Saturday, September 27, 2008

پل نیومن

-دیدی چی شد؟
-؟!
- مگه نرفتی پیش اسرافیل؟
- نه ولی امروز پیش پیرمرد دیدمش، حسابی کلافه بود.
- اشتباه کرده، ورداشته آدم مشهوری رو جابجا وارد لیست کرده!
- خب؟
- حال خودش گرفتست ولی پیرمرد خوش خوشانش شده بود، دیروز یه ابر گرفته بود بغلش اصرار می کرد که ازش عکس بگیرم!

Monday, September 22, 2008

...

خستگی ها می تونه زیاد باشه، در ماشین رو که باز می کنی هوای گرمی می خوره توی صورتت ولی روحت یخ کرده. حسش می کنی. نه اینکه از تو سردت شده باشه، نه!
نمی دونم چقدر طول می کشه تا روح آدمی گرم بشه، ولی تا اینجاش که خیلی طولانی بوده...

...


دیروز رفته بودیم پیش اصرافیل، مشغول تراشیدن بود:
- داری یه بوق دیگه درست می کنی؟
- خنگ صد بار گفتم بوق نه شیپور! تو اصلا عینکت کو؟
- نمی دونم به گمانم پیش پیرمرد جاش گذاشتم.
- پس دیگه نمی بینیش!
-چراااا؟
- چون حتما ورش میداره برای انگولک هم که شده میزاره رو چشم یه گربه بدبختی اون پایینا!

Sunday, September 21, 2008

جاده

جاده همان است
همان جاده پر پیچ و خم
همیشه میشه گوگوش و یا داریوش گوش داد، میشه وقتی رسیدی به اونور جاده برای خودت یه چایی و یا قهوه ای درست کنی و بنشینی فیلمهای قدیمی رو نگاه کنی. فیلمهای همسفر، دشنه، ماه عسل، در امتداد شب..
میشه توی جاده پنجره رو بکشی پایین و نفس عمیقی بکشی و یادت باشه که اون بو چجوری بود!
آره جاده همان جاده است.
به گمانم هر وقت میروم انگاری قسمتی از وجودم رو پیشت جا می زارم.
جاده تو یه شکل دیگه است. من رانندگی توی مه و تاریکی رو دوست دارم.
تو میری و قسمتی از وجودمو همیشه می کنی و می بری.
رسیدم آخر جاده، دنبال سیگار ویشنو می گردم و یه قهوه خونه محلی.

Saturday, September 20, 2008

بفرما قهوه

از وبلاگ آقای اولد فشن* به عاریه (قرض؟ کش؟ دزدی؟ بلند کردن؟) گرفته شده!

* اگه تا به حال وبلاگ ایشون رو ندیدین بدانین و آگاه باشید که عمرتان بر فناست.

حضرت جغدرافیل

Saturday, September 13, 2008

پاناروما


عکاسی جدید با یک وسیله بسیار پیشرفته. کلی هم پیشرفتست. چشاتون هشست تا بشه.

با موبایل جغرافیل گرفته شده. از زور بی حوصلگی بجای عکاسی درست حسابی، تصور کن همچین منظره ای رو بشینی با موبایل عکس بگیری. مربا بده بابا.

Friday, September 12, 2008

...

ای هفته از زور گشنگی و هر کوفتی که بود سرما خردم. البته فکر کردم سرما خوردم ولی در واقع تمام سینوزیت هام چرک کرده بود. خلاصه یه 3 4 روزی قشنگ منو انداخت. عین معتادا همش خواب بودم. از همه کارام عقب موندم. از آرتین هم که هچ خبری نشد. امیدوارم مسافرت باشه که خبری ازش نیست.

فعلا هم که خبر خاصی نیست جز بدبختیای روزانه!



Friday, September 5, 2008

در شکم کوسه

کسی از آرتین خبری داره؟؟ چند تا آفلاین گذاشت و تبریک گفت ولی من الان یه قرنیه که آنلاین ندیدمش. کجاست پس؟ کوسه خوردتش به گمانم!

خبر کنید و جفدرافیل( فرشته ملکوت دربار)را از نگرانی نجات دهید. تا باشد که رستگار شوید( به جای سوکس)!

Wednesday, September 3, 2008

آشپزیل بر وزن اسرافیل فرشته آشپز دربار ملکوتی

امروز آشپزی بفرمودیم. بعد از مقداری تحمل گشنگی و خوردن اب برای پر نمودن معده( جزو آیات استاد ورزش آمده است که آب بخورید که برای جلو گیری از زیاده خواری خوب است و همانا شما در جهنم روی آتیش جیش می کنید تا خاموش شود و رستگار شوید) خلاصه بعد از نحمل رنجی بسیار وبرفتیم بر سر یخچال! در یخچال هیچ یافت نشد جز مقداری سینه مرغ.
در آوردی و شروع به پاک کردن نمودی. مقداری هم پیاز داشتی که خورد کردی و با سیر سرخ نموده و بعد از تیکه تیکه کردی سینه را و ادویه کاری فراوان با پیاز ها و سیرها سرخ نمودی. در میان راه یادمان افتاد که شاید چیزهای دیگه ای هم داشته باشیم در یخچال. ولیک بسی خیال باطل. هیچ نبود. همچنان که داشتیم سرخ می نمودیم ییهو به کلمان زد که بیا خلاقیت به خرج دهیم. از این قسمت به بعد را دقیقا شرح می دهیم همانا که در کتب اشپزی بعدها استفاده گردد:
یک کاسه ور داشتیم و دو قاشق پر ماست ریختیم، بعد آب گوجه فرنگی غلیظ اضافه فرمودیم و بعد مقداری اب پرتقال و هم زدیم تا قشنگ مخلوط شد. بعد مقداری نمک و فلفل با سس خردل اضافه نمودیم و بعد مقداری شیر ریختیم. دوباره بسی هم زدیم و در اخر باز مقداری اب گوجه اضافه نمودیم. مخلوط را روی مرغها و پیاز ها ریختیم و گذاشتیم تا بپزد.
در این هنگام به مقدار بسیار زیادی خودمان را لعنت کردیم چون گشنمان بود و زمان پخت غذا را طولانی فرموده بودیم. بعد از نیم ساعت پخت آرام محصول چیزی در آمد بین مرغ کاری و غذای تایلندی. بسی هم البته خوشمزه بود. خودمان که شدیدا خوشمان آمد. بروید که یاد بگیرید که شاید رستگار شوید.


*ادیبیات را حال بفرمودیم که چند قرن نحوه ادبی در چند سطر با هم دگرگون گردید.

زمستان در راه است



یادم رفت اسم عکاس عکس پایینی رو ور دارم، امیدوارم به خوبی خودش ببخشه، تقریبا همون جاییست که عکسشو تو تابستون گرفتم!

Monday, September 1, 2008

طویله

گویند ازدواج در طویله بسیار جالب است ...

نقاشی



ممنون از لاکپشت که این عکس کناری رو کشیده، این بالایی رو هم کشیده که خیلی حالبه، کلی حال کردم. حسابی روحم شاد شد. واقعا عالی بود. دستش درد نکنه. منم برای تشکر ازش بدون اجازش کش رفتم الان می زارمش اینجا. حالا دیگه امیدوارم به لاک خودش ما رو ببخشه.