Sunday, December 31, 2006
سگ آبی
اینم یلدا با تاخیر
1- از زندگی کردن متنفرم، اگه به خاطر یه دلایل احمقانه ای نبود زود تر کلک خودمو می کندم. منتظرم اون دلایل هم برطرف بشه.
2- اگرچه به قول صادق هدایت وقتی ترکیدی مردی، دیگه ترکیدی و به تو ربطی نداره که بعد از مرگت چی میشه، برای همین منم وصیت نامه ای نیستم. فقط دلم نمی خواد خاکم کنن. خوشبختانه اینجا همه جور میشه رفتار کرد. مملکت آزاده، دلم می خواد بسوزوننم و خاکسترمو ببرن شمال، چمخاله. بریزن توی دریا. دوست ندارم اینجا بمونم.
3- از دیدن جونورا بیشتر خوشحال میشم تا از دیدن آدما.
4- عاشق اینم که یه لیوان قهوه که شیدا یا نیلو ( فقط و فقط شیدا و یا نیلو) درست کردن رو شیرین کنم و بشینم پیپ بکشم و به موسیقی کلاسیک گوش بدم. سمفونی 7 ماهلر.
5- از اینکه توی آدما زندگی کنم بدم میاد. دلم می خواد راه بیوفتم، هر شهری یه مقدار کار کنم و کل دنیا رو بگردم. با یه کوله. اگرهم قراره بمیرم توی رختخواب نباشه. دلم می خواد توی زندگی بعدیم یه مرکانت( تیمون) و یا یه کوالا باشم.
همین دیگه. فکر کنم اینقدر دیر کردم که دیگه کسی نمونده دعوت کنم. شرمنده رفقا.
قربان همگی
Tuesday, December 26, 2006
تولد یک جغد
...
وقتی از این خواب مالیخولیایی بیدار شد بعد از چند ثانیه دریافت که باز و برای بار دوم در هنگام فکر کردن به مقصد خوابش برده است. صدای کشیده شدن سپر به گاردریل باعث شد که دوباره به خودش بیاید. سریع دنده را عوض کرد. نیش ترمز زد و فرمان را به سمت داخل جاده پیچاند. یک لحظه متوجه شد که کمتر از 10 متر به پیچ فاصله دارد. سعی کرد فرمان را بیشتر بپیچاند، باز دنده را عوض کرد و ترمز را بیشتر فشار داد. زود تر ار آنچه که انتظار داشت وارد پیچ شد. فرمان را پیچاند، و دوباره نیش ترمز زد. در همین لحظه احساس کرد که چیزی از عقب اسب تریلی را به سمت کناره جاده می کشاند. توی آینه نگاه کرد و دریافت که دمب تریلی قیچی کرده است. دنده را عوض کرد و با قدرت روی ترمز فشار داد. صدای پاره شدن فلز به گوشش رسید. سعی کرد از ورای غرش موتور بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. توی آینه سمت راست را نگاه کرد و تمام بدنش خیس عرق شد. عقب تریلی گارد ریل را کنده بود و 6 چرخ عقبی به طور کامل روی هوا بودند. پایش را روی گاز تا آخر فشار داد. دنده عوض کرد و سعی کرد که فرمان را راست نگه دارد. یک لحضه حس کرد که موفق شده است که ماشین را به درون جاده برگرداند.
تریلی از عقب به طور کامل لیز خورد. و تقریبا تمام چرخهای سمت راست تریلی وارد دره شد. راننده برای آخرین بار پایش را روی پدال گاز فشار داد و فرمان را کامل به سمت داخل جاده پیچاند. تریلی از سمت راست به طور کامل وارد دره شد و بدون اینکه سرو ته بشود ، از کنار شروع به غلتیدن کرد.
جغدی آمد روی شمشی که اریب توی زمین فرو رفته بود نشست. با حرکت شکسته ی گردنش به هیبت فلزی گنده ای نگاه کرد که خر خر صدا می کرد. بعضی از چرخها هنوز می چرخیدند. اسب تریلی به طور کامل خورد شده بود. جغد بالهایش را باز کرد. گویی می خواهد پرواز کند. ولی دوباره بست. به عقب نگاهی انداخت. همه چیز از حرکت افتاده بود. صدای خرخر تمام شده بود. سرش را برگرداند. بک لحظه به بالا نگاه کرد. صداهایی از بالای دره می آمد. بالهایش را دوباره باز کرد. با یک پرش کوتاه و یک بال زدن رفت روی کله خورد شده اسب تریلی نشست. بالهایش را بست. پلک زد و به اطراف نگاهی انداخت. همه چیز در سکوت فرو رفته بود.
Sunday, December 17, 2006
یادگاری
نامه نوشتم که بیاید. نمی دونم چقدر با این مساله کنار اومده. روزی که اومدن دنبالم، وقتی دستبند زدن گریه می کرد. تمام بدنش تکان می خورد. سینه هایش بالا و پایین می رفتن. هوسی زود گذر وارد بدنم شد. ناگهان دیدم مامور کناریم همان حسی رو داره که من داشتم. بدون درنگ با تمام قدرتم با ارنج کوبیدم توی صورتش. فکر کنم گونه اش رو شکوندم. راحت بود. مثل یه تخم مرغ. تق.
فردا و یا شاید پس فردا این 2 سال یا این 3 سال تموم میشه. دیگه راحت میشم. برای همین براش نامه نوشتم که بیاد. دیروز اومد. جالب بود. من 2 و یا 3 ساله که در زندانم. و اون 2 یا 3 ساله که انگار هر روز پیر میشه.
همیشه اینطوری نیست. نمی دونم چرا ایندفه اینقدر راحت پذیرفتن. شاید دلیلش همین فردا و یا پس فردا باشه. به هر حال پذیرفته بودن که بزارن بیاد توی سلولم. امر محالی که شاید هر 100 سال یک بار اتفاق میوفته.
با بهترین لباسش آمده بود. قشنگترین لباسش و هوسناکترین لباسش. چجوری از میان اینهمه سرباز سالم رسیده بود به من نمی دونم.
- نمی تونی توبه کنی؟
- فکر نمی کنم. الان دیگه فایده نداره. دیر شده. اگه هم وقتش باشه نمی خوام توبه کنم. نه توبه نمی کنم.
- به خاطر من! تو رو خدا به خاطر من هم شده دست از این لجبازی بردار.
- عزیزم! این لجبازی نیست، این چیزیه که به خاطرش جنگیدیم. یادته!
- من نمی دونم ، من الان هیچی نمی دونم. فقط می دونم پس فردا وقت اجرای حکمه.
- آررره
- و تو حاضر نیستی به خاطر من کوتاه بیای؟!
بلند شدم. هیکل زیبایش به لرزه افتاده بود. دلم می خواست از این محیط وحشتناک بندازمش بیرون. لحظاتی دلم می خواست که به گذشته برگردم. کتاب نخونم. فکر نکنم و وارد حزبی نشم. بغلش کردم. دستم رو بردم زیر چونش. بلندش کردم.
- کوچولوی من، پرنده من، چی کار کنم. الان دیره. نباید میامدی. نباید این محیط رو می دیدی.
- من باید می دیدمت.
به کف سلول نگاهی انداخت. از بغل من در اومد. به سمت دیوار رفت. به خطهایی که نشون شمارش روزها و ماهها بود نگاهی انداخت. دستی روی انها کشید. دستش سیاه شد. به کف دستش نگاهی انداخت. به سمت من برگشت.
- من از تو یادگاری می خوام.
گیج و منگ اول نفهمیدم چی می گه.
- چی چی می خوای؟!
- یه یادگاری، یه چیزی که اسمش اسم تو باشه، صداش صدای تو باشه، موهاش موهای تو باشه...
گریه اجازه بیشتر حرف زدن رو بهش نداد. پکید. خیلی سعی کرد که خودش را کنترل کنه. به سختی جلوی خودش را گرفت. دوباره اومد نزدیک من. بغلم کرد و به نجوا گفت:
- من می خوام یادگاری داشته باشم. یه بچه. یه بچه ای که اسم تو رو داشته باشه!
- تو دیوانه شدی. خونمون که نیست. سلوله. نمیشه که.
- چرا میشه، به نگهبان پول دادم. مزاحممون نمیشه.
- هه، پول دادم، هنر کردی، فکر کردی اونا هم به همین راحتی می پذیرن؟!
نمی خواستم اذیتش کنم. نمی خواستم توی این شرایط تحت فشارش قرار بدم. ولی ناخوداگاه حرفی که زد مثل شلاقی بود که توی این چند سال خورده بودم.چیزی رو می خواست که تقریبا محال بود. مثل گفتن اسامی رفقا به مامورین. بغلش کردم. نم نم گریه می کرد. روی لباس فرم زندان دو لکه خیس تشکیل شده بود. روی سینه ام. جایی که فردا یا پس فردا با حرارت گلوله سوراخ میشد. ایندفه زن خودم، کسی که دوسش داشتم داشت سوراخ می کرد.
