Monday, August 15, 2005

کوچک سرخ

کازابلانکا( برتی هیگینز)
آن پرنده
كوچك سرخ
كه به خاطر وجودي
بال گشود
كوير ساكت و سرد
زندگي را
با خستگي
پيمود
اينك در سياهي نشسته
با منقاركش
شعله ها مي افكند
ولي همه اش
پوچ هيچ
آنگاه كه شعله ها
بر سرتا سر
سياهي
پنجه افكند
پرنده كوچك سرخ
در خون خويش غلتيده بود
آدمك
گريان
بر بالاي وجودش
ايستاده بود
دستها
نالان به سويش دراز
كه :
اي خدا او را به من بازگردان
شعله ها تمامي
سياهي را
قرمز نمود
كه آخرين سياهي اين است
ولي
دو وجود قرمز
در كنار هم
غنوده
پوچ ، هيچ
شعله ها بر سر تا سر
.

دردم را ببین!

آسیاب بادی مغز تو( هنری ماچینی)

اي خدا
من از تو قويترم
تو براي آينده
باران مي ريزي
و من
براي گذشته و آينده
در كويرهاي خشك آفريده ات
براي جويبارهاي پوسيده ات
در دلم
اشك مي ريزم
آنگاه تو گويي
پرستش را ببين
و من فرياد مي زنم
اي خدا
ببين
دردم
ببين .

Friday, August 12, 2005

یادداشتهای یک دیوانه


امشب همين كه از حمام در آمدم ، كليد چراغ رو زدم ، يكي از چراغها روشن نشد ، فكر كردم سوخته ، سوختنش مانند قسمتي از وجودم بود، گويي دوستي را از دست دادم،دوستي كه با او زير اين چراغ عهدي بستم و با او زير اين چراغ وداعش گفتم.زير همين چراغ بود كه اولين شب ورودم به اين ساختمان به اين اتاقك تنگ و تاريك، به كوهستان به آدمهايي كه از آن بالا مي روند، چشم دوختم ، گر چه شب نبود و چراغ با سكوت نظاره گر تنهايي من بود .
زير همين چراغ شبهاي تاريك ، براي دوري دوستم اشك ريختم ، و زير همين چراغ تصميم گرفتم براي هميشه ، وجودم را از روي زمين محو كنم ، همو او بود كه شبها ، شب پره ها را به دور خودش جمع مي كرد تا شايد يكيشان از روي تصادف روي قفس نخي تخت من بنشيند يا با كنجكاوي از از درز قفس ، درزي كه فقط شب پره مي تواند رد شود، داخل دنياي من شود .دنياي خواب و خيال من ، دنياي تاريكم ، كه حتي اون چراغ نيز، تنها نيمي از آن را توانايي روشن كردن داشت، و بعد حالا ديگر دوستهايم نيز نيستند و من به آرامي اشك مي ريزم و با او درددل مي كنم ، اويي كه براي من فقط چراغ نيست و زير همين چراغ بود كه پنجره را باز كردم ، در ديرگاهان با دختر همسايه درددل مي كردم و از روي خجالت ، چراغم ، مونسم را براي فرار و دوري خاموش ميكردم . امشب كه ديدم چراغ روشن نمي شود گويي دوستي را از دست داده باشم ، دوستي كه زير همين چراغ رفتنش را نظاره گر بودم.
و گامي درون اتاق گذاشتم ، نيمه تاريك بود و سخت كدر، به نزديك قفسم كه رسيدم ، چراغ روشن شد، گويي كه پيچش شل بوده است و يا به مانند دختري ، رويش را از من برگرفته بود، روشن شد و تمام دنياي اتاقم را روشن كرد و من كه به تاريكي خو گرفته بودم ، چهارپايه اي زيرش نهادم و با سنگدلي از جايش جدا كردم، خاموش شد و اتاق دوباره تاريك. به آرامي روي ميز اتاقم گذاشتمش تا همچنان چراغ اتاقم باشد، گر چه خاموش و تاريك ، ولي او به هر حال چراغ اتاقم است ، اتاق من و با خاموشي او من نيز خاموش شدم و به فكر كه شايد ديگر دوستي را نبينم ولي ديگر به تاريكي عادت كرده ام ، خودم با دستهاي خودم، خويشتن را خاموش كردم و دوستي را كه به زندگي من روشنايي بخشيد از خود رنجاندم.
ديگر چراغي نمانده كه من درزير نور او ، با دوستم وداع كنم و اين مايه دلخوشي من است ، يعني ديگر وداعي در كار نيست ، ولي ديگر نوري نيست كه دوستي را ببينم و اين مايه درد است . و من نمي دانم كي دوباره به روشنايي مي رسم .
فردا صبح پيشخدمت كه در را باز كرد، با جسد مردي روبرو شد كه لامپي در دست بر روي تخت دراز كشيده و از جايش تكان نمي خورد و قطره هاي قرمز خون لامپ را قرمز كرده بود.

