Thursday, November 12, 2015

Wednesday, November 11, 2015

وحشت

امروز صبح که بیدار شدم و آمدم پای کامپیوتر دیدم که هر چی چند روز پیش نوشتم پریده. درست ذخیره نکردم و نبود که نبود. نتیجه این که به شدت برق ازم پرید و ترسیدم. چون وقت کمه ایمقدر استرس گرفتم که تقریبا کل روز نتونستم هیچ کار مفیدی بکنم. زنگ زدم به حمیده و اون بنده خدا کای از ناله و فغان و داد و بیداد بیخودی منو گوش داد. عشقه.
نتیجه: در پیری هم وحشت احمقانه ممکن است.