Thursday, March 30, 2006
Tuesday, March 28, 2006
به روز شدن رفیق
راستی سایت به روز شد. حال داشتین یه سر بزنین. عکس بزرگ رفیق پایینی رو گزاشتم. قربان همگی.
Tuesday, March 21, 2006
Monday, March 20, 2006
سال جدید، ترو تازه، تبریک می گم به همه ایرانیا و رفقا
هوورا، سال تحویل شد، امیدوارم سال خوبی داشته باشید و هر چی می خواین بدست بیارین و از این تعارفهای الکی
ولی لازم. خلاصه اینکه سال جدید رو به همه رفقا و دوستان عزیز تبریک می گم امیدوارم سال خوبی برای همه
باشه. در ضمن دو تا شعر که یه نموره مربوط هست رو براتون این پایین گذاشتم. حالشو ببرین. قربان همگی
آرش كمانگير
آرش كمانگير
برف ميبارد؛
برف ميبارد به روي خار وخاراسنگ.
كوهها خاموش،
درهها دلتنگ،
راهها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ…
بر نميشد گر زِ بامِ كلبهها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نميآورد،
ردِ پاها گر نميافتاد روي جادهها لغزان،
ما چه ميكرديم در كولاكِ دل آشفتهيِ دم سرد؟
آنك، آنك كلبهاي روشن،
رويِ تپه، روبهرويِ من…
در گشودندم.
مهربانيها نمودنم.
زود دانستم، كه دور از داستانِ خشمِ برف وسوز،
در كنار شعلهيِ آتش،
قصه ميگويد براي بچههاي خود عمو نوروز،
"… گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكتهها كاينجاست.
آسمانِ باز؛
آفتابِ زر؛
باغهاي گل؛
دشتهايِ بيدروپيكر؛
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف؛
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف؛
تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب؛
بويِ عطرِ خاكِ بارانخورده در كهسار؛
خواب گندمزارها در چشمهي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غمِ انسان نشستن؛
پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن؛
كاركردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشمانداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعههايي از سبويِ تازه آبِ پاك نوشيدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
همنفس با بلبلان كوهيِ آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيمروزِ خستگي را در پناه دره ماندن؛
گاهگاهي،
زيرِسقفِ اين سفالين بامهايِ مه گرفته،
قصههايِ درهمِ غم را ز نمنمهاي بارانها شنيدن؛
بيتكان گهوارهيِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛
يا، شبِ برفي،
پيشِ آتشها نشستن،
دل به روياهاي دامنگير و گرمِ شعله بستن…
آري، آِي زندگي زيباست.
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقصِ شعلهاش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناهِ ماست."
پيرمرد، آرام وبالبخند،
كندهاي در كورهيِ افسرده جان افكند.
چشمهايش در سياهيهايِ كومه جست وجو ميكرد؛
زيرِ لب آهسته باخود گفتوگو ميكرد:
"زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
"زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعلهها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!
جنگل، اي روييده آزاده،
بيدريغ افكنده رويِ كوهها دامان،
آشيانها بر سر انگشتانِ تو جاويد،
چشمهها در سايبانهايِ تو جوشنده،
آفتاب و باد وباران برسرت افشان،
جان تو خدمتگرِ آتش…
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!
"زندگاني شعله ميخواهد"،
صدا سرداد عمو نوروز،
شعلهها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستانِ ما زآرش بود.
او به جان خدمتگزارِ باغِ آتش بود.
روزگاري بود؛
روزگارِ تلخ و تاري بود.
بختِ ما چون رويِ بدخواهانِ ما تيره.
دشمنان برجانِ ما چيره.
شهرِ سيليخورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستانهايِ پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگارِ ننگ.
غيرتاندر بندهايِ بندگي پيچان؛
عشق در بيماريِ فصلها فصلِ زمستان شد،
صحنهيِ گلگشتها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستانهايِ خاموشي،
ميتراويد از گلِ انديشهها عطرِ فراموشي.
ترس بود و بالهايِ مرگ؛
كَس نميجنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگرِ آزادگان خاموش؛
خيمهگاه دشمنان پرجوش.
مرزهايِ مُلك،
همچو سرحداتِ دامن گسترِ انديشه، بيسامان.
برجهايِ شهر،
همچو باروهايِ دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحد واز باور…
هيچ سينه كينهاي در بر نمياندوخت.
هيچ دل مهري نميورزيد.
هيچ كس دستي به سويِ كس نميآورد.
هيچ كس در رويِ ديگر كس نميخنديد.
باغهايِ آرزو بيبرگ؛
آسمانِ اشكها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان دركار…
انجمنها كرد دشمن؛
رايزنها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دستِ ما شكستِ ما برانديشند.
