Saturday, October 29, 2005

دروازه بیداری



شبی از شبها
گذری بود مرا در باغ خوابی،
که تو در آن گل بودی.
حیف که این باغ رهی داشت به دروازه بیداری.

محمد زهری

دورادور

جزایر و اقیانوسها را در می نوردم
کنار تو می نشینم
بر مویت دست می کشم
با تو سخن می گویم
و بر می گردم
بی آنکه مرا دیده باشی

حیرت مکن که پنجره باز است و عروسکهایت می خندند.
شمس لنگرودی

Friday, October 28, 2005

تازیانه

دلم براش تنگ میشه، هر شب باید ببینمش، چندیست که با هم در ارتباط هستیم. هنوز جرات نمی کنم احساسم رو بهش بگم، بد جوری درد دارم، درد در کنارش بودن. درد همه وجودش را خواستن. وقتی برگشت نگاهم کرد از سر تا پایم خیس عرق شد، نمی دونستم چی بگم، لال شده بودم، هاج و واج با لیوانهای آبجو کنارش وایساده بودم، اینقدر این مکث طولانی شد که یکی از دوستانم به دادم رسید، آمد و با نگاهی طعنه آمیز خواست که در گرفتن لیوانها کمکم کند، به راحتی پذیرفتم و آنگاه بود که تربیت خانوادگیم به دادم رسید، خم شدم دستمالم را در آوردم و شروع کردم به تمیز کردن لبه دامن. بوی عطرش به مانند بوی عطر جنگلی می ماند در بهار، هزاران بو بهت هجوم می آرند تا تو را به لطیف ترین حمله وحشیانه لشگریانشان مست و دیوانه کنند. ولی این بو ، بوی آبی، بوی مست کننده تنهایی بود که با ظرافت تمام منخرینت را پر می کرد و تمام وجودت را در بر میگرفت. احساس می کردم دستم به مانند اینکه از انجام تکراری کاری سنگین خسته شده باشد کم کم دارد کرخت میشود و هر لحظه آروم تر به مالیدن لبه دامن ادامه می دهد بدون اینکه من دستوری بهش داده باشم. با بدجنسی وظرافت زنانه خم شد و دستم را گرفت. با لال مونی گرفتنم احساس می کردم که الان با خنده ای زنانه وجودم را به سخره خواهد گرفت. ولی نگاهش ملایم بود و شیرین. بویش و نگاهش تا اعماق وجودم نفوذ کرد، دهنم تلخ شد و به سختی عذر خواهی کردم. لبخندی بر لبانش پدیدار شد و دستش را بالا آورد و خود را معرفی کرد. دستش گرم و ظریف بود. صدایش به مانند تازیانه ای تمام بدنم را به درد آورد، صدای بخار رویاهام بود. ...خوشبخت هستم، اسمم آبی...
آنشب نتوانستم بفهمم اسمش چیست. برای من آبی بود.
از آن شب به بعد هر شب با عجله و هراس و دلهره ای که تا اعماق وجودم نفوذ می کرد سعی در رساندن خود به بار داشتم. تلاشی مذبوهانه در سریع تمام کردن کارم که به علت هجم زیادش، هیچوقت زود تر تمام نمی شد. همیشه با لبخندی مرا پذیرا می شد. روزهای اول مرا میدید با اشاره سر به هم سلام می کردیم و گاهی که نگاههایمان با هم تلاقی می کرد به سلامتی هم می نوشیدیم. زمانی گذشت تا توانستم خودم را بهش معرفی کنم. به گمانم تحت تاثیر قوه شراب بود که جرات یافتم و به سر میزش رفتم و ازش خواستم که سر میزش بنشینم.هیچ وقت همچین شجاعتی را در خود نمی دیدم که همچین کاری بکنم، بعدها همیشه در حالتی از تعجب و خوشحالی این خاطره را به یاد می آوردم. بارچی با غضب نگاهی به من انداخت و وقتی اجازه از طرف آبی با اشاره سر صادر شد و من نشستم بارچی با خیال راحت به کار خود ادامه داد. نمی دانستم از چه چیزی شروع کنم. از خودم بگم، کارم، زندگیم و یا از آب و هوا، جزیره سن مارتین که جای تفریحی پولدارها بود، مدل لباس ، سیاست. به طور نا محسوسی احساس می کردم منتظر هست که من حرفی بزنم، احساس می کردم که برایش خسته کننده دارم میشوم و این احساس وحشتناک مرا به زیر حمله وحشیانه شلاقهای خود گرفته بود، آرزو می کردم که هیچگاه نمی آمدم، آرزو می کردم که این لحظات خواب باشد، عرق کرده بودم و شقیقه هایم می کوبید.ناگاه به خود فحشی دادم و تصمصم گرفتم که دیگر هیچگاه به آن بار نروم برای اینکه مودبانه خداحافظی کرده باشم و برای اینکه نشان بدهم که آدم مزاحمی نیستم، به نظرم آمد که بهترین کار صحبت کردن از چیزیست که مورد علاقه زنان نیست. به جا سیگاری نگاهی انداختم و از او خواستم که بهم بگوید جا سیگاری چه رنگیست. معتقد بود آبیست و با سوال من به مانند قویی که ضربه ای خورده باشد با کج کردن گردن ظریفش نگاهم کرد. می پرسیدم آیا واقعا همان رنگی که او میبیند رنگسیت که من هم می بینم و یا فقط اسم رنگها را یاد گرفته ایم. فلسفه دنیای بود که من به خوبی قواعدش را بلد بودم.
همیشه می گفت که من را دوست دارد و من هم همیشه عاشقانه می پرستیدمش. در خانه اشرافی پدرش زندگی میکرد. در باغی بزرگ، خارج از شهر در نزدیکی جنگلی. هر وقت می خواستم ببینمش با ماشینم میرفتم دنبالش. جای زیبایی بود که خیلی وقتها به علت زیبایی منطقه ماشین را در همان باغ ول می کردیم و با هم به قدم زدن می پرداختیم. آبی به طبیعت خیلی علاقه داشت، چشمهایش با دیدن مناظر اطراف می درخشیدند، گویی مرا فراموش می کرد، گاهی اوقات مرا مدتها وادار می کرد جایی وایسم تا بتواند مدتی با نفسهای عمیق بوی طبیعت وحشی را به درون خودش بکشد. گاهی احساس می کردم مرا کاملا فراموش کرده ولی احساسش عجیب بود و نه رفتارش با من.

