internet nadaram, felan vazam maloom nist. daram az coffee net etefade mikonam bara hamin hata font farsi ham naaram. to ye otagham mesle ye zendon. tanha kari ke mitonam bokonam khondan e o khondan. che ketab adabi o che ketab akasi. ye jorayi ham bad nist, mesle tark etiyade internet mimone. koli khondam. shayad bara etelaat akasi bad nabashe.
omidvaram hamegi khosh bashin o salamate.
ghorbane hamegi
bedrood.
In the sand
there is a mouse
always telling me wake up late, dreaming soon
she like to be kissed
by me
she were working till late at night
I`m dreaming about her
i`m another mouse
we were in another person dream...
Friday, September 22, 2006
Wednesday, September 13, 2006
آیه هائی همه سیاه سیاه
همه شب با دلم کسی می گوید
«سخت آشفته ای زديدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود، می رود، نگهدارش»
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
«هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش»
آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینهء راه
نرم نرمک خدای تیرهء غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هائی همه سیاه سیاه
فروغ فرخزاد از کتاب تولدی دیگر 1341
بی تقصیرم
این عکس رو آرتین گرفته و سوژه هم دوربین خودمه روی سه پایه آرتین. نمی دونم از آرتین بابت اینهمه لطفی که نسبت به من داره چجوری تشکر کنم. واقعا من کاری ( وب آرتین) نکردم. خودم هم از آرتین خیلی چیزها یاد گرفتم. از صبرش، از راحتی و کلی هم اطلاعات در مورد ماهی ها و جانوران و کلی و کلی. خیلی خوشحالم که شناختمش، گرچه دیر بود ولی باز خوب شد که شناختم. در ضمن به خدا هوا اینجا ابری و بارونی، می دونم الان 4 هفته داره میشه ولی یه جورایی هوا هم مقصره. من بی تقصیرم. سایت آپ شد. در ضمن از جمعه هفته دیگه آدرس سایت عوض میشه به:از الان اینو ذخیره کنین تا وقتی جابجا شد یهو گیر نکنین. سپاس
قربان همگی
جاده خاکی
Saturday, September 9, 2006
فساد


این دو تا عکس نتیجه ولگردی های منو آرتین هست. مسافرت به سریرود. روز خوبی بود و با تمرین بسیار خوبی از کنترل نور و دیاف. البته جفتمون اشتباه کردیم که 3 پایه داشتیم و استفاده نکردیم ولی خب خوب بود. 3 هفته شد و من دست به دوربین نزدم. اوضاع خرابه. چند وقته دارم سایتای عکاسی Trekearth , treknature, trek lens, foto.ir رو نگاه می کنم. به این نتیجه رسیدم که واقعا وضع عکاسی ایرانیها خرابه. شاید در هفته 10 تا عکس خوب دیده بشه. در مجموع واقعا وحشتناکه. بابا همت کنین. چه خبره. همه ول کردن. نمی دونم چی بگم. باید با آرتین صحبت کنم. رضایت( رذایت؟ رزایت؟) بده که این سایت عکاسی دیده تکنیک رو راه بندازیم. اینطوری نمیشه. دارم می پوسم. در ضمن سایتم به روز شد.
قربان همگی
جاده خاکی
Thursday, September 7, 2006
کوچه های تاریک
نگاهم
سرگشته و حيران ،
می دويدم
در كوچه های
تاريك،
بيمناك
و نالان
در جستجوی
دردم ،
حيرت زده
همه فريادها
در جستجوی
غم
گشتم ،
بلبلی
با صدايی
تاريك
صدايم كرد
جوابش گفتم
آه ..........
خدايا ، در وجودم
غم لانه كرده
و آنگاه
من در كوچه های
تاريك
زندگی ام
در جستجويش هستم.
سرگشته و حيران ،
می دويدم
در كوچه های
تاريك،
بيمناك
و نالان
در جستجوی
دردم ،
حيرت زده
همه فريادها
در جستجوی
غم
گشتم ،
بلبلی
با صدايی
تاريك
صدايم كرد
جوابش گفتم
آه ..........
خدايا ، در وجودم
غم لانه كرده
و آنگاه
من در كوچه های
تاريك
زندگی ام
در جستجويش هستم.
