Wednesday, November 30, 2005
Tuesday, November 29, 2005
باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد
يا نمي خواهد
باغبانو رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز
م.امید
Sunday, November 27, 2005
Sunday, November 20, 2005
Friday, November 18, 2005
Sunday, November 13, 2005
Saturday, November 12, 2005
Wednesday, November 9, 2005
تاریخ قبر

احساس یه کرم رو دارم، یا شایدم فکر می کنم این احساس رو دارم. نمی دونم چرا ولی هیچ احساس به این زندگی ندارم، هیچ شوق و علاقه ای برای نفس کشیدن ندارم. به نظرم همه دور و برم پر از بیهودگیه، فکرهای بیهوده، تلاشها، دعواها، ادعاها. احساس می کنم شاید به نظر ما یه کرم خاکی بیهوده باشه ولی حداقل برای خاک و گیاه مفید هست. ولی من، کنج خونه، بدون هیچ کاری، از خودم بدم میاد. حتی نمی تونم درست غذا بخورم. تمام مدت در رویای آینده و تکرار خاطرات گوشه اتاق میشینم، چمباتمه، به یه جایی نگاه می کنم و خودم رو مرور می کنم. جدیدا یه کشفی کردم، می تونم آینده رو مثل اینکه پیش بینی کنم بقدری به واقعیت نزدیک کنم که احساس کنم الانه که اون اتفاقات بیفته. ولی وحشتناکه چون همیشه من توی واقعیت آینده توی قبر دراز کشیدم. راحت. حتی یک نفر هم بالای قبرم نایستاده ، باد هم نمی یاد. روی قبر هم تکه سنگ کوچکی گذاشتن با نام من و زمان مردنم. تنها موردی که بعضی وقتها اذیتم می کنه اینه که نمی دونم زمان مرگم کی هست. بعضی وقتها می بینم که تاریخش همین امشبه یا فردا صبح، بعضی وقتها هم ماه یا ساله دیگه هست، وقتی تاریخش همین امشبه راحت ترم، احساس خوبی بهم دست میده، بلند میشم و وصیت نامه می نویسم ووقتی به آخرش می رسم یهو احساس می کنم دارم احمقانه ترین کار دونیا رو می کنم، کاغذ رو تا می تونم ریز می کنم میریزم تو توالت. یه بار وقتی داشتم اینکار رو می کردم تکه ای از کاغذ افتاد روی کف سرامیکی، یه لحظه مکث کردم. بعد دیدم چقدر قشنگ میشه اگه اون تیکه کاغذ قرمز و یا خونی باشه. اومدم بیرون گوشه اتاق نشستم و قبر خونی به مجموعه زندگیم اضافه شد. احساس خاصی ندارم. حالم داره از همه چی بهم می خوره، به نظرم زندگی کردن احمقانه ترین راهه، هزاران درد و فکر تو ذهنم می چرخن ولی هیچ وقت نتونستم به کسی بگم که تا چقدر از خودم بدم میاد. ای کاش وجود نداشتم. همیشه به کسانی که از زندگی لذت می بردن حسودیم میشد و به کسانی که سعی می کردن با هر کثافتی شده خودشون رو شاد نشون بدن فحش می دادم. حالم ازشون بهم می خوره. امشب خسته ام، باز کنج دیوار نشستم. بعد از مدتی بلند شدم که برم وصیت نامه رو بنویسم. قلم که بدستم اومد یهو یاد چیزی افتادم، برای اولین بار شادی خفیفی زیر پوستم خزید، چقدر جالب بود، رفتم بطری عرقم رو پیدا کردم. الان سرم درد میکنه، نمی دونم چرا خسته ام، این احساس خستگی با من عجین شده، بلند شدم، بطری از دستم لیز خورد، نمی دونم شکست یا نه چون برام مهم نبود. کاغذها رو که توی دستشوی ریختم چند تیکه ازشون ریخت رو سرامیک. چقدر تیکه های قرمز خشگل شده بودند، قرمزی پخش شد، مثل تنی خسته. مدتی همینطور نگاهشون کردم. اومدم کنج اتاق نشستم، چشمهام می سوخت، پلکهام رو بستم تا راحت باشم. داشتن سنگ قبر رو می تراشیدن. چه عالی بود، تاریخش رو داشتن می کندن، تاریخ همین امشب بود .
Sunday, November 6, 2005
غافله عمر
پروانگی های مقدس
تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ "تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم.
تو را من چشم در راهم.
شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند،
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم.
نیما یوشیج
Friday, November 4, 2005
وحشی شیرین

شباهنگام زمزمه ات می کنم
دیرگاهان پشت پرده اشک
می سازمت
از بخار های عطرت در فضا
ز گرمای بی پایانت
صبحگاهان ای هم آشیان
می گریزی
دستانم خالیست
وحشی شیرین،
صدایت میزنم،
خواب سنگین،
وجود خسته،
صفحه گرامافون روی صدایت گیر کرده است،
خواب
مثل هم آغوشی،
گرامافون گیر کرده است،
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
دیرگاهان پشت پرده اشک
می سازمت
از بخار های عطرت در فضا
ز گرمای بی پایانت
صبحگاهان ای هم آشیان
می گریزی
دستانم خالیست
وحشی شیرین،
صدایت میزنم،
خواب سنگین،
وجود خسته،
صفحه گرامافون روی صدایت گیر کرده است،
خواب
مثل هم آغوشی،
گرامافون گیر کرده است،
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
نیلوفر صحرا...
یاد تلخ
Wednesday, November 2, 2005
باران
پرنده
چه کنم
Subscribe to:
Posts (Atom)





























