Sunday, December 30, 2007
Saturday, December 29, 2007
متاسفم
Thursday, December 27, 2007
...
Monday, December 24, 2007
...
Wednesday, December 19, 2007
کتاب= کتابخونه= خونه
دیروز 7 و نیم صبح چپیدم تو کتابخونه و فرداش ساعت پنج صبح از کتابخونه اومدم بیرون. دو تا تحویل کار داشتم. و امروزم باز از ظهر تو کتابخونم. دیگه خوابم علنا. حتی نمی تونم درست تایپ کنم. دیروز کلی تلفن و چت و اینا رو جواب ندادم. خلاصه شدیدا شرمنده دوستان. به بزرگی خودشون ببخشن. فکر کنم سرم خلوت تر شده باشه و بتونم برم عکاسی. شنبه هم برای تعطیلات می رویم پیش خاله گرامی و بعدم که مدتی می مانیم ببینم میشه دانشگاه رو جابجا کرد و خونه گرفت و عین آدم زندگی کرد یا نه!Monday, December 10, 2007
جغدهای توانا
Friday, December 7, 2007
انقراض

Thursday, December 6, 2007
قافله عمر
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد
Tuesday, December 4, 2007
Monday, December 3, 2007
...
Saturday, December 1, 2007
قر
Tuesday, November 27, 2007
بدون عنوان

Sunday, November 25, 2007
فیلمنامه 10 ثانیه ای
Friday, November 23, 2007
سنگر
دو سرباز پشت ماشین نسبتا از بین رفته ای کمین گرفته اند. دوربین برای نشان دادن چهره این دو، به صورت تیکه تیکه از سمت راست به سمت چپ می رود و دوباره از سمت چپ شروع می کند. سرباز سمت راستی رویش به دوربین است و پشتش به ماشین. در حالت خستگی و بدون هیچ گونه هیجانی مهماتش را چک می کند. سرباز سمت راستی هیجان زده است. پشتش به دوربین است. نفس نفس می زند. هر از چند گاهی پای چشمش را می خاراند.
دوربین به سمت عقب و راست می رود. روی خاک می نشیند و جلوی دوربین ناگهان خمپاره ای منفجