Wednesday, December 30, 2009

جوی شراب

پَزباشیل* در حالیکه داشت لیستش را تنظیم می کرد، حس عجیبی بهش دست داد. به نظرش همه چیز حزن انگیز میومد. دوروبرش را نگاه کرد دید همه فرشته ها مشغول کار هستند. شونه هایش را بالا انداخت، بالهایش را یک بار کاملن باز کر د و بست. به اصطلاح به بالهایش کش و قوسی داد و لیستش را توی جیبش گذاشت و راه افتاد به سمت بازار. نرسیده به بازار جغدرافیل را دید که با حالتی پریشان، با پرهای ژولیده و قرمز از شراب کشان کشان خودش را به جوی شراب دیگری رساندن و شپلق خودش را  توی جوی انداخت. با تعجب به جغدرافیل که سرش را کامل توی جوی فرو برده بود و با آرامش کامل شراب می خورد نگاهی کرد. چیزی نگفت و به سمت بازار رفت.
قبل از اینکه به ته بازار برسد، با کمال تعجب دید که جغدرافیل ته بازار توی دکه ای کوچک نشسته و دکه اش پر خمرهای بزرگ و کوچک شراب هست.
- جغدی جان! اینجا چه می کنی؟! مگه قرار نیست کمک عزراییل ، از آدما عکس بگیری بدی دست فرشته هاش برای جون گرفتن!
- حالم داره به هم می خوره، من نیستم دیگه، فروختمشون!!!
پَزباشیل در حالیکه شکم گندشو با تعجب می خواراند یکی از خمره کوچکها رو برداشت و در حالی که سعی می کرد تعجبش رو پنهان کنه پرسید: چی رو فروختی؟!
- دوربینا رو! کل وسایلو! دیگه نمی خوام دست به عکاسی بزنم!
- ده، پس کارو کی انجام بده!
- به من مربوط نیست، پیرمرد یکی دیگه درست کنه!
پَزباشیل بدون اینکه حرف دیگری بزند، پول همون خمره کوچک رو پرداخت و برگشت به سمت دربار.
فردا صبح در حالیکه داشت به فرشته ها دستور پخت میداد، از پنجره چشمش به جغدرافیل افتاد که باز با حالتی پرشیان و بالهایی شرابی رنگ به سمت جوی شرابی می رفت.


* فرشته آشپز دربار.
- پیرمرد رو پیدا نمی کنم؟!!
- رفته توی اتاقش در رو هم از تو قفل کرده، بیرون نمیاد!
-چشه باز؟!
- فکر کنم از دست خودش عصبانیه. یه چیزی درست کرده خودش عین خر تو گل گیر کرده!

- جغدرافیل؟
- نه بابا یه جانور پیری که ول کن قدرت نیست!
اسرافیل در حالی که از ابتاتیل دور میشد عزراییل رو دید که داره به شدت با چرتکش که اندازه یه زرافه است حساب کتاب می کنه! از قیافش معلوم بود که اعصابش خرابه!

Sunday, December 27, 2009

):



این چه وضعشه آخه؟؟؟؟؟!!! پا شده یه ماه رفته، دلم گرفته و تنگه. باز 2 هفته دیگه باید صبر کنم. آخه چرا کسی حالیش نیست، من چند سال رابطه راه دور داشتم، برا همین از تلفن بدم میاد، از صبر کردن بدم میاد، از تنها غذا خوردن بدم میاد، از اینکه کنارم نباشه متنفرم!

Wednesday, December 16, 2009


داستان غریبیست! کار پیدا نمیشه، پایان نامه گیر کرده و هیچ چیزی پیش نمیره!

Monday, November 16, 2009

476 تا! 24 مونده تا 500 تا (:

Monday, November 9, 2009

شل بابا غوری

دیرو با خانم رفتیم عکاسی. کفش مناسب پام نبود و چون کنار روخدونه بودیم و زمین لیز بود هی لیز می خوردم. در یکی از این زمین خوردنها برای جلوگیری از زمین خوردن دوربین  کف دستم رو گذاشتم زیر دوربین و خودم و البته شانس بنده زیرم سنگ بود. الان مچ دستم چنان دردی می کنه که مجبور شدم برم مچ بند طبی مخصوص بخرم. خدا کنه طوری نشده باشه. شل که هستم دیگه چلاق شدن رو کم دارم فقط!!!
از زور درد یه دستی دارم تایپ می کنم. تازه دست راستم هم هست، یعنی بدبختی!

Monday, November 2, 2009

Friday, October 30, 2009

I kiss the morning good bye!!
Women in Love

Barbra Streisand

Monday, October 26, 2009

در جواب فیلی جان:
اتفاقن اصلا فکر نمی کنم که برای عکس بهتر باید دوربین خرید و بعدم حسابی باهاش فقط پز داد یا مثل تعدادی رفت و وسط کویر هی لنز کرد تو چشم بقیه که حالشون در بیاد. انگار لنر هر چی دراز تر باشه عکاسش هم معروفتره!!! ولی به یه چیز معتقدم و اون اینه که دوربین بعد از مدتی سنسورش تیره میشه. حالا هر چقدر هم ببریش تمیزش کنن و یا خودت تمیز کنی باز با یه دوربین نو فرق خواهد کرد. و دیگه اینکه دوربین نو یه جورایی خودش ایجاد اشتیاق می کنه برا عکاسی. مثل یه اسباب بازیه نو هست. البته نه اینکه یه روز درمیون آدم بره وسایل عوض کنه. به هر حال اشتیاق اسباب بازی جدید خودش کمکه!!!