عروسکها

نشسته ام تنها
در اتاق دلگيرم
غمخواري است
تا غم باشد
غمي در وراي
فضاي اتاقم
به من لبخند
مي زند تا من
غمخواري كنم با
دلتنگيهايم
به عروسكها مي نگرم
لبخند تلخشان
با سكوت ، تنها
مي گويند
ديگر اميدي نيست
پنجره را مي گشايم
كوه با تمام عظمتش
با سكوت به اين
شرمندگي مي نگرد
آري حتي برگها هم
از من مي گريزند
آرام و بدون صدا
به زمين مي ريزند
مبادا كه من
صدايشان كنم
تا با من غمخواري
كنند
چراغها را خاموش
مي كنم ولي
لبخند عروسكها
هنوز پيداست
من چه كرده ام !!
خدايا !
من چه كرده ام !!

خاکستر

بي بهار
در ميان
بيابان
در ميان ريگزارها
كه زيباييشان فقط سكوت سرشار از بي انتها بودن
قدرتشان نرم بودن
فكرشان درخششها در
شب و روز
● آري به گمانم من تنهام
پس كمكم كن
اتاقكم را بشكن
پنجره بساز
بسوي بهار
○ براي زندگي ؟
●نه براي منطق، براي نمردن
○ آنگاه به زندگي خواهي رسيد
و تنهاييت را
با وجود پر پيچ من از دست خواهي داد.
كه مرگ را چون من دوست بداري
و احساس
تمام وجودت را در خود گيرد .
شبي ساكت
در زير مهتاب
آرام آرام
جسمي مي سوخت
سوختنش را باز تنها
و فردا در زير نور خورشيد
خاكسترها در روي آب
با هيبتي ناهموار
باز تنها
در گوشه اي
جمع شدند
بدون هيچ منطقي
و سالها بعد
از اين خاكسترها
در اين مرداب
روئيدند نشانه هايي كه او
براي امپراطوري
تنهايي
در انتظارش بود
انبوهي نيلوفر آبي
براي نشان زندگي
آري ، او اينك تنها نبود.

آخور

گاهي اوقات
فراموش مي كنم
همه جا درد و غم
هست،وقتي در
شادي فرو مي روم
به سرعت غم را ،شبحش
را از دور مي بينم ، مثل
يك خر ،سرم را دوباره
توي آخور خودم
فرو مي كنم، انگار
كه هيچ چيزي نديدم
ولي وقتي به دشت
مي رسم ، مي بينم
همه چيز تاريك و
خاليه ، آنوقت
به جاي شبح خود
غم را مي بينم و
بعد مجبورم
طويله ام را
هم ترك كنم.

Tuesday, August 9, 2005

بوف

امشب
چغوك با بوف
به نرمی
آواز سر می دهند
در اين هوای بارانی
خدا كمكشان خواهد كرد
با بوی خاك
در اين شب
ياد دستهايش مرا بيدار
نگه خواهد داشت
بوف
به نرمی
مرا بيدار خواهد كرد
و چغوك آواز جدايی
سر خواهد داد :
ديگر نيستم
چرا هيچ چيز را درست نمی بينم ، بايد
خوابيد ولی با كدام آواز?