Thursday, October 27, 2005

بهانه

تقریبا تمام دوستانم رفیقی پیدا کرده بودند. بحث های روشنفکرانه کمکم جای خود را به صحبت در مورد مسایل روزمره ای مثل خرید و مسافرتهای تفریحی داد که بیشتر زنانشان یا دوست دخترهایشان در مورد آن بحث می کردند و دوستام هم چاره ای جز پذیرفتن و قبول نداشتند و شاید برای اینکه بگویند در این میان تصمیم گیرنده هم هستند مقدارکی مخالفت می کردند ولی در نهایت تصمیم گیرنده ها زنان بودند و مردان تصمیم گیرنده در مورد قیمتها. جریان غریبی بود که هم شیرین بود و هم دردناک، شیرین چون برای کسی خرید کردن لذت بخش است و دردناک چون تمام تفکرات روشنفکرانشان مانند چوبی سوخت و دود شد و رفت هوا.
بعضی وقتها در رویایم پشت دود پیپ به این فکر می کردم که چطوری با این انحنای لطیف رابطه برقرار کنم، گونهای برجسته کشیده با لبانی نازک، چشمهایی که با مژگانی نسبتا پر پشت و با مردمکانی که حلقه داخلی قهوه ای کم رنگ به رنگ عسل طبیعی که از ارتفاعات دشتهای سبلان به دست میاد داشتند و دور این حلقه شیرین عسلی دایره ای سبز رنگ وجود داشت که وقتی صاحبشان با غرور به تو نگاه می کرد به مانند تیری تا اعماق وجودت فرو میرفت تا فاصله خودت را حفض کنی و در رویایت و فقط در رویایت خود را در رنگ عسل غرق کنی. و دماغی کشیده بر بالای لبهای هوسناک نازک برجسته، حالت صلیب بر عکس که جزو زیباترین تفکرات انسانست که صلیب را زیبا تر از بعلاوه می بینید و خداوندگار را با غرور به صلیب می کشد، و این صورت صلیب بر عکس داشت با چشمهایی پر از خودخواهی در صورتی کشیده وکوچک و با اندامی ظریف و کوچک، غروری که گویی به معنای این بود که نزدیک نیایید و در عین حال بسیار هوسناک، نگاهی که به نگاه خانم قصری به خدمه اش می مانست ولی بس لذت بخش وقتی در آغوشش بگیری و برای من این نگاه همان خار وحشتناکی بود که به ترس ذاتی ام دامن می زد و مرا در سراب هم آغوشی با او فرو می برد. این وجود به مانند مینیاتوری می نمود که نقاش تمام قدرتش را در کشیدن صورت و نیمتنه بالا به کار برده و دیگر قد نقاشی برایش بی اهمیت جلوه کرده و یا در حین کشیدن بقیه اندامش به مرگ پیوسته .
شاید دلیل اینکه امشب رویای بخاری ام با من قهر کرده و دیگر به سراغم نمی آید وجود آبی باشد. آخر من امروز با او حرف زدم. امشب هرچقدر تلاش می کنم نمی توانم در اتاق ذهنم رویایم را بسازم، به سادگی هر چی ساخته می شود اوست که با لباسی لطیف در کنار من دراز کشیده و من از ترس اینکه مبادا او به مانند چینی شکننده ای بشکند و از دستم برود فقط و فقط به او نگاه می کردم، سینه هایش به شیرینی بالا و پایین می رفت و اندامش در زیر نگاههای من به آرمی می خرامید و دیر هنگام بود که از سرمای بیرون فرار کرد و در درون آغوش من قرار گرفت، او را بوییدم و بوسیدم و به مانند بچه ا ی با عروسکش، به آرامی خوابیدم.
وقتی وارد بار شدم، مثل همیشه وقتی به سمت میز همیشگیمان می رفتم زیر چشمی به جایی که آبی همیشه می نشست نیز نگاهی انداختم، همانجا نشسته بود ولی اینبار با لباسی به رنگ قهوه ای کمرنگ. با اولین اشتباهم در به لب بردن لیوان آبجو دوستان فهمیدند که نه تنها امشب دل می لرزد بلکه دستهایم نیز در کنترل خودم نیستند، کف دستهایم عرق کرده بودند، نمی دانستم چطوری با این التهاب مقابله کنم. قهوه ای رنگ حریر دیشب بود. با اصرار یکی از دوستان رفتم لیوانی دیگر سفارش بدهم. در راه برگشت وقتی به میز خودمان نگاه کردم دیدم که یکی از دوستانم اشاره می کند که سه لیوان دیگر آبجو باید بگیرم، برایم عجیب بود چون دوستان می دانستند من آدم دست و پا چلفتی هستم و برای همین وقتی می خواستند برای همدیگه از بار آبجو بگیرند مرا از فرستادن به بار معاف می کردند، فکر کردم شاید خیلی مست کرده اند. پول آبجو ها را دادم و سعی کردم که لیوانها را درست طوری بگیرم که نیوفتند و یا نریزند، در همین هیر و ویر و دقت کردن به لیوانها بودم که بین راه و نزدیک میز آبی یکی از دوستانم را دیدم که به سمت من میاد. فکر کردم می خواهد کمکم کند ولی با اشاره چشم به من فهماند که می خواهد به دستشویی برود، کنار کشیدم ولی او با بدجنسی و شیطنت به من تنه پنهانی و کوچکی زد که برای من دست و پا چلفتی کافی بود. مقداری از محتویات داخل یکی از لیوانها ریخت. بر گشتم که ببینم چه دست گلی به آب دادم و با وحشت دریافتم که لبه لباس آبی است که خیس شده.