* دوربینای من یکیش مال 2004 هست و یکیش سال 2006
الان نگاه کردم دیدم 470 تا عکسه! ولی هیچ کدوم خوب نیست، بیشتر خاطره هست. و البته خوشحالم که جایی رو دارم که می تونم خاطراتم رو مرور کنم (:

امشب این عکسو ادیت کردم و خواستم بزارمش توی سایت. ولی هرجور نگاه کردم دیدم عکس خیلی جالبی نیست. حالا جدا از اینکه به نظرم اصلا عکس جالبی نیست و جدا از اینکه معتقدم اصلا عکسای سایت خوب نیستند، ولی دچار بیماری تردید شدم. تقریبا هر عکسی رو که ادیت می کنم بعد فکر می کنم که نه این خوب نیست، باید یکی دیگه ادیت کنم و همینطور ادامه داره!!!
امسال که وقت نمیشه و توانایی مالیش رو هم فکر نمی کنم داشته باشم. ولی سال دیگه می خوام دوربین رو عوض کنم، فیلتر بگیرم و مقداری بهتر عکس بگیرم. یا کم کم دست خانوم رو بگیریم بریم مسافرت برا عکاسی. چون 40% عکاسی منظرشه، 40% هنر کنترل نور و کادر بندیه و بقیه 20% هم هنر ادیت کردنه. یه عکس خوب شامل همه این تقسیم بندی ها میشه. چون اگه سوژه خوب یا منظره خوب نداشته باشه ، باز یه جای کار می لنگه! البته با توجه به شاخه عکاسی این قسمت تعریفش فرق خواهد کرد.پ
باید رفت و گشت و دید و عکاسی کرد. امیدوارم بشه.

Wednesday, October 21, 2009

طرحی جدید!

چند وقت پیش با آقای حسامیان کلی تلفنی حرف زدیم. کلی درباره اوضا و جو موجود در سایتهای عکاسی که هر روز بد تر از دیروزه! بعد از اون در باره داشتن فضای اختصاصی صحبا کردیم. نکته ای که به نظرم می اومد این بود که با وجود داشتم فضای اختصاصی مشکل دیگری به وجود می آد و اونم اینه که بعد از مدتی آدم اون علاقه و اشتیاق رو برای عکس آپ لود کردن از دست میده. تا وقتی که پاشی بری دونه دونه وبسایتهای عکاسی دیگه رو ببینی و کامنت بزاری و بعد بشینی ببینی که آیا میان کامنت بزارن یا نه. نمی دونم چرا ولی برای من اینکار خیلی سخت بود و هنوزم که هنوزه حوصله اینکارو ندارم. خیلی وقت میگیره. به این نتیجه رسیدیم که داشتن یه سایت جمعی خودش دارای مزایای بسیاریه ولی با توجه به سایتهای موجود و اینکه شدیدا افت کیفی دارن، ادم امکان فعالیت در اون سایتها رو پیدا نمی کنه. 
در ضمن درسته که سیستم امتیاز دادن خودش همیشه برای سو استفاده فرصتهایی رو ایجاد می کنه ولی خب سیستن تشویقی خوبیه. خیلی دستش نمیشه زدو حالا چه 3 امتیازه باشه چه 5 تا یا 7 تا. فرقی نمی کنه. بعدم اقای حسامیان از وضع موجود در سایت TE خبر دادن که حتی کاربر قدر و کهنه کاری بعد از 5 سال کل عکساشو پاک می کنه و میره. مدیریت بد حتی می تونه در سایت خیلی معروفی مشکل زا باشه. به هر حال در هر جای دنیا چه ایران چه اروپا یا آمریکا باید سایت رو مدیریت کرد. 
دارم دنبال کار می گردم و خیلی دلم می خواد که تا 2 3 ماه دیگه کار پیدا کنم. اگه شد سعی می کنم که یه سایت اختصاصی درست کنم. البته آقای حسامیان قول همکاری دادن و طرح اولیه سایت هم حاضر شده. باید روش کار کرد و یه برنامه نویش گیر آورد و شروع کرد. خیلی همه چی خوب چیش بره آماده شدنش یک سال کامل وقت میگیره. اگه هم از نظر مالی پیش نره که مثل خیلی از طرحا با آرشیو تاریخ می پیونده. که البته امیدوارم اینطوری نشه.


Tuesday, October 20, 2009

Three!

There are three distinctive issues in our life: Sex, living with someone and loving someone. It's hard to combine them together but if just possible to manage to have two of them together, then we can expect having good life. One of them,alone, never works.