- من تسلیمم.
به من نگاهی انداخت. روی نوک پایش بلند شد و لبم رو بوسید. در بوسه غرقم کرد. روی رختخواب نشستم. اومد روی پاهایم نشست. بوسه ای طولانی. و سینه هایش رو بروی صورتم بود. چنان هوس تنش وجودم رو گرفت که فرامش کردم شاید نگهبانی جایی داره مارو نگاه می کنه. بدرک بزار نگاه کنه. دنیای وجودش مرا از اون سلولم بیرون کشید.
بدون گفتن کوچیک ترین حرفی بلند شد. لباسش رو پوشید. موهایش رو مرتب کرد. برگشت به من نگاهی کرد. سعی کرد لبخندی بزند. لبانش به تلخی شکل انحنای لبخند رو به خودشون گرفتند. ولی شکل لبخند کامل نشد. از سلول بیرون رفت. من بالش رو بغل کردم و تا پس فردا همچنان روی تخت دراز کشیدم.
پس فردا، نه مهی بود، نه بارونی، نه آفتابی و نه باد میومد. برف همه جا رو گرفته بود. سرد بود. برف می میومد.
یکی از کسانی که به سمت من شلیک کرد همونی بود که زنم بهش پول داده بود. جای اشکها الان سوراخ شده.
4 ماه بعد وقتی از خونه برای خرید بیرون رفت. وقتی که از خیابون می خواست بگذره. ماشینی بهش زد و در بیمارستان مجبور شد تن به عملی بده که جون بچه اش رو گرفت.
Saturday, December 16, 2006
اندوه
Thursday, December 14, 2006
زندگی
Tuesday, December 12, 2006
Mtv
شبح اسکیت
Saturday, December 9, 2006
...

گودرز اقتداری
http://www.voicesofthemiddleeast.com/
A Chilling Photograph's Hidden HistoryTwenty-six years ago, a picture of an execution in Iran won the Pulitzer Prize. But the man who took it remained anonymous. Until now.The Ayatollah's agents come callingBy JOSHUA PRAGERWall Street Journal - December 2, 2006; Page A1
روایتی از مقاله منتشره در وال استریت جورنال دوم دسامبر ٢٠٠٦دوشنبه پنجم شهریور ماه ١٣٥٨ شهر سنندج شاهد محاکمه و اعدام دستجمعی ١١ کرد است که در برابر یازده پاسدار به صف ایستادهاند، فرمان آتش و تن به خاک افتاده ی یازده تن بر فیلم کداک دوربین نیکون اف ای خبرنگار عکاس روزنامه اطلاعات نقش میبندد. عکاس، «جهانگیر رزمی» امروز پس از بیست و هفت سال اسرار از قصهی خویش بر میدارد و در مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال از آن روز و حکایت عکسی سخن میگوید که چند ماه بعد اما بدون نام عکاس برنده جایزه پولیتزر میشود. برای تنها بار در تاریخ نود ساله پولیتزر جایزه به عکسی داده میشود که ناشر بینالمللی آن از اعلام نام عکاس خودداری میکند. این عکس نیز همچون عکس ادوارد آدامز عکاس آسوشیتد پرس که پولیتزر ١٩٦٩ را برای عکس اعدام در سایگون گرفت صفحات روزنامههای جهان را پر میکند بیآنکه از نام عکاس خبری باشد. امروز هم همچنان وب سایت پولیتزر برنده جایزه را یک عکاس بدون نام (و نه ناشناس) یونایتد پرس برای عکس "جوخه آتش" از ایران معرفی میکند.جاشوا پراگر خبرنگار وال استریت جورنال چهارسال پیش با مشاهدهی کتاب برندگان پولیتزر متوجه این عکس شده و برای پیداکردن عکاس و روایت داستان او به تحقیق میپردازد و سرانجام سال قبل عازم ایران میشود. داستان منتشره در شماره امروز روزنامه وال استریت این سر عکاس را باز میگوید. آقای رزمی از داستان گرفتن عکس و ارسال آن به تهران میگوید و گرفتاریهایی که برایش ایجاد میشود. او بیاد میآورد که پس از شروع ناآرامیهای کردستان به عنوان عکاس روزنامه اطلاعات به همراه «خلیل بهرامی» خبرنگار دیگری که ظاهرا مورد اعتماد خلخالی بوده به منطقه اعزام میشود و در روز واقعه با اجازه آیتالله خلخالی در دشتی که حکم اعدام اجرا میشده حضور مییابد و مجموعا هفتاد عکس میگیرد که بعدها همه را از بین میبرد اما فقط کانتکت آنها را نگاه میدارد که بیست و هفت تای آن امروز در سایت وال استریت جورنال قابل دیدن است در لینک
http://online.wsj.com/public/resources/documents/info-iranpics0611.html
محمد حیدری ادیتور روزنامه اطلاعات از ترس آنکه برای خبرنگارش گرفتاری پیش نیاید نام او را از زیر عکس حذف میکند ولی عکس را بدون نام به صفحه اول اطلاعات سه شنبه ٦ شهریور میسپارد تا در بالای شش ستون چاپ شود. «ساجید ریزوی» مسئول دفتر یونایتد پرس در تهران عکس را از اطلاعات میخرد و آن را در جهان منتشر میکند و سرانجام «لاری دو سانتس» مدیر ارشد یونایتد پرس با فرض آنکه عکس را یک عکاس آژانس خودش گرفته آنرا به نام یونایتد پرس برای جایزه پولیتزر کاندید میکند که با رای داوران به عنوان بهترین عکس خبری سال ١٩٨٠ انتخاب میشود. بعدها هم جهانگیر رزمی از بازخواست مامورین به این دلیل که از خلخالی مجوز داشته رهایی مییابد اما نام عکاس در ملاء عام پنهان باقی میماند. عکس اما نه تنها شهرت جهانی میيابد که به سمبل مبارزات مردم ایران و نشانهای از خشونت رژیم هم بدل میشود. جایزه اما همچنان بیصاحب میماند تا بدان جا که برخی آن را به کاوه گلستان نسبت میدهند و پس از مرگ کاوه در کردستان عراق بردن جایزه پولیتزر هم به دنبال گزارش بیبیسی جزء افتخارات او انتشار دوباره مییابد. از جمله خود من هم به نقل از بیبیسی بر این باور بودم و در مرثیهای برای کاوه گلستان در ایران امروز چنین نوشتم. امیدوارم امروز با این یادداشت حق عکاس واقعی را هم باز پس داده باشم.وال استریت در سایت ویژه این گزارش همچنین ادعا میکند که رضا دقتی عکاس معروف ایرانی مقیم پاریس هم تعدادی از عکسهای اعدام های کردستان را به مجله پاری ماچ فرستاده و مدعی شده که عکس معروف نیز از آن او بوده است و به عبارتی خودرا برنده پولیتزر معرفی کرده است. صحت و سقم این ادعای وال استریت جورنال البته بر این قلم روشن نیست. به هرحال رازمگوی دیگری بازگفته میشود و تاریخ ورق دیگری میخورد.برای دیدن مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال لینک زیر را کلیک کنید
Wednesday, December 6, 2006
یادداشتهای یک دیوانه
هوا چنان گرم شده که نمی توان نفس کشید. دلم می خواهد تفنگی داشته باشم، نه بهتر است بگویم اسلحه ای که تمام نسل آدمی را بسوزاند و از بین ببرد. از آدمی، هرچه اسمش را می خواهید بگذارید، از انسان، از این موجود دوپای وحشتناک متنفرم. نه متنفر نیستم. برایم چیزی است که باید وجود نداشته باشد. مثل یک خرمگس. در بچگی ساعتها می نشستم و به وزوز و تلاش یه خرمگس برای فرار از پنجره بسته نگاه می کردم. گویی جاده ای هست. پیش خودم فکر می کردم اون چیزی که بهش می گن خدا برای چی این موجود رو خلق کرده، چیزی که کریه و بد صداست. الان در مورد انسان همین فکر را می کنم. این کثافت دو پا برای چه خلق شده! گاهی فکر می کنم دیوانه شده ام و یا شبیه هیتلر. نمی دانم ولی هیتلر از نژاد زیبا خوشش می آمد. من از زنهای زیبا خوشم می آمد. از دختران جوانی که خرامان راه می رفتند. از دخترانی که سینه های گرد و سفتشان را در پشت حریر نازک لباس پنهان می کردند. دلم می خواست بر بدنشان دست بکشم و سرم را بر سینه های شادابشان بگزارم. ولی من از آدمی متنفر هستم. آیا دچار توهم و تنفر شده ام. بیماریست؟! نمی دانم. هوا برایم خفقان آور شده. دیروز همسایه ای که گویی من تا بحال ندیده بودمش در راه پله با وحشت به من نگاهی انداخت و فرار کرد. انگار همه می دانند که من می خواهم همه انسانها را از بین ببرم. به خودم نگاه کردم. جایی از بدنم خونی نبود. به خانه که رسیدم در آینه خودم را دوباره نگاه کردم. همه چیز سر جای خودش بود. همان قیافه همیشگی. شاید مقداری شبیه اون دیوانه نابغه ، هیتلر شده باشم؟! آیا شبیه هستم؟ من که سیبیل ندارم. باید سیبیل گذاشت. نه، نه، نه، من خود خوره هستم. من از آدمی متنفرم. چرا باید خودم را شبیه یکی از این آدمیان کنم. مدتهاست که دارم به جمله خودم فکر می کنم: برایم چیزی است که باید وجود نداشته باشد. من یک نابغه ام. نابغه ای بیمار. باید بمیرم. این را می دانم. بعد از مرگم همه به سراغ من خواهند آمد. برایم بزرگداشت خواهند گرفت. عکس من را در همه جا چاپ خواهد کرد. پشت من مرده خواهند گفت که چه گنجینه ای را از دست داده ایم. زنم برایم اشکها خواهد ریخت. دخترانم گریه خواهند کرد. دختر بزرگم دستمالی از میان سینه های سفت و شیرینش بیرون خواهد کشید تا اشکهایش را پاک کند، چه دستمالی، آه، چه بویی دارد. چه سینه هایی، آه. باید مزه کرد. مردم ایستاده اند. همه غمگین. همه در لباس سیاه. مرا در قایقی گذاشته اند. قایقی که پر از سوراخ است. توی یک قایق می خواهند دفنم کنند!! من ازشون متنفرم. ولی، ولی، آه، یادم افتاد! من زن ندارم! دختر نداشته ام. من تنهام. پس چه کسی گریه می کند. من که هنوز نمرده ام. مرده ام هم فایده ای ندارد. کسی نخواهد فهمید. کسی ناراحت نخواهد شد. کسی نمی آید که مرا ببیند.
