چند روز پيش كه رفته بودم از بقالي خريد كنم دم در بقالي مرد معتاد ژنده پوشي ايستاده بود و به هر كسي كه وارد مي شد چيزي مي گفت و كسي هم توجه نمي كرد كه چه مي گويد ، وارد مي شدند و بعد به سرعت و شتاب از در مغازه بيرون مي آمدند.
فكر كردم مثل بقيه معتادها تقاضاي پول مي كنه تا برود مواد بگيرد ،طبق معمول اخم كردم و خواستم به گفته هايش توجهي نكنم . وقتي خواستم وارد بشوم يك لحظه نگاهي به مرد معتاد انداختم .
شايد معمولي تر از هميشه و همه معتادها بود .گوني اي زرد كه از كثيفي به سياهي مي زد به دوش داشت، كلاهي لبه دار به سر گذاشته بود و كت و شلواري فرسوده و پاره كه مثل لباسهاي راحتي توي خانه شده بود.
چيزي در نگاهش مبهم بود ، گوشه بالايي پلكش را چسب زخم زده بود و با نگاهش مرا مي بلعيد . دستش را نه به مانند كاسه پول بلكه براي گرفتن چيزي دراز كرده بود . توجهي نكردم ، حتي سعي كردم نشنوم كه چه مي گويد و به سرعت داخل شدم ، هنگام ورود به يه نون كه در دست ديگرش بود دقت كردم ، نون تازه اي بود كه از نانوايي كوچه پاييني گرفته بود .
توي مغازه ميان اين همه مواد غذايي احساس ناراحتي مي كردم، انگار در يك مهماني هستم كه هيچ كس را نمي شناسم و همه دارند نگاهم مي كنند ، برگشتم و مرد را نگاه كردم ، هنوز مرا نگاه مي كرد ، رفتم دم در و ازش پرسيدم كه چه مي خواهد ، چون اگر دنبال پول است من يك قران هم ندارم .
ـــ يه تيكه حلوا بگير با اين نون بخورم ………
همچنان ميخكوب نگاهش مي كردم ،گويي ازم تقاضاي جواهرات كرده بود ، قيافه اي استخواني و كشيده اي داشت ،چشمهايش قهوه اي پررنگ و موهايش سفيد شده بود با وجود معتاد بودنش هنوز قدرت يك مرد در چهره اش نمايان بود، قدرتي كه همه آنرا زودتر از همه چيز از دست مي دهند و من وقتي چهره اش را دريافتم از تقاضايش سخت غمگين شدم، چيزي بود وراي باور من.
چشمهايش خسته بودند ، خسته تر از هميشه ، به نظر فشارهايي را تحمل كرده بودند يا چيزهايي ديده بودند كه اينقدر خسته نشان مي دادند ، نمي توانستم بار نگاهش را دريابم ، برايم سنگين بود.سرم را چرخاندم يك تيكه حلوا خريدم و بهش دادم و بدون اينكه وسايلي را كه خودم مي خواهم بخرم از مغازه فرار كردم .
بايد از عرض خيابان مي گذشتم ، براي اينكه زودتر از محل دور شوم ، به سرعت خودم را تا وسطهاي خيابان رساندم ، يك لحظه به نظرم رسيد كه دلم مي خواهد ببينم آن مرد كجا رفته ، بي اختيار در وسط خيابان بدون توجه به هيچ چيزي سرم را برگرداندم ، روي جدول نشسته بود ، نان را روي پايش گذاشته بود و با حلوا داشت مي خورد، هيچ وقت منظره اي به اين قشنگي نديده بودم .
چقدر درد داشتم ، يك دفعه احساس كردم ، ارتفاع زيادي به هوا پرتاب شدم تمام وسايل توي كيفم مثل تمام احشاء داخل بدنم ، به هم ريخت، همه چيز ساكت شده بود ، ستونهاي متحرك زيادي را اطرافم مي ديدم ، سعي كردم بلند شوم،نشد، از ميان ستونها هنوز مرد داشت نان و حلوايش را مي خورد ، من هم گشنم بود .
ماشينهاي زيادي پشت سر هم ايستاده بودند . به نظرم آمد كسي نام بي حركت را به زبان آورد و ديگري نام مرده را.