Sunday, April 30, 2006

دنیای کودکانه

بوسه


بوسه
بوسه بر پیشانی، شوربختی را مسترد
بر پیشانی ات بوسه می زنم.
بوسه بر چشمها بی خوابی را می زداید
بر چشمانت بوسه می زنم.
بوسه بر لبها ژرف ترین عطشها را می نشاند
بر لبانت بوسه می زنم.
بوسه بر سر خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم.
مارینا تسون تایوا
Marina Tsvetayeva

اندوه


اندوه
تمامی دنیا
گورستان عظیم
عشق است.
درختان در کنار دیوار
در رویای نسیمی اند
که در خواب رفته است
تا ابد.
سپیده دمان
باریکه ای از نور خورشید اینجا می افتد
تا شامگاهان
آخرین بار
نام مرا بر روی گورم روشن کند.
آنتونین بارتوشک

Saturday, April 29, 2006

ری را

ری را
صدا می آید امشب
از پشت کاج که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم کی کشاند.
اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم
ری را، ری را...
هوای آن دارد که بخواند
درین شب سیا،
او نیست با خودش ،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
نیمایوشیج 1331

Big old mouse

Friday, April 28, 2006

Thursday, April 27, 2006

تنها




به خاطر گل روی دوستان اینم عکس جکو جونور.

آبتنی

Monday, April 24, 2006

B....Howaaaaaa

Monster

OOOO

Tree


somebody ask him : what is it?
he said: cant`t you see, it`s a tree.

Sunday, April 23, 2006

Flora


مسابقات ماراتن لندن که با شرکت بیش از 32 هزار نفر امروز برگزار شد. فکر می کنم شرکت مواد لبنی فلورا که خیلی هم یزرگ هست اسپانسر این مسابقات بود. پرچمشو تو عکس بالا می تونین ببینین. نمی دونم تو اون مه و بارون اون خلبان چجوری جلوشو میدید. منو کاوه هم رفتیم پایین دم خونه شروع کردیم عکس گرفتن. کاوه چند تا عکس خیلی عالی گرفت ولی من متاسفانه نتونستم خیلی عکس خوب بگیرم. یه علتش این بود که شدیدا بارونی بود ولنز سیگما نمی تونست خوب فوکوس کنه و علت دومش این بود که روز قبلش رفته بودم خیر سرم دویدن و برا همین تمام بدنم درد گرفته بود، حتا حال نداشتم که بشینم. خلاصه یه چند تایی عکس گرفتم که کم کم براتون نشون می دم. خلاصه ار میان کلی آدم چند تا سوژه جالب هم وجود داشت. بامزه بودن. خودتون ببینین و حال کنین. عکس توپ کاوه رو هم اینجا ببینین: www.bobeyes.com خداییش این لنزای سری ال کنون خدا هستند.

Hiiiiii

Blind Runner and his Guide

WaterAid

خواهران دونده

....

....

Friday, April 21, 2006

بخورم...واییی...گشنمه...واییی

حذف

خب خوشبختانه من از سایت عکاسی حذف شدم. اینم دلیلش:
Kabar e gerami Aghaye Babak Hendizadeh.
Be elaate takhalof az ghavanin e site ozviat e shoma hazf mishavad.

ba tashakor.
N.Mehrabany

بابک هندي زاده
1385/02/01
No Rating
ايينايی که ميگن با عرض معذرت گوز به شقيقه هست. ناراحت نشو٬ به کارت ادامه بده. درک يه ور بی سوادی يه ور حماقت یک جامعه رو هم بزار روش بعد ميبينی با اين همه مشخصات ديگه ناراحت شدن نداره که ٬ رد ضمن اين سايت يکساله داره درجا ميزنه يا ادامه بده يا غر غر نکن. با غر غر چيزی عوض نميشه. ولی شايد با ادامه دادن يه مقداری درک بره بالا. قربانت.
نوشتن جواب خواندن جواب (5) 1385/02/01 - 15:18