Wednesday, September 6, 2006
توضیح عکس
توضیح برای ندا و فرشته در مورد عکسی که توی سایت گذاشتم. این عکس هیچ ربطی به تکنیک پانینگ(Panning) نداره. در اصطلاح عکاسی به پنینگ یا پانینگ به تکینیک می گن که عکاس سوژه مورد نظرش را در حالتی ثبت کنه که نشانی از سرعت و حرکت داشته باشه. و معمولا کار خیلی آسونی هم نیست. و در ضمن برای هر سوژه و بکگراند سرعت شاتر و اندازه دیاف فرق می کنه. برای عکاسی از ماشینها با سرعت بالا معمولا به سرعت شاتر بین 250 تا 500 احتیاج هست. سرعتها رو براتون این پایین می نویسم: *
سرعت شاتر برای فریز کردن لحظه
sec 1/60 راه رفتن
sec 1/125 دویدن
1/250 sec حیوانات سریع
1/250 sec دوچرخه یا ورزشهای سریع
1/500 sec ماشینها
1/1000 sec مسابقات موتور سواری
sec 1/60 راه رفتن
sec 1/125 دویدن
1/250 sec حیوانات سریع
1/250 sec دوچرخه یا ورزشهای سریع
1/500 sec ماشینها
1/1000 sec مسابقات موتور سواری
سرعت شاتر برای پنینگ
sec 1/2- 1/15 راه رفتن
sec 1/8- 1/60 دویدن
sec 1/15- 1/125 حیوانات سریع
sec 1/15- 1/125 دوچرخه یا ورزشهای سریع
sec 1/30- 1/250 ماشینها
1/250- 160 sec مسابقات موتور سواری
خب همینطور که می بینید سرعتها کاملا متفاوت هستند و البته در شرایط و زمان نوری و هوایی مقداری فرق هم می کنند. به اصطلاح باید چند بار این کار رو بکنی یعنی در موقعیتهای مختلف عکس گرفت تا توانایی و امکانات دوربین را برای سرعتهای مختلف سنجید و بعد برای پنینگ خود را آماده کرد.
در عکس من اون مدل محو شدن هیچ ربطی به پنینگ ندارد. چون من اصلا قصد ثبت سرعت رو نداشتم. کسانی که در عکس هستند از دوستان هستند و ساعت تقریبا 2 نصف شبه. این مدل عکاسی یعنی نور دهی و نشان دادن محو حر کت آدمها بیشتر به منظور نشان دادن یه حالت ایجاد حیات و رویا گونه به محیطی ساکت و مرده هست. در ضمن حواستون هم باشه که اگر سرعت باز بودن شاتر از 5 ثانیه بیشتر باشه، سوژه مورد نظر باید به اندازه یک لاکپشت حرکت کنه. یعنی برای برداشتن هر قدم 20 ثانیه یا بیشتر طول بده. کار سختیه. برای همین از شاتر باز استفاده کنید تا سرعتی بین 8 تا 3 ثانیه پیدا کنید. ایزو را هم افزایش دهید تا سرعت مورد نظر در دسترس باشد. اگر سرعت 30 ثانیه باشد و آدم به طور معمولی حرکت کند به هیچ عنوان در عکس ثبت نمی شود.
حالا منظور خود من از این عکس: دو زن دارند راه می روند. یکی با لباس سفید و دیگری با لباس رنگی. عرض کادر رو دارند رد می شوند و مردی هم از پشت سر به سمت ردوربین می آید و مرد دیگری هم نصفه در انتهای سمت راست کادر هست. منظورم بیشتر این بود که زنها همیشه در عرصه حیات مردا وجود دارند، حالا مردها در بعضی موقعیتها پشت سرشون هستند و در بعضی موقعیتها در حال حذف شدن و در عین حال قلدری مرد پیشت زنها و سر خمیده زنها نشون از واقعیت اجتماعی حاضر داره...
نمی دونم آیا منظورمو تونستم برسونم یا نه؟!
