Friday, December 30, 2005
بوسه مرگ
فکر می کنم شغلمو پیدا کردم، خیلی وقته دارم در موردش فکر می کنم ولی بعضی وقتا شک می کردم. آخرین پرداخت که صورت گرفت دیگه کاملا مطمئن شده بودم که شغلمو پیدا کردم. هوم شغل با مزه ایه. من آدم کشم. به قولی قاتل. و بعد هم عکاسم. از مرده ها یا به گفته ای از قربانیانم عکس می گیرم. سعی می کنم دربهترین حالت قرارشون بدم. کارمند بانک، میلیونر، راننده کامیون، معتاد، زن و بچه حتی یه باربچه 5 ساله. همشونو سعی می کنم به بهترین حالت تمیز کنم در واقع تمیز کردن موقتی. بعد اگه بخوام می خوابونمشون و یا میشونمشون. بعضی وقتا احتیاج به نور کمی دارم برای گرفتن پرتره و کل این کار ها هم باید سریع باشه. تنظیم نور، دیاگفراگم، انتخاب حساسیت فیلم، عوض کردن لنزها، زدن پایه...، به هر حال بعضی وقتها خسته کنندست و بعضی وقتها جالب. در مورد یه کارمند اصلا جالب نبود، اینقدر چاق بود که بیچاره شدم برای جابجا کردنش، دو تا گلوله، یکی شکمش رو پاره کرده بود ودیگری گلوش رو سوراخ کرده بود، تنونستم خیلی تمیز کنم. اندازه یک گاو ازش خون می رفت. آخر سر روی زمین درازش کردم، پالتوش رو روش انداختم و چند تا عکس ازش گرفتم، صحنه منزجر کننده ای بود و هیچ وقت هم دوباره عکساشو نگاه نکردم، ولی خب برای آرشیو بد نبود. صحنه مورد علاقه ام زنها هستن با لایه های نور کمرنگ، اگه بتونم با چراغ قوه و چراغ رو میزی چند تا نور پردازی حسابی می کنم و لایه لایه روی صورتشون بصورت غیر مستقیم نور می تابونم این تا وقتی قابل انجام هست که گلوله به گردن و صورتشون نخورده باشه. چشمای بسته با لبایی که با خونشون قرمز شده باشه خیلی سکسی می کندشون و یا احساس آرامش رو نشون میده، این سری عکسام رو خیلی دوست دارم. معمولن یه نمونه بزرگ شدشو همیشه به دیوار جلو میز کارم آویزون می کنم. یه بار گلوله اولی لاله گوش رو از جا کنده بود، نمی تونستم از صورت کامل عکس بگیرم، مجبور شدم گردن رو کج کنم، منبع نورم شمع بود و فندک. خیلی قشنگ شد، با دستمال لباشو قرمز کردم و بعد از اولین عکس دیدم که چند تا خال هم زیباش می کنه، داشتم دنبال چیزی می گشتم که رو صورتش خال درست کنم که صدای ماشین پلیس منو متوجه موقعیتم کرد. با تاسف و ناراحتی صحنه رو ترک کردم. بعضی وقتا با اینجور مشکلات مواجه میشم. در یه مورد اینقدر چشای دختره خوشگل بود که دلم می خواست به یه روش باز نگهشون دارم، معمولن چشا باز می مونه ولی از شانس بد من این یکی دمرو شده بود، گلوله به زیبایی پیشونی رو سوراخ کرده بود و کاسه سر رو از پشت متلاشی کرده بود، تنها کاری که میشد کرد، یک شات نزدیک از چشمهایش بود، یه کلوزآپ تمیز، منبع نورم چراغ فلورسنت بود، حال کردم، نوار چسب تو کشوی اول میز کارش بود، چشا رو باز نگه داشتم.