دارم خفه می شوم. گویی چیزی گلویم را فشار می دهد. آی درد تویی؟! شاید. خودش را معرفی نمی کند. می شناسمش. مدتاهست که بدون اجازه وارد خانه می می شود. شبها می اید. بعضی وقتها حتی وقتی می اید که من خوابیده ام. خواب. می اید بیدارم می کند. و چون خوابم سنگین است ف گلویم را می فشارد . اینقدر می فشارد که حس می کنم نمی توانم نفس بکشم. از خواب می پرم. چند بار از دستش شکایت کردم ولی شبها دستکش دستش می کند. جای انگشتش روی گردن من پیدا نیست. پلیس نمی تواند پیدایش کند. باید فکر ی کنم. دیروز و یا شاید پریروز! نه، نه، زمان بیشتریست. باید سالها باشد. تفنگ زنگ زده، پس باید سالها باشد. رفتن تفنگی خریدم. همیشه با این تفنگ می خوابم. از اون به بعد هر وقت می اید که گلویم را بگیرد ، اگه بیدار باشم می کشمش. هر شب می کشمش. ولی می دانم. مادر ولدزنایی دارد. مادر فحشه ای که با هر کسی می خوابد. حتی همخوابه من هم شده بود. وقتی با تو می خوابد چنان بدنت را به مستی می کشاند و چنان بدنش را می خواهی که فراموش می کنی روزی پدر خواهی شد. مادرش فحشه است. هزاران بچه دارد. هزاران برادر. همه می آیند. شبی یکی از برادرها. من تا به امروز 356 تا از آنها را کشته ام . ولی نمی دانم چند تا از آنها می آیند. نمی دانم تفنگ چرا زنگ زده. بعضی وقتها که بیدارم، خجالت می کشد. با هم ویسکی می خوریم. پوکر بازی می کنیم و بعد ساعتها به هم زل می زنیم. گاهی منتظر می ماند تا من خوابم ببرد. می خواهد خفه ام کند. ولی من بیدارم میشوم. وقتی بیدار می شوم که صدای بسته شدن در می آید.
امروز تصمیمم را گرفته ام. باید همه را بکشم. باید نجات بدهم؟! کی را؟ چه کسی را! مادر فاحشه درد را؟؟ آخر این آدمیان موجودات کثافت دوپایی هستند. باید همشان را از بین برد. باید همشان را توی خاک کرد. تفنگ را باید تمیز کنم. آه تفنگ عزیز. تا به امروز با من بودی. 365 تایشان را کشتی. امروز باید با من 365 آدمی را بکشی. باید تمیزش کنم. در هین تمیز کردن بودم. دوباره امد. چه می خواهد! زنی با اوست. زنی خوش قیافه. لباس نازکی پوشیده است. تمام بدنش را می بینم. سینه هایش معلوم است. عورتش معلوم است. زن به من نگاه می کند. سه نفری با هم پوکر بازی می کنیم. شبیه زنم هست. شبیه یکی از دخترانم هست. من نه زن دارم و نه دختر! پس شبیه کیست؟!آه، این مادر درد است. با هم ویسکی می خوریم. مادرش امشب برای من آمده است. امشب با من خواهد خوابید. مست شده ام. خوابم می آید. باید بخوابم. مادرش تفنگم را از من گرفت. لباسش را در آورده، تمام بدن لختش را می بینم. خوابم می اید. تن این زن تمام وجودم را فرا گرفته، حس رخوت دارم، گلویم، گلویم. چقدر گرم است. نمی توانم نفس بکشم. آخر این درد مرا خفه خواهد کرد. درد، درد، درد.
Tuesday, December 5, 2006
بدون نون شب
Thursday, November 30, 2006
کریسمس

با همراهی دوست عزیز آقای شاهرخ سعیدی. دیشب کلی رفتیم عکاسی در شب. عالی بود. کم کم دارم میفهمم که چقدر لوازم برای عکاسی در شب کم دارم. نکته جالب توجه تعداد بسیار زیاد عکاسای شب بود که با تجهیزات کامل در هر رده سنی در شهر وول می خوردن. بسیار جالب بود.
Wednesday, November 29, 2006
شب كوتاه
اين هفته نوبت عصر ها بود .يعني مدر سه ساعت 12 شروع مي شد و تا پنج و نيم ادامه داشت.از صبحها زود بلند شدن بهتر بود. ولي هم آدم ظهرها بعد نهار سر درس خوابش مي گرفت و هم زمستانها ساعت تعطيلي ديگر همه جا تاريك شده بود و درختهاي لخت حياط ، ديوارهاي آجري و سرما ، مايه ياس و افسردگي مي شد.
ــــ پسر جان زود باش.
عباس با عجله نهار را خورد ، به سرعت شروع كرد به پوشيدن لباس و بعد به سختي كفشهايش را پوشيد ديرش شده بود به سرعت به طرف در رفت.
ـــ خداحافظ.
مامان از آشپزخانه داد زد: خداحافظ ، امروز عصر
مي يام دنبالت ، جايي نري ها!
ـــ باشه.
و به سرعت از در خارج شد. مقداري از راه را دويد . تقريبا به موقع به مدرسه رسيد، تا پايش را داخل مدرسه گذاشت ، زنگ خورده بود.
روز كسالت باري مانند بقيه روزها.درس پرسيدن معلمها ، جواب دادن شاگردها ، درسهاي جديد ، زنگهاي تفريح . فقط فرقش با بقيه روزها اين بود كه امروز نوبت درس جواب دادن او نبود.
با بي حوصلگي به تمام درسها گوش داد. زنگ تعطيلي مدرسه زده شد.بچه ها به سرعت از كلاسها پريدند بيرون ، حتي بعضي وقتها اول شاگردها مي آمدند بيرون و بعد معلمها .
بچه ها از يكديگر خداحافظي كردند ، بعضيها با هم مي رفتند ، چند تايي هم مادرشان و يا پدرشان آمده بودند، در عرض چند دقيقه همه جا خلوت شد، تك و توكي از بچه ها مانده بودند ، عباس و يكي از دوستهاش به سمت دكه آلوچه فروشي حركت كردند. آلوچه خريدن ممنوع بود ولي وقتي مادرها دير مي كردند،بچه ها از فرصت استفاده مي كردند و دلي از عزا در مي آوردند . بچه ها به سرعت آلوچه ها را خوردند ، به داخل مدرسه رفتند دست و صورتشان را شستند و دوباره آمدند بيرون، همين موقع مادر دوست عباس رسيد ، از هم خداحافظي كردند و دوستش سوار ماشين شد و رفت.