نام کاربر
زمان
نظر
داريوش راد
1385/02/01
جناب صمديان ... به زور نميشه به کسی چيزی ياد داد ! کسی هم موظف نيست به انجام اينکار ! در مورد ساير دوستان هم احساس ميکنم کامنت شما توهين مستقيم به يکی از اعضای با سابقه ی سايت !!!
سپهر صمديان آهنگر
1385/02/01
من اصلا نميفهمم هدف اين سايت کمک به همديگر در جهت ارتقای کارهاست يا کل کل شخصی بابا ول کنيد اين کارها رو و يه فکری به حال گالری سايت کنيد که پر شده از عکسهای چیپ و عاميانه . اين سايت هم نبايد سايت آماتوری باشه چون معرف عکاسی امروز ايرانه . اوناييم که کامنت ميدن که اينجا آماتورها هستند و بايد برای مخاطب عام عکس بفرستی يه سری مهندس مکانيکن که تقی به توقی خورده و دوربين دار شدن پس بهتره راجع به هنر اظهار فضل نکنند
سياوش نيک ائين
1385/02/01
.........
بابک هندي زاده
1385/02/01
وايييی؟؟؟؟آره؟؟؟؟
افشين معماريان
1385/02/01
من ناراحت شدم اين جمله يعنی توهين به تمام نظرات و عقايد.
< >


جان شما کلی حال داد

Wednesday, April 19, 2006

دعا: آرامش!

موزه مرکزی انگلیس
مجسمه و نگاره های مربوط به قرون 15 و 16، عابد مقدس نشسته ، مذهب بودیسم.

جریان بکارت

"امام جمعه اصفهان:74 درصد دختران ايراني باكره به خانه بخت نمي روند" " امام جمعه اصفهان گفته است 74درصد دختران ما باكره نيستند! پيام آور از ايشان مي‌پرسد: شما اين آمار را از كجا آورديد؟ آمار مربوط به اصفهان است و يا كل كشور؟ امام جمعه مي‌فرمايد: من با اين وضع فساد و فحشا حدسي گفتم، البته آقاياني هم كه اطلاع دارند و نزد من مي‌آيند تائيد كرده اند.....
" سایت اینترنتی «پیک نت»

الا اي شيخ جویای بکارت
به لاي پاي دخترها چه کارت؟
تو فرمودي بکارت ها که پاره ست
دقيقاً درصدش هفتاد و چار است

ببينم از کجا آوردي آمار؟
ز جمع آشنايان يا ز اغيار

تو از هرکس که ارقامش شنفتي
چرا زان بيست و شش درصد نگفتي

نگفتي بيست و شش درصد بکارت
نشان باشد ز انواع اسارت

گروهی باکره، از سکس دورند
کزین بابت گرفتار غرورند

گروهي ترس خورده، صاف و ساده
اسير انجماد خانواده

گروهي پاي بند دين و مذهب
به شدت باکره ، اما معذب!

شما که دختري را سن نُه سال
به شوهر ميدهي راضي و خوشحال

چرا خواهي اگر شوهر نکرده
شود چل ساله ، سالم مانده پرده؟

بیا و دست بردار از حقارت
نچسب ای شیخ نادان بر بکارت

بکارت مال دوران های دور است
به زن های جوان تحمیل زور است

بکارت نیست معیار نجابت
نجابت را چه بشناسد جنابت!

نجابت، شیخ نادان، پرده ای نیست
به اینکه داده ای یا کرده ای نیست

نجابت چیست؟ حق کس نخوردن
بکارت چیست؟ مال کس نبردن

نه بین مردمان اخلاق و عصمت
به میزان بکارت گشته قسمت

فریب مردمان، ضد عفاف است
نه آن کاری که در زیر لحاف است

که هر آمیزشی قبل از عروسی
بود یک مطلب خیلی خصوصی

مبر سر را درون بستر خلق
که بینی گوزشان را تا ته حلق

خودت شام زفاف ای شیخ بد ذات
بکارت داشتي ارواح بابات؟

تو با آن حجت الاسلام فاکر
چگونه میتوانی بود باکر؟

برای تو کسی پرونده هم ساخت
و يا بر پشت و پيشت کنتور انداخت؟

(در کون شما کنتور اگر بود
سر یکهفته کنتور هم دمر بود
اگر یک روز باشی توی حوزه
بواسیرت بچسبد زیر لوزه)

تو هم حالا به اين حد از جسارت
ز دخترها طلب داري بکارت؟

چه میفهمی تو قانون طبیعت
که میآئی ز مادون طبیعت

چه دخترهای نوزادی که گه گاه
ندارند این بکارت را به همراه

به آنها چون خدا پرده نداده
شوند البته که بی پرده زاده

ترا گر اعتراضی هست حالا
بگو با حضرت باریتعالی

که ای پروردگار پاک عالم
چرا پرده ندادی خاک عالم!