St. Joghdrafil

Wednesday, October 14, 2009

تنهایی واقعا چیز دردناکیه، توی لندن تنها چیزی که  از تبدیل شدنم به یک دیوانه یا یه آدم از نظر روانی بیمار و افسرده جلوگیری کرد عکاسی بود و پیدا کردن دوستان بسیار خوبی که مدتها وقتم صرف چت کردن اینترتی با اونها میشد. گرچه وقتی اومدم کانادا تا مدتها از نظر روانی دچار مشکلات بودم. هنوزم که هنوزه هر وقت تنهایی بهم فشار میاره یهو دچار همون حالت افسردگی شدید میشم. ولی خب وضعم اینجا خیلی بهتره. تنها نیستم.
بعد از جریان نیلو هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم به کسی علاقه مند بشم ولی یه بشری هست که چنان مهربونه که خیلی برای خودش جا باز کرده. امیدوارم دیگه دوباره تنها نشم. متنفرم از اینکه به خودم نگاه کنم و ببینم تنهام.

در ضمن خاله را خدا خیر دهاد که برای ما آش درست کرد. چنان خوشمزه بود که نگو. جای دوستان حسابی خالی

Tuesday, October 13, 2009

...

سرما خوردم حسابی، خوابم هم نمی بره! شدیدا هم دلتنگم.  امروز داشتم فکر می کردم که خیلی کار ها هست که باید انجام بدم. کم کمش الان 4 تا درس باید بخونم. 2 تا فلسفه و 2 تا حقوق ولی احساس می کنم انگار هیچ کاری انجام نمی دم. عجیبه!
بعد ار کریسمس حتما می خوام برم سر کار و حتما می خوام ماشین عوض کنم و اگه بشه یه مسافرت یک هفته ای بکنم که از این مملکت بزنم بیرون. کم کم داره شبیه یه زندان بد هوای بزرگ میشه. بازم عجیبه!
کلی کار دارم و امیدوارم حالم بهتر بشه. و امیدوارم یه خورده کارا به سرانجامی برسه، خسته شدم از اینکه هیچ امتیازی کسب نکردم.
مرده شور....

Wednesday, October 7, 2009

ST. Augustine

"Too late did I love you, O beauty of ancient days, yet ever new!  Too late did I love you.  And behold, you were within me and I was away from home, and there I searched for you, deformed, plunging, absorbed in those beautiful forms which you had made.  You were within me, but I was not with you.  Things held me far from you, things which could not have existed at all except though you.  You called, you shouted, and burst in on my deafness.  You flared into light and gleamed brightly at me and dispersed my blindness.  You breathed forth fragrances and I drew in my breath, and still I pant for you.  I tasted much, and still I hunger and thirst.  You touched me, and I burned with desire for your peace."
--- Confessions 10.27

تمومید

یه جورایی هیچی لذت بخش تر از این نیست که ببینی محصول 2 سال و نیم تلاش احمقانه خودت توی شب سرد بارونی تموم شد. ادیتش کردی و فقط داری نگاش می کنی و می دونی که هنوز بالا و پایین داره ولی دیگه تموم شده و بعد میشینی فکر می کنی که واقعا چقدر همه چیز احمقانست!!!

Tuesday, September 29, 2009

افسانه آه

داستان غریبیست. امروز توی فیس بوک ( که خدا بگم ایشالا ییهو محو بشه) عکسهای مهمونی سوگل رو دیدم. همچین دیدن همان و رفتن تو باقالیا همان. آنهم با چه شدتی!! اصلا رفتم توی باقالیا چادر زدم موندگار شدم همچین. حس خبلی عجیبی داشتم. یه سری آدم که تعداد کمیشون رو میشناسم توی همون جایی هستن که کلی خاطره داری ازش، یه جورایی هنوز خونه خودت محسوب میشه، نه اینکه بد باشه، منتها آدم وقتی میاد اینجا فکر می کنه همه چیز اونجا ثابته و وقتی تغییرات رو میبینه براش هضمش سخته. حالا همه اینا به کنار زندگی شاهانه رو آدم ول می کنه میاد اینجا از صفر شروع کنه!! چنان دهنی از آدم صاف میشه که نگووو ....

Wednesday, September 9, 2009

Sunday, August 23, 2009

کور وشد

آهای ، کمک ، زدم باز چشم سایت رو کور کردم. امرو توی اینترنت داشتم میگشتم وفهمیدم که در حال حاظر سایتم 1760$ میارزه! پول دار وشدیم ((:
مشکل اینجاست که توی شرایط فعلی یا باید مثل بعض ها همش سیاسی نوشت و یا اینکه هر چی بنویسی ملت می گن بابا توی ایران جوونا میرن زندان و شکنجه می شن و تو اونوقت می خوای در مورد عکاسی بنویسی!! جمع کن کازه کوزتووو!!!
برای همین بید ما مدتی هچ نداشته بیدین بنویسیم.
همین

Wednesday, August 19, 2009

بفرما کوسه!

غذای آدم کوفتش میشه!

Saturday, August 15, 2009

Friday, August 14, 2009

http://photo.net/photodb/folder?folder_id=550469

به گمانم عکسها رو از همین ولایت عقب مانده خودمان گرفته، شاهکاره. شدیدا خجالت کشیدم ):

Monday, July 20, 2009

Wednesday, July 15, 2009

رفت!