هوممم، هنوز که هنوزه زیباترین چشایی هستن که دیدم.این سفارشم در مورد یک زنه، زنا یه مقداری برام دردسرن، ترجیح میدم مرد باشه یا بچه. در مورد بچه فشار دادن ماشه راحت تره چون می دونم اکثرا موجوداتی هستن که یا می فهمن مرد بودن یهنی چی و یا مردایی هستن در لباس زن. یه مرد که مرد باشه از خطر، سکس، منظره زیبا و مشکلی که با مرگ مواجشون می کنه لذت می بره، مردای احمقی هستن که همیشه به فکر اخلاق و وفاداری هستن. این سری رو با اولین دیدن می کشم، کثافتن، حالمو بهم می زنن. اون سری دیگه انگار یکی بهشون گفته که میمیرن، استوار می ایستن. ازشون خوشم میاد. یه مورد بود که مرده قشنگ بهم زل زد، از تو دوربین چشمی تفنگ می دیدم که قشنگ داره بهم نگاه می کنه، انگار می دونست من اونجام و انگار می دونست که الان میمیره، تنها کسی بود که ازش عکس نگرفتم. عوضش وقتی زنده بود ازش عکس گرفتم. عکسی شفاف، الان تمام قد پشت در اتاقم چسبیده. در مورد بچه ها نسبتا راحتم چون هنوز دنیا رو ندیدن و من از دیدن این دنیای کثافت احمقانه نجاتشون می دم. خدای مرگم من.
زنا دردسرن چون خیلی وقتا هوس بر انگیزن، بعضی وقتا مجبور میشم خودموبهشون برسونم و بعد با یه اسلحه کوچیک کالیبر 19 میلیمتری کار رو تموم کنم، آخرین بوسه و ترس. ترس و هیجان بعد از سکس رو میشه تو چشاشون دید. انگار می فهمن جریان چیه، زیباییشون فقط لحضاتی زندگیشون رو بیشتر می کنه. در چند مورد در آخرین لحظات هفت تیر رو دیدن و شدیدا به دست و پا زدن افتادن. آخرین تقلا برای نجات. از این تقلا خوشم میاد. عرق می کنن، بیشتر سکسی می شن، زمان بیشتری می بره، حالش بیشتره، آخرین بوسه، چشای وحشی شده وحشت زده، بدن عرق کرده، سینه های خیسی که به شدت بالا و پایین میرن. ولی باز بوسه، بوسه مرگ.
Thursday, December 29, 2005
Wednesday, December 28, 2005
تقلب
Tuesday, December 27, 2005
Sunday, December 25, 2005
ریگ روان

گل یخ
می دونیدست نویس من
جایگاه سایه هایم بود برای تو.
وقتی گوری می کندند
بارانی می بارید.
وقتی خاکم می کردند
دانه دانه گل های یخ
سر بر افراشتند،
بویشان را هنوز حس می کنم،
وجودت
برایم چون مخدری
تسکین بخش بود،
خاکستری اینک
در گلدان کنار پنجره ات
برایت گل یخ می سازد
اینک
خاکستری
برایت بوی
زمستان را بیان می کند.
مرا به یاد می آوری!؟
نوشته هایم را به آتش بیافکن،
خاکستری به گلدانت اضافه کن
غنچه دگری
گل یخ کوچکی
اینک باز در کنارت هستم.