لجش گرفته بود مادر عباس هميشه دير مي آمد، هيچ وقت نشده بود كه زود بياد، هميشه سركار يادش مي رفت كه به موقع حركت كند.
توي محوطه جلوي مدرسه فقط عباس مونده بود با يك شاگرد ديگر. هوا ديگه تاريك شده بود ، سوز سردي شروع به وزيدن كرد .ماشينها بدون توجه به سرعت حركت مي كردند، صداي بوقها ، چراغ ماشينها و فرياد تاكسيها و مسافرين تنها سرگرمي قابل مشاهده بود.
پدر آن شاگرد هم آمد. با هم پياده ، دست در دست از مدرسه دور شدند.حالا عباس تنها بود. مدرسه مانند يك قبرستان مي نمود.ديوارهاي آجري ، آجرهاي رنگ و رو رفته ، سر در فلزي مدرسه ، در بسته فلزي مدرسه ، حصارهاي زنگ زده ،درختان لخت ، خاك باغچه كه بدون گل مانده بود.همه چيز سرد مي نمود.
عباس زيپ كاپشنش را تا بالا كشيد، گر چه سرد نبود ولي احساس اطمينان بيشتري بهش دست مي داد. كم كم داشت عصباني مي شد.
ــــ پس اين مامان چرا نمي آد.
لج كرد، رفت از دكه يك آلوچه ديگه خريد.با سرعت تمام شروع كرد به خوردن، برگشت به طرف مدرسه ، يادش افتاد كه مدرسه هم تعطيل شده ، باد سرد به شدت بيشتري به وزيدن ادامه داد. صداي بوق ماشينها و شلوغي آدمها و ماشين ها غير قابل تحمل مي شد. عباس به سمت سكوي سنگي رفت،با ناراحتي روي سكو نشست ، سنگهاي سكو خيلي سرد شده بود، بيشتر از چند دقيقه نتوانست تاب بياورد، بلند شد، كوله اش را گذاشت روي سكو و شروع كرد به ماليدن پشتش ، به ساعتش نگاه كرد، چند روزي بيشتر نبود كه طرز خواندن ساعت را ياد گرفته بودند، شروع كرد به شمردن ، ساعت 6 بود، به نظرش خيلي بيشتر از نيم ساعت صبر كرده بود، پس دوباره شروع كرد به شمردن ، ايندفعه هشت و نيم شد. نه
نمي شد،اينهمه مدت غير ممكن بود، بابا ساعت هشت مي اومد خونه.ولي مي شد كه بعضي شبها خيلي دير بياد، بعضي شبها عباس مي خوابيد و پدر تا اون موقع هنوز خونه نيومده بود.تازه هفته پيش خاله عباس بر اثر تصادف مرده بود. ممكن بود مامان به همين علت يادش رفته باشه و بابا هم سركارش باشه، مامان ، بيچاره خيلي سختي كشيده بود، اين هفته خيلي بد بود، مامان بيشتر گريه مي كرد و عباس ، بالش به بغل مي نشست و گريه هاي او را تماشا مي كرد.
ـــ اين ديگه چيه؟
به نظرش اومد كه آبي روي گوشش ريخته باشد.به آسمان نگاه كرد،به ، چه شانسي!
بارون به نرمي شروع به باريدن كرد، عباس كوله اش را برداشت و به سرعت به زير سقف فلزي سرد در مدرسه خزيد، جلوي مدرسه يك نيمچه سقف فلزي بود كه اگر به در مدرسه مي چسبيدي از بارون در امان مي ماندي.
عباس دوباره به شمردن ساعت پرداخت، ساعت 7 ، به نظر منطقي مي اومد، بي حوصلگي ، كنجكاوي و دانستن دقيق ساعت ، عباس را وادار كرد كه يكبار ديگه ، شروع به شمردن ساعت بكنه، ساعت 8، ديگه واقعا حوصله نداشت ، دست از شمردن برداشت، چه فرقي مي كرد به هر حال مامان دير كرده بود.
مدت نسبتا طولاني گذشت ، پاهايش كم كم كرخ مي شدند ، سردش شده بود، هنوز نمي دانست چه كاري بايد بكنه، مامان هيچ وقت اينقدر دير نكرده بود، با خود فكر كرد:شايد نگفته كه مياد دنبالم،و بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدكه نه، گفته كه مياد دنبالم، دقيقا يادمه ، خودش گفت.
ناگهان اين فكر به ذهنش رسيدكه نكنه مامان ، منو نخواد، من چي كار كردم به سرعت شروع كرد به جستجوي كارهايي كه كرده ، نه يك هفته اي بود كه كار بدي نكرده بود، وحشت عظيمي سراپايش را گرفت، ديگه طاقت نداشت چمباتمه نشست ، باد باران را به زير سقف مي كشيد . به طرف در برگشت و خودش را به در فشرد، كوله اش را بغل كردو از زير چشم به عابراني كه با كنجكاوي او را
مي نگريستند نگاه كرد.
مامان كجايي چرا نمي ياي، اين نگاهها ، سرما و ترس از تنهايي باعث شده بود كه به همان صورت به شكل مرده اي مدتها بنشيند، باران تمام كاپشن و موهايش را خيس كرده بود.مامان كجايي؟
به صرافت اين افتاد كه خودش به تنهايي به سمت خانه حركت كند ، با خوشحالي بلند شد و از اينكه اينهمه مدت اين فكر به ذهنش نرسيده بود ، تعجب كرد با خوشحالي خنديد و خيال نازكردنش و عزيزشدنش در خانه برايش لذت بخش شد.
ناگهان چيز تلخي رويايش را به هم زد.پولهايش را پاي آلوچه از دست داده بود.كيفش را جستجو كرد، براي تاكسي پول كم داشت، مي تونست پياده راه بيفتد ولي زير باران ، خيس خيس مي شدتا به خونه برسد، حتما مريض مي شد، دكتر و آمپول ، متنفر بود ، غير قابل تحمل.
ــــ آخه من چيكار كنم؟
گريه اش گرفته بود، با درماندگي دوباره به در مدسه تكيه داد، اشكهايش به آرامي روي كفشهايش
مي ريختند، كمكي به باران.
توي دلش فريادي كشيد ، به در مدرسه كوبيد و دوباره نشست، سرش را به درون كاپشن برد، چشمهايش را بست و سعي كرد بخوابد، بعد از مدتي سعي كرد دوباره ساعت را بشمرد،8 و نيم ، اي خدا، چرا جور در نمي آد، خيلي بيشتر از يكي دو ساعته، يه شب گذشت،چيكار كنم.
ترس عميق وجودش را فرا گرفت، خودش را از دنياي بيرون جدا شده يافت، عابران با كنجكاوي
مي گذشتند، گر چه به علت باران ديگر عابري نبود.ماشينها فقط بوق مي زدند.
ــــ اين لعنتيها نمي توانند آروم بگيرند.
نگاهش را از دنياي بيرون جدا كرد ، به درختها نگاه كرد، به آسمان و سقف فلزي، به آرامي در حاليكه از شدت گريه به سكسكه افتاده بود چشمهايش را بست.
سعي كرد بخوابد و هر چه بيشتر خودش را جمع و جور كرد.
فكر نداشتن خانواده برايش مجهول بود ، هيچ احساسي نداشت جز وحشت و ترسي كه انگار از اعماق وجودش بر مي خاست، حتي آب دهانش به نظرش تلخ مي اومد.
ـــ عباس
فكر كرد صداي بوقي را شنيده است.
ـــ عباس
محل نگذاشت، به حساب گرسنگي و گيجي گذاشت.
ــــ حتما بچه هاي محل دارند اذيتم مي كنند.
ـــ عباس
اه، چرا ول نمي كند، اسم خود آدم كه ديگه توي سر آدم وول نمي خوره.
ـــ عباس
ــ اي بابا ،ول كن نيست، با ناراحتي و عصبانيت ، سرش را بيرون آورد، مادر در حاليكه به سمت او مي دويد، صدايش مي كرد.خيس خيس شده بود، روسري به موهايش چسبيده بود، از مانتويش آب مي چكيد، هراسان با دستهايي لرزان به سمت زير سقف مي دويد، طره اي از موهايش روي صورتش افتاده بود، و خيس به صورتش چسبيده بود ، چشمهاي ملتهب ، دهاني نيمه باز ، با وحشتي مادر گونه.
با ناباوري در گرمي وجود مادر غرق شد. فقط معناي وجود مادرش را در اين لحظه درك كرد. با شدت بيشتري به گريه افتاد، از ناراحتي مشتي نثار سينه مادر كرد. سكوت مادر باعث شد كه بيشتر به او بچسبد.