سقوط


پرت شدم
از این لبه تاریکی
آه از این ورطه زندگی
سقوط کردم
سقوطی دهشتناک
گویی مدتهاست که دارم
از زندگی وداع می کنم
گویی مدتهاست که در ورطه سقوط
غوطه ورم
چنان سرد
که غم نیز مرا به فراموشی سپرده
گرما را در وجودم حس میکنم
لیک ورطه سقوط
به مانند وجودی دیگر
وجودی گرم
مرا به خود فرا می خواند
چقدرسرد
و گرم
آه چقدر دهشتناک
باید متی انتظار بکشم
تا این سقوط سرد
به پایان برسد
اینک
وجود مرا
آرامشی فرا گرفته است
دیگر ارتفاعی نیست
سقوطی نیست
روح است و
ناراحتم
کم شده ام
فریاد شده ام.
عکس از نیما مهربانی

Monday, August 8, 2005

خاک



كرم خاكی زير خاك عاشق شد ، دختركی هر روز صبح می آمد و گلها را بو می كرد ، نوازش می كرد و آخرش هم می چيدشان ، برای گلها آمدن او هم ناز بود و هم وحشت ، وحشت از بريده شدن ولی برای كرم خاكی ماليده شدن به دستهای نازنينش در هنگام جابجايی گلها مايه خوشحالی بود . روزی باران می آمد تمام باغچه ها را آب فرا گرفته بود ، نفس كشيدن سخت شده بود ، كرم خاكی با آرزوی آنكه بيرون باغچه دستهايی او را بر خواهند داشت و در جای بهتری خواهند گذاشت از باغچه بيرون آمد . مدتها گذشت ، خيس شد، سردش بود ، خاك گرم را می خواست . به ناگاه دخترك را پشت پنجره ديد ، چند تا غلت زد ، بالا و پايين كرد تا شايد ديده شود ولی دخترك واكنشی نشان نداد .
او باران را می ديد و نه كرم خاكی را . فردای آنروز در روی زمين پرندگان زيادی فريادهای شادی سر می دادند. خاك گرمترين پناهگاه است
.
عکس ار نیما مهربانی

ساحل


چه خورشيد گرمي، به نظرم تمام بدنم شروع به گرم شدن كرد، آبي آسمان چشمم را مي زد، ترجيح مي دهم چشمانم را ببندم و به دنياي اطرافم نگاه كنم ، عجب شنهاي نرمي ، خيلي نرم اند ، عجب جالبه!! رختخواب شني ، ……… آب شوري دهنم را تلخ مزه كرده، چي شده كه من به ساحل اومدم ، آبي زير آب دريا هم قشنگه، شونه هايم را بالا انداختم ، به هر حال چه فرقي مي كنه ، شن نرم است باد سرديه ، ولي خورشيد حسابي گرمم ميكنه ، موج و باد مثل نوازشهاي دستش هستند ، چه قشنگ ، چه رويا گونه ، خيلي لذت بخشه ، با هيچي قابل قياس نيست، گرماي خورشيد، گرماي نوازش دستهايش ، صداي موجهاي شكسته ، صداي قلبش ، صداي مهربانيش ، موج هنوز به راحتي پايم را تكان ميدهد ، گويي ميگويد: پاشو ، صبح شده،………. بايد بلند بشم ، صبح شده ،هنوز دوش نگرفتم ، صورتم را نتراشيدم، صبحانه …… آخ، چقدر دهنم تلخه،……آب شور تلخي……… دستهايم را مشت كردم، شن و ماسه چقدر نرمند، مثل تن او ، مثل موهايش ، آه صداي مرغكي ، ناله اندوهي ، چقدر غمگين ، مي بينمش ، صداي غمگينش را كنار خودم چون جسمي حس مي كنم ، چه با احتياط راه ميره ، بايد دنبال گرمايي باشه ، و چقدر زيادن، چقدر بلند پرواز ، حالا كه چشمهام به روشني عادت كرده، كم كم بازشون مي كنم، كوه سفيدي چون تابلوي بالاي رختخواب ، چون حجمي بالاي سرم است.كنارم كنده درخت پوسيده اي چون همان حجم صداي غمگين افتاده ، و كفشهام خيس خورد همچون قلبي شكسته در آب افتاده بودند و موجها بي هيچ شرمگيني از من جداشان مي كردند ، موجها در نزديكي من از روي شرم كمر خم مي كردند، مي شكستند، با دستم نوازششان مي كردم ، چون نوازشهاي او ، عجب باد دل انگيزي ، و خورشيد همچنان گرمم ميكنه ، باز چشمهايم را بستم، چقدر زيبا و لذت بخش بود، خواستم بلند بشم، چقدر تنم سنگين بود، حتي نتوانستم بلند بشم، چشمهايم را بستم و ايندفعه از جا برخاستم، ……… همه چيز خيلي سبك بود ، خيلي راحت ، خيلي قشنگ ، مثل نوازش دستهاي او.
صبح پليس جسد مردي را پيدا كرد كه مشتي شن را در دستهايش فشرده بود.

