Showing posts with label شعرهای بوف. Show all posts
Showing posts with label شعرهای بوف. Show all posts

Thursday, July 24, 2008

خاکستر من



با فریاد
با دلتنگی
با غم
دوری شیرینی لبان تو
در آتش خواهم شوخت
وجودم را برای اخرین لحظه لبخندت
برای آخرین دیدارت
در زیر باران نگاه خواهم داشت
آنگاه که به آرامی
گویی که جامی از لبانت می نوشم
آنگاه که جغد شب
درد آدمی را
با غم
فریاد زند
آنگاه باد
به مانند همیشه
خاکستر وجود مرا
از میان بستر تو
با خود به
ابدیت خواهد برد

Thursday, December 27, 2007

...

ایستاده ام
تو از آرزوهایش حرف می زنی
از عشقی که داری
از دردهایت
از روزمرگی هایت
و من
همچنان بیمار گونه
رویایی را در ذهنم می پرورانم
که آرزو نیست
عاشقی نیست
تمنا نیست
روزمرگی نیست
چیزیست ورای هر عشقی
ورای هر آرزویی
ایستاده ام و
رویای وجودی را با بویش در ذهنم می پرورانم

Tuesday, April 18, 2006

جشن

تاریک تاریک
جشنم را در تاریکی شروع کرده ام
جشن مردن
جشن هزیان گفتن
جشن فراموشی خود
سیاه نور داره اثر می کنه
ولی چه دیر
جشنم پایان گرفته

Wednesday, April 5, 2006

درد


گذشته هاي
ديرينه
و ناكرده ام
را ورق مي زنم
برگي
سبز بود
برگي قرمز
آخرين برگ درخت
سياه
مي نمود
و هنگام افتادنش
بر روي خاك
نه صدايي برخاست
و نه حتي
دلي لرزيد ‏،
برگ را ديگر
هيچگاه
پيدا نكردم .


كجاست ؟
اين درد مرگ
كه يابمش
.

Thursday, October 13, 2005

نجوا


نجوایی بود
گویی صدایت را
شنیده ام.
صدایی می آمد
کوششی از روی اشتیاق
کجاست
مالک صدا
مالک لرزه های
تن من
دیر وقت است
دیریست
که در خواب
را با خستگی
می کوبم.
صدا
صدا
گویی پشت دریست
سنگین
وقتی در را گشودند
اینک
گویی
صدای خنده هایت
را نیز می شنوم
.

سیاه


سیاه
سیاه،
رنگ وقتی که
تو نیستی،
خاطره ای
سفید
سفید،
وقتی که در
خاککده ابدیم
برای همیشه
غم را فراموش کرده ام
.

Saturday, October 1, 2005

زیباست

آري
نواي او چه زيباست !
نواي غم من
نواي باد
مرداب ،
نواي دردهاي من ،
فريادهاي
پر تلالوي جغد.
آري زيباست .

Monday, August 15, 2005

کوچک سرخ

کازابلانکا( برتی هیگینز)
آن پرنده
كوچك سرخ
كه به خاطر وجودي
بال گشود
كوير ساكت و سرد
زندگي را
با خستگي
پيمود
اينك در سياهي نشسته
با منقاركش
شعله ها مي افكند
ولي همه اش
پوچ هيچ
آنگاه كه شعله ها
بر سرتا سر
سياهي
پنجه افكند
پرنده كوچك سرخ
در خون خويش غلتيده بود
آدمك
گريان
بر بالاي وجودش
ايستاده بود
دستها
نالان به سويش دراز
كه :
اي خدا او را به من بازگردان
شعله ها تمامي
سياهي را
قرمز نمود
كه آخرين سياهي اين است
ولي
دو وجود قرمز
در كنار هم
غنوده
پوچ ، هيچ
شعله ها بر سر تا سر
.

دردم را ببین!

آسیاب بادی مغز تو( هنری ماچینی)

اي خدا
من از تو قويترم
تو براي آينده
باران مي ريزي
و من
براي گذشته و آينده
در كويرهاي خشك آفريده ات
براي جويبارهاي پوسيده ات
در دلم
اشك مي ريزم
آنگاه تو گويي
پرستش را ببين
و من فرياد مي زنم
اي خدا
ببين
دردم
ببين .

Friday, August 12, 2005

عروسکها

نشسته ام تنها
در اتاق دلگيرم
غمخواري است
تا غم باشد
غمي در وراي
فضاي اتاقم
به من لبخند
مي زند تا من
غمخواري كنم با
دلتنگيهايم
به عروسكها مي نگرم
لبخند تلخشان
با سكوت ، تنها
مي گويند
ديگر اميدي نيست
پنجره را مي گشايم
كوه با تمام عظمتش
با سكوت به اين
شرمندگي مي نگرد
آري حتي برگها هم
از من مي گريزند
آرام و بدون صدا
به زمين مي ريزند
مبادا كه من
صدايشان كنم
تا با من غمخواري
كنند
چراغها را خاموش
مي كنم ولي
لبخند عروسكها
هنوز پيداست
من چه كرده ام !!
خدايا !
من چه كرده ام !!