ــــ مامان كجابودي؟
سكوت مادر.نگاهي به صورت او انداخت، مادر شكسته مي نمود، فريادي خاموش از فراموشي فرزند، از غم از دست دادن خواهر حكايت مي كرد، مادر نيم نگاهي به عباس انداخت، لبخندي محو و شكسته ، پاسخگوي تمام سختيهاي شب كوتاه عباس بود. درك اين واقعيت كه مادر غمهاي دنيا را به جان مي خردتا او بتواند آرام باشد، كوره ناراحتي عباس را سرريز كرد، با وحشتي عميق دستهاي مادر را چسبيدو كنار او به راه افتاد.
در راه به مادر مي نگريست كه چگونه شكسته شده و چگونه با احساسش از او معذرت
مي خواهد.
هر چه بود او مادر بود.
باد همچنان مي وزيدو باران متوقف شد و عابران همچنان به رفتنهاي خود ادامه مي دادند.
Sunday, November 26, 2006
>
Thursday, November 23, 2006
هیچ، پوچ، زندگی
یک تنه سبز
Wednesday, November 22, 2006
معشوق من
Monday, November 20, 2006
CN Tower
Friday, November 17, 2006
...
مدل دوربین: از آسمون، از توی یک بالن. چیزی معلوم نیست. کسی توی بالن نیست. تصویر با نویز
تاریخ عکس و زمانش: صبح و یا عصر. هوا ابری. سرد
سرعت شاتر: 400ثانیه، فاصله بین عکسها 30 ثانیه
اندازه دیاگ: 1.8
نورسنجی: نقطه ای
حساسیت: 3200
مدل لنز: نامعلوم
کیفیت عکس: نویز دار و خاکستری
وایت بالانس: ابری و تیره
( اگه یه دوربین رو توی یه بالن و توی هوای بارونی و تیره برای مدت طولانی بدون سر پوش بگذارند، بعد از یه مدتی تصویر پر از قطرات آب خواهد بود. حرکت افراد و منظره ها غیر قایل تشخیص می شود. منطقه در یکی از مناطق شمالی گیلان. کنار دریا. روز دو شنبه دوربین با بالن حرکت می کند. هوا آفتابیه. بالن در نزدیکی یکی از سواحل متوقف می شود. ساحل چمخاله. شنی. روز شنبه در تهران.)
احساس می کردم چیزی غیر قابل پیش بینی اتفاق می افته. چیزی که نمیشه جلویش را گرفت. و حدس می زدم که این اتفاق بزودی به جریان خواهد افتاد. صبح که خواست به سمت تهران راه بیوفته، قیافه اش پر از غم بود. گویی شب بدی گذرونده. بدون اینکه خیلی با من حرف بزنه رفت دوش گرفت. وقتی چایی رو ریختم حاضر شده بود و با کوله لباسها و کوله لوازم عکاسی اش اومد پایین. سعی کرد خودش رو بی خیال نشون بده. مشخص بود که درد داره. انگاری باز درد زانوی راستش شروع شده بود.لبخندی زد. نگاهش کردم. می دانست که دارم حدسهایی می زنم. خجالت کشید. یا شاید هم نمی خواست من رو در درد خودش شریک کنه. خیلی کم حرف زد. در حالی که داشت چایی رو مزه مزه می کرد شروع کرد به تمیز کردن پیپش. در همون حال یهو گفت:
- حاضری دوشنبه بریم شمال؟
- کجا بریم؟
- چمخاله.
- همین هفته؟
- آره، حالا یه چند روز کار نکن چی میشه مگه؟
- والا من حرفی ندارم ولی باید تنظیم کنم ببینم چی میشه، کار رو نمیشه ول کنم باید بسپرم.
- باشه، هر کاری می خوای بکنی بکن. دو شنبه صبح میریم.
- با چه ماشینی؟
- با ماشین من میریم.
عصر 1 شنبه بهم زنگ زد. صدایش خشک بود. بدن هیچ پیش مقدمه ای برگشت گفت:
- دکی ؟! یادته گفتی یه دارویی هست که اول خواب می کنه وبعد یه دارووی که توی خواب می کشتت؟
- آره! باز چته؟ زده به سرت؟! احمق شدی؟! هزار بار گفتم که من از این حرفا بدم میاد. آدم ترسو دست به خود کشی می زنه. اصلا نمی دونم من چرا این چیزا رو به تو گفتم!؟ جنبه نداری چرتو پرت می گی. گرچه بری مسافرت حالت بهتر میشه. چته؟ با اون دعوات شده؟ زدی به سیم آخر؟
- نه دعوام نشده!
- پس چه مرگته؟!
- رفته!!
- یعنی چی رفته؟! چرا چرت می گی؟ درست تعریف کن ببینم چی شده؟
چیزی نگفت. سکوت کرد و بعد فقط گفت: اون دارو رو بیار. و سریع خداحافظی کرد وگوشی رو گذاشت. در واقع حتی فرصت نکردم که خداحافظی کنم. گوشی رو گذاشتم. روی مبل کنار تلفن نشستم و به صفحه کامپیوتر نگاه کردم. عکسی ادیت نشده روی صفحه باز بود. برنامه فتو شاپ هم باز بود. دوباره به تلفن نگاه کردم. گویی دستور می داد. پا شدم، به سمت کامپیوتر رفتم. شروع کردم به ادیت کردن عکسها. به عکسی رسیدم که اون گرفته بود. تنه یه درخت که کنار رودی افتاده بود. پر بود از قارچ. و کنار قارچها و کنار تنه درخت، روی زمین پر بود از گل. عکس رو سیاه و سفید کردم. کانترست رو بردم بالا و نور رو کم کردم. مدتی به عکس خیره شدم.
( دوربین از بین رفته، بر اثر رطوبت هوا به مقدار زیادی پوسیده. بالن به شدت تکون می خورد. معلوم نیست باد از چه طرفی می وزد. سنسور نصفش کار نمی کند. هوا سرد است و گرفته. دو نفر به آرامی به لبه آب نزدیک می شوند. یکیشان به آب نزدیک تر است. احساس سرما در تمام محیط وجود دارد. اسمان پر از ابر خاکستری است. ایزو باید بالا باشد. باران کمی می باردو بعد بخار آب محیط را به صورت نیمه باران نیمه مه در آروده است. دریا طوفانیست. قایق قرمز نیم شکسته ای در کنار ساحل رها شده است. نفر اول نزدیک قایق ایستاده و به آن ذل زده است.)
وقتی رسیدیم بدون اینکه حرفی بزند تمام وسایل توی ماشین رو برد توی ویلا. گمان می کنم به زمانش نزدیک تر می شد. به چیزی که خارج کنترل من بود. به زمانی برای نبودن. از دست من هیچ کاری بر نمی آمد. بعد از استراحت، وقت شروع کردن به ویسکی خوردن فهمیدم که زمانش نزدیک تر از آن چیزی بود که فکر می کردم. قبلا فکر می
( در محوطه ویلا هیچ صدایی نمی آمد. انگار حتی پرندگان هم برای مدتی سکوت کرده اند. دقایقی برای احترام به یک مرده. جیر جیرکها و قورباغه ها همه ساکت شده بودند. باران بسیار ریزی می بارید. فصل بین تابستان و پاییز بود. برگهای رنگی به وجود امده بودند ولی به نظر می آمد باغ هنوز سبزه. بوی یاس درختی تمام ویلا را پر کرده بود. در های خانه باز بودند. بادی نمی وزید. همه چیز حالت متروک پیدا کرده بود. اگرچه از رفتن آن دو نفر 10 دقیقه هم نمی گذشت ولی انگار سالهاست خونه به همین وضع رها شده است. پنجره های بزرگ اندازه در هم باز بودند. گویی فقط قسمتی از خانه در جریان باد باشد. پرده پنجره های جنوبی تکان می خورد. مثل دامن زنی که خرامان می رقصد. احساس نشستن زیر این پرده ها مثل احساس بغل کردن زنیست که موهای انبوه و درازی دارد. باد موها را به پرواز در می آورد. باران همه چیزرا خیس می کند. هنوز نگاه خیره و رنگین زن در ذهن باقی مانده است. گنجشکی وارد خانه می شود. از لای پرده های به سرعت وارد می شود و بعد از یک چرخ بسیار کوچک روی کف کاشی شده اتاق می نشیند. با احتیاط و با کج کردن گردن مقداری خانه را بررسی می کند. با چند پرش کوچک خودش را به مبل فرسوده بزرگ قدیمی می رساند. مدتی همانجا همه چیز را بررسی می کند. گویی قصد رفتن ندارد. به ارامی روی مبل می نشیند. برای چند ثانیه ای چشمهایش بسته می شود. خانه بطور مرگباری ساکت است.)