Tuesday, October 25, 2005

آبی


آنشب او نبود. وقتی وارد شدم مثل همیشه با جای همیشگی او نگاه کردم، نبود. با چشمانم کل بار را جستجو کردم، برایم نبودش عجیب بود. هر روز در یک ساعت می آمد و در یک جا هم می نشست. دیگران برایش احترامی غائل بودند و اگر غریبه ای جایش را اشغال کرده بود، قبل از اینکه بفهمه، صاحب بار سریعا به انها می فهماند که باید میز را خالی کنند. نشستم، ولی تمام حواسم به نبود او بود، هنوز داشتم جستجو می کردم، توی این جند ماهی که دیده بودمش هیچ تغییری در رفتارم پدید نیامد، هیچ وقت برای صحبت کردن جلو نرفتم، نمی دانم شاید حسی از احترام و خجالت بود، خجالت از این که من می دیدم و او نمی دید.آنشب او نبود.
سعی کردم مشغول صحبت با دوستانم بشوم ولی تمرکز کزدن روی موضوعی که دربازه اش بحث بود برایم سخت بود، نا خوداگاه رویم را بر گرداندم تا شاید او را پیدا کنم. کسی جایش را اشغال کرده بود ، با غضب کاملا چرخیدم تا قیافه این نابکار متجاوز را ببینم. نابکاری بود بسی شیرین. چشمهایی عسلی رنگ با لباسی از جنس حریر ولی آبی. از درون گر گرفتم.
بر عکس بقیه آدمها وقتی میدیدمش دلم تنگ میشد. هر روز برای دیدنش هیجانی در دلم بر پا میشد. نمی تونستم هر روز ریشم را بتراشم، از بس خسته میرسیدم خونه همین که بتونم دوش بگیرم و بعد موهام رو شونه کنم و برم بار برام خودش کلی کار بود دیکه به ریش زدن نمی رسیدم.دنیای بار برایم تبدیل شد به جایی برای استراحت. دوستانم متوجه این نگاه علاقمند من شده بودند و همیشه متلک بارم میکردند و آخر بحثهایشون که مست هم میکردند دائما من رو ترقیب می کردم که جلو برم و باحاش حرف بزنم ولی من خجالتی تر از این بودم که بتونم سر حرفی را با دختری باز کنم. مادرم از بچگی همیشه منو از جنس مخالف ترسونده بود، برایم به مانند گلستانی بودند که من فقط می تونستم نگاهشون کنم و ازکنارشون بگذزم. همیشه یاد گرفته بودم که این نوع گل دارای خار هست که برای من خطرناکه. وقتی بزرگ تر شدم و مستقل از نظر مالی و خونه، این ارجیف را گذاشتم کنار ولی متاسفانه همیشه این خجالت و ترس ذاتی توی وجودم باقی موند، حتی وقتی مست می کردم باز هم برایم راحت تر بود اگه می گفتن که بطور مثال خونه رو تمیز کن تا برو با فلان دختر حرف بزن. فقط وقتی احساس راحتی می کردم که خود دختر به این ترس ذاتی پی می برد و پا پیش می گذاشت. ولی متاسفانه آبی توجهی به من نشان نمی داد و من هم اصراری در نشون دادن خودم نداشتم، مرا هیچ وقت ندید، همیشه جوری می نشستم که از میان انبوه طرفدارانش دیده نشوم و آنقدر ستایش گر داشت که احتیاجی به اینکه از جایش بلند شود و سفارش مارتینی بدهد را نداشت ولی اقتدار و نگاه مفرورش چنان بود که کسی جرات نمی کرد برود و سر میزش بنشیند.گویی صاحب بار از پیدا شدن چنین موجودی شدیدا خرسند بود، به طور نا محسوسی که فقط مشتریان ثابت و قدیمی اش می فهمیدند به خاطر پیدا شدن چند دختر و چند زوج جوان دیگر، تعداد مشتریان بار افزایش پیدا کرده بود، صاحب بار به این دختران جوان احترام می گذاشت و شدیدا مراقب بود که کسی آنها را اذیت نکند و یکی از آنها همین آبی بود.شاید حتی مورد توجه بیشتری قرار می گرفت، به خاطر صورتی که داشت از بقیه کسانی که تا حالادیده بودم متفاوت می نمود و این تفاوت فقط در ذهن من نبود گویی برای دیگران هم جذابیت و تفاوتی داشت که باعث احترام، کشش جنسی و علاقه به دوست شدن با او می شد.