سرد و سرد و سرد
Thursday, December 22, 2005
شب یلدا

شب یلدا، این شب طولانی عشق، شب نبرد طولانی پلیدی و جهل بر پاکی و روشنایی، شبی که کودکان با شادی جشن کهن این دیار کهن را نظاره گرند، شبی که اهریمن خونین با لبخندی به فرزندانش، جهل و تاریکی و خودستایی در انتظار روز در کاخشان جامها به هم می زنند. فردایش گویی در دشتی به وسعت آسمان جنگی خونین در پیش است. کجایی رستم، تهمتن، رخش زیبایت کو؟! چه گویی آریو برزن، قهرمان خاطره های استقامت مردم، کجایی کاوه؟!، به پا خیز، پرچم چرمینت کو، پرچم چهل تیکه، پرچم تیکه تیکه غمهای مردم، غمهای دماوند پای دربند، غم اهورمزدا که در غروب شب یلدا به غم می نشینند که چگونه خودستایی، نیرنگ و فریب در میان فرزندانش رخنه کرده. آری گویی این قو که در آغوش موجهاست به خواب در دلش برای روز آروزها دارد، زیبای خفته ترس در وجودش رخنه کرده، برای کدامین مرد این سرزمین بالهایش را باز کند، کدامین نیلوفر در حوضچه کوچک دوباره شکوفا شود، برای کی؟! برای خنده های کودکانه که رخت بر بست، برای پدران خمیده مان، برای دلهای پژمرده پدری که فرزندانش را یکایک با دستانش خاک می کند. خاک این کهن دیار را با خشم و نفرت شخم می زند با دستهایش، شاید نوشدارویی شود هویدا، ولیکن هیچ، غمش در دل این خاک است. جوی می خواند در این دره خموش، خموش برای این جنگل که ریشه به تش می زنند. جویی که در دوردستها دیگری کبوتری پیدا نیست تا بیدارش کند، بخواب ای خفته غم که دیگر کسی در دوردستها کوزه لب تشنه ای را بر لب آب نمی برد. آن کوزه خموشی که روزی دست یاری بر گردنش نشسته، آری اینک شکسته در انتظار پر شدن شراب اهریمن به سر می برد. شب به انتظار نبرد خونین آرام آرام راه چندین هزار ساله اش را می پیماید. شبی که آریو برزن ، بابک خرمدین ، مازیار، فاطمیها، گلسرخیها در ژرفای دلش هر یک کتیبه ای دارند، کتیبه ای که فریاد دلیست، نهیبی بر روشنایی، که ای روز نیا، ای خورشید نتاب، که روز جنگ و نبرد و شکست پاکیست. روز بر دار رفتنهای سهروردی، روزی که پلیدی با فرزندش خیانت، به آرامی و پیروزی آرام آرم پله های قلعه بابک رو پیمود، روزهایی که مردمان این دیار نیلوفرشان را از دست دادند، گلسرخی را بی شرم خونینش کردند. شب یلدا اینک بار دیگر فرا رسیده، سپاهیان سیاه و سفید زین و افزار آماده می کنند، نبردی دیگر در پیشست. روزی خونین، سالی پلید که دریا از خشم اینهمه پلیدی بر می کشد موج، می کشد تصویری از غم درونش.
Wednesday, December 21, 2005
Tuesday, December 20, 2005
رخش
چشم او به رخش افتاد- اما... وای! ديد،رخش زيبا، رخش غيرتمند
رخش بيمانند
با هزارش يادبود خوب خوابيده ست
آنچنان که راستی گويی
آن هزارش يادبود خوب را در خواب می ديده ست
قصه می گويد که آنگه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه می کرد،
از تماشايش نمی شد سير
مثل اينکه اولين بار است می بيند؛
بعد از آن تا مدتی، تا دير،
يال و رويش را
هی نوازش کرد هی بوييد، هی بوسيد،
رو به يال و چشم او ماليد،
مثل اينکه سال ها گمگشته فرزندی
از سفر برگشته و ديدار مادر بود
قصه می گويد که روح رخش اگر می ديد
- از شگفتی های ناباور-
پای چشم تهمتن تر بود.