امام ِ جمعه آ! بر خویش رحمی
بکن کاری که یک قدری بفهمی!

بدن ها فرق دارد با بدن ها
خصوصاً مال دخترها و زن ها

همه یک شکل و جور و قالبی نیست
نمی فهمی؟ زن است این، طالبی نیست

یکی را پرده باشد نازک و ُترد
شود زائل اگر یک ضربه ای خورد

یکی را پرده کشدار و غشائی
استمثال شخص آقا ارتجاعی است

که تا وقتی که آن بانو نزاید
از آن یک قطره هم خون در نیاید

یکی هنگام ورزش داده از دست
یکی تا آخرش همراه او هست

تو آمار از کجا کردی فراهم
بیا یکخرده آگه کن مرا هم

من اینها را که گفتم مستند بود
قوانین ازل بود و ابد بود

ندارد حرف من ردخُور ز قرصی
ولی تو باید از دکتر بپرسی

که او بی پرده تر از پرده گوید
برایت واضح و گسترده گوید

***
امام ِ جمعه آ، یک چیز دیگر
نمیدانی، نمیفهمی، مکرر!

اگر شد پرده ای هرگونه پاره
تجارت، کرده پیدا راه چاره

بدوزد پرده را نرس و پرستار
خدایا زین معما پرده بردار!

(بکارت را ز مریم باید آموخت
که بعد از زایمان هم میتوان دوخت)

بکارت چیست قفل حفظ ناموس؟
نجابت در پس اش محفوظ و محبوس؟

اگر داری دلارش یا ریالش
بزن آن را بخیّه، بی خیالش!

تجارت، میکند حفظ بکارت
بود ناموس ها دست تجارت

اگر دارای ناموسی از این راه
به بی ناموسی ات صد بارک الله

امام ِ جمعه آ ! قدری حیا کن
دکانی دیگری این جمعه وا کن

مناسبتر ُپرش کن این دکان را
که بشناسی همه اجناس آن را

فوراگزامپل دکان بول و غایط
بخور آنقدر تا جانت درآید

2 بهمن – 22 ژانویه 6
به نقل از سایت اضغر آقا

آواز آزاد

Tuesday, April 18, 2006

جشن

تاریک تاریک
جشنم را در تاریکی شروع کرده ام
جشن مردن
جشن هزیان گفتن
جشن فراموشی خود
سیاه نور داره اثر می کنه
ولی چه دیر
جشنم پایان گرفته

قاتل

قاتلی را در برزخ از خاک بیرون کشیدند
فرشتگان از روی خشنش چهره در هم کشیدن،

در پای میز عدل خداوند
دیدند که همچنان با لبخندی تلخ به دیگران می نگرد،

پرسیدند جرم و گناه تو چیست؟
گفت: دخالت در کار خداوند جرم کمی نیست!

گفتند: آیا پشیمانی؟ توبه کن!
گفت: زندگی من توبه من است!

پرسیدند: چرا می خندی؟
گفت: خنده و روح دوستان منند.

فریاد بر آرودند: آخرین نفر که بود؟
با خنده پوز خندی گفت: جانم بود.

سپس به روی خداوند نگاهی کرد، خنده تلخی بر لبانش بود.
خنجری بر آورد، خودش را درید.
دیگر نه جهنم جایش بود و نه برزخ.
به بی نهایت پیوست.

تعطیل

فکر نمی کنم هیچ وقت بشه فهمید که دخترا چه جور جونورایی هستن، مسنجر و هر گونه ارتباط با دنیای خارج از اتاق تا1 هفته تعطیله. شاد باشید.