Monday, October 24, 2005

پاپیتال

شب سردی بود که سرما تا مغز سرم نفوذ کرد. معمولا تا وقتی درونم گرم هست هوا هر چقدر سرد باشد برایم مهم نیست ولی آنشب با وجود هوای نسبتا خوب از درون یخ کرده بودم، گویی استخوانهای داخل بدنم به تکان خوردن افتاده باشند. فکهایم را به زور کنترل می کردم، برای من شب سردی بود. به خانه که رسیدم به عادت همیشه رفتم و اول تمام چراغهای خانه را روشن کردم، به داخل یخچال نگاهی انداختم، مقداری عدسی باقی مانده بود، گذاشتمش روی اجاق تا گرم بشه. یک چراغ نفتی روشن کردم و بعد تمام چراغهای خانه را خاموش کردم. از شمع بدم میاد، چون مثل خودم همیشه گریه می کنه. از خودم متنفرم چون آدم محکمی نیستم، باید تمرین کنم، روی خودم کار کنم ولی چه فایده که رویای بخار شبانه ام از من خشن متنفر است. چندیست برای فرار از دیدن چشمهایش راه حل خوبی پیدا کرده ام، در محلی که کار می کنم در نزدیکی میدان بهارستان گرامافون فروشی وجود دارد که صاحبش ارمنی است که چندیست به ایران مهاجرت کرده است. روزی او را در بار دیدم و با دیدن پیپ من توجهش به طرف من جلب شد، صحبت از نوع توتون شروع شد و به موسیقی کلاسیک کشید که من تا آن موقع از آن کاملا بی خبر بودم. تا آن زمان هر چی از تمدن می دانستم مربوط به کتابهایی بود که از کتابفروشی کوچک سر کوچه هفته یی 2 قران قرض می گرفتم.انتخاب با صاحب جوان کتابفروشی بود. از من جوان تر بود ولی دیوانه وار کتاب می خواند، ساتر، مارکس، صادق هدایت، همینگوی، ماکسیم گرکی، چخوف، شولوخف، ماکیاولی. من زیر نظر اون کتاب می خواندم ولی شبها بقدری خسته بودم که نصف مطالبی را که می خواندم نمی فهمیدم. چیزی که بسیار خوب درک می کردم این بود که فرهنگ و هنر دنیای عجیبی داره که شامل اشرافیگری ، فقر، فحشا، تفکر ، لذت، و هنر زیستن میشد. وقتی وارد دنیای کلاسیک شدم ،گویی با کوک شدن گرامافون، اتاقها تغییر رنگ می داد، همه چیز تغییر می کرد حتی رویای شبانه ام، لباسهایش برایم جذاب بود. همیشه او را با لباسی حریر شیری رنگی میدیدم، روی تخت دراز کشیده، با دستی به زیر سر به من با سردی تبخر انگیزی نگاه می کرد، لباس لطیف مثل موج آبی که فقط لحظه ای از بدنش را بپوشاند در برابر من فقط لحظه ای مقاومت می کرد، سرینش را در غالبی بسیار هوس برانگیز از من پنهان می داشت و بعد گویی بدون تکانی لباسی دیگر بر تنش نبود، پوستی نرم و لطیف به نرمی آب ، صورتی کم رنگ به رنگ پشت فلامینگو، رنگی که در هر شب من با موسیقی تغییر میکرد، با شهرزاد به رنگ صورتی پر رنگ با سمفونی 2 ماهلر به رنگ برنزه، باتابستان ویوالدی به رنگ شرم زده زردآلوی رسیده، و من مغشوش برایش آرزوی داشتن سینه هایی را میکردم که آتس سا دختر کوروش همیشه در ذهن من داشت، دختری اشرافی با هزاران خدمه و حشمه، با اسبی سیاه براق که تازه از زیر قشو در آمده باشد با لطافت تزیین و آرایش ایرانیان هخامنشی که در پرداخت آرایش یال و دم اسب نهایت ذرافت را بکار برده باشند، آتس سا نشسته با سینه های جلو داده باشالی به قرمزی رنگینک های لبهای قرمز و با لباسی حریری شیری رنگ، نشان غرور و خود پرستی،سینه های پر از اعتماد به نفس که برای من در شبها چون بالشی نرم همیشه به یک شکل باقی می ماندند و با ضرب آهنگ موسیقی، نفسش تنظیم می شد و سینه بالا و پایین میرفت و دست به موها فرو می رفت ، مرا با چشمانش می کاوید و چشمهایش، همیشه میشی بودند، من او را چنین می آفریدم تا تنهای تنها برای خودم باشد و در خواب بدون شرم و به مانند پاپیتالی بدورم بپیچد. صفحات موسیقی را بر حسب علاقه ام به پدید آورندگانشان انتخاب می کردم و برای همین شبم بر حسب قرنها از لطافت و زیبایی نرم موسیقی به تفکر و هیجان تغییر میکرد، ولی همیشه او بود که مرا به خودش جذب می کرد، چشمهایش را خودش برایم می ساخت تا من با موسیقی و داستان و افسانه کاملش کنم.

Saturday, October 22, 2005

زخم

زخم:

بار همیشه جای شلوغیه، به محض اینکه داخل می شوی هزاران بوی عرق تن و بوی نوشیدنیهای الکلی و ادکلن و بوی سیگار با چنان شتابی به طرفت هجوم می آرند که بعضی وقتها در اینکه داخل بار بشم یا نه دچار تردید می شم. امشب طبق معمول شلوغ بود و دوستان در گوشه ای که نور کمی داشت دور میز کوچکی چپیده بودند. وقتی به میز رسیدم که بحث داغی در مورد جریان فکری اگزیستانسیالیسم در جریان بود و به مانند همیشه با فحش و کلنجار و جناح گیری ادامه داشت. به بار رفتم و یه لیوان بزرگ آبجو سفارش دادم. همه چیز عادی بود، همان لیوانها، همان لبخند دختر پشت بار و همان مزه عجیب آبجو. برگشتم و کنار یکی از دوستهایم طوری یک وری نشستم که بتوانم بقیه فضای بار را هم ببینم. آدمهای معمول در حال نوشیدن و غیبت کردن.
هوس پیپ کردم و برای اینکه چاقش کنم رفتم که از بار کبریت بگیرم، در میان راه چشمم به دختری خورد که آرایش نا متعارفی داشت، گویی بار اولش بوده که دست به نقاشی صورتش میزد. چشمهای میشی عجیبی هم داشت. کنجکاوانه وقتی رو صندلی نشستم زیر چشمی به صورتش نگاه کردم. ماتیک لبش را به صورت بسیار ناشیانه ای کشیده بود، مثل اینکه کسی هنگام ماتیک کاری باهاش شوخی کرده باشه و هی به دستش تلنگرکی زده باشد، ماتیک جا بجا از کناره های لبش بیرون زده بود، ماتیک قرمزی هم استفاده کرده بود که این خطا کاری ناشیانه را بیشتر جلوه می داد. خط لب نکشیده بود، پیش خودم این طور فرض کردم که حوصله این کار را نداشته و یا با عجله آرایش کرده، و سیاهی دور چشمهایش به این فرض عجله، بیشتر ذهنم را سوق می داد. خط سیاهی را که برای بالای مژگان انبوهش استفاده کرده بود به مانند سر پر عقابی به بالا انحنا داده بود . به صورت ناجوری به نزدیکیهای ابروها رسیده بود، همین خط سیاه دور چشم باز به صورت ناشیانه کشیده شده بود. از دور این آرایش عجیب و غریب او را شبیه کسی کرده بود که برای دهن کجی به کسی خود را به بدترین وجه ممکن آرایش کرده باشد و یا در حین آرایش زلزله ای رخ داده باشد. با این حال وقتی از جزئیات دست بر داشتم و به صورت کلی به صورتش نگاه کردم ، چهره ساده ای رو یافتم که غمی در آن هویدا بود. چشمهای میشی اش بدون هدف به طرف هر صدایی می چرخید، تنها نشسته بود ولیوان کوچکی از لیکور ملایم خامه ایرلندی
[1] که بیشترمورد علاقه زنان هست روبرویش بود، بدون توجه به بحثها این چهره میشی مانند مدتها من را به خودش جذب کرده بود، بعد از مدتی نا گاه به من نگاه کرد چشمها مستقیم به من خیره شده بود، قلبم فرو ریخت، مانند بچه ای که هنگام فال گوش وایسادن پشت دری ناغافل گرفته باشندش هراسان شدم، گونه هایم گر گرفت و احساس کردم ناگهان خیس عرق شده ام. بلند شدم تا بطرفش بروم، گویی برای نگاه کردنش و نگاه او و هراسم می خواهم توضیحی به او بدهم، چند گام به طرفش برداشتم، صورتش را از من بر گرداند، به جای دیگری نگاه می کرد و در همین لحظه با دستش سر لیوان را لمس کرد، با کمک دست دیگرش لیوان را بلند کرد و با احتیاط لیوان را به لب برد، همچنان دستهایش دایره سر لیوان را می کاویدند، حیران بهش نگاه کردم و وقتی پشت سرش چیزی یافتم که به صندلی اش تکیه داده شده بود ، وحشت کردم، خجالت کشیدم، بغض گلویم را پر کرد، از دنیا متنفر شدم ، چوب سفیدی ، او کور بود. زخمی برای همیشه در دلم راه پیدا کرد.