سایه

غم

این سایه، این سایه همیشه خسته من ، مدتهاست که به چشم نفرت بهش نگاه می کنم، مدتهاست به زور تمام تلخی وجودم را به هستیش تحمیل می کنم.خودم مدتهاست خسته ام، دنبال جایی می گردم که به راحتی سایه ام را فراموش کنم ولی وقتی از همه نورهای اطرافم فرار میکنم وقتی به دل تاریکی پناه می برم سایه ام در وجود سایه های ناپیدا در کنارم پیدا می شود، وجودش را حس می کنم چون مثل خودم تلخ و دهشتناک است، با این وجود خالی مدتهاست که احساسش می کنم، وقتی به آغوش غم پناه می برم باید همیشه انتظار داشته باشم که با گریه دیریست در خانه مادری اش انتظارم را می کشد.چقدر پوسیده ام، انگار مدتهاست که با همه خداحافظی کرده ام، وداعی شیرین، این موسیقی پر آهنگ سالهای زندگی ام تغییر چندانی بعد از مرگم نکرده، گرچه مرگم تلخ نبود،مرگی آسوده، آسوده تر و راحت تر از قرمز شدن و زردی برگی سمج،سمج مثل سایه ام، باید بهش ثابت می کردم که من پوسیده ام باید می فهمید که دیگر سایه ام نیست.
مرگم نرم و مخملی بود، نرم و ساده مثل آب، تریاک ، این جادوی اثیری این هیبتی که همه با ترس بهش نگاه می کنند، چقدر نرم و ملایم ،وقتی ساقی به رویم لبخند می زد وقتی این وجود زیبا مرا به دنیای دیگری با خود می برد، همیشه این سایه تلخم همراهم بود ولی این مرگ، این هیبت دهشتناک چقدر نرم وشفاف، دیگر سایه ام همراهم نیست تا همیشه تلخی وجود خودم را با خنده به زور به حلق خودم بچکانم، چقدر تلخم،چقدر بی روح.روحم مدتهاست که ترکم کرده است، مثل اسبی که رویایم بود از وجودم فرار کرد،با سایه ام همیشه مشکل داشت،در رویاهایم همیشه این سایه ام بود که با غم من را مجبور می کرد که به روحم بقبولانم که رویاهایم نیز تلخ هستند.
گرچه مدتهاست در کنجی به او می نگرم، اویی که دیگر سایه ام نیست ، نمی دونم چی هست ولی در این تاریکی دیگر چیزی نیست که از او بترسم، دیگر نه روحم هست و نه سایه ام، به گمانم مدتی است که آزادم.ولی همچنان در این تاریکی باید بپذیرم که همیسه اویی که مرا می نگرد تلخی خودم است، چیز دیگری است که حالا باید در این زندگی تاریکم بپذیرمش، او از کجا آمده نمی دانم ولی می دانم که مدتهاست وجودش را فراموش کرده ام،چقدر به نظرم غمناک است،آخر من نباید تنها باشم، سایه ام کجاست؟ روحم؟ نیستند، همه جا تاریک است، تلخی و غم هنوز به من می نگرند.