Sunday, April 16, 2006

از کیسه خلیفه بخشیدن

ما چوم مملکتی داریم که همه مردمش پول دارن و همش در عیش و نوش به سر می برن و در راستای اینکه اصلا نه تنها مشکل ازدواج نداریم بلکه زن به کشورهای عربی صادر می کنیم و جوانهامون هم نه مشکل اعتیاد دارن و نه مشکل کار و نه مشکل ایدز، برای همین چون همینطور فرت و فرت پول زیاد داریم، 50 میلیون دلار کمک
می کنیم. حالا اگه نمی فهمین 50 میلیون دلار چقدر میشه، ماشین حساباتونو ور دارین ببینین دست کم چند تا کارخونه میشه باهاش راه انداخت یا سیستم های بهداشتی و آموزشی رو به سرانجامی رسوند. باید حتما به یه عده تروریست کمک کنیم، کیک زرد درست کنیم تا بیان حالمونو بگیرن.
منوچهر متکی، وزير امور خارجه ايران گفته است جمهوری اسلامی‪ ۵۰‬ ميليون دلار برای كمک به مردم فلسطين اختصاص داده است.
به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، وی در مراسم اختتاميه "سومين کنفرانس بين المللی قدس و حمايت از حقوق مردم فلسطين"، گفت:"جمهوری اسلامی با الهام از خط و سيره بنيانگذار انقلاب اسلامی و رهنمودهای رهبر انقلاب، حمايت از آرمان فلسطين را در سر لوحه سياست های خارجی خود قرار داده است."اتحاديه اروپا با اعطای ساليانه ۶۰۰ ميليون دلار، بزرگترين حامی مالی حکومت خودگردان فلسطينی از زمان تاسيس آن در سال ۱۹۹۴ ميلادی بوده است. آمريکا نيز به عنوان دومين کشور کمک کننده به حکومت خودگردان فلسطين، سالانه ۴۰۰ ميليون دلار در اختيار فلسطينی ها می گذاشت.
قطع کمک ها عمدتا به اين دليل صورت گرفت که حماس از به رسميت شناختن اسراييل سر باز زد. اتحاديه اروپا و آمريکا ادامه کمک های خود را مشروط به شناسايی اسراييل و محکوميت خشونت از سوی حماس کرده بودند.دولت خودگردان فلسطينی که از سوی حماس تشکيل شده، قطع اين کمک ها را عجولانه خوانده و تاکيد کرده بود که خزانه دولت برای پرداخت حقوق کارکنانش کاملا خالی است. در پی قطع اين کمک ها، دولت حماس اعلام کرد که برای جبران قطع کمک های مالی غرب به جهان اسلام روی خواهد آورد.
پيشتر و در پی پيروزی حماس در انتخابات، دولت ايران از اين پيروزی استقبال کرد و آيت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی در جريان سفر خالد مشعل، رييس دفتر سياسی حماس به ايران پيشنهاد ارايه کمک های مالی از سوی ايران به حکومت خودگردان فلسينی را مطرح کرده بود.
اسراييل و آمريکا که از حماس به عنوان يک گروه تروريستی ياد می کنند، جمهوری اسلامی را به حمايت مالی از اين گروه متهم کرده بودند، اما مقامات ايران همواره تاکيد کرده بودند که حمايت از گروه های اسلامگرای فلسطينی، حمايتی صرفا سياسی و معنوی است.
به نقل از بی بی سی

Wednesday, April 12, 2006

UN و مملکت اسلامی

کامبيز توانا
K_tavana51@yahoo.com

بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی "UN" نصب شده بود. بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخيص بپناهندگان واقعی تحت کنوانسيون 1951 به مشهد دفته بودم . طبيعی است که اسم "UN" و سازمان ملل خيلی دهن پر کن است. خيلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ايم تا صلح جهانی را تأمين کنيم. از بيرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. اين که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آيند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگيرند و به داخل بيايند نيز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذيرايی مفصلی می شوند و از آنها پرسيده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ايران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنيا می خواهند بروند حتما آنها می گويند ژنو .بعد ما دست می زنيم و يک خدمتکار با سينی وارد می شود که داخل سينی يک بليط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است . همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنين وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ايران افغانی کنند.
طبق قوانين کنوانسيون 1951 کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً بايد در کشوری خارج از محل زندگی خود اين درخواست را بدهند و بسيار طبيعی است که هيچ ايرانی در داخل خاک ايران نميتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.
يک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمين کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده يک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زير انداخته است. خيلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همين حال می آمدند و می پرسيدند کدام يک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورين وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بيرون برود . برايش توضيح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هيچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خيلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خيلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم بايد از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسيدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسيدم شما افغانی هستيد؟ گفت: نه.
گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعاليت می کنيم. بفرماييد که اهل کدام کشور هستيد؟
گفت: ايران. مشهد.
گفتم: متأسفم. لطفاً تشريف ببريد.
قبلاً هم چنين اتفاقی افتاده بود. ايرانی هايی که فکر می کردند مأمورين سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام يک برگ زيتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غيره شکايت می کردند.