بچه که بودم، هر وقت می رفتم خونه مادر پدریم کلی بهم خوش می گذشت. همیشه خونه اش برام پر بود از شیرینیهای خوشمزه کرمونی مثل کلمپه و یا اینکه شیرینیهای دستی که خودش درست می کرد با چایی با طعم هل و یا چایی با بوی بهار نارنج. اینقدر خوشمزه بود که بعضی وقتا 3 -4 تاشونو با هم هپلی هپو می کردم. هنوز که هنوزه هر وقت می رم کافی بگیرم از تیم هورتون( یه فروشگاه زنجیره ایه که کافی و شیرینی میفروشه، یه چیزی مثل استار باکس، منتها اینجا خیلی معروفتره) یه سری شیرینی هم داره که بهش می گن مافین! و خیلی شبیه شیرینی های مادره. ( ما بهش می گفتیم مادر) همیشه وقتی اون شیرینیها رو می بینم یاد اون میوفتم. بعد عصرا همیشه کلی داستان برام می گفت. داستانهایی پر از جن و پری و دیو و شاهزاده. همیشه افسوس می خورم که کاش می تونستم اون داستانها رو بنویسم و یا حفظشون کنم. حیف. واقعا حیف.
اگه شبها پیشش می موندم ، همیشه صبح اول وقت چاییش و نون پرینش به راه بود. با اون پای دردناکش همیشه توی آشپزخونه می چرخید و کلی خرتو پرت از توی یخچالش می کشید بیرون. مثل پسر عمه زا اینقدر می خوردم که دوباره خوابم می گرفت.
امروز فهمیدم که فوت کرده. فکر کنم حدود 2 یا 3 سالی بود که داشت با مرگ دستو پنجه گرم می کرد. این اواخر وضعیت خوبی نداشت . حالا راحت شده. راحت می تونه بگیره بخوابه.
مشکل اینجاست که وقتی از خانواده دوری این چیزا برای آدم سخت تر می گذره. حس می کنم دوباره دلم می خواد باهاش برم شمال و توی راه داستان بگه و تخمه بزاره کف دستم و غر غر کنه و آیت الکرسی بخونه! دلتنگیه دیگه، یه جورایی هم نوستالژیک شدنه شاید! الان خیلی دلم می خواد پیش بابام باشم. خیلی...

Monday, July 13, 2009

گره، گره، گره، گره زندگی!

همچین هی گره خورده!!

):

هیچ کسی نیست که پایه مسافرت و کمپینگ باشه. مرده شور..

Friday, July 10, 2009

دعا می کنییم!!


تمومید!!!؟؟؟

تا حالا 3 بار نوشتمش!ورژن آخری 7 ماه زندگی منو گرفت تا تموم شد. امروز تحویلش دادم. حالا باید ببینم چقدر دوباره بهش گیر میدن. خدا بخیر کناد.

Wednesday, July 1, 2009

تنفر

امشب یکی از اون شبایی بود که فهمیدم چقدر از خودم متنفرم. بد حسیه ولی خیلی وقتها به شدت از خودم متنفر میشم و بعضی شبها این حس تنفر مثل خوره به جونم میوفته...

Monday, June 29, 2009

ادامه

داستان از این قرار است که اعتراضها ادامه داره و همه ناراحت و نگرانن! ولی زندگی ادامه داره...

Sunday, June 21, 2009

وحشت

یه دردایی مثل خوره روح آدمو چنان می خوره که وحشت مرگ رو برای آدم ساده می کنه... وحشت مرگ و وحشت فرو ریختن آرمانها و آرزو ها و بتها... مرگ یک عمل ساده است: فراموشی... خوره عذاب ابدیست که هر جا و هر لحظه با آدمه، حتی هنگام تماشای فرو ریختن برگ زرد یه درخت...

Saturday, June 13, 2009

شوک

اومدم یه متن بنویسم و یا پیرمرد شوخی کنم. بعد پیش خودم گفتم بزار بعد از اعلام نتایج وقتی موسوی رای آورد کلی سر به سرش بزارم. الان اصلا حوصله ندارم. تقریبا هر کسی رو که می بینم تو شوکه. پیرمرد نمی دونم ایندفه واقعا شوخیش گرفته!!!

Monday, June 8, 2009

تمام

بخش طبقه 22 زندگی من بسته شد!
تنها چیزی که ازش مونده خاطرات و تیکه هایی از فیلم و عکس توی موبایله!

Wednesday, June 3, 2009

چند تان؟



چند تا کرکس هست؟

Tuesday, June 2, 2009

بخشهای جدید

بخش خزنده ها به سایت اضافه کردم و فکر کنم بخش دیگه ای هم باری پاناروما اضافه کنم. کاوه فردا میاد اینجا. بعدا باهاش می شینیم و قسمت های تقسیم بندی سایت رو درست می کنیم عنی درست می کنه در واقع چون من هر چی دست می زنم خراب میشه. درست کار نمی کنه!

** دو دوزه باز**

Sunday, May 31, 2009

روزی خاص!