Saturday, August 6, 2005

خاطرات



باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد

باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ريخت
در نگاهت عطش توفان بود

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهی تشنه و ديوانه عشق

ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند بجای
عشقی آلوده به نوميدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی يخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسويم آیی
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند برجانت

فروغ فرخزاد

درد


چند روز پيش كه رفته بودم از بقالي خريد كنم دم در بقالي مرد معتاد ژنده پوشي ايستاده بود و به هر كسي كه وارد مي شد چيزي مي گفت و كسي هم توجه نمي كرد كه چه مي گويد ، وارد مي شدند و بعد به سرعت و شتاب از در مغازه بيرون مي آمدند.
فكر كردم مثل بقيه معتادها تقاضاي پول مي كنه تا برود مواد بگيرد ،طبق معمول اخم كردم و خواستم به گفته هايش توجهي نكنم . وقتي خواستم وارد بشوم يك لحظه نگاهي به مرد معتاد انداختم .
شايد معمولي تر از هميشه و همه معتادها بود .گوني اي زرد كه از كثيفي به سياهي مي زد به دوش داشت، كلاهي لبه دار به سر گذاشته بود و كت و شلواري فرسوده و پاره كه مثل لباسهاي راحتي توي خانه شده بود.
چيزي در نگاهش مبهم بود ، گوشه بالايي پلكش را چسب زخم زده بود و با نگاهش مرا مي بلعيد . دستش را نه به مانند كاسه پول بلكه براي گرفتن چيزي دراز كرده بود . توجهي نكردم ، حتي سعي كردم نشنوم كه چه مي گويد و به سرعت داخل شدم ، هنگام ورود به يه نون كه در دست ديگرش بود دقت كردم ، نون تازه اي بود كه از نانوايي كوچه پاييني گرفته بود .
توي مغازه ميان اين همه مواد غذايي احساس ناراحتي مي كردم، انگار در يك مهماني هستم كه هيچ كس را نمي شناسم و همه دارند نگاهم مي كنند ، برگشتم و مرد را نگاه كردم ، هنوز مرا نگاه مي كرد ، رفتم دم در و ازش پرسيدم كه چه مي خواهد ، چون اگر دنبال پول است من يك قران هم ندارم .
ـــ يه تيكه حلوا بگير با اين نون بخورم ………
همچنان ميخكوب نگاهش مي كردم ،گويي ازم تقاضاي جواهرات كرده بود ، قيافه اي استخواني و كشيده اي داشت ،چشمهايش قهوه اي پررنگ و موهايش سفيد شده بود با وجود معتاد بودنش هنوز قدرت يك مرد در چهره اش نمايان بود، قدرتي كه همه آنرا زودتر از همه چيز از دست مي دهند و من وقتي چهره اش را دريافتم از تقاضايش سخت غمگين شدم، چيزي بود وراي باور من.
چشمهايش خسته بودند ، خسته تر از هميشه ، به نظر فشارهايي را تحمل كرده بودند يا چيزهايي ديده بودند كه اينقدر خسته نشان مي دادند ، نمي توانستم بار نگاهش را دريابم ، برايم سنگين بود.سرم را چرخاندم يك تيكه حلوا خريدم و بهش دادم و بدون اينكه وسايلي را كه خودم مي خواهم بخرم از مغازه فرار كردم .
بايد از عرض خيابان مي گذشتم ، براي اينكه زودتر از محل دور شوم ، به سرعت خودم را تا وسطهاي خيابان رساندم ، يك لحظه به نظرم رسيد كه دلم مي خواهد ببينم آن مرد كجا رفته ، بي اختيار در وسط خيابان بدون توجه به هيچ چيزي سرم را برگرداندم ، روي جدول نشسته بود ، نان را روي پايش گذاشته بود و با حلوا داشت مي خورد، هيچ وقت منظره اي به اين قشنگي نديده بودم .
چقدر درد داشتم ، يك دفعه احساس كردم ، ارتفاع زيادي به هوا پرتاب شدم تمام وسايل توي كيفم مثل تمام احشاء داخل بدنم ، به هم ريخت، همه چيز ساكت شده بود ، ستونهاي متحرك زيادي را اطرافم مي ديدم ، سعي كردم بلند شوم،نشد، از ميان ستونها هنوز مرد داشت نان و حلوايش را مي خورد ، من هم گشنم بود .
ماشينهاي زيادي پشت سر هم ايستاده بودند . به نظرم آمد كسي نام بي حركت را به زبان آورد و ديگري نام مرده را.

