خب تو استراحت بعدی آپ می کنم و هی به تاخیر می ندازم. تا میرسه به شب. اونوقت وقتی از همه چیز خسته میشم دیگه نای نگاه کردن به لپ تاپ رو هم ندارم چه برسه به تایپ. و بعد به خودم قول میدم که فردا همه رو آپ کنم و فردا دوباره روزی از نو):
شب بخیر

Thursday, November 1, 2007

قیری ویری گیجی ویجی


چند وقته صبحا که سایت رو باز می کنم از ادیت عکسام خوشم نمی یاد. واقعیتش اینه که برای اینکه صبح سریع بشینم سر درس، شبا عکسا رو ادیت می کنم که بعد از 10 ، 12 ساعت درس خوندن دیگه نه مغزم کار می کنه نه چشام درست میبینه. برا همین هر جا از ادیت و یا خود عکس خوشتون نیمومد لطفا تذکر آیین نامه ای بدین...
ممنون

حسای احمقانه

بعضی وقتا یه حسایی بهم دست میده که همیشه فکر می کنم احمقانست ولی خیلی دلم می خواد که به اون شرایط و مکان و حس دوباره برسم:
روستاها و شهرای شمال انگلیس. بعضی وقتا دلم برای اون تپه های همیشه سبز و اون جاها تنگ میشه. گرچه از اینکه به لندن برگردم متنفرم. عجیبه! حس اینکه بارون بیاد و در همون حالت هم آفتابی باشه، بعضی وقتا پیش میاد، حس جالبیه، حس خیس شدن و گرم شدن. چشمامو می بندم و بوی نمور خاک رو با ولع می کنم تو ششام.
اینکه کسی باشه و تو دنبالش باشی و هر روز با دیدنش دلت بتپه و به امید دینش خودتو شیک کنی بری دانشگاه! بدونی چه روزایی کلاس داره، چه ساعتی میاد دانشگاه، دوستاش کیان، متلک بپرونی، رنگت بپره وقتی می بینیش، جالبه، حس باحالیه. حس رفتن به کافی شاپ، حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن. چرت و پرت. خوشی و بی خیالی. غم دوریش. زنگ زدن. حرف زدن (گرچه بیشترین زمانی که پای تل با یکی حرف زدم یک ساعتو نیم بوده).
حس راندگی توی جاده خاکی، گاز دادن. دیدن منظره. وایسادن. خاکی شدن.
حس راه رفتن توی بازار ماهیا و یا جمعه بازار توی لنگرود. حس رانندگی توی جاده های خاکی شمال. توی کوهای نزدیک لاهیجان، فصل شالی و یا فصل چایی، چه بویی، چشاتو می بندی و هی نفس می کشی، عمیقو عمیق تر، دلت می خواد همیشه این بو رو داشته باشی. تو ذهنت ذخیرش کنی. نفس نفس....