دیروز با خانوم بچه ها رفتیم عکاسی. یه روز کامل. از صبح ساعت 7 و نیم تا شب ساعت 8 مشغول به راه رفتن و عکاسی بودیم. البته به جز زمان ناهار و چایی عصر. خب میشه گفت مثل همیشه بود . مثل همه روزای دیگه ولی چند اتفاق(حادثه) در طول روز افتاد که شدیدا دیروز رو تبدیل کرد به یه روز خاص. اول از همه این بود که من و دوستم رفته بودیم یه جایی به نام کوه نیمو که یه تیکه صخره/کوه هست که قسمتی از اون فکر کنم 30 متری دره داره و خب منظره بسیار جالبی هم داشت. من وایسادم که چند تا عکس پاناروما بگیرم و بعدم با پدیدار شدن سرو کله چند تا کرکس مشغول عکاسی از اون کرکسها شدم. دوست منم (حمیده)رفت لبه پرتگاه روی یه تیکه سنگ لبه نشست. پشت این لبه به فاصله واقعا 10-15 سانت یه مقداری علف بلند و یه گیاه تنیده بود. وقتی عکاسیمون تموم شد و داشتیم جمعو جور می کردیم، یهو سر کله یه زنبور گاوی پیدا شد. دوسن گرامیمان برگشت گفت این دیگه چیه؟! گفتم این همون زنبور گاویه که می گن! داشتم بهش توضیح میدادم که چه جور زنبوریه و اینا که یهو چشمم به یه چیزی افتاد که اول باور نکردم ولی وقتی به چشمام اطمینان کردم تمام بدنم یخ کرد.
کله یه مار بود با دو تا چشم آبی. اول فکر کردم مرده که چشماش این رنگیه ولی بعد دیم تکون خورد. چند تا عکس ازش گرفتم که بعدم بپرسم چرا چشاش این رنگی بود. وحشتم وقتی چند برابر شد که هنگام عکاسی از اولین مار فهمیدم که دومی هم تقریبا در چند سانتی متری محلی که دوستم نشسته بوده زیر اون گیاه در هم تنیده چمبره زده بود. مشکل اینجا نیست که سمی هستن یا نه، تقریبا اصلا مهم نیست چون اینجا به هر حال امکانات نجات خیلی زیاده و در ضمن مارهاش هم خیلی سمی نیستن که درجا بکشنت. وحشتم از این بود که وقتی یه جا هستی و یهو یه مار می پره بیرون به طور ناخوداگاه آدم میپره و عقب عقب میره. و این دقیقا چیزی بود که باعث شد تمام مهره های تنم یخ کنه. حمیده هم دقیقا لب پرتگاه نشسته بود. یعنی اگه مار تکون می خورد و حمیده میدید، حتی فکرشم نمی تونم بکنم.
خداییش از بیخ گوشمون رد شد.
اتفاق دوم سر غول یه چشمی افتاد. نشستیم برای ناهار. وقتی ناهار که تموم شد پاشدم که وسایلمو بر دارم. لای بارونیم که روی کیف گذاشته بودم یه سوکس بود. و پرید سمت من. منم دستم لای گیره پشتی کوله بود که نا خوداگاه اومد مبلند بشم که کیف با من بلند شد و چشمتون روز بد نبینه، یه چشمی از لای درز کیف افتاد پایین. چنان صدایی کرد که فکر کردم لنز از بین رفته. صدام در نمی اومد از زور ناراحتی. بلندش کردم و وقتی دیدم شیشه جولوش داره لق می زنه و لبه لنز کج شده وا رفتم. یه خورده دقت کردم دیدم خود لنز طوریش نشه( یا حداقل تا به الان من نفهمیدم، ولی تستش کردم به نظر سالم می بود). در واقع فیلتر یو وی روی لنز تمام ضربه رو گرفته بود و خود اون فیلتر چنان کج شده که الان نمی تونم بازش کنم و برای همین شیشه فیلتر هم لق شده. فیلتر گرونی بود ولی خب فیلتر کجا و یه چشمی کجا. نیم جون شدم سر این جریان و جریان مار و حمیده.
خلاصه روزی بود. بعدم که داشتیم کنار دریاچه راه می رفتیم یهو ابر بالای سرمون شروع کرد به چنان بارونی که انگار شیلنگ رومون گرفتن در عین حال که مقداری اونورتر هنوز خورشید توی آسمون بود و این منظره بارون و خورشید اینقدر زیبا بود که با وجود اینکه توصیه می کردن موقع رعد و برق زیر درختا نمونین ، وایسادیم و لذت بردیم. جای دوستان خالی.
خلاصه روزی بود. عکساشو کم کم می زارم.

Monday, May 25, 2009

TrekEarth کلی تغییرات داده و خیلی قشنگ طراحی صفحه هاشو عوض کرده. در ضمن کلی هم امکانات اضافه کرده. خیلی کیف کردم. دمشون گرم.

Monday, April 27, 2009

دالی

آقا خرسه: کوشی تو؟! بیا می خوام باهات بازی کنم ((:



Thursday, April 23, 2009

هنرمندانه

مادری ژاپنی و پدری ایرانی، مخلوط نژادی خوشگلی به وجود بیاد، بشی میس فلان یه ایالتی و بعدم پاشی بیای ایران برای گزارش و بگیرنت. کل دنیا صداش در میاد.
مادری ایرانی و پدری ایرانی، خوشگل که هیچی، نابغه هم باشی بگیرنت، میمیری و فوقش یه خط توی روزنامه ای و یا توی وبلاگی نوشته میشه.
نتیجه گیری اخلاقی: سعی کنید حتما مادرتان خارجکی باشد و حتما پاس آمریکایی داشته باشید که صدای همه در بیاید.