Friday, August 5, 2005

پشت تنهایی

وقتي او مي آمد
من تنها ‏‏،
پشت برگ زرد
پنجره ام
پشت تنهايي
روياهايم
را نيك مي ديدم.
من تنها،
وقتي او مي آمد
در روياهايم
صداي دور شدن پاهايش را
مي شنيدم،
وقتي او از
تنهايي،
برگهايم،
زندگي ام،
مي رفت
پشت تنهايي،
من تنها ،
وقتي او مي رفت
در روياهايم
صداي آمدنش را
صداي گامهاي لرزان
روي برگهاي زرد را
مي شنيدم .

مرثیه یک وصیت نامه


میدونی دلم برات تنگه
میدونی دلم برای اون لحظه که بیام و بغلت کنم و لباتو غنچه کنی، سرتو بندازی پایین که کسی بغضتو نبینه و بگی خیلی بد بود، تنگه...
می دونی دلم برای اون لحظه که می بینمت و چشات مثل یه گربه می درخشه تنگه...
می دونی دلم برای بابک گفتنت تنگه...
می دونی دلم برای لب کج کردنت تنگه...
می دونی دلم برای زمانی که کاری می خوای بکنی و می خوام کمت کنم و می گی خودم خودم خودم تنگه...
... برای گفتنت که میگی اعتراف کن تنگه...
...برای توی ماشین یه وری نشستنت...
...برای بوسهای هراسانت توی کوه که که مبادا کسی ببینه...
...برای وقتی که میگی برو گمشو...
می دونی دلم برای اون لحظه ای که با شال قهوه ای میای طرفم، میای طرف من که مدتهاست سوار ماشین منتظرتم...
دلم برای وقتی که دستتو تو ماشین می گیرم...برای وقتی که دستامون به هم قفل میشه...برای وقتی که غر میزنی بابک حواستو جمع رانندگی کن...
دلم برای اون لحظه که منو می بینی و مثل یه پرنده کوچیک رو نوک پات بند نیستی که بغلت کنم...
...برای اشکای قشنگت موقع خداحافظی...
...برای شیطنتهات...
می دونی...آرزومه یه روز سرمو بزارم رو سینت، آرزومه بغلت کنم، بغلم کنی، با موهام ور بری، آرومم کنی...
می دونی...خسنته ام...خسته این همه دوری...خسته این همه دلتنگی...
آرزومه که سرم رو رو سینت بزارم، آرومم کنی و بخوابم، بخوابم، خوابی که دیگه هیچ وقت بیدار نشم، خوابی که برای همیشه منو در رویای وجود گرمت نگه داره، دیگه بیدار نشم که دیگه تحمل خستگی رو ندارم...
می دونی...
دلم برای تمومه وجودت تنگه...
...تنگه که می خوام بخوابم و همیشه در رویای تو در خواب بمونم...
دلم برات تنگه...