در طول راه هیچ وقت سعی نکرد سریع بره. انگار از خیس شدن می ترسید. ولی باران تمام بدنمان را خیس کرده بود. مجبور بودم هر از چند گاهی با سطل آب توی قایق رو خالی کنم. ساک دوربینش را جلویش گذاشته بود. دسته موتور رو مثل اینکه از دستش عصبانی باشد چنگ زده بود ولی قیافه اش خیلی آروم می نمود. نمی دونم چقدر راه رفتیم. ساحل تقریبا تبدیل به یک خط شده بود. موتور رو خاموش کرد. مدتی نشست. برگشتم نگاهش کردم. به آب خیره شده بود. به گمانم به صدای آب گوش می کرد. همیشه گفته بود که عاشق شلپ شلپ صدای آبه. نمی دونم چقدر طول کشید، دیگه مهم هم نبود. می دونستم چیزی داره اتفاق می افته که از دست من خارجه. بلند شد. دوربینش را از توی ساک در آورد. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشت همین دوربین سی دی کنونش بود.
( پاترول دو دور سیاه و نقره ای ،خاموش، جلوی ویلا رها شده بود. روی ماشین قطرات آب به طرز زیبایی دون دون شده بودند. تازه شسته شده بود. پنجره هایش باز بودند. جلوی ماشین به سمت دریا بود. در محوطه جلوی ویلا جوری پارک شده بود که به محض اینکه در اصلی باغ رو باز می کردی ماشین رو هم می تونستی ببینی.)
دوربین به دست وایساده بود. به من نگاه کرد. بدون اینکه حرفی بزند بهم خیره شده بود. برای چند ثانیه. خیلی کوتاه. و بعد دوباره به سمت دریا نگاه کرد. پا شدم. ساک لوازم دوربینم را باز کردم. 2 تا شیشیه کوچیک دارو رو برداشتم و بعد از قسمت دیگه ای یک دونه آمپول در آوردم. بغض گلویم را گرفته بود. سعی کردم به خودم مسلط بشم.با آمپول محتویات شیشه اولی رو کشیدم بالا. چند لحظه صبر کردم. نمی دونستم چکار دارم می کنم. در عین حال شدیدا مطمئن بودم که کار درستی را دارم انجام می دم. وقتی برگشتم دیدم جلوم زانو زده، آستینش را بالا زده بود و بعد دستش را به سمت من دراز کرد. نگاهش کردم. عینکهای هر دومون خیس بود. محتویات خواب آور را وارد رگهایش کردم. سریع از جایش بلند شد. وقت چندانی نداشت. بند دوربین را دور گردنش انداخت. لحظه ای مکث کرد. من رو بغل کرد. محکم فشارم داد. و بعد رو بوسی کردیم. بدون اینکه حتی یک کلمه حرفی بزنیم.
( گنجشک همچنان به حالت خواب آلودی نشسته بود. صدایی به گوش نمی رسید. باد شروع به وزیدن کرد. گنجشک چشمهایش را باز کرده بود. ایستاد. به اطرافش نگاه کرد و بعد یکدفعه شروع به پرواز کرد. از خانه بیرون آمد. به سمت ماشین رفت. روی سقف ماشین نشست. و بعد پرواز کرد. دور ماشین چرخید و رفت روی فرمان آبی ماشین نشست. از پنجره به بیرون نگاه می کرد. همانجا نشست.)
برگشت و آرام وارد آب شد. حس خواب آلودگی بهش دست داده بود. می خواست بخوابد ولی با تمام قوا مقاومت می کرد. لبه قایق را گرفت. با دست دیگرش دوربینش را که توی آب بود بغل کرد. بهم نگاهی کرد و بعد خوابش برد. قبل از اینکه دستش از بدنه قایق جدا بشه، سریع دستش را گرفتم و محتویات دومین شیشیه را تزریق کردم. برام سخت بود که دستش را رها کنم. وقتی دستش را ول کردم به آرامی شروع به غرق شدن کرد. دوربینش همچنان دستش بود.
( گنجشک چشمهایش را باز کرد. بال گشود. از پنجره ماشین بیرون آمد. به سمت رودخانه پرواز کرد. اولین قورباغه شروع کرد و بعد انبوه جیرجیرکها و سیرسیرکها و قورباغه ها با شروع به خواندن کردند. محوطه پر از صدا شده بود. گنجشک مسیرش را عوض کرد و به سمت دریا رفت. از بالای سر قایقی گذشت. مردی تنها نشسته بود. به دریا نگاه می کرد. بدون هیچگونه حرکتی. بعد از مدتی به سمت ساحل نگاه کرد. بلند شد و به سمت موتور قایق رفت. باد سردی وزیدن گرفت.)
اسم فایل: دریا
مدل دوربین: سی دی
تاریخ عکس و زمانش: عصر
سرعت شاتر: ساعتها
اندازه دیاگ: 43
نورسنجی: گسترده و تاریک
حساسیت: مهم نیست
کیفیت عکس: تاریک
فلاش: خاموش
وایت بالانس: آبی
پایان
14/11/2006
Thursday, November 16, 2006
...
مدل دوربین: یک چشم، نه دوتا. با یک عینک عدسی زایس شماره 2
تاریخ عکس و زمانش: نامعلوم، شاید نصف شب
سرعت شاتر: 1 دقیقه
اندازه دیاگ: اف 18
نورسنجی: محدود، احتمالن فقط در وسط
حساسیت: 100
مدل لنز: چشم ماهی 8
کیفیت عکس: غیر قابل چاپ ولی برای دیدن کنار آتش مناسب
فلاش: خاموش
وایت بالانس: ابری
وقتی قرار شد که بریم محل آبشاری که هر دو مون فقط اسمشو می دونستیم او شروع کرد به ور رفتن به ماشینش. خودش ماشینش رو غول آهنی صدا می کرد. و واقعا هم بود. توش که می نشستی همه جاش صدا می کرد. توی تمام دست انداز ها چنان تکونت می داد که مهره های بدنت نرم می شد، ولی خوب به موتورش رسیده بود. با قدرت تمام و به راحتی سربالایی ها رو می رفت. خلاصه تمام زندگی اون شده بود رسیدگی به ماشین. آب رادیات رو نگاه کرد، روغن و بعد باد چرخها رو چک کرد. کارش که تمام شد دستهایش را با پارچه پاک کرد و بعد با پودر شست. بهترین راه برای پاک شدن روغن. با اشاره سر به من فهموند که اماده است. وسایل رو برداشتیم و سوار شدیم. در اخرین لحظات یهو یادم افتاد که ابجو بر نداشتیم. توی این گرما حتما احتیاج به نوشیدنی یا میوه ای داشتیم که بتونیم دووم بیاریم.
بعد از حدود یکساعتو نیم رانندگی تو جاده خاکی پر پیچ توی کوه رسیدیم به جایی که چند تا ماشین پارک کرده بودند. برگشت گفت:
- آرتین فک کنم قشنگ یه نیم ساعت پیاده روی رو داریما، اینطور که بوش میاد باید بی خیال ساک عکاسی بشیم. سنگینه. من حتی سه پایه رو هم نمی یارم.
اومدم بگم که بابا اینهمه لنز گرفتیم که ازشون استفاده کنیم. نه اینکه بدون اونا بریم. شایدم استفادشون کردیم. بعد فکر کردم شایدم راست بگه بزار حالا ایندفه بدون ساک بریم. بعد فکر کردم بابا دیگه چرا سه پایه نبریم. از ماشین اومدم پایین. رفتم در شیشه ای صندوق عقب رو باز کردم. دست کردم بند سه پایه رو باز کردم و اومدم برش دارم. دیدم نه بی خیال سنگینه، حال نیم ساعت به نیش کشیدنشو ندارم. پس بی خیال شدم.
( توی یک دره، که نمیشد گفت سبزه یا خشک نهر پر آبی در جریان بود. تمام کناره های نهر را درخت پر کرده بود. به محض اینکه یک متری از نهر دور می شدی دیگه همش خاک و شن بود. قسمتهایی از راه به راحتی قابل عبور بود ولی قسمتهایی شیب زیادی داشت و سنگهای ساییده شده بر اثر راه رفتن بزها و یا انسان و یا قسمتهای سنگ ریزه که اگر 2 متر می رفتی بالا بر اثر یک گام اشتباه 1 متر به راحتی سر می خوردی به پایین. دو تا آدم که دوربینهاشونو جوری به خودشون آویخته بودند که پشتشون باشه. اولی بیشتر وقتها لیز می خورد. مدتی ایستاد به جاده نگاه کرد. نفر دوم جلو زد. عقبی زانوی پای راستش را مالوند. انگاری درد گرفته باشه مقداری باهاش بازی کرد، خمش کرد و بعد دوباره با کف دست ماساژش داد. سعی کرد که سریع خودش را به نفر اول برساند. عصر گرمی بود. باد گرمی از بالای تپه می وزید.)