جدا از اینا، دیروز یا پریروز نامه آقای قبادی رو خوندم که حتما همه خوندین! این تیکه ها برام خیلی جالب بود:
به خانه‌اش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی‌کنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی‌اش شدم و نزد و نزد.
رفتم زاهدان و تمام هتل‌ها را جست‌وجو کردم و چنین اسمی را نیافتند هزار جور فکر مریض کردم تا ده روز. تا این‌که از طریق پدرش فهمیدم که دستگیرش کرده‌اند و فکر کردم شوخی است.
در این سال‌های آشنایی، نشد یک‌بار جایی برود که من ندانم، یا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بیاید. در پیشینه او و خانواده و اطرافیانش هم هیچ وقت نشانه‌ای از موردی نامعقول ندیده‌ام.
همه‎مان می‎دانیم ـ نه، توی فیلم‎ها دیده‎ایم ـ که جاسوس‎ها خیلی ناجنس و بلا هستند و مدام اینجا و آنجا سرک می‎کشند و در ضمن خیلی هم حقوق می‎گیرند. وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشویق کردم.

اینا رو اینجا خواستم داشته باشم که اگه یه وقتی به خانوم بچه ها در آینده گیر سه پیچ دادیم که چرا جایی رفته و به من نگفته و عربده کشی کردیم، اگه اعتراض کرد بدو بیام اینو نشونش بدم و بگم:
عزیزم من همش عربده هام هنری بود، ببین هنرمندا چه جوری حسااااااااسسسسسسسسسسسسسسسسسسن! همش هنریه، فقط به خاطر تو!!

جوابیه دفتر جغدرافیل

جوابیه:
ندا: شما خودشو ناراحت نکن، حرفی که من اینجا زدم یه حرف کلیه که به گمانم باید ایارن رو ازش جدا کنم. یعنی باید می گفتم که منظورم در یه جامعه معمولی هست نه جامعه ایران که هیچی به هیچیش نیست.
ماموت: اصلا چه معنی داره شما تا اون وقت شب بیرون باشی؟!!!!!!
اولدوز: بی جواب!
لاکی: بی جواب!

Sunday, April 19, 2009

...

یه سوال همچین انگولکی:

اگه یه دختری بهش تجاوز بشه و یا یه پسری دائما دنبالش باشه و ولش نکنه، ایا فکر نمی کنین که مقدار زیادی مقصر این جریانها خود دختره هست؟!

داستان زندگی!

حس عجیبیه وقتی داری تعدادی از عکسها رو پاک می کنی و یا برای همیشه منتقل می کنی به یه جایی که کمکم فراموششون کنی! انگار تمام اون زمانها از توی زندگی ادم ورداشته شده و یه جای خالی توی داستان زندگیت باقی مونده!

Tuesday, April 14, 2009

؟؟

یعنی الان تا بناگوش قرمز شدم، اصلا نمی دونم چرا این اتفاق افتاد من چه جوری علامت رو اشتباه خوندم و بعد چجوری خنگ بازی در آوردم و سریع نیومدم بیرون. تمام بدنم می لرزه، حالم بد بید. رفتم تو دستشویی زنانه به جای مردانه. عین خنگا دیدم که سیستم کلا فرق می کنه و همه چیز عجیبه! یکی هم توی دستشویی بود و شانس آوردم که ندید! اگه همزمان میومدیم بیرون می تونست خیلی برام بد تموم بشه! ولی هنوز منگم که من چجوری تونستم همچین اشتباه خرکی بکنم! الان اومدم توی کتابخونه دانشکده الاهیات نشستم شاید پیرمرد روحمان را شفا دهد! الاهی آمین.

**هنوز نمی تونم درک کنم که چرا همچین اتفاقی افتاده؟!

خمیازه

امروز امتحان دارم، صبح زود پا شدم! مرده شور هر چی امتحانه! البته فکر نکنین من دیگه امتحان ندارما، بخوام حساب کنم دست کم 9 تا امتحان دیگه مونده و اگه پیرمرد انگولک نکنه و همه چی خوب پیش بره که دیگه هیچی برای 4 سال امتحان دارم، فحش می دهییییییییییییییییم به خودمان، شب بخیر، روز خوش!

Thursday, April 9, 2009

Friday, April 3, 2009

ابلهانه

پیرمرد: شما فعلا خودشیفتگی جغدرافیل رو حال کن و بعد چند تا دعا و آیه بخون و فوت کن که دچار خودشیفتگی نشی، ما که از پسش بر نیومدیم!

