پَزباشیل* در حالیکه داشت لیستش را تنظیم می کرد، حس عجیبی بهش دست داد. به نظرش همه چیز حزن انگیز میومد. دوروبرش را نگاه کرد دید همه فرشته ها مشغول کار هستند. شونه هایش را بالا انداخت، بالهایش را یک بار کاملن باز کر د و بست. به اصطلاح به بالهایش کش و قوسی داد و لیستش را توی جیبش گذاشت و راه افتاد به سمت بازار. نرسیده به بازار جغدرافیل را دید که با حالتی پریشان، با پرهای ژولیده و قرمز از شراب کشان کشان خودش را به جوی شراب دیگری رساندن و شپلق خودش را توی جوی انداخت. با تعجب به جغدرافیل که سرش را کامل توی جوی فرو برده بود و با آرامش کامل شراب می خورد نگاهی کرد. چیزی نگفت و به سمت بازار رفت.
قبل از اینکه به ته بازار برسد، با کمال تعجب دید که جغدرافیل ته بازار توی دکه ای کوچک نشسته و دکه اش پر خمرهای بزرگ و کوچک شراب هست.
- جغدی جان! اینجا چه می کنی؟! مگه قرار نیست کمک عزراییل ، از آدما عکس بگیری بدی دست فرشته هاش برای جون گرفتن!
- حالم داره به هم می خوره، من نیستم دیگه، فروختمشون!!!
پَزباشیل در حالیکه شکم گندشو با تعجب می خواراند یکی از خمره کوچکها رو برداشت و در حالی که سعی می کرد تعجبش رو پنهان کنه پرسید: چی رو فروختی؟!
- دوربینا رو! کل وسایلو! دیگه نمی خوام دست به عکاسی بزنم!
- ده، پس کارو کی انجام بده!
- به من مربوط نیست، پیرمرد یکی دیگه درست کنه!
پَزباشیل بدون اینکه حرف دیگری بزند، پول همون خمره کوچک رو پرداخت و برگشت به سمت دربار.
فردا صبح در حالیکه داشت به فرشته ها دستور پخت میداد، از پنجره چشمش به جغدرافیل افتاد که باز با حالتی پرشیان و بالهایی شرابی رنگ به سمت جوی شرابی می رفت.
* فرشته آشپز دربار.
قبل از اینکه به ته بازار برسد، با کمال تعجب دید که جغدرافیل ته بازار توی دکه ای کوچک نشسته و دکه اش پر خمرهای بزرگ و کوچک شراب هست.
- جغدی جان! اینجا چه می کنی؟! مگه قرار نیست کمک عزراییل ، از آدما عکس بگیری بدی دست فرشته هاش برای جون گرفتن!
- حالم داره به هم می خوره، من نیستم دیگه، فروختمشون!!!
پَزباشیل در حالیکه شکم گندشو با تعجب می خواراند یکی از خمره کوچکها رو برداشت و در حالی که سعی می کرد تعجبش رو پنهان کنه پرسید: چی رو فروختی؟!
- دوربینا رو! کل وسایلو! دیگه نمی خوام دست به عکاسی بزنم!
- ده، پس کارو کی انجام بده!
- به من مربوط نیست، پیرمرد یکی دیگه درست کنه!
پَزباشیل بدون اینکه حرف دیگری بزند، پول همون خمره کوچک رو پرداخت و برگشت به سمت دربار.
فردا صبح در حالیکه داشت به فرشته ها دستور پخت میداد، از پنجره چشمش به جغدرافیل افتاد که باز با حالتی پرشیان و بالهایی شرابی رنگ به سمت جوی شرابی می رفت.
* فرشته آشپز دربار.


















