به نفس نفس افتاده بودیم. تا به آبشار رسیدیم نصفه جون شدیم. خیلی نگران دوربین ها بود. مقداری احتیاطش تبدیل به ترس شده بود. ترس از اینکه زمین بخوریم و دوربین ها بشکنه. خیلی با احتیاط می رفتیم. ولی عجب ابشاری بود. هر دو تایی با دیدن آبشار چنان به وجد امده بودیم که سریع نشستیم و کفشامونو در آوردیم. از پایین ابشار رفتیم اونور و خودمونو رسوندیم به حوضچه زیر آبشار. چنان با هیبت بود که همینطور نگاهش می کردیم. برای اینکه صدای همدیگه رو بشنویم باید داد می زدیم. بعد از مدتی شروع کردیم به عکاسی. با پایین اوردن سرعت شاتر سعی کردیم که جریان آب را به صورت ممتد ثبت کنیم. و اینجا بود که خودش به حرف اومد.
- بوا، عجب گندی زدما، کاش سه پایه ها رو اورده بودیم. د بیا، ببینا، ا ا، عجب کاری کردم. حالا دستامون بلرزه دیگه خیلی بد میشه. حیف...
- هااا، راست وگویی بوا!
جفتمون کنف شده بودیم شدید. بعد یهو انگاری که یه چیزی به فکرم رسید برگشتم گفتم که بریم توی آب.
- آرتین مغرت معیوبه ها، پسر توی این آب یخ می زنیم. یه چی میگیا
- خب بوا تلاششو که می تونیم بکنیم
بعد تی شرتامونو در آرودیم و شروع کردیم به مسخره بازی در آوردن. اول من رفتم توی آب. سعی کردم برم زیر آب ولی اینقدر سرد بود که نمی شد. فقط سرمو کردم زیر آب. یا شاید بهتر بگم که حسابی سرمو خیش کردم. بعد اون اومد . سعی کرد بره زیر اب ولی امکان نداشت. می خواست فقط سرشو خیس کنه ولی تمام بدنشو خیس کرد. بعد یهو باد ملایمی شروع کرد وزیدن. چقدر همه چی سرد شده بود. بدو یه عکس یادگاری کجکی گرفتیم. کلی زور زد مغرشو به کار انداخت خودشو کشت آخر دوربین منو گذاشت رو لبه یه درختی که از وسطا شکسته بود. کلی بالا و پایین کرد تا دوربین رو تونست ثابت نگه داره. بعد چند تا عکس یادگاری گرفتیم. وقتی به ماشین رسیدیم جفتمون اینقدر تشنه بودیم که لبامون حسابی خشک شده بود. شروع کردیم به خوردن میوه با آبجو. چقدر خوشمزه شده بود. در واقع کلی میوه و دو تا آبجو به سرعت بلعیده شد.
Wednesday, November 15, 2006
...
- نه بابا، خوبم. فک کنم گشنمه. می دونی که هر وقت گشنمه عین سگ میشم.
- خب مگه صبونه نزدی؟
- نه، تقریبا از خونه در رفتم. حوصله نداشتم. یه دوش گرفتم، کیف عکاسی رو برداشتم، پریدم تو ماشین و د بیا.
- چند ساعته اومدی؟
- 50
- آخر خودتو می کشی!!
حتی شونه هاشو بالا ننداخت. در رو باز کرد و از خونه رفت بیرون. رفت به سمت انباری زیر خونه. با پاکت کیسه مانند ذغالها اومد بیرون. رفت به سمت منقل. وقتی دیدم که داره آتیش رو آماده می کنه رفتم تو. از توی یخچال ظرف سفید رو آوردم بیرون. شروع کردم به تیکه کردن جیگر ها و دل ها و البته بال جوجه زعفرونی مورد علاقه اش. اون از این قسمت کار خوشش نمی آد ولی خیلی راحت سیخ می کنه و خیلی خوب هم کباب می کنه. از پنجره که بیرون رو نگاه کردم دیدم سرش گرمه آتیش درست کردنه. تمام دستهاشو سیاه کرده بود. بالای سر منقل ایستاده بود و ذل زده بود به ذغالها.
وقتی سینی سیخها رو آوردم بیرون. سریع نگاه به من و سینی کرد و گفت:
- آرتین نمک و آبلیمو و پیاز و فلفل دلمه و ویسکی یادت نره.
می دونستم عرق خور قهاریه. ولی چون بعد از غذا می خواستیم بریم عکاسی و باید رانندگی می کرد یه مقدار ترجیه می دادم که کمتر بخوره. گرچه حتی بعد از بلعیدن غذا و نصف بطر ویسکی به راحتی پشت ماشین می نشست و خوب هم حواسش جمع بود. ولی باز فکر کردم بهتره کمتر بخوره. بنابراین خودم دو تا لیوان ریختم و بطری رو نیاوردم. وقتی با سینوی ابلیمو و نمک و پیاز و دو تا لیوان برگشتم تازه سیخها رو گذاشته بود. به محض اینکه دو تا لیوان رو دید سریع فهمید. نگاهی بهم انداخت و بعد دوباره به منقل نگاه کرد. وقتی سینی رو گذاشتم روی میز پلاستیکی سفید، گفت:
- بوا! تو هم شدی موای ما؟؟ این چیه دیگه؟!
- بابا می خوایم بریم عکاسی! منگ میشی همه چیزو چپکی میگیری..
- د بیا، حالا فرضا خط افق رو هم کج بگیریم، مگه مهمه؟!
- لوس نکن خودتو، روزت خراب میشه بعد حالت گرفته میشه و غر می زنی.
دیگه چیزی نگفت. می دونستم ته قلبش دلش می خواد که همیشه مست باشه، همیشه. عجب کبابی شد. راحت به تنهایی 5 ،6 سیخی خورد. بعد از خوردن اولین سیخ، قیافه اش باز شد. شروع کرد به مسخره بازی در آوردن. کلی خندیدیم. خوردیم و حال کردیم.
1 ساعت بعد از خوردت غذا خودش پیشنهاد داد که بزنیم بریم عکاسی. همیشه حواسش برای زمان عکاسی جمع بود. رفت بیرون نگاهی به آسمون انداخت و برگشت تو.
- بوا آسمون خوبی نداریم!
- چرا؟! آفتابه که! اها چون ابر نیست؟!
کله اش را به نشانه موافقت تکون داد و بعد رفت توی دستشویی. شروع کرد به سوت زدن و حتی وقتی اومد بیرون برای خودش سوت می زد. جونور عجیبیه. یه وقت دائما داره شلوغ می کنه و حرف می زنه و اینقدر میگه که آدمو شاکی می کنه و از اون طرف هم یهو سکوت می کنه. چنان ساکت میشه که آدم فکر می کنه عصبانیه. ولی قیافه اش چیز دیگه ای میگه. می خنده ولی خندش تلخه.
( آرتین آدم منطقی ای بود. حداقل در برابر تفکرات او می تونست منطقی باشه. در خیلی از موارد جلوی احساسات شدیدش رو می گرفت. شاید برای خودش هم سخت بود ولی وقتی می دید که یهو چجوری تمام احساسات یه آدمی در رفتارش بروز می کنه، اونوقت سعی می کرد که منطقی باشه و او رو کنترل کنه. این چیزی بود که او هم قبول داشت و می پذیرفت.)
Tuesday, November 14, 2006
...