Monday, March 30, 2009

گورخر

ابتابیل تا رسید پیرمرد از روی تیکه ابر پا شد و شروع کرد عرض تراس رو قدم زدن. هر از چند گاهی هم یه وردی زید لب می خوند و یا ریشش را می خواروند. بدون اینکه به اومدن ابتابیل توجه کنه، یکجا می ایستاد و توی باغ رو نگاه می کرد و دوباره شروع می کرد قدم زدن. ابتابیل که از رفتار پیرمد تعجب کرده بود، خیلی آرام رفت سمت پیرمرد.
- قربان پریشون به نظر میاید، اتفاقی افتاده؟ ساعت شماطه داری که خراب بود را برای تعمیر دادیم به خستاویل! نگران نباشید!
پیرمرد برگشت به ابتابیل نگاهی انداخت و خیلی خسته گفت:
- کی درست می شود؟ نکند باز باید یکی بسازیم؟
- عصری حاضر میشه!
ابتابیل لحظه ای مکث کرد و دوباره پرسید: اتفاقی افتاده؟
- چه اتفاقی می خواستی بیوفته؟! این مردک ملعون، جغدرافیل ابله مقداری عکس از جانوران در حالت مخفی شدن دیده، جو گرفتتش و از دیروز عصر دائما می رود سر گنجه دربار لباس عوض می کند و می رود توی باغ قایم می شود. بیچاره شدیم تا دیشب پیدایش کردیم برای عکاسی از کسانی که باید بدهیم دست عزراییل! دیوانست این موجود، عجب گیری کردیم از دستش!
- خب قربان می گفتید عکسها را ازش می گرفتیم!
- خسته نباشید، این جانور بدون عکس مشکلات ایجاد می کند، یادت نیست دفعه قبل که دوربینش قوا نداشت چه جنجالی به پا کرد، تمام دربار را روز تعطیل فرتاد دنبال قوا ،مردک ملعون.
- قربان جسارتن منظورتان همان باطریست دیگه!؟
- هر کوفتی! بگرد این جانور را پیدا کن، کارش داریم، به گمان لباس گورخر چوشیده لای نرده ها استخر مشغول دید زدن از غلمانیهاست!

استتار(1)










ببینین می تونین پیداشون کنین!!

Tuesday, March 24, 2009

عید

در ضمن، سال نو رو به همه جکو جونورایی که اینجا رو می خونن تبریک می گم. امیدوارم که حداقل به یکی از کارایی که دلشون می خواد امسال برسن.

...

به گمانم تمام برو بچ رفتن مسافرت و یا مشغول رظالت و الواتی می باشند، البته به جز ماموت . عرضم حضورتون که کامپیوتر بنده جمعه هفته پیش پکید. به طور کامل یک کرم نا جوانمرد هرکاری دلش خواست کرد. مجبور شدم که شنبه کلا فرمتش کنم. در عملیات نجات اطلاعات تا حدی موفق بیدم و عکسها و خیلی از اطلاعات نجات پیدا کرده بیدن ولی متاسفانه کلی از ای میل های و تمام فولدر فوریت از بین رفت. حال گیری بید شدید.

دیگه عرضی نیست.

Wednesday, March 11, 2009

...

در سر در کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند
گفتند که وا شریعتا
خلق روی زن بی نقاب دیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ایمان و امان به سرعت برق می رفت
که مومنین رسیدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر جهنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می دریدند
لب های قشنگ و خوشگلش
را مانند نبات می میکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بدر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش
از حجر انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سپیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک نا امیدند
ایرج میرزا 1291- 1345 ه.ق

Monday, March 9, 2009

سروان پرویز

پیرمرد نشسته بود کنار جوی شراب و داشت با ریشش ور می رفت، هر از چند گاهی هم هوس می کرد و یه نگاهی به شرابا می انداخت و یهو یه لیوانی از ناکجا آباد پیدا می شد ، شیرجه می زد توی جوی و با شراب پر می اومد بالا، و چون از گوشه کنارش هی شراب می ریخت تمام ریش پیرمرد رو شرابی و قرمز کرده بود. عزراییل داشت قدم می زد یهو پیرمرد رو دید. به نظرش همیچین مغموم بود.
- پیرمرد چی شده، سگرمه هات تو همه؟!
- هیچی حوصله ندارم، هر کاری می کنم این جونور آدم بشو نیست؟
- کی رو می گی؟
- سروان پرویز!
- هااااان؟
عزراییل کلی فکر کرد که این اسمه کیه! یه خورده که فکر کرد دید به حایی نمیرسه ، یه وشگن زد و یه فرشته کپل و گرد کنارش ظاهر شد که از زور بال زدن داشت نفس نفس می زد:
- عزراییل جان، قربونت هزار بار خواهش کردم، وقتی من پای حساب مرده هام ، منو احضار نکن، نیمه جون میشم تا بدو خودمو بهت برسونم!
- اینقدر غر غر نکن، خرس! هزار بار بهت گفتم به جای اینکه با غلمانیا بری الواتی، برو یه خرده ورزش!
- بله، درست می فرمایید! عرضتون قربان؟!
- پیرمرد امروز یه اسمی گفت من تا به حال نشنیدم، برو تو لغت نامه بارگاه نگاه کن ببین ثبت شده یا نه.
- چشم.

