
دلم برای جاده خاکی تنگ شده، هی دستم میره طرف موبایل که به آرتین زنگ بزنم بریم عکاسی یهو یادم میوفته که کجام.ضد حالیه خلاصه. دلم برای پاترولم و نیلو هم تنگ شده، برای هستی، برای چمخاله، برای شیبهای وحشتناک، برای متین خل. یاد همگی بخیر. دارم یه داستان می نویسم، رفقا بگن که بزارمش تو اینجا یا براشون ایمیل کنم. در ضمن می خوام آدرس وب رو هم عوض کنم. فکر کنم یکی بشه بهتره، نظرتون چیه؟ سایت هم به روز شد.
حالا کم کم باید شروع کنم عکسامو بزارم. امیدوارم حوصلشو داشته باشم.
قربان همگی
جاده خاکی