نازكانديشانِشان، بيشرم، ـ
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم، ـ
يافتند آخر فسوني را كه ميجستند…
چشمها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جستوجو ميكرد:
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوش بازگو ميكرد:
"آخرين فرمان، آخرين تحقير…
"آخرين فرمان، آخرين تحقير…
مرز را پروازِ تيري ميدهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانههامان تنگ،
آرزومان كور…
ور بپرد دور،تا كجا؟… تا چند؟
…آه!… كو بازويِ پولادين و كو سرپنجهيِ ايمان؟
هر دهاني اين خبر را بازگو ميكرد؛
چشمها، بيگفتوگويي،
هر طرف را جستوجو ميكرد."
پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست ميساييد.
دل م از ميانِ درههايِ دور، گرگي خسته ميناليد.
برف رويِ برف ميباريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه ميماليد.
"صبح ميآمد ـ
پيرمرد آرام كرد آغاز، ـ
پيشِ رويِ لشكرِ دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز….
آسمان الماسِ اخترهايِ خود را داده بود از دست
بينفس ميشد سياهي در دهان،صبح؛
باد پرميريخت رويِ دشتِ بازِ دامنِ البرز.
لشكرِ ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دودو و سهسه به پچپچ گردِ يكديگر؛
كودكان بربام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.
كمكَمَك در اوج آمد پچپچِ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
بُرِش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
«منم آرش، ـ
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن، ـ
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تيرِ تركش آزمونِ تلختان را
اينك آماده.
مجوييدم نسب، ـ
فرزندِ رنج وكار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آمادهيِ ديدار.
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميانِ دست ميگيرم
وميافشارمش در چنگ، ـ
دل، اين جامِ پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بيتابِ خشم آهنگ…
كه تا نوشم به نامِ فتحتان در بزم؛
كه تا كوبم به جامِ قلبتان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزمِ ما ورزمِ ما، سبو و سنگ را جنگ است.
ردگ درين پيكار،
در اين كار،
دلِ خلقي است در مشتم،
اميدِ مردمي خاموش هم پشتم.
كمانِ كهكشان در دست،
كمانداري كمانگيرم.
شهابِ تيزرو تيرم؛
ستيغِ سربلندِ كوه ماوايم؛
به چشمِ آفتابِ تازهرس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمانبر.
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تنِ پولاد و نيرويِ جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكانِ هستيسوزِ سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز."
پس آن گَه سر به سويِ آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتارِ ديگر كرد:
"درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبحِ راستين سوگند!
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاكبين سوگند!
كه آرش جانِ خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بيدرنگي خواهدش افكند.
زمين ميداند اين را، آسمانها نيز،
كه تن بيعيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كارِ من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است."
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينهها بيتاب ميزد جوش.
"ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين برچهره، ميآيد.
به هر گامِ هراسافكن،
مرا با ديدهيِ خونبار ميپايد.
به بالِ كركسان گردِ سرم پرواز ميگيرد،
به راهم مينشيند، راه ميبندد؛
به رويم سرد ميخندد؛
به كوه ودره ميريزد طنينِ زهرخندش را،
وبازش باز ميگيرد.
دلم از مرگ بيزار است؛
كه مرگِ اهرمنخو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه زاندوهان روانِ زندگي تار است؛
ي بيجان ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاهِ پيكار است؛
فرو رفتن به كامِ مرگ شيرين است.
همان بايستهيِ آزادگي اين است.
هزاران چشمِ گويا و لبِ خاموشم
را پيكِ اميدِ خويش ميداند.
هزاران دستِ لرزان و دلِ پرجوش
گهي ميگيردم، گه پيش ميراند.
پيش ميآيم.
دل وجان را به زيورهايِ انساني ميآرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهرهيِ ترس آفرينِ مرگ خواهم كند."
نيايش را، دو زانو برزمين بنهاد.
به سويِ قلهها دستانِ زهم بگشاد؛"
برآ، اي آفتاب، اي توشهيِ اميد!
برآ، اي خوشهيِ خورشيد!
تو جوشان چشمهاي، من تشنهاي بيتاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كامِ مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاشجو دارم،
به موجِ روشنايي شستوشو خواهم؛
زِ گل برگِ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، اي قلههايِ سركشِ خاموش،
كه پيشاني به تندرهايِ سهمانگيز ميساييد،
كه بر ايوانِ شب داريد چشماندازِ رويايي،
كه سيمين پايههايِ روزِ زرين را به روي شانه ميكوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش ميگيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچمها كه از باد سحرگاهان به سرداريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاهي كه در كوه و كمر داريد."
زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
توگويي اين جهان را بود باگفتار آرش گوش.
به يال كوهها لغزيد كمكم پنجهي خورشيد.
هزاران نيرهي زرين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بربام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بيكلامي، با غمي جان كاه،
زچشمان بر همي شد با نسيم صبحدم همراه.
كدامين نغمه ميريزد،
كدام آهنگ آيا ميتواند ساخت،
طنين گامهاي استواري را كه سوي نيستي مردانه ميرفتند؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه ميرفتند؟
دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بامها او را صدا كردند.
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردنبندها در مشت،
همرهِ او قدرتِ عشق و وفا كردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شكاف دامنِ البرز بالا رفت.
وز پيِ او،پردههايِ اشك پيدر پي فرود آمد."
بست يك دم چشمهايش را عمونوروز،
بست يك دم چشمهايش را عمونوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
كودكان، با ديدگانِ خسته و پيجو،
در شگفت از پهلوانيها.
شعلههايِ كوره در پرواز،
باد در غوغا.
"شام گاهان،
راهجوياني كه ميجستند آرش را به رويِ قلهها، پيگير،
باز گرديدند،
بينشان از پيكرِ آرش،
با كمان و تركشي بيتير.
آري، آري، جانِ خود در تيركرد آرش.
كارِ صدها صدهزاران تيغهيِ شمشيركرد آرش.
تيرِ آرش را سواراني كه ميراندند برجيحون،
به ديگر نيمروزي از پيِ آن روز،
نشسته بر تناور ساقِ گردويي فرو ديدند.
وآنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران باز ناميدند.
آفتاب،
در گريزِ بيشتابِ خويش،
سالها بر بامِ دنيا پاكشان سرزد.
ماهتاب،
بينصيب از شبرويهايش، همه خاموش،
در دلِ هر كوي وهر برزن،
سربه هر ايوان وهر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سالها بگذشت.
سالها وباز،
در تما وين سراسر قلهيِ مغموم و خاموشي كه ميبينيد،
وندرونِ درههايِ برفآلودي كه ميدانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه ميمانند
نامِ آرش را پياپي در دلِ كهسار ميخوانند،
ونيازِ خويش ميخواهند.
با دهانِ سنگ هاي كوه آرش ميدهد پاسخ.
ميكندشان از فراز و از نشيبِ جادهها آگاه؛
ميدهد اميد،مي نمايد راه."
در برون كلبه ميبارد.
برف ميبارد به رويِ خار وخارا سنگ.
كوهها خاموش،
درهها دلتنگ.
راهها چشمانتظارِ كارواني با صدايِ زنگ…
كودكان ديري است در خوابند،
درخواب است عمونوروز.
ميگذارم كندهاي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز…
شنبه 23/12/1337
موش و گربه
موش و گربه عبيد زاکاني
اگر داري تو عقل و دانش و هوش بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني که در معناي آن حيران بماني
* * *
اي خردمند عاقل و دانا قصۀ موش و گربه برخوانا
قصۀ موش و گربهي منظوم گوش کن همچو دُر غلطانا
از قضاي فلک يکي گربه بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سينهاش چو سپر شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي شير از وي شدي گريزانا
* * *
روزي اندر شرابخانه شدي از براي شکار موشانا
در پس خُم مي نمود کمين همچو دزدي که در بيابانا
ناگهان موشکي ز ديواري جست بر خُم مي خروشانا
سر به خُم برنهاد و مي نوشيد مست شد همچو شير غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد که شود روبرو به ميدانا
* * *
گربه اين را شنيد و دم نزدي چنگ و دندان زدي به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت چون پلنگي شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام عفو کن بر من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوي نخورم من فريب و مکرانا
مي شنيدم هرآن چه مي گفتي آروادين قحبۀ مسلمانا
* * *
گربه آن موش را بکشت و بخورد سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشيد ورد مي خواند همچو مُلّانا
بارالها که توبه کردم من ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق من تصدق دهم دو من نانا
آن قدر لابه کرد و زاري کردي تا به حدي که گشت گريانا
* * *
موشکي بود در پس منبر زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني که گربه تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند هر يکي کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر هر يکي تحفههاي الوانا
آن يکي شيشه شراب به کف وآن دگر برههاي بريانا
آن يکي طشتکي پر از کشمش وان دگر يک طبق ز خرمانا
آن يکي ظرفي از پنير به دست وان دگر ماست با کره نانا
آن يکي خوانچه پلو بر سر افشره، آب ليمو عمانا
* * *
نزد گربه شدند آن موشان با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب کاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشکشي کردهايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بديد بخواند رزقکم في السماء حقانا
من گرسنه بسي بسر بردم رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر از براي رضاي رحمانا