« مهدی اخوان ثالث»
راه من
اینک زیر نورافکن اوج شعرمن آخرین پرده قصه ، قصۀ مردی که غرورش را رها نکرده
هر چه ، هرچه که بود مثل فانوس گرم و روشن بود مثل هیچکس نبود شبیه من بود،
چون پرنده اگر لرزیدم زیر باران، اگر ترسیدم وحشتم را به تو بخشیدم ،سقوطم را به
چشم دیدم حال فهمیدم چه دل شکن بود ،
این راه من بود، این راه من بود،
صد آه اگر کشیدم سایه ای را سر نبریدم
صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم
زخم چین پیرهن هدیۀ دوست وقتن رفتن بود هرگز برنگشتم این راه من بود،
این راه من بود، این راه من بود،
این راه من بود خواب خوب بی قفس بودم
بی تو رفتم با تو برگشتم خواب خنده لحظه به لحظه آخر خون
ته شکنجه این تمام خواب وطن بود این کار من بود ،
این کار من بود در هم بودم بر هم بودم اما خود خودم بودم ،
در هم بودم بر هم بودم اما خود خودم بودم سایه بودم شبنم بودم زخم گل را مرهم بودم
کارم از نو سرزدن بود این راه من بود ، این راه من بود، این راه من بود،
این راه من بود صد آه اگر کشیدم سایه ای را سر نبریدم
صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم
زخم چین پیرهن هدیۀ دوست وقتن رفتن بود هرگز برنگشتم
این راه من بود، این راه من بود،
این راه من بود، این راه من بود
این راه من بود، این راه من بود
داریوش
Monday, December 19, 2005
Sunday, December 18, 2005
نیمه سنگی
چی بگم؟؟
وداع
سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد
با شب خلوت به خانه مي روم
گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند
خلوت شب آنها را دنبال مي كند
و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد
من او را به جاي همه بر مي گزينم
و او مي داند كه من راست مي گويم
او همه را به جاي من بر مي گزيند
و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند
چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزيننده ي دروغها
صداي گامهاي سكوت را مي شنوم
خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
سكوت گريه كرد
ديشب سكوت به خانه ام آمد
سكوت سرزنشم داد
و سكوت ساكت ماند
سرانجام چشمانم را اشك پر كرده است
م.امید
Wednesday, December 14, 2005
Tuesday, December 13, 2005
Sunday, December 11, 2005
Tuesday, December 6, 2005
گودال

وقتی طنابا رو از خودم باز کردم و کولمو درست جا انداختم تصمیم گرفتم یه سر بهش بزنم. به سمت تکه سنگی که پشتش قایم شده بود حرکت کردم. خیلی ملوس بود، رنگ پوستش یه چیزی بود بین آبی پر رنگ و بنفش. چشمای سبزو خاکستری و قهوه ای رنگ داشت، مخلوط عجیبی بود. صورتشو لای دستای کوچولوش غایم کرده بود. وقتی صدای پای منو شنید یهو یکی از گوشای کوچیکشو آورد بالا و بعد لای انگشتشو باز کرد تا منو ببینیه. به نظرم اصلا وحشتناک نبود. با این هیکل احتمالا نیم تنیش برای من خیلی ملوس بود.
گفتم: سلام
نگاهم کرد و بعد یهو پشتوش کرد به من، یه خورده تعجب کردم و یه خورده هم ترسیدم. پیش خودم فکر کردم اگه یهو تصمیمی بگیره من هیچ کاری نمی تونم بکنم، کارم تمومه. ولی باز گفتم: سلام
با دست چپش همینطور که پشتش به من بود شروع کرد پشتش رو خاروندن. بعد نیم ور شد و نگاهم کرد. وای چه چشای مامانی داشت. با کندی برگشت به طرفم. سرش پایین بود. با شست پاش با تیکه سنگی کوچیک ور می رفت. زیر چشمی نگام کرد. باز گفتم سلام.
تک زبونی بود، وای چه ناز. گفت : شلام. و باز مشغول بازی با سنگ شد. یه خورده نگاهش کردم. بعد دیدم انگار معذبه. یه خورده عقب عقب رفتم و بعد چرخیدم و چند قدمی ازش دور شدم. آروم آروم از پشت سنگ اومد بیرون، و حسابی نزدیکم شد. چرخیدم. گفتم: چطوری کوچولو؟! خوبی؟
سرش پایین بود. گفتم: حالا چرا نگام نمی کنی؟ از تو که کوچیکترم. دوباره زیر چشمی نگام کرد و گفت: خوبم. تو چی ژوری اومدی شایین؟
- با طناب!!