در عکس من اون مدل محو شدن هیچ ربطی به پنینگ ندارد. چون من اصلا قصد ثبت سرعت رو نداشتم. کسانی که در عکس هستند از دوستان هستند و ساعت تقریبا 2 نصف شبه. این مدل عکاسی یعنی نور دهی و نشان دادن محو حر کت آدمها بیشتر به منظور نشان دادن یه حالت ایجاد حیات و رویا گونه به محیطی ساکت و مرده هست. در ضمن حواستون هم باشه که اگر سرعت باز بودن شاتر از 5 ثانیه بیشتر باشه، سوژه مورد نظر باید به اندازه یک لاکپشت حرکت کنه. یعنی برای برداشتن هر قدم 20 ثانیه یا بیشتر طول بده. کار سختیه. برای همین از شاتر باز استفاده کنید تا سرعتی بین 8 تا 3 ثانیه پیدا کنید. ایزو را هم افزایش دهید تا سرعت مورد نظر در دسترس باشد. اگر سرعت 30 ثانیه باشد و آدم به طور معمولی حرکت کند به هیچ عنوان در عکس ثبت نمی شود.
حالا منظور خود من از این عکس: دو زن دارند راه می روند. یکی با لباس سفید و دیگری با لباس رنگی. عرض کادر رو دارند رد می شوند و مردی هم از پشت سر به سمت ردوربین می آید و مرد دیگری هم نصفه در انتهای سمت راست کادر هست. منظورم بیشتر این بود که زنها همیشه در عرصه حیات مردا وجود دارند، حالا مردها در بعضی موقعیتها پشت سرشون هستند و در بعضی موقعیتها در حال حذف شدن و در عین حال قلدری مرد پیشت زنها و سر خمیده زنها نشون از واقعیت اجتماعی حاضر داره...
نمی دونم آیا منظورمو تونستم برسونم یا نه؟!
قربان همگی
جاده خاکی
جاده خاکی
* به نقل از مجله Practical Photography
Monday, September 4, 2006
رویا
یه چیزی از درونم داره بهم میگه عکاسی رو رها کن. دوربینتو بفروش. وبت رو محدود کن. وقتی ازش می پرسم خوب بعدش چی کار کنم؟ جوابی بهم نمی ده . سکوت می کنه. بعد انگار راست می گه. میگه: مگه بقیه چی کار می کنن. بی خودی داری تلاش می کنی. رشتت که نیست. منبع در آمدت هم که نیست. بی خودی فضولی کردی. بیا 5 شنبه تولدت بود. مثل همه روزای دیگه. گذشت. اینم می گذره. وقتی فکر می کنم یه جورای احساس می کنم که دیگه عکاسی رو باید بزارم کنار. دیگه حریص نیستم. دیگه اشتیاق ندارم. دو هفته هست که حتی یه عکس نگرفتم. منی که سر امتحانا حتما یه روز می رفتم بیرون برای عکاسی. نمی دونم شاید به این دلیل باشه که اسباب بازی جدید ندارم. شاید چون وضع روحیم خرابه. دلم می خواد دوربینو بفروشم. با کل لنزها و کوله و فیلتر ها. انگار دیگه به دردم نمی خورن. شاید درست نباشه اینطوری گفتن. کلی برای بدست آوردنش زور زدم. پدرم در اومد. نمی دونم. عکسهای بقیه رو که می بینم. احساس می کنم که من حتی عکاس هم نیستم. هیچی نیستم. واقعیته. الان اگه تهران بودم. ماشینو ور می داشتم نصف شب می رفتم جاده چالوس. بعد از سد، می زدم کنار. پیپمو روشن می کردم. آهنگ همسفر گوگوش رو می ذاشتم و پشت سرش هم اهنگای داریوش. می رفتم شبانه کنار ساحل. کل لباسامو در میاوردم. می رفتم تو آب. 5 دقیقه توی تاریکی و خلا غرق می شدم. احساس می کردم دریا همیشه منو به سمت خودش صدا می نه. صدایی نجوا گونه. و بعد شروع می کردم بیمار گونه با غول آهنی صحبت کردن. بر می گشتم. یه ظرف آب 20 لیتری همیشه پشت ماشین دارم. دوش می گرفتم. خیس می شستم پشت ماشین و یک بار دیگه همسفر رو گوش می دادم.
و بعد همسفر ستار: همسفر تنها نرو...
گریان جاده چالوس رو بر می گشتم. صبح که همه از خواب پا می شدن. من در حال دوش گرفتنم. کسی نمی فهمه. کسی نمی بینه. که شب و دریا و من و باد و غول آهنی چقدر بهم خو گرفتیم. نمی دونم چند بار اینکار رو کردم. فقط می دونم دیگه شمارشش از دستم در رفته.