کلی طو ل می کشيد تا به آنها بفهمانيم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورين کميساريای عالی
سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستيم و آنها دست آخر بلند مي شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك مي كردند .
با صدايي گرفته گفت : من كمك مي خواهم .
با خود گفتم باز اين سناريو قرار است تكرار شود . به صندلي تكيه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگويد . مي گفت و من توضيح مي دادم و او مي رفت . مثل روزهاي ديگر .
گفت : من مي خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهيد .
با لحن تمسخر آميز گفتم : خوب به دادگاه خانواده برويد و درخواست كمك كنيد .
گفت : شوهرم افغاني است .
شروع شد . باز هم يك بدبخت ديگر . دختران ايراني فقير و بيچاره اي كه در ازاي پرداخت پول به افغاني ها فروخته مي شدند تا مرد افغاني بتواند كارت اقامت بگيرد . رويه اشتباه وزارت كشور . ازدواج شرعي و غير رسمي . چون افغاني ها نمي توانند رسمي در ايران ازدواج كنند . شرعي ازدواج مي كنند . قيمتش هم بين يكصدهزار تا يك ميليون تومان است . به راحتي به محله هاي فقير نشين مي روند و دختر مي خرند . وزارت كشور هم تبعه خودش را اين طور حفظ مي كرد كه به شوهر اجازه اقامت مي داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمي دانند با ازدواج با يك افغاني تابعيت ايراني خود را از دست مي دهند .
گقتم : كار شما چندان هم سخت نيست . برويد و دادخواست بدهيد . دادگاه حكم مي دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج مي كنند .
گفت : نه مي خواهم شما مرا نجات بدهيد .
گفتم : ما نمي توانيم . بعد با بي حوصلگي گفتم : خوب . بگو مشكل چيست .
گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادريم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش مي آيد . مي گويد دختر فقط بدبختي به بار مي آورد . اگر پسر بودي مي توانستي كمك خرج من باشي . منظورش از كمك خرج اين است كه مي توانستم برايش مواد ببرم . لااقل بدوك مي شدم و برايش جنس خوب مي آوردم . خلاصه خيلي سر كوفت مي زد .
زياد داستان جديدي نبود . نگاهش كردم . مستقيم و خيره به موزاييك جلوي پايش نگاه مي كرد . پاهايش را محكم به هم چسبانده بود ولي پاهايش مي لرزيدند . دست خود را روي پايش گذاشت تا جلوي لرزش را بگيرد . ولي دستهايش هم لرزيدند .
تا اينكه غلام سخي آمد . من فقط مي توانستم كارهاي خانه را بكنم . كسي هم خواستگاري من نمي آمد . ما در محله فقير نشين پشت طلاب زندگي مي كنيم . يك خانه خرابه داريم و مادرم در خانه هاي مردم كار مي كند تا بتواند خرج ما وموادبابام رابدهد . غلام سخي آمد پيش پدرم . پدرم مرابراندازكرد وگفت : يك ميليون تومان مي خواهم . غلام سخي رفت و فردا با يك بسته ترياك آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند . ديگر هرچه ترياك آورد , پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضايت نداد . غلام سخي مهلت خواست و يك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلاي محله به عقد غلام در آمدم . گفتم :