-آآآ
بعد از بالای گودال تا پایین رو یه نگاهی کرد.گفتم: از من می ترسی؟
همین موقع دوباره یه عطسه آتیش آلود کرد و چشاش پر اشک شد. بعد خودش خندش گرفت. گفت :نه
- پس چرا هنوز دور وای می ایستی، بیا نزدیک تر. اومد.
- آها حالا شد. وای تو چقدر خوشگلی. چند سالته؟
نمی دونست. وقتی می خواست فکر کنه تمام دستش رو می کرد تو دهنش و چشاشو می گرفت بالا، مثه اینکه داره فکر می کنه.
یه روز وقتی داشتیم با هم ته گودال رو می چرخیدیم رسیدیم به زیر طناب، با دهانی باز به کل طناب نگاهی انداخت و گفت: با این میشه رفت اون بالا؟!
گفتم: آره ، راحت میتونی بری، می تونی از اینجا بری بیرون و هر کسی رو خواستی ببینی. اونجا دنیا بزرگه.
پرسید : خیلی بزرگه؟
- آره.
- پش واشه همینه که نیومدن، هنوژ دارن می گردن.
نفهمیدم چی میگه ولی اشک تو چشاش جمع شد و یهو عطسه کرد. نصف بیشتر طناب سوخت. دیگه دستمون بهش نمی رسید. من شدم رفیقش. نمی دونم چقدر باهاش بودم.
غم عظیمی تو چشاش بود، میشد اینو از داستان تعریف کردنش فهمید، وقتی دوربین عکاسی منو دید ازم پرسید: --- این چیه؟
گفتم: این اسمش دوربینه، باهاش عکس می گیرن.
گفت: عکش، عکس ژیه؟ به شه دردی می خوره؟ میشه خوردش؟
- نه خورنی نیست. عکس یعنی تصویر، چجوری بهت بگم...سخت گیر کرده بودم که چجوری براش تعریف کنم، تا حالا هیچ وقت سوالی به این سختی رو جواب نداده بودم. از تصورش خندم می گرفت، یه بچه اژدها که دم کپل بنفششو رو دایما تکون می داد رو دوربین خم شده بود، کل دستشو کرده بود تو دهنش و هر از چند گاهی دوربین رو بو می کرد، باید برای همچین جونوری توضیحی پیدا می کردم. بهش گفتم: ببین مثلا تو الان منو میبینی دیگه؟
انگار که احمقانه ترین حرف تو دنیا رو زده باشم همینطور برو بر نگاهم کرد.
- ببین منظورم اینه که هر چی الان میشه دید رو جوری برات نگه می داره که بعدا هم همون شکلی می تونی ببینیش. حتی اگه صد سال هم بگذره. یهو خیلی شاد شد و گفت: پس من می تونم تو رو هزار سال دیگه داشته باشم، چون اینجا هستی، اگه مامان و بابا اینجا بیان می تونم همیشه ببینمشون چون تو این چیزه باقی می مونن. می دونستم که چاره ای جز اینکه قبول کنم ندارم. غروب بود، گرچه ما غروب رو نمی دیدم ولی کمرنگی خورسید رو میشد فهمید. کنار هم نشستیم. پاهاشو دراز کرد و نشست. مثل ما آدمها نشست و پاهاشو دراز کرد. دمشو دیگه تکون نداد. پشتشو خاروند. نگاهم کرد، چشاش پر اشک بود. ازش پرسیدم: این جریان مامان و بابات چیه؟ چرا اینجا تنهایی؟
به دستاش نگاهی کرد. اونا رو پشت و رو کرد، انگار چیزی خاص توشونه و بعد به اون ور گودال خیره شد.