الان اونجا نیستم. دریا نیست. باد نیست. غول نیست. فقط تاریکی با صدای شلوغی و هیاهو هست. گویی برای شکنجه آروم آروم در شلوغی بیناییت را بگیرند. بدون تحرک، بدون احساس، بدون ارزش.
همه جا را تاریکی فرا گرفته. همه چیز وارونه به نظر میاد. چه کنم وقتی می خواهم آهنگ همسفر را گوش کنم باید دنده عوض کنم، باید شیشه پایین باشه، باید صدای نعره غول همراهم باشه.
کجاست؟ حالا فکر می کنم می فهمم صادق هدایت چه وضعی داشت. زمان مرگش را انتخاب کرده بود. دنیایی رو که همیشه عاشقانه بعضی از مظاهرش را می پرستید و بعضی را با تنفر نگاه می کرد بدرود می گفت. همه چیز رنگی دیگر می گرفت. سایه و سفید. با کنتراست بالا و پر از نویز. یا شایدم سایه و سفید و مه آلود. باید زمان طولانی را تلف کرد. تلف؟ حروم؟ معنی دیگه نداره. فقط باید گذراند. شب و روز را گذراند. زمان معنی نداره. جوهره وجودت رو بنویسی. و بعد پاره کنی. که بعدها مورد انتقاد قرار نگیری.
آدم ضعیفی بود. خودکشی کار آدمای ترسوست.
باید همه چیز را پاره کرد. حتی دوست صمیمیم م. ف . فرزانه هم نباید ببیند. آه شایدم ببیند و بفهمد که باید از بین برد. ولی به دست خودم. کاری که کافکا کرد. اشتباهیی که مرتکب شد. به آدمی نباید اعتماد کرد. اعتماد به حماقت آدمی. نمی دانم چقدر شب و روز باقی مانده. باید برگردم. باید بروم به سمت همان غول. شب ،شب. مرا به دریا برسان.
صدای زیبایی دارد. می شنوم. آری می شنوم. صدایم می کنی. تمام وسایلم همراهم هست. تمام سی دی ها. دوربینم. نوشته هام. کامپیوترم. کلید ماشین. آره همشون هست. دیگه صدایم نکن. خودم می دانم. چه نجوایی.
نمی دانم شاید باید با هم باشیم. تا ابد. به نظرم گریه می کند. آه نمی توانم تو را در این وضع ببینم. تا جایی که می توانی با من باش. صدای غرش موتورت را می شنوم. با هم به نجوای باد و آب گوش خواهیم داد. همسفر تنها نرو. مرا با خود غرق کن. مرا با خود ببر.
بوسه
بوسه
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت
سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت
سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
فروغ فرخزاد از کتاب اسیر
Saturday, September 2, 2006
دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم،
بد آهنگ است...
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم...
ببینیم آسمان هر کجا؛
آیا همین رنگ است؟
م.امید
غول آهنی
هنوز در لندن هستم. منتظر صدور ویزا. الافم. خونه ندارم، از محبت دوستان استفاده می کنم و خرابم خونه اونها، روی زمین می خوابم و توی کیسه خواب، برای همین تمام بدنم درد می کنه. شنبه هفته پیش آنژین شدم که دکتر هم نرفتم و سرفه های خرکیش باقی مونده که داره جونمو می گیره( هرچه زودتر بهتر). دیگه غری ندارم بزنم جز اینکه دلم برای اون غول فلزی بالا خیلی تنگ شده. ایندفه حساب که کردم دیدم نزدیک 6000 کیلومتر باهاش راه رفتم توی یک ماه. البته جاهایی که رفتیم با هم رو نمیشه گفت جاده؟! متین و آرتین می دونن منظورم چیه. قابل توجه آرتین جان، برم کانادا پاترول این شکلی به قول تو محاله ولی جیپ نزدیک به این پیدا میشه. تو بیا! ماشین از من. در ضمن شعر دزدی از وبلاگ دیگران هم عجب حالی میده. خیلی حال می کنم میرم می بینن رفقا شعر نوشتن و کلی خاطره هست.
قربان همگی
بدرود
* سایت به روز شد.
*قیافه سایت رو با کمک فراوان مانی جهانشاهی عوض کردم. مدتها بود می خواستم عوض کنم نمی دونستم چجوری. خیلی کمک کرد و وقت زیادی گذاشت. خیلی خیلی ازش ممنونم.
Subscribe to:
Posts (Atom)