خاکستر

بي بهار
در ميان
بيابان
در ميان ريگزارها
كه زيباييشان فقط سكوت سرشار از بي انتها بودن
قدرتشان نرم بودن
فكرشان درخششها در
شب و روز
● آري به گمانم من تنهام
پس كمكم كن
اتاقكم را بشكن
پنجره بساز
بسوي بهار
○ براي زندگي ؟
●نه براي منطق، براي نمردن
○ آنگاه به زندگي خواهي رسيد
و تنهاييت را
با وجود پر پيچ من از دست خواهي داد.
كه مرگ را چون من دوست بداري
و احساس
تمام وجودت را در خود گيرد .
شبي ساكت
در زير مهتاب
آرام آرام
جسمي مي سوخت
سوختنش را باز تنها
و فردا در زير نور خورشيد
خاكسترها در روي آب
با هيبتي ناهموار
باز تنها
در گوشه اي
جمع شدند
بدون هيچ منطقي
و سالها بعد
از اين خاكسترها
در اين مرداب
روئيدند نشانه هايي كه او
براي امپراطوري
تنهايي
در انتظارش بود
انبوهي نيلوفر آبي
براي نشان زندگي
آري ، او اينك تنها نبود.

آخور

گاهي اوقات
فراموش مي كنم
همه جا درد و غم
هست،وقتي در
شادي فرو مي روم
به سرعت غم را ،شبحش
را از دور مي بينم ، مثل
يك خر ،سرم را دوباره
توي آخور خودم
فرو مي كنم، انگار
كه هيچ چيزي نديدم
ولي وقتي به دشت
مي رسم ، مي بينم
همه چيز تاريك و
خاليه ، آنوقت
به جاي شبح خود
غم را مي بينم و
بعد مجبورم
طويله ام را
هم ترك كنم.

Tuesday, August 9, 2005

بوف

امشب
چغوك با بوف
به نرمی
آواز سر می دهند
در اين هوای بارانی
خدا كمكشان خواهد كرد
با بوی خاك
در اين شب
ياد دستهايش مرا بيدار
نگه خواهد داشت
بوف
به نرمی
مرا بيدار خواهد كرد
و چغوك آواز جدايی
سر خواهد داد :
ديگر نيستم
چرا هيچ چيز را درست نمی بينم ، بايد
خوابيد ولی با كدام آواز?

سقوط


پرت شدم
از این لبه تاریکی
آه از این ورطه زندگی
سقوط کردم
سقوطی دهشتناک
گویی مدتهاست که دارم
از زندگی وداع می کنم
گویی مدتهاست که در ورطه سقوط
غوطه ورم
چنان سرد
که غم نیز مرا به فراموشی سپرده
گرما را در وجودم حس میکنم
لیک ورطه سقوط
به مانند وجودی دیگر
وجودی گرم
مرا به خود فرا می خواند
چقدرسرد
و گرم
آه چقدر دهشتناک
باید متی انتظار بکشم
تا این سقوط سرد
به پایان برسد
اینک
وجود مرا
آرامشی فرا گرفته است
دیگر ارتفاعی نیست
سقوطی نیست
روح است و
ناراحتم
کم شده ام
فریاد شده ام.
عکس از نیما مهربانی

Friday, August 5, 2005

پشت تنهایی

وقتي او مي آمد
من تنها ‏‏،
پشت برگ زرد
پنجره ام
پشت تنهايي
روياهايم
را نيك مي ديدم.
من تنها،
وقتي او مي آمد
در روياهايم
صداي دور شدن پاهايش را
مي شنيدم،
وقتي او از
تنهايي،
برگهايم،
زندگي ام،
مي رفت
پشت تنهايي،
من تنها ،
وقتي او مي رفت
در روياهايم
صداي آمدنش را
صداي گامهاي لرزان
روي برگهاي زرد را
مي شنيدم .

Sunday, July 31, 2005

قرن من


صدايي از من بود
وجودي
احساسي
دنيايي
كهن
سر شاخه هايي بلند
درختي تنومند
مسكينانه
به در چوبي
قلبهايم
مي نگريستم
جوي آب سرد
درها را با خود
مي برد
اندوه آتشين
در گامهايم جان
مي گرفت
غم حمله آورد
لشگريانش
از فرط خونريزي
سرخ بودند
سردارش خسته
قلب من آخرين
گامهايش را بر
مي داشت
صدايي از وجود
من بود
صداي آخرين
گامها از نهاد
وجودم
برخواست.

گور پوسیده


افسوس
خاك سرد!
گور پوسيده ،
سنگ قبر اين مرد
اينك پاشيده،
افسوس
اين مرد
نمي دانست هرگز
چگونه
محبت
با او چنين كرد
افسوس
نمي دانست
كه
غم
نبودن لطافت
با او چنين كرد
اينك گور
خاليست ،
سنگ قبر اين مرد ،
اينك از هم
پاشيده !!

Thursday, July 28, 2005

خواب

خوابی بود
که مردان خسته
در هنگام
شکستگی
به تلخی آن را
هشیوار
می بینند.
خواب نبود
نبود
لبهای خندان
نبود دستهای گرم
خواب
سرد شدن
سنگهای صبور
خسته ام
سخت شکسته
رویم خاک ریزید
که بیشتر خواب دیدن را
نتوانم
.

تنهام

آه چقدر تنهام
خداوند هم در این
اتاقک تنهاست،
به دستهایم می نگرم
فریاد تنهایی را
در خطوطشان می بینم.
که آشفته بر هر سو
هراسان،
پراکنده اند،
که با این تنهایی
چه بنویسند
که خود تنهایند
.

تنهایی من

آمده اند تنهایی من را بگیرند،
در اتاقم
بسته است،
پنجره ها
تاریکند،
ولی باز می آیند
شنیده اند،
وقتی گفته ام
او تنهایی من است
او عشق من است
کوردلانه
آمده اند تنهایی مرا بگیرند.