- ما شیلش تا بوژیم. منو یه خواهرو ژو تا داداشم. با مامان و بابا، من شوشیکم، باژام کوشیکه، نمی ژونم چرا، به ژنیا اومدم همینژور کوشیک موندن. ولی بالای بژیه بزرگ شدن به انداژه کافی. نمی تونشتن همیشه بمونن. رفتن و بهم گفتن میان دنبالم ولی ژیگه نیومدن. من تنها موندم. بغضی گلوش رو گرفته بود. دیگه نتونست حرف بزنه، سرشو انداخت پایین ، چشای قشنگش پر از اشک شد. نمی دونستم چی باید بگم. ساکت موندم.
فردای اونروز یه چیزی پیدا کردم که کلی خوشحالش کرد. در اونطرف گودال تنها جایی که خورشید در طول روز بیشترین تابشش رو اونجا داشت، کلی علف بلند روییده بود. صبح که داشتم داخل گودال رو بررسی می کردم، اونا رو دیدم که سبزو و تازه به علت ریزش جویبارکی، محکم و سبز بودند.
نمی دونم چقدر اونجا بودم . شبی که فکر می کنم باید می رفتم خودش فهمید. خیلی آروم اومد کنارم نشست. هر دو مدتها به ماه خیره شده بودیم. اون هر وقت به ماه نگاه می کرد من عاشقش میشدم. بنفش خاکستری من با دهان باز می شست، پاهاش و دراز می کرد و چنان به ماه خیره می شد که انگار بار اولشه می بینتش.
صداش کردم: کوچولو!!
با همون دهن باز برگشت منو نگاه کرد. نمی دونستم چجوری باید بهش بگم. گفتم: یه خواهش ازت دارم.
- چی؟!
- فردا صبح وقتی می خوای منو بیدار کنی قبل از اینکه منو بیدار کنی یه عطسه بکن، و بعد از عطسه هر چی باقی موند رو بریز تو همون آب.
نفهمید چی می گم. گفت باشه و بعد با همون دهن باز دوباره مشغول دیدن ماه شد. من عاشقش بودم. آروم بلند شدم و رفتم دوربینمو آوردم. آروم ازش عکس گرفتم. همونطور مشغول تماشا بود. با دهن باز و چشای قشنگ که یه ماه بزرگ توشون بود. فردا صبح که منو از خواب بیدار کنه، من دیگه نیستم، زمان درازیست که با همیم، وقتی عطسه کنه من آتیش میگیرم. خاکسترم رو بهش گفتم توی آب بریزه. از الان غم دنیا تو دلم جمع شده، دارم اشک میریزم بدون صدا، ممکنه بفهمه، آخه ظریفه، دلش پاکه ، میشکنه، یاد روزی افتادم که می گفت تو که اومدی من دیگه تنها نیستم. وقتی تنها بودم ساعتها میششتم و به اون باریکه آب نگاه می کردم و فکر می کردم چرا بقیه گژاشتن رفتن. مگه من چی کار کردم.
از فردا دیگه منم نیستم. باز تنها می مونه، گرچه وقتی به یه چیزایی فکر می کنم دلم یه جورایی آروم میشه،اون دوربینه منو داره، می تونه منو همیشه کنار خودش داشته باشه، می دونم منو می زاره کنار خودش و ما دوباره ساعتها با هم ماه رو تماشا می کنیم. اون الان دیگه یاد گرفته چجوری از علفا طناب درست کنه، یادش دادم چجوری چند لایشون کنه، بزودی یه طناب بلند درست می کنه و از اونجا در میاد و میره پیشه بقیه، فقط خدا کنه که موقع بالا اومدن عطسه نکنه. عاشقشم. تنهاش می زارم. هنوز داره ماه رو تماشا می کنه...









