[1] Irish Cream نوشیدنی ملایمی که مزه کرم میدهد

Wednesday, October 19, 2005

شیطنت

شیطنت:
وقت درازی می گذره از اون وقتی که سیاه رفت و آبی سیاه شد ، بچه ها بزرگ شدند و هر کدوم به سمتی رفتند، هر از چند گاهی بعضی هاشون رو می بینم، بعضی هراسون دنبال غذا برای زن و بچه هاشون و بعضی ها هم ولو دنبال زن. من روزها جلوی لونه دراز می کشم، آفتاب می گیرم، دیگه توان زیاد گشتن رو ندارم. دمدمای غروب از لونه می زنم بیرون و تا نزدیکای وسطای شب بیرون دنبال غذا می گردم. بعضی وقتها هم گشنه بر می گردم خونه. کوچولو هر از چند گاهی به من سر می زنه و برام غذا می یاره، هنوز شیطنت از چشمهایش می باره. دیشب در حال چرت بودم که احساس کردم داره یکی منو میکشه عقب، دمم رو می کشید، سعی کردم پاشم ولی باز می کشید وقتی تونستم بر گردم دیدم کوچولو دم منو گرفته تو دهنش و از چشاش خنده می باره، قهقهه بود که می زد، پدر سوخته یه تیکه بزرگ گوشت موش جلوش بود، از بچگی عاشق موش بود.

قسمت دوم
سیاه
بار:

امشب همه چیز به نظرم خسته کننده میاد، انگار مغزم کار نمی کنه. احساس می کنم زندگی مزخرفی رو دارم می گذرونم. بعضی از شبها مجبورم تنهاییم رو مثل یک شیئ از وجودم جدا کنم و به خواسته دوستهایم تن بدهم و بروم به باری که همگی می رون اونجا، به جمعی از دوستان بپیوندم که به نظر هر کدوم از آدمهای ساده جامعه ساده تر هستند ولی خودشان را بالا تر از هر بشری میبینند ، نام خودشان را گذاشته اند روشن فکر،انتلکتووال، حتی بلد نیستند به درستی تلفظ کنند. امشب مثل هر شبی با صدای تلفن از افکار خودم باز موندم، صدای زنگ مثل موریانه ای از کوچکترین سوراخ دیوار گوشم رسوخ کرد و وارد اتاق مغزم شد. توی اتاق در حال دیدن جسم لطیفی بودم که بار ها در همین اتاق به دست خودم ساخته بودمش، لطیف به مانند حریر، برایم از هر چیزی عزیز تر بود، شبها تنها او بود که با من هم آغوش میشد، او بود که با بدن گرم و لطیفش خستگی رو به مانند دودی از بدنم بیرون میکشید، بدنش ساخته شده از بخار آب بود. تلفن زنگ زد، با قساوت بدن نرمش را از هم متلاشی کردم، بخار شد و در جایی از فضای اتاق ماند تا دوباره به شکلی دیگر ساخته شود. دوباره به مانند قبل دوش گرفتن و شانه کردن، لباس پوشیدن، کارهایی که به سادگی و لذت برای دیدن بخار آب لطیف رویاهایم انجام میدادم ولی هر بار قبل از اینکه بیرون بروم انجام این کارها برایم به معنای شکنجه بود، شکنجه ای که در بعضی موارد به یاسم در انتخاب لباس می انجامید.
طبق معمول با تاخیر از خانه خارج شدم. شبی پر بادی بود. باد تمام موهای به دقت شانه شده ام رو به مانند مادیان سرکش لجوجی زیر پاهایش به هم ریخت. در راه به هیچ چیزی فکر نمی کردم جز به تکراری بودن راه و به باریدن باران. بعضی وقتها آرزو می کردم که باران بیاید و مرا هم آب کند و با خود ببرد.به بار رسیدم. در را باز کردم و وارد دنیای شلوغ و پر دود متظاهر به روشنفکری شدم.

