
آري، بشنو
از من فرسوده درخت
از من دشت
از اين كهن ديار غمگين.
كه اينك ديريست
افسانه اي
بر دلكم چنگ زده:
آن لطافت سرخگون
انحناي آبي
آن كنايه طناز
پرپيچ و خم همگون
نيلوفر آبي
همي با طنازي
كمي با هوسبازي
شهد خود را
ز طفلك
بچه زنبور عسل
اين عاشق گلها
خسته رنگها
خواننده همياري
بر هم زننده خوابها
آري
شهد خود را
از اين عاشق گلها
دريغ كرد
بدو گفت :
كه تو را ز عشق من نبايد
همانا
بي هيچ
تحفه اي
اينك
زنبورك
خشمناك
نالان
پر زد
دور شد
تا در یابد چه می خواهد:
اين لطافت سرخگون
از شور
پرسيد تارتنكي را :
كه چه مي خواهد
آن پر پيچ و خم همگون ؟
اين بي اشتياق مرده
بر دل شاخه درخت
گفت: بي شك حشره اي را خواهد .
طفلك
با خود گفت:
از ظن خود سخن مي گويد.
از عشق
از ابري پرسيد:
خواهش دلش را
بي شك قطره باران را مي خواهد .
بي شك نيلوفر را بركه سيراب ميكند.