Monday, February 23, 2009

...

تموم شد! تنها شدم.

Sunday, February 22, 2009

.







در این بلاد شیطان زده افرنگیه، کارخانه های ماشین سازی و نماینده هاشون که همون نمایشگاه های ماشین باشه، به روشهای متفاوتی برای جذب مشتری دارند، یکی از اون روشها اینه که از هر مدل ماشینی یه ماشین اضافه بیرون دارن که اگه مشتری خواست بره باهاش رانندگی کنه و خلاصه ماشین رو تست کنه، به فرنگی بهش می گن تست درایو.. برعکس ایران که خر تو خره و معلوم نیست کی به کیه، اینجا وقتی میری نمایندگی یعنی دیگه انگار با خود شرکت معظم طرفی چون همه چیزش مربوط به اون کارخونست. بگذریم. پریروز رفته بودم نمایشگاه ماشین. دنبال دیدن ماشین شاسی بلند. علاقه ام رو شدیدن به ماشینای شاسی کوتاه از دست دادم. تقریبا هر چی ماشین اس یو وی بود رو نگاه کردم: جیپ، شورولت، تویوتا، همر، جی ام سی، میتسوبیشی، نیسان و خیلی مدلای دیگه. یکی از ماشینایی که شدیدا مورد علاقه بنده میباشد همین نیسان اکسترا یا رونیز خودمون می باشد. البته تنها شباهتش با رونیز خودمون فقط و فقط همون اسم نیسانه. وگرنه از نظر داخلی و موتوری هیچ ربطی به هم ندارن. این موتورش 4 لیتریه و 6 سیلندر داره. 261 اسب قدرتشه و توان تولید 281 تورک رو داره. برای خودش هیولاییه.
خلاصه رفتم تو غرفه و کلی بالا و پایین کردم ماشین رو و کلی هم سوال کردم. مسوول غرفه دید که طرف خله کلی حال کرد . اومد گفت آدرست الکترونیکیت رو بده برات بروشور بفرستیم و بعد از چند ثانیه یهو گفت: اصلا می دونی چیه، بیا این فرم رو پر کن، ما برای مشتریامون ارزش قائلیم و برای همین من به نزدیک ترین نمایندگی به شما می گم که بیاد یه روز بری تست درایو و یا همون آزمایش ماشین. منو میگیا، فکم خورد زمین. خلاصه فعلا کلی تو عالم هپروتم. اگه کار گیرم بیاد این هیولا رو ابتیاع خواهیم کرد. از الانم اسمش رو می زارم تیمون((:

* ویگنلنزدجگ که آرزو بر جوانان عیب نبید!

Saturday, February 21, 2009

آرزوی جوانی

امروز اولین جلسه از سری کلاسهای نوشن حرفه ای( یا نوشتن درست) به زبان انگلیسی بود. استادمون یه آدم بسیار جالبی بود که با توجه به سنش خیلی آدم شاد و با مزه ای بود. لیسانس زبان و فوق رو از دانشگاه تورنتو گرفته و بعد رفته انگلیس و بعدم روسیه و بعدم به مدت 25 سال کویت بوده و تازه سال 2005 برگشته کانادا. خیلی جالب این کانادا رو مسخره می کرد که تا میری کار بگیری ازت درباره تجربه کاری کانادایی می پرسن. نکته جالب دیگش این بود که کلی مسافرت رفته بود و معلم غواصی هم بود. بدیش همین بود. تا درباره عکاسی شروع کرد صحبت کردن منم بدو رفتم تو عالم هپروت. این مغز گلابی منم بد جوری تو هپروت و رویاست. کلی خلاصه زور زدم تا حواسمو دوبراه به درس جمع کنم. ولی مگه می شد. وسط درس ییهو یاد غواصی میوفتادم و آرزوی دیرینم که همه چیزو ول کنم و برم غواص بشم!!!
خدا را چه دیدی ، ارزو که بر جوانان عیب نیست، ییهو دیدی همین کارم کردم!



Monday, February 16, 2009

...

اصولا ادمای شادی هستن. به جای عربده و رنجموره!! هر وقت ناراحت می شن یه بطر تکیلا می رن بالا که درمان هر دردیست...