در همین حال پیرمرد از کنار جوب بلند شد و یکی از ابرها رو صدا زد و تا ابر رسید خودشو روی ابر ولو کرد. عزراییل داشت نگاش می کرد که دید فرشته تپل پر زنون داره میاد.
-خب؟!
- هیچی قربان، همچین اسمی هیچ جا ثبت نشده! به گمانم اسم اختراعی خود پیرمرد باید باشه قربان!
- خسته نباشید، هنر کردی، به خودت اینقدر فشار نیاری غر می شی با این هوشت! مرخصی! برو به کارت برس!
فرشته کپل پر زنون دور شد، عزراییل بالا شو باز و بسته کرد و یه مقداری فکر کرد دید به هیچ نتیجه ای نمیرسه، رفت پیش پیرمرد.
-پیرمرد! این سروان پرویز که می گی کی هست حالا؟! هر چی گشتم نبود!
- اسمش هنوز ثبت نشده! اسمش سپیده ست معروف به لاک پشت، ماه پیش یادت نیست کچل شدیم از بس دعا کرد؟!
- آآآآآ چراااا، این همونی نبود که به خاطر دعاهاش مبور شدیم از شیطان فرشته قرض کنیم؟!
- چرا دیگه ، خودشه، 4 تا امتحان داشت! از بس نیم ثانیه به نیم ثانیه غر می زد و دعا می فرستاد بالا که فرشته دعا خون کم آوردیم، ولی خب مچش را گرفتیم!!
- چطور؟
- در دعای آخرش گفته بود که اگه همه نمره هایش خوب بشه اسمش رو می زاره پرویز! منم گذاشتم سروان پرویز! بهش میاد! نمره هش رو هم که گفتم خوب کردن! حالی داد اساسی.
پیرمرد انگار خوش خوشانش شده بود، دستور داد ببری رو هم آوردن و شروع کرد به نوازش ببری.
- خب حالا چرا بی حالی؟
- واسه اینکه این آدم بشو نیست، برای جغدرافیل بدبخت بچه تراشیده، بدون اجازه ما! بعدم که باز شروع کرده پاچه خواری و غر زدن.!!! بیچاره شدیم از دستش!

Sunday, March 8, 2009

حال شما..

حالم خیلی بده، به هیچکی هم چیزی نمی تونم بگم...شما حالتون خوبه!؟

Friday, March 6, 2009

تبلیغ

http://www.youtube.com/watch?v=Z-zZXTsjAGI

ستیچ(Stitch)

اگه کارتون این جونوره رو ندیدین حتما ببینین. من عاشقش شدم، مخصوصا صداش و جونور بازیاش!

Wednesday, March 4, 2009

...

ممکنه مجبور بشم برگردم ایران

جوانی برفت



عکس مال 5 سال و نیم پیش ، اولین دوربین دیجیتالی که داشتم: یه 8800 نیکون که خدا وکیلی هنوز که هنوزه یکی از بهترین دوربینایی که دیدم. یادش بخیر. ماه های اولی بود که حس خفه کننده تنهایی و توی غرب بودن رو داشتم. خفه کننده بود. هنوز همون حس رو بعضی وقتا دارم. هنوز...

امروز امتحان داشتم.. بد نشد ولی خیلی بهتر می تونستم جواب بدم. به قول شما فرنگیا: از یوژوئال حواس پرتی کردم. خستم. و احساس تنهایی می کنم ):

Monday, February 23, 2009

...

تموم شد! تنها شدم.

Sunday, February 22, 2009

.







در این بلاد شیطان زده افرنگیه، کارخانه های ماشین سازی و نماینده هاشون که همون نمایشگاه های ماشین باشه، به روشهای متفاوتی برای جذب مشتری دارند، یکی از اون روشها اینه که از هر مدل ماشینی یه ماشین اضافه بیرون دارن که اگه مشتری خواست بره باهاش رانندگی کنه و خلاصه ماشین رو تست کنه، به فرنگی بهش می گن تست درایو.. برعکس ایران که خر تو خره و معلوم نیست کی به کیه، اینجا وقتی میری نمایندگی یعنی دیگه انگار با خود شرکت معظم طرفی چون همه چیزش مربوط به اون کارخونست. بگذریم. پریروز رفته بودم نمایشگاه ماشین. دنبال دیدن ماشین شاسی بلند. علاقه ام رو شدیدن به ماشینای شاسی کوتاه از دست دادم. تقریبا هر چی ماشین اس یو وی بود رو نگاه کردم: جیپ، شورولت، تویوتا، همر، جی ام سی، میتسوبیشی، نیسان و خیلی مدلای دیگه. یکی از ماشینایی که شدیدا مورد علاقه بنده میباشد همین نیسان اکسترا یا رونیز خودمون می باشد. البته تنها شباهتش با رونیز خودمون فقط و فقط همون اسم نیسانه. وگرنه از نظر داخلی و موتوری هیچ ربطی به هم ندارن. این موتورش 4 لیتریه و 6 سیلندر داره. 261 اسب قدرتشه و توان تولید 281 تورک رو داره. برای خودش هیولاییه.
خلاصه رفتم تو غرفه و کلی بالا و پایین کردم ماشین رو و کلی هم سوال کردم. مسوول غرفه دید که طرف خله کلی حال کرد . اومد گفت آدرست الکترونیکیت رو بده برات بروشور بفرستیم و بعد از چند ثانیه یهو گفت: اصلا می دونی چیه، بیا این فرم رو پر کن، ما برای مشتریامون ارزش قائلیم و برای همین من به نزدیک ترین نمایندگی به شما می گم که بیاد یه روز بری تست درایو و یا همون آزمایش ماشین. منو میگیا، فکم خورد زمین. خلاصه فعلا کلی تو عالم هپروتم. اگه کار گیرم بیاد این هیولا رو ابتیاع خواهیم کرد. از الانم اسمش رو می زارم تیمون((:

* ویگنلنزدجگ که آرزو بر جوانان عیب نبید!