Monday, October 17, 2005

سکوت

سکوت:
با عجله به سمتی رفتم که فکر می کردم اگه جایی برن، میرن اونجا، نبودند، خیلی هراسان شدم، صداشون کردم، بازم هیچ. شروع کردم به کل باغ رو گشتن ، نزدیک خونه یه لحظه متوجه پنج شیش تا قرمز کوچولو شدم. تازه فهمیدم، از دست این شکم پرستا، من نبودم ، آبی غذا ریخته و اونها هم راه افتادن دنبال بوی غذا. اولین کاری که کردم گوش کوچکترینشون رو گازی گرفتم که صداش در اومد ، بقیه حساب کار خودشون رو کردن ، دمها لای پا و بدو به سمت لونه.
آبی اون روز خیلی سر حال بود، سیاه حدودای ساعتی اومد که ما معمولا بیرون لونه دراز می کشیم برای آفتاب گرفتن و گرم شدن. بزرگ بزرگه معمولا با من دراز می کشه ولی بقیه دائما یا از سرو کولم بالا میرن یا دمم رو گاز می گیرن.
آبی لباس قشنگی پوشیده بود از دور مخلوط سیاه و آبی به نظرم جالب می اومد.سیاه همیشه با یه چیزی می اومد که بزرگ بود و کلی هم سرو صدا راه می انداخت.سریع تر از من می دوید ،ف آدمها تو دویدن کلی دست و پا چلفتین، یه ذره که می دوند خسته میشن و وای می ایستن، نگاهشون می کنم و با نشاط هر جا که بخوام برم میرم.
آبی اونروز سوار اون وسیله گنده بدبو شد و رفت، تا چند روز بعد اون خونه ساکت ساکت بود و من حتی تا دم پله ها رفتم.چند روز بعد ابی اومد به مانند زمانی راه می رفت که بچه های من مست و خسته از شیر خوردن و بازی کردن تلو تلو خوران می رن تا یه جایی ولو بشن ، آبی اونروز این چنین بود. با همون چیز پر صدا آمد، پیاده شد ولی سیاه همراهش نبود و اون روز اون سیاه شده بود، اول نتونستم تضخیص بدم ولی بعد که خوب نگاه کردم دیدم آبیه، آبی که دیگر هیچ وقت آبی نشد.

Sunday, October 16, 2005

روباه

قسمت اول:
روباه

اشتیاق:

به نظرم آبی رو همین اواخر دیدمش ولی وقتی خوب فکر می کنم می بینم، نه ، آخرین باری که دیدمش مربوط میشه به سه وقت قبل، برای من زمان با شروع به دنیا اومدن بچه ها شروع میشه،سه وقت یعنی سه بار به دنیا اومدن این جونور ها تا وقتی بزرگ شدن جون من رو به لبم می رسونند، همیشه کوچیکتره بیشتر شیطونه همیشه گازم میگیره، قبل از خواب هم باید کلی با دم من ور بره تا خسته بشه و دو تا چشم کوچولوی سیاهشو با پلکهاش پنهان کنه و وقتی که داره غلت می زنه یه خمیازه بکشه تا کم کم دیگه تکون نخوره، آه ، داشتم می گفتم، ببخشید حواسم پرته دایم جابجا می گم، آخرین باری که آبی رو دیدم اواخر فصل خنکی بود ، فصل خوبیه ، همه جا تفریبا همرنگ پوست من میشه ، بعدش پوست من شروع میشه به سفید شدن چون یه چیز سفیدی که سرد هم هست از آسمون می یاد، گمانم آبی بهش می گفت برف، اون روز آبی و سیاه با هم کلی برف بازی کردن، وقتی سیاه من و دید برام دست تکون داد، کارهای احمقانه ای می کنند، برف به سوی هم پرت می کنند ف وقت نداشتم بیشتر نگاهشون کنم، جونور کوچیکه باز حتما گشنشه ، باز از موضوع پرت شدم، اف ، آبی در حالی که بدو بدو از در حیاط وارد می شد در حالیکه صورتش را با دستانش پوشونده بود به سرعت به سمت ساختمان دوید ، و بعد هم ناپدید شد ، از اون وقت به بعد ندیدمش.
به گمونم باید صبح زود دوباره باید کلی با این کوچیکه بازی کنم تا دوباره خوابش ببره، وقتی بر می گردم دیگه هوا داره کم کمک روشن می شه و همه بچه ها با اون قیافه های گشنشون و موهای سیخ سیخ از آب دهن همدیگه دم لونه وایستادن هر چی از دور فحششون میدم که برین تو حرف به خرجشون نمی ره. تا برسم، باز هم نمی رن تو ، اول باید خودم برم بعد اینا بیان.
آبی دیگه هیچ وقت از اون خونه بیرون نیامد ، الان شیش وقت گذشته و دیگه کسی با این جا نمی یاد، یکبار کسانی آمدند با همون چیز پر صدایی که ماشین صداش می کنند. لباس سیاه تنشون بود ،رفتند تو و بعد از مدتی آمدن بیرون.
نفهمیدم آبی کجا رفت. وجودش خیلی خوب بود. دلم می خواد دوباره اون در باز بشه و بیاد بیرون، اشتیاق عجیبی دارم که صدایی شبیه به قرمزی ازش دربیاد.هر وقت منو میدید صدایی ازش در می آمد که قرمزی می مانست و بعدش هم می دونستم کجا برم، پشت خونه، کنار یه درخت خیلی بزرگ که اونورش پر از زمینی بود که سنگهای صاف داشت که ازشون یه درختایی در اومده بود که هیچ وقت رشد نمی کردند به نظرم باید جای مهمی باشه، چون هر وقت آدما می آمدن اینجا کلی گل می آوردن، حیف گل به درد من نمی خوره. ولی اینجا که میگم بعد از صدای قرمزی خیلی خوب بود، کلی غذا روی زمین می ریخت و می رفت، میشستم دور، اول صبر می کردم تا بره، وقتی مطمئن می شدم که نیست سریع و راحت غذا رو می خوردم.وقتی بچه ها بزرگ تر شدند، اونها هم با من می اومدند.یکبار نفهمیدم چرا بچه ها غفلت کردند ف تا بفهمم از پشت درخت اومد و یکی از بچه ها را گرفت، بوسش کرد و بعد سیاه اومد ، ما همه دور وایستاده بودیم، نور شدیدی همه چیز رو روشن کرد ولی بارون نیومد و بعد بچه رو زمین گذاشتند، طفلک تا سر حد مرگ ترسیده بود، اونشب غذا نخورد، ازش دلخور شدم.ولی خوب منبع خوبی بود، آبی رو بعد از اون روز سردی که آفتاب دیگه چیزی ازش نمونده بود و داشت از بین می رفت ندیدم.