شووت

می خواستم این مکتوب باشه:
شب قبلش زنگ زدن که فردا صبح بیا تجریش، از اونجا میریم درکه. تعداد زیادی از آدمها هم میان. فردا صبحش رفتیم درکه. تا زیر آبشار دو قولو رفتیم. اونجا اتراق کردیم و بعد از خوردو خوراک یه تعدادی گفتن میرن بالاتر. یه تعدادی هم گفتن که می مونن. منم هوس کردم از ابشار دو قولو برم بالا. الان هنوز یادمه که آبشار خیلی پر آب نبود، قسمت اول آبشار خشک بود و چون عمود هم بود مثل صخره نوردی می موند که خیلی بالا رفتنش حال می داد. ولی قسمت دوم به طرز وحشتناکی خیس و لزج بود . شروع کردم از آبشار بالا رفتن. به یه قسمتی رسیدم که لیز خوردم و دیگه یادم نیست چه اتفاقی افتاد، تا وقتی به هوش اومدم. فکر می کنم حدود 1 ساعت یا 1:30 بی هوش بودم. تا پرستو* و دوستاش منو پیدا کردن. رفتن کمک آوردن و یه مسیر 1 ساعته رو 3 ساعتو نیم طول کشید تا من نیم بیهوش رو بیارن پایین. یه چیزایی ازش یادمه. اینکه خیلی خوابم میومد و اونا نمی گذاشتن بخوابم. و اینکه حسابی چاق بودم و کلی اذیتشون کردم و دیگه اینکه شماره موبایل و خونه خودمون یادم نبود. تنها شماره ای که یادم بود شماره مزدک بود که زنگ زده بودن بهش و طفلی پا شد با سیامک اومدن دنبالم. چقدر خوابم میومد. اون عقب پاترول گرفتم خوابیدم. تا رسیدیم بیمارستان. منو برده بودن بیمارستان مهر. مامان نمی خواست صورتم رو ببینه. نصف صورتم له شده بود. بالا پلک چپم 12 تا بخیه خورد. خاله سیما اومدن بالا سرم. دکی کشیک که اونجا بود می خواست ماها رضایت بدیم تا بخیه زدن رو شروع کنه چون می گفت جای بدیه و جاش می مونه و من مسوول نیستم و فردا نیاین گیر بدین، اگه می خواین ببرینش یه جا دیگه. منم گفتم دکی قربونت، دستم به دامنت چقدر حرف می زنی، بخیه رو بزن راحتمون کن جان مادرت!
از تمام بدنم عکس و اسکن و نقاشی و هرچی فکر کنی گرفتن! بعدم گفتن برو خونه بکپ، جالب اینجاست که بر اثر ضربه، باطری بدنم تموم شده بود، فکر کنم به مدت 5 -6 روز من قشنگ هر روز 23 ساعت خوابیدم.
سال دیگش توی تابستون، رفتم دکتر زانو، گفت رباط ثلاثه و مینیسکت پاره شده باید عمل کنی...

داستان عمل برای بعد...


*پرستو الان یه کوهنور شدیدا حرفه ای شده، اینم وبلاگش.

...


Tools for your imagination by


Sunday, February 15, 2009

شل

امروز هوا آفتابیه، اونم چه آفتابی، یه لکه ابر تو هموا نیست و کلی هم گرم شده:1 . البته هوای مثبت یک ممکنه سرد محسوب بشه ولی برای کاناداییها یعنی بهار شده. خلاصه اینکه کلی هوا عالیه ولی من نشستم تو خونه، آما (اما نه: آما) من چرا نرفتم عکاسی. دلیلش اینه که یه آدمی زده خودشو شل کرده، کلی حال میده حسابی هی میشه بهش گفت : شل باباغوری ، کیف میده. آما ای شل باباغوری پایه عکاسی منم هست. واسه همین خانه نشین شدیم. البته دلیل دیگشم اینه که توی این اونتاریو خراب شده جایی برای عکاسی نیست. مگه اینکه بریم مثل بعضیا از در و دیوار شهر عکس بگیریم و البته نشان زندگی مردم خیلی جالبه ولی حوصله می خواد. ترجیح میدم از طبیعت عکاسی کنم تا خیابونا. سلیقست دیگه.
امیدوارم شل بابا غوری زودتر حالش خوب بشه.
اخیرن شدیدا علاقه مند به موسیقی کلیسایی شدم. خیلی حال می کنم اپرای کلیسایی رو گوش بدم.

Sunday, February 8, 2009

نمی دونم چی اسمشو میشه گفت، ولی ( خصلت، بامزگی، توانایی، حماقت) بعضی از ایرانیهای اینجا اینه که راحت می تونن صداشونو بلند کنن به خاطر اینکه چند دقیقه بیشتر توی صف کافی وایسادن و تا توری میشه اولین چیزی که می گن اینه که این حق اون ها هست برای سرویس خوب!!
حالا همینا توی مملکتشون یا جاهای دیگه چجوری موش میشن و خفه خون میگیرن رو دیگه نمی دونم!!