( ماشین دو رنگ پاترول با سرعت از توی کوچه های باریک میون باغها می گذشت. چنان سریع می رفت که گویی برایش هیچگونه مهم نیست که اگه چیزی جلویش آمد بی برو برگرد تصادف خواهد کرد، سر یکی از کوچه های راننده دستی کشید و به سرعت توی کوچه پیچید. با سرعت تمام چاله ها و پیچ ها رو می گذروند. اسفالت توی کوچه از بین رفته بود، تیکه تیکه قلوه کن شده بود. و در بعضی جاها چاله های بزرگی ایجاد شده بود که بعضا پر آب بودند. رسید نزدیکیهای در باغی که نسبت به دیوار های اطرافش کوچک بود. جلوی در توقف کرد. دستهایش هنوز پشت فرمان بود. اگر کسی دقت می کرد از کناره های عینک آفتابی راننده قطرات اشک را می توانست تشخیص بدهد. راننده به آهستگی ، مثل یه حلزون به سمت دستمال کاغذی روی داشبورد جلوی کمک راننده نگاه کرد. مدتی به همین حالت باقی ماند. گویی همین الان دستش را به سمت دستمال دراز خواهد کرد. ولی در عوض در سمت خودش را باز کرد. پیاده شد. دستش را توی جیبش کرد و دستمال استفاده شده ای را بیرون آورد. بیش از حد استفاده شده بود. به آرومی با سرعتی که در مقابل مهارتش در رانندگی حلزون وار می امد به سمت کناره در رفت. قسمتی از چسبونک انبوه را کنار زدو تک کلیدی نیمچه شکسته زردی را پیدا کرد. فشار داد و بعد به سمت در کمک راننده رفت. سرعتش بیشتر شده بود، به نظر می اومد که قدرت موتور ماشینش به خودش منتقل شده. صورتش را که پاک کرد تا عینکش را گذاشت صدایی غژی از در بلند شد و در شروع به باز شدن کرد. آرتین در ها رو که باز کرد خودش کنار در ایستاد. بدون اینکه به هم دست بدن فقط با تکون دادن سر سلامی به هم کردند. پشت ماشین نشست و صدای زوزه موتور ماشین به گوش رسید.)
Sunday, November 12, 2006
تو را من چشم در راهم...

Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 1/60Sec.
Av(Aperture Value) F8.0
Metering Modes Spot
ISO Speed 200
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Daylight
AF mode AI Servo AF
شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تورا من چشم در راهم
شباهنگام،در اندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در ان نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد اوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم.
دکی یادته به من گفتی یه دارویی هست که ادم به خواب میره و بعد همش می خوابه، یه چیزی مثل خواب سفید!
هنوز صدایش خواب الود بود، نمی شد تشخیص داد سرما خورده، گریه کرده و یا تازه از خواب بیدار شده. باری همین همیشه هر وقت همچین حالتی رو داره سریع شروع می کنم به تعریف وقایع روزمره تا وقت داشته باشه و خودشو جمع کنه.
- امروز نصف شب زنگ زدن باز نمی دونم چی شده، گفتن که پرواز نمی ره. بیچاره شدم. مجبور شدم نصف شبی برم یه ماشین یخچال دار پیدا کنم و کل بار رو جابجا کنم. نمی دونم احتمال می دم که چند تاشون مرده باشن. باید ببینم.
انگار یهو بیدار شده باشه، برگشت گفت:
- ااا، خب اینکه بده، نمی تونی اعتراض کنی؟! اون طرف چی؟ مگه اونا خرچنگا رو نمی خوان؟
- اعتراض که نه، چی بگم، همیشه همینه، پرواز نمیره دیگه. اون طرف هم بهش زنگ زدم. می دونه. ولی خب ضررش پای منه.
- وگرفتم. خب حالا بگو ببینم خودت چطوری؟
- گرفتارم بوا، دیشب که تقریبا نخوابیدم. می خوام یه ایمیل بفرستم و بعد بخوابم. بوا نمی یای اینطرفا؟
- کردانی بوا؟
- آره!
- چرا فک کنم بیام ،( سکوتی برای چند ثانیه، صدای خرت خرت اینگاری داره جابجا میشه، میشه تصور کرد که لبه تخت نشسته، سرش پایینه و داره فکر میکنه، انگار سوال فلسفی ازش پرسیدن، عمیق تو فکره.)
- نه بوا، همه چی هست، پاشو بیا.
- باشه پس برا1 می بینمت.
- منتظرم
- قربونت
- خدافظ.
عادتشه که وقتی خدافظی می کنه گوشی رو سریع قطع کنه، نمیشه گفت سریع ولی انگار از هر نوع خدافظی بدش بیاد. همیشه می گفت هم از سفر بدم مبیاد و هم عاشق سفرم.
آینه آب
Monday, November 6, 2006
Friday, November 3, 2006
خانه خراب من
Wednesday, November 1, 2006
...
این عکس جزو مواردیه که پدرم در اومد تا با نورسنجی نقطه ای درست بگیرمش. آخر هم نشد. مقداری روشنش کردم. خورشید از سمت چپ و انعکاس توی آب نمیشه درست نورسنجی کرد. هنوز باید تمرین کنم. تمرین.Camera Model Name Canon EOS 30D
Av(Aperture Value) F16
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 65.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Daylight
AF mode Manual (MF)
دل انگیز
Tuesday, October 31, 2006
پاییز

Saturday, October 28, 2006
قدمت

می دونم بد قولی کردم، ولی بی حوصلم. سعی می کنم فردا عصر بقیه مطلب رو بنویسم. اینم اسباب بازیه جدیده. دختر دوست خانوادگیمون داره میره کلاس عکاسی تو یه کالج خیلی معروف به نام شردون. مجبورن با این دوربینا از اول کار کنن. بعد کار با این دوربینا خیلی خداست. همه چی رو باید تنظیم کنی. اون پارچه سیاهه رو بندازی تا بتونی ببینی. سیستم فوکوسش که توپه، 2 تا پیچ به اندازه ساعت رو باید بچرخونی و کلی دنگو فنگ. عکسا هم که همشون سیاه سفیدن. هر عکسی که میگیریم با کمک هم و نور سنجی و اینا حدود 20 دقیقه طول میکشه. تو کالج هم که میرم می بینم بابا اینا کجان عکسای من کجا. خلاصه یه جورایی جالبه.
Thursday, October 26, 2006
بی انتها
Monday, October 23, 2006
روان
خب نور سنجی همونطور که گفتم به سه نوع تقسیم میشه. من انگلیسیشو می نویسم چون اصلا نمی دونم به فارسی چی میشه ترجمه کرد. 1- Multi- Segment
تقریبا در تمام دوربین های اس ال آر این مدل نور سنجی مدل ثابت دوربین هست. یعنی اگه تغییر نداده باشید به طور اتوماتیک رو این مدل خواهد بود. کارخانه های مختلف اسمهای مختلفی برای این نوع نورسنجی دارند. کارخانه کنون اسمشو گذاشته: Evaluative و نیکون اونو Matrix نام گذاری کرده. ولی همه این سیستمها به یک شکل کار می کنند. به طور معمول سیستم نور سنجی دوربین در این نوع، نور های قسمتهای مختلف فریم را گرفته و بررسی می کنه و بعد با هم ادغام می کنه تا بهترین نور دهی بدست بیاید. به خاطر اینکه این بررسی نور از قسمتهای مختلف فریم هست، بنابراین این نوع نور سنجی معمولا قسمتهای روشن و تاریک رو تشخیص میده و بهتر از مدل نور سنجی Centre- weighted عمل می کند.
2- Centre- weighted
در این نوع نور سنجی دوربین به طور متوسط از کل فریم نور سنجی خواهد کرد.اما در بیشتر مواقع این نور سنجی از وسط فریم خواهد بود تا لبه های فریم. این سیستم برای صحنه های معمولی خوب خواهد بود ولی قسمتهای تاریک و روشن به راحتی می توانند این نوع سیستم را به اشتباه بیاندازند به خصوص وقتی که این قسمتهای روشن و تاریک به مرکز عکس نزدیک باشند.
ترجمه از مجله Practical Photography
Thursday, October 19, 2006
در جریان

سها در عکس قبلی پرسیده بود که چرا از مترینگ نقطه ای استفاده کردم. الان یه توضیح کوتاه می دم و در فرصت مناسب به طور کامل مترینگ های مختلف رو توضیح میدم. در نور سنجی نقطه ای دوربین حدود2% مرکز صفحه را نور سنجی می کنه. در دوربین های 350 دی حدود 9% مرکز و مقداری هم از اطراف صفحه یا کادر نور سنجی میشه. در بهترین حالت یعنی در دوربینهای پیشرفته این امکان به عکاس داده میشه که با انتخاب نقطه فوکوس بتونه در همون نقطه هم نور سنجی بکنه. حالا چه مزیتهایی داره؟؟
رفقا
Monday, October 16, 2006
غزل نا تمام...
۱۳۳۹
در امواج
توضیح: کشتی های کوچکی که بصورت کیت فروخته می شوند و باید ساخته بشوند که کار بسیار ظریف و سختی هم هست و تعدادی از مدلها دارای کنترل هم هستند. هفته پیش در یک حوضچه کم عمق یک پیرمرد سه عدد کشتی داشت که بامزه بود. کم کم نشون می دم.Camera Model Name Canon EOS 30D
Av(Aperture Value) F4.5
Metering Modes Spot
ISO Speed 100
Lens 70-300mm
Focal Length 149.0 mm
Flash Off
White Balance Cloudy
AF mode AI Servo AF



