Thursday, October 13, 2005

نو خسروانی(4)


تو آن ابری که....

گل از خوبی به مه گویند ماند،ماه با خورشید،
تو آن ابری که عطر سایه ات، چون سایه عطرت
تواند هم گل و هم ماه هم خورشید را پوشید.
م.امید

نجوا


نجوایی بود
گویی صدایت را
شنیده ام.
صدایی می آمد
کوششی از روی اشتیاق
کجاست
مالک صدا
مالک لرزه های
تن من
دیر وقت است
دیریست
که در خواب
را با خستگی
می کوبم.
صدا
صدا
گویی پشت دریست
سنگین
وقتی در را گشودند
اینک
گویی
صدای خنده هایت
را نیز می شنوم
.

سیاه


سیاه
سیاه،
رنگ وقتی که
تو نیستی،
خاطره ای
سفید
سفید،
وقتی که در
خاککده ابدیم
برای همیشه
غم را فراموش کرده ام
.

Tuesday, October 11, 2005

شبی از شبها


شبی از شبها
یاد من
- پاورچین پاورچین-
از در خانه برون رفت.
و ندانستم کی باز امد،
و کجا بود.
آنقدر بو بردم،
که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت.
محمد زهری

نم اشکهایش


در را بر هم کوبید و رفت
اکنون چگونه نگه دارم عطر را در فضا
نم اشکهایش را
در پیراهنم؟
رضا چایچی

Monday, October 10, 2005

یاس یخ زده


چندیست که می ترسم، ترسی پر از وحشت و یا خود وحشت، برام فرقی نمی کنه، تنها چیزی که برام مهمه اینه که دارم بارها تجربه اش می کنم، نمی دونم جریان چیه ولی از هر چیزی که به نظرم بی خودی باشه به وحشت می افتم. نوعی اضطراب که حتی با خوردن عرق هم و حالت منگی هنوز در من وجود داره. همیشه از سرعت به وجد می اومدم، از رفتن به مهمونی و از مراسم عرق خوری هم. ولی این وحشت و شایدم بهتر باشه بگم کابوس تمام لذتهای منو تبدیل به گودالی کرده، حفره ای توی وجودم، آها درست اینجا بین قلب و دلم. می ترسم، می ترسم وقتی اولین گیلاس رو سفارش می دم، می ترسم وقتی قطار سرعتش رو زیاد می کنه، از دورن خنک می شم و یخ می کنم، گویی کسی درجه یخچال درونم رو به انتها برسونه. وقتی فکرشو می کنم می بینم چیزی گرمم نمی کنه، قبلنا توی این حات سعی می کردم فکر کنم چه چیزی آرومم می کنه، بیشترین علاقه ام ریختن یه لیوان شراب و یا درست کردن لیوان ودکا بود و بعد داستان آماده کردن پیپم، بعد از اینکه یه جرعه شراب رو تو می دادم، به آرومی شروع می کردم به تمیز کردن پیپم و یا وقتی که عصر بود و نمی خواستم بخوابم یه لیوان قهوه برای خودم درست می کردم، زندگی من ، عشق من همین پیپ و قهوه بود. ولی الان می ترسم، حتی وقتی می خوام پیپم رو تمیز کنم با احتیاط این کار رو انجام می دم. یه چیزه دیگه هم بود، عشق بازی. عشق بازی با دخترکی که توی مغازه کار می کرد. دختری که هیچ وقت اسمش رو ندونستم، شایدم به من گفته ولی یادم نیست، نه اینکه برام مهم نباشه، نه، به عنوان وسیله بهش نگاه نمی کنم ولی بدن نرمش، زمان خاموشی و فراموشی منه، سینه های نرم و صورتی اش بالش خوابیست که همه چیز رو با بالا و پایین رفتنش به فراموشی می سپرم. این بالا و پایین رفتنها و اون صدای گرومب گرومب قلبش مثل یه دستگاه ماساژ دهنده الکترونیکی عمل می کنه، به اعماق تاریکی پرت می شم. آخرین بار که رفتم مغازه، بهم خندید. وقتی مثل همیشه منو تو انبار بشکه های شراب گیر آورد و بوسیدتم، وقتی دستش تمام وجودم رو در نوردید، یخ کردم، از تو خنک شدم و چقدر ترسیدم. دهنم تلخ بود.فهمید، یکبار دیگه بوسیدتم و بعد با نگاهی حاکی از شکایت و مهربانی بهم زل زد. دوست دخترم نبود، زنم نبود و حتی همخواب من،چیزی مثل یه بود بود، چیزی نداشتیم بهم بگوییم. اون شراب قرمز نابی بود و من لیوان. کسی لیوان رو شکسته بود. هنوز می ترسم.
شبها به نظرم صدای حزن انگیز ناله روباهی رو می شنوم که برایم ترس آور نیست ولی منو مجبور می کنه که نخوابم. نمی دونم چرا ولی تا وقتی صدایش تموم بشه خوابم نمی بره.
می ترسم، وجودش را می خواهم، دستهایش را، سینه هایش را تا سرم را به آرومی روی آنها بزارم، بغلم کنه و من خودم رو توی بوش غرق کنم، بویی که هر تنی نداره، بوی خودش رو داره، بوی یاس نیست، نمی دونم، بویی بین آب و یاس، یاس یخ زده شاید.
اون هم احتیاج به کسی داشت که ازش محافظت کنه. یه مرد گردن کلفت می خواست که قدرت و اعتماد به نفسی داشته باشه که بشه توی چشمهایش خوند. من نه تنها اعتماد به نفس نداشتم بلکه ترسهای اخیرم قدرت رو هم ازم گرفته بود. تنها بودم و ترسیده، ترسیده حتی از خیس شدن و گویی غرق شدن. شبی که گلوله از من گذشت، وقتی به اونگاه کردم، گلوله در وجودش باقی مانده بود.همینطور نگاهم می کرد.همینجور با نگاه شاکیش منو می پایید، نا باورانه تنها اسم منو به زبان آورد و بعد غلتید. مرگی بودن صدا. وقتی بغلش کردم بدنش بویی بین آب و یاس می داد، بوی یاس یخ زده.
دختری که بین بشکه های غول پیکر شراب منو بوسید، هنوز هم مرا می بوسد. بارها بهش خواستم حالی کنم که تنش بی بوست، ولی چگونه بهش بگم. من سینه ای رو می خوام که توش از همه چی دور بشم، نترسم، گرمم کنه، بوی خون رو فراموش کنم و فقط یه بو باشه ، بوی یاس یخ زده. راستش تا الان سه بار از زندگیم دست شستم. تا الان سه بار اونهایی روکه دوست داشتم رو با گلوله گشتم. هر بار شلیک گلوله به قلبم. همشون بویی می دادن، بوی یاس یخ زده.ولی همیشگی نبود. بوش برای مدتی می موند و بعد از مدتی بو عوض می شد. طعمش شیرین میشد. من طعم سرد و تلخ و ترش رو دوست دارم و باید دو دستی بهش بچسبم، باید این تن لطیف و خوش انحنا رو جوری، باید به وسیله ای حفظش کنم. نمی دونم چرا می ترسم. ولی از حرکت یه برگ گل هم به وحشت می افتم، از باران و باد می ترسم. من می ترسم. می ترسم اون سینه دیگه بوی خودش را نداشته باشه، بوی یاس یخ زده رو نداشته باشه، یاس یخ زده.
در رو که شکوندن، منظره اتاق بدین گونه بود: یه قفسه کتاب چهار ردیفی که از زور کهنگی کج شده بود، تمام قفسه ها پر از کتاب بود، چند تا کتاب کف زمین باز بودن، نشون می داد که در حال خوانده شدن بودن. تخت کهنه ای که به جای یکی از پایه هایش چندین کتاب ضخیم قدیمی گذاشته بودند. تک لامپی که به علت نزدیکی به دیوار، تمام دورش رو سیاه کرده بود. روی تخت ملافه دست دوزی شده قدیمی به طور منظم پهن شده بود. مردی رویش دراز کشیده بود. با خونش روی دیوار چسبیده به تخت نوشته بود: یاس یخ زده. وقتی رویش را برگردوند در دست دیگرش یاسی درون تکه یخی مخفی شده بود.