خوب اينكه چيز تازه اي نيست . متاسفانه به دليل رويه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم اين اتفاق زياد مي افتد . ما كاري نمي توانيم بكنيم ولي حداقل دادگستري خوب عمل مي كند برويد و دادخواست طلاق بدهيد. لحظه اي چشم در چشم من دوخت و چيزي نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسيار دور از من مي بيند در حالي كه كمتر از 3 متر با من فاصله دارد.
گفت : حداقل گوش كنيد .
گفتم : ما وقت گوش كردن نداريم . بفرماييد .
به چشمانم زل زد و با بغضي فرو خورده گفت : بايد گوش كنيد .
سيگاري آتش زدم و تكيه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد .
گفت : من فقط هفته اي يك شب غلام سخي را مي بينم .
گفتم : آخر اين هم شد مشكل ؟ حتما مي رود دنبال پخش مواد .
گفت : شايد هم برود ولي اين مشكل من نيست .
گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟
گفت : 19 سال .
گفتم : شكر خدا كه عقلت كار مي كنه ؟
گفت : نمي دانم .
بيش از حد آرام بود . عصبي شده بودم .
گفتم : خانم جان . دخترم . زندگي قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را بايد در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نيست جدا شو . اين كه مشكلي نيست .
گفت : نمي دانم .
گفتم : پس مشكلت چيه ؟
گفت : من هفت تا شوهر دارم .
نمي دانستم چه بايد بگويم . خشك شدم . اشك از چشمانش سرازير شد . لرزش پايش بيشتر شد . سرش را به زير انداخت و ادامه داد .
گفت : اوايل فقط مي ترسيدم و گريه مي كردم . از خود غلام سخي هم مي ترسيدم ولي وقتي شبهاي بعد آدمهاي ديگر آمدند نمي توانستم هيچ جيز بگويم يا خفه مي شدم يا خفه ام مي كردند .
گفتم : كتكت مي زدنند ؟
گفت : اوهوم .
گفتم : همه افغاني هستند ؟ شش تاي ديگر ؟
گفت : اوهوم .
ديگر تحمل نكرد . هنوز هم دلم مي لرزد . گريه به اين تلخي تا به حال نديده بودم . فقط گريه كرد و دستانش مي لرزيدند .
گفت : به غلام سخي گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من كه پول نداشتم . هفت نفر شديم . نفري صد هزار تومان گذاشتيم وسط . خوب آنها هم حقشان را مي خواهند . گفتم : بي رحم بي همه چيز , لااقل به من رحم كن . گفت : رحم كه ما را ارضا نمي كند . حالا آمده ام شما براي من كاري بكنيد . تو را به خدا نجاتم
بدهيد . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اينكه چيزي بگويم پدرم مرا با كتك انداخت بيرون . مي ترسيد غلام سخي بيايد و پولش را پس بگيرد . غلام سخي مرا مي آورد به خانه و دوباره همان قضايا…. بدبخت شده ام ….فقط يك توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهيد .
بلند شدم. دوست وكيلي داشتم كه درآنجا وكالت مي كرد. با موبايل بهش زنگ زدم وگفتم يك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم مي پردازم .
بلند شد . گفتم : اگر نمي تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم . گفت : كه مي تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بيرون رفتيم . همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد . پيش خود مي گفت كه اين خائنين كم دردسر دارند . حالا زن افغاني را هم با خود بيرون مي برند . به آرامي گفتم كه چادرش را بر سرش بياندازد . وقتي از پله ها مي رفتيم از او پرسيدم صبحانه خورده است يا نه ؟
گفت : كه فقط روزي يك وعده غذا مي خورد . پيشاني اش عرق كرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم.

Tuesday, April 11, 2006

آن دو

زبون درازی


اومدم ازش عکس بگیرم، انگار فهمید، زبون درازی کرد و بعدم پرید رفت بالای درخت. خلاصه کلی بهم حال داد.