هرکه کار خدا کند به يقين روزي اش مي شود فراوانا
* * *
بعد از آن گفت پيش فرمائيد قدمي چند اي رفيقانا
موشکان جمله پيش مي رفتند تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت هر يکي کدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال يک به دندان، چو شير غرانا
آن دو موش دگر که جان بردند زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشستهايد اي موشان خاک تان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد گربه با چنگها و دندانا
* * *
موشکان را از اين مصيبت و غم شد لباس همه سياهانا
خاک بر سر کنان همي گفتند اي دريغا رئيس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما ميرويم پاي تخت سلطانا
تا به شه عرض حال خويش کنيم از ستمهاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت ديد از دور خيل موشانا
همه يکباره کردنش تعظيم کاي تو شاهنشهي به دورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يک دانه مي گرفت از ما حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج مي گيرد چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند شاه فرمود کاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم کرد که شود داستان به دورانا
* * *
بعد يک هفته لشگري آراست سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزهها و تير و کمان همه با سيفهاي برانا
فوجهاي پياده از يک سو تيغها در ميانه جولانا
چون که جمع آوري لشگر شد از خراسان و رشت و گيلانا
يکه موشي وزير لشکر بود هوشمند و دلير و فطانا
گفت بايد يکي ز ما برود نزد گربه به شهر کرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت يا که آماده باش جنگانا
* * *
موشکي بود ايلچي ز قديم شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالي کرد که منم ايلچي ز شاهانا
خبر آوردهام براي شما عزم جنگ کرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت يا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده من نيايم برون ز کرمانا
ليکن اندر خفا تدارک کرد لشکر معظمي ز گربانا
گربههاي براق شير شکار از صفاهان و يزد و کرمانا
لشکر گربه چون مهيا شد داد فرمان به سوي ميدانا
* * *
لشکر موشها ز راه کوير لشگر گربه از کهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي هر طرف رستمانه جنگانا
آن قدر موش و گربه کشته شدند که نيايد حساب آسانا
حملۀ سخت کرد گربه چو شير بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکي اسب گربه را پي کرد گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان که بگيريد پهلوانانا
موشکان طبل شاديانه زدند بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار لشگر از پيش و پس خروشانا
* * *
گربه را هر دو دست بسته به هم با کلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزند اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو کند آن ريسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد به زمين که شدندي به خاک يکسانا
لشگر از يک طرف فراري شد شاه از يک جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصۀ عجيب و غريب يادگار عبيد زاکانا
جان من پند گير از اين قصه که شوي در زمانه شادانا
. غرض از موش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا
Thursday, March 16, 2006
سایت جدید
خب این وب سایت منو کاوه راه افتاد، اگرچه هنوز خیلی کار داره ولی خب خیلی خوشحال هستم. چون الان حدود یکسال و نیم هست که همش دارم وبلاگ عوض می کنم. اول پرشین وبلاگ بود به مدت شش ماه و بعد هم این درست شد که الان نزدیک نه ماه داره کار می کنه، خلاصه اینکه امیدوارم این سایت آخرین جا به جایی باشه.آدرس هم اینه:
البته اینجا رو ول نمی کنم، ایون سایت قراره به زبان انگلیسی باشه و برای همین این وب به زبان فارسی ادامه خواهد داشت، هر چند تعداد باز دیدکنندگان زیاده ولی تعداد نظر دهنده ها کم ولی مهم نیست. مهم اینه که ادامه داره. از کسانی که تا الان منو همیاری کردن خیلی تشکر می کنم و دوستانی که علاقه مند به عکسهای من هستند می تونند از این به بعد عکسا رو با کیفیت بالا و بزرگ در سایت جدید ببینن. خب فعلا عرضی نیست. قربان همگی.
Sunday, March 12, 2006
Saturday, March 11, 2006
باغ گل
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر میروی تن به طوفان سپار
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر میروی تن به طوفان سپار
سعدی
اینم از رو سایت ندا کش در وشد. منم این شعرو خیلی دوست ودارم تا دیدم یاد دوران دبیرستان ویفتادم.
Thursday, March 9, 2006
Tuesday, March 7, 2006
Sunday, March 5, 2006
غروب دل
Saturday, March 4, 2006
Friday, March 3, 2006
Wednesday, March 1, 2006
Subscribe to:
Posts (Atom)

