Saturday, October 8, 2005

شعر کوه و شعر من

بنفشه ای خوش رنگ
دمیده بود در آغوش کوه، از دل سنگ
به کوه گفتم:
شعرت خوش است و تازه و تر
و گر درست بخواهی، من از تو شاعر تر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ.

فریدون مشیری

تکه های بهار


باران خزانی بر بام
باد
آکنده اندوه.

تکه های بهار را که در قلبم جا نهادی
کجا بگذارم؟
شمس لنگردوی

خوشه


پرنده سرما زده، بر من فرود آی!
دانه گندمی
که در راهم گم کردی
در قلبم
خوشه کرد.
شمس لنگرودی


Thursday, October 6, 2005

شکوفه


تا شکوفه سپید سیب،
تازیانه ای به دست باد دید،
ریخت.
نازنین، چه زود رنجه می شود.

محمد زهری

ماه و چاقو



ماه
عریان
ناهنگام
از پشت پنجره آشپزخانه گذشت
سیب
سرخ تر شد
و چاقو از دستم افتاد
بر زمین.

رضا چایچی

سگهای چشم تو


سگهای چشم تو
این تازیان فرز شکاری
پر می دهند کبک نگاهی را
از جنگل تمشک مژگان
هان ای شکارچی
در فرصت طلایی شبگیر
نخجیر...
تیر.

فرخ تمیمی

که را؟



تگرگی سخت می بارد
گلی از شاخه می افتد

که را رویا؟ که را کابوس؟

منصور اوجی

لحظه دیدار









لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در هوای دیگری هستم.

های نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های نپریشی صفای زلفکم را ،دست!
آبرویم را نریزی دل!
لحظه دیدار نزدیک است.

م.امید

دیدار در فلق


تو مثل لاله پیش از طلوع دامنه ها
- که سر به صخره گذارد،
غریبی و پاکی
تو را ز وحشت توفان به سینه می فشرم
عجب سعادت غمناکی!
منوچهر آتشی

Sunday, October 2, 2005

امشب!


یک بوسه از لبان تو پاداش شعر من
امشب فراز جاده ابریشم است ماه
امشب کنار شاخ کنار است عطر سبز
امشب...!
منصور اوجی

سلاخی


سلاخی
زار می گریست
به قناری کوچکی
دل باخته بود.
.شاملو

Saturday, October 1, 2005

ای کاش...

ای کاش که جای آرمیدن بودی
این ره دور را رسیدن بودی
یا از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی



ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیرکهن در گذریم

با هفت هزار سالگان سر به سریم

خیام

زیباست

آري
نواي او چه زيباست !
نواي غم من
نواي باد
مرداب ،
نواي دردهاي من ،
فريادهاي
پر تلالوي جغد.
آري زيباست .