Friday, February 6, 2009

گران شده است!

امروز داشتم با یکی از دوستای بسیار خوب قدیمی به نام علی چت می کردم. مدتها بود باهاش صحبت نکرده بودم. علی از بچه های سال بالایی ما بود که خب رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم. خیلی وقتا پا می شدم می رفتم خونش بعد با هم می زدیم بیرون یه غذایی می خوردیم و بعدم بر می گشتیم خونه و چایی و شطرنج. کلی حال می کردیم. یادش بخیر.
خلاصه اینکه داشتم باهاش صجبت می کردم بعد رسیدیم به بحث قیمتها گفت که پیتزا پاشا الان از 4500 تومن شروع میشه با بالا! آخرین باری که رفتم پیتزا پاشا پیتزاش بود 1200 تومن. یه پیتزا قارچ و یه ساندویچ رست بیف،سالاد ( که من عاشق سسش بودم)، سیب زمینی و دو تا نوشابه میشد 3800 تومن. می دونم به قولی یکی: بی خیال اینکه چیزی نیست! الان قیمت یه پرس کباب توی نایب 18000 تومنه!!
نکته اخلاقی: ندارد!
نکته شکمی: تا می توانید بخورید که گران می شود و نمی شود لمباند!!

Tuesday, February 3, 2009

؟؟؟؟

چند ماه پیش یادتونه اون آدمی که اسید پاشیده بود و چقدر بحت در موردش شد. این خبر رو از رادیو زمانه نقل می کنم:


حکم مجازات چشم در برابر چشم در ایران

دیوان عالی کشور روز گذشته حکم دادگاهی را تائید کرد که براساس آن دو چشم پسری جوان باید کور شود.

شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران این حکم را بر اساس شکایت دختری به نام آمنه صادر کرده بود.
آمنه ۲۹ ساله در سال ۱۳۸۳با پاشیده شدن اسید از سوی این جوان به صورتش، دو چشم خود را از دست داده است.

نام این جوان، مجید اعلام شده که به گفته آمنه خواستگارش بوده است.

مجید با قبول حکم قصاص در دادگاه بدوی گفته که «قصاص را قبول دارم به این شرط که هر دو ما را به اتاق عمل ببرند و چشمان‌مان را کور کنند، چون ممکن است در آینده راه درمانی برای چشمان آمنه پیدا شود اما برای من نه.»

براساس حکمی که دادگاه صادر کرده، آمنه باید چند قطره اسید به اندازه‌ای که منجر به کور شدن شود، به دو چشم مجید بریزد.

شعبه ۳۳ دیوان عالی کشور روز گذشته این حکم را تائید و برای اجرا به شعبه اجرای احکام دادسرای جنایی تهران فرستاده است.

در بهمن ماه سال ۱۳۸۶ نیز قضات شعبه ۷۴ دادگاه کیفری تهران جوانی به نام رسول را به قصاص چشم محکوم کردند.

براساس حکمی که دادگاه صادر کرده، آمنه باید چند قطره اسید به اندازه‌ای که منجر به کور شدن شود، به دو چشم مجید بریزد

سازمان پزشکی قانونی در آن سال به اجرای این حکم تن نداد که در نهایت دادگاه مجبور شد این حکم را به پرداخت دیه تبدیل کند.

براساس ماده ۲۶۹ قانون مجازات اسلامی «قطع عضو و یا جرح آن اگر عمدی باشد موجب قصاص است و حسب ‏مورد مجنی علیه می‌تواند با اذن ولی امر جانی را با شرایطی که ذکر خواهد شد قصاص نماید.»

چشم، گوش، دندان، زبان، لب از جمله اعضایی هستند که به طور مشخص موادی از قانون مجازات اسلامی به ‏نحوه قصاص آن اشاره دارد.

مواد ۲۸۳ تا ۲۸۶ قانون مجازات اسلامی نیز به طور مشخص ‏به قصاص چشم اختصاص دارد.


اینم اسلامه، نگین نیست. اگه نمی دونین برین 4 تا کتاب اسلامی بخونین، از جمله قرآن رو عین آدم بخونین. نه از روز عربی. ترجمه اش رو خوب حسابی دقت کنین. بعد نگین نیست. آخه به شما هم می گن مسلمون؟! شما به خدا مسلمون نیستین. باید همتون رو از دو دار زد تا اسلام رو خوب یاد بگیرین.