زندم، امروز روز تولدمه به تاریخ میلادی و دیروز روز تولدم بود به تاریخ اسلامی! باید شاد باشم ولی به دلایل خانوادگی و مشکلات شدیدا غمگینم. حرفی ندارم. امیدوارم فردا یا پس فردا هم سایت و هم اینجا رو به روز کنم.
کلا در اینکه همیشه یه خبر بدی از اون مملکت خراب شده میاد بیرون شکی نیست! و به قول شازده کوچولو همیشه خدایی یه جای کار لنگه و یه چیزی کمه! چند وقت زن دواش گرامیمان حالش بد شده. مثل اینکه ویروس بی وجدانی حمله کرده به سیستم دستگاه عصبی مرکزیش. دلم نمی خواد اصلا حرفی در موردش بزنم و یا اسمی از بیماریش بیارم. تنها چیزی که می خوام بگم اینه که خیل جوونه و از من فقط یه نموره بزرگتره. اینم شد زندگی که داری راست راست برای خودت راه میری و زندگی می کنی و اونوقت ییهو یه بلایی سرت میاد! تو روحه این زندگی...
یه چند روزی عموی گرامی از آمریکا اومد پیش من. کلا در زندگی این عمو رو شاید 3 یا 4 بار بیشتر ندیده باشم. ولی به طرز بسیار جالبی کلی حرف داشتیم بزنیم. ساعتها می شستیم به حرف زدن. خلاصه 3 روز با ایشون به سر کردم و خوب بود. کلی هم اصرار کرد که پاشم برم ولایت ایشون و شروع کنم به کار کردن. که فعلا در مرحله تصمیم گیری می باشیم. دیگه اینکه از امروز پا شدم اومدم کتابخونه عمومی دهاتمون که درس بخونم. توی خونه همش بازی می کنم و همه کار می کنم جز درس خوندن. ولی خب درس خوندن خودش یه جور عادت و توانایی محسوب میشه. منکه قبلا ساعتها میشستم به درس خوندن حالا نمی تونم بیشتر از 45 دقیقه تمرکز کنم. سریع خسته میشم. البته ادیت هم کار خیلی سختیه مخصوصا وقتی استاد عزیز به خط خرچنگ غورباقه نظریاتش رو نوشته باشه و شما مجبور باشن کلی کلنجار برین تا بفهمین چی گفته و آخر سر هم با گریه زاری از خیر اون صفحه بگذرین! خلاصه اینکه دارم تلاشمو می کنم! مطلب دیگه اینکه اینجا رو ممکنه هر از چند گاهی عوض کنم تا شکل مورد دلخواهم بدست بیاد. بعدم اینکه سایت عکاسی هم قراره یه رسیدگی هایی بهش بشه ، البته هر وقت حالش بید.