Friday, April 7, 2006

پنهان

دروغ

می دونی، زندگی دروغه، یه دورغ بزرگ. یادمه یه جا خوندم: من همه دردم. جمله احمقانه و بامزه ای هست، بهش توجه کن، همه دردم! یهنی چی؟! یهنی همه دردهای دنیا در من هست یا اینکه من همه دردها رو دارم و یا من از درد ساخته شدم و یا اینکه من همه دردهای دنیا رو می شناسم و یا اینکه دردای من اینقدر بزرگه که همه دردها رو می پوشونه!؟ هر کدوم از اینها باشه ابلهانست، چون هیچکس همه دردها رو نمی شناسه و هیچ کس نمی تونه بگه درد من ار بقیه دردها بیشتر و دردناک تره. به نظرم کسی که این حرفو درست کرده خیلی شاعرانه بهش فکر می کرده ، من اینطور فکر نمی کنم. بنظرم هر آدمی می تونه یه شمارشگر برای خودش داشته باشه. شمارش که از یه مرحله ای گذشت قبل از اینکه به مرحله احمقانه "همه درد" برسه ، خودکشی کنه. ملت از شرش راحت می شن. خودش هم همینطور. گرچه خیلیا میان این وسط زرت می گن که پس خدا چی؟ امید؟ آرزو؟ تلاش؟ همه اینها پرداخته ذهن یه گوساله ای بوده که هزاران سال پیش برای حکومت کردن اخلاق و مذهب رو بوجود آورده. اگه بشه یه جنگ حسابی راه انداخت با سر میرم تو جنگ شرکت می کنم. برام هم مهم نیست با کی و برای کی بجنگم، هر کی اسلحه بهتر داد همون طرف رو می گیرم. کشتن آدمی کار جالبیه، اونم باماشینهای مرگبار جدبد. از هواپیما هم خوشم میاد، زززززززززززز، همچین می کوبه که هیچی باقی نمی مونه، مثل همون ازرائیل خودمون. از همکاری با ازرائیل هم بدم نمیاد. باید کار جالبی باشه، کلی دنگ و فنگ داره، هزاران طراح میشینن ببینن کی رو چجوری بکشن، بعضی هاشون خیلی طرحهای بامزه ای دارن، همچین طرف رو پا در هوا می کنن که نه تنها خود یارو باورش نمیشه بلکه خانواده اش هم باور نمی کنن، تا گذاشتنش توی قبر 2زاری طرف می افته که بعله کارش تموم شده. من اگه باشم بعد از اینکه خاکم کردن حتما پا میشم میرم تو همون قسمت طراحی، آخ که چه حالی میده، اگرچه اونجا هم پارتی بازی زیاده، زور هم زیاد میگن، دستور هم که تا دلتون بخواد هست، خلاصه کار زیاده، بعدم اگه بشه پا میشم می رم انگولک کردن اینایی که میرن زیارت. هر کدومشونو یه بار تو راه گم و گورشون کنم، تا هزار سال سوژه برای خنده دارم. بعدم که یا میرم جهنم یا بهشت. در هر صورتی فرقی نمی کنه، یه بغلی دارم همیشه توش پر ودکا هست. هر جا باشم خوش می گذرونم، ولی هنوز نمی دونم که حالا که زندگی دروغه، آیا مردن هم دروغه. اصلا دروغ یعنی چی؟ کی می دونه؟ غیر حقیقی بودن؟ چقدر اراجیف توی ذهنها هست. اگه یه روز دیدن دوربینتون درست فوکوس نمی کنه و یا باطریش زود تموم میشه، بدونین که من مردم و دارم انگولکتون می کنم. راه حلش یه لیوان عرقه، بزنین تو رگ و به ارواح من سلام برسونین، اونوقت از دست من خلاص میشین. در ضمن روی سنگ قبرم هم دوست ندارم چیزی بنویسن، نه اسمی و نه تاریخی. برا همین پیدام نمی کنین.

Thursday, April 6, 2006

بهار


بهار شد، دلم بوی چای تازه دم شمالی می خواد، بوی شالی، بوی رطوبت، دلم برای تعطیلی تنگ شده، برای مسافرت رفتن. دلم برای ماشینم تنگ شده. برای خیلی چیزا دلم تنگ شده، بهار شد و من هنوز توی این خراب شده هستم. دلم برای راه رفتن زیر شکوفه ها با نیلو تنگ شده، بهار شده.

Wednesday, April 5, 2006

سرخ

سنگ فرش

نجوای عاشقانه

درد


گذشته هاي
ديرينه
و ناكرده ام
را ورق مي زنم
برگي
سبز بود
برگي قرمز
آخرين برگ درخت
سياه
مي نمود
و هنگام افتادنش
بر روي خاك
نه صدايي برخاست
و نه حتي
دلي لرزيد ‏،
برگ را ديگر
هيچگاه
پيدا نكردم .


كجاست ؟
اين درد مرگ
كه يابمش
.

Monday, April 3, 2006

سلام

دروغ

زندگی دروغه، یه دورغ بزرگ.

Saturday, April 1, 2006

دوربین در لنز


خب این دو تا عکس رو با دوربین جدید گرفتم، هنوز دستم نیومده باید باهاش مقداری کار کنم. جریان عکسها هم این هست که این دوربین یک هواپیمای جنگنده مدل FA2 هست که برای بلند شدن از روی ناو درست شدن و فقط احتیاج به 170 متر دارن که بلند بشن. این یک دوربین مخفی توی بدنه هست با لنز ساخت کانادا و اف 2 ثابت برای عکس گرفتن از تاسیسات.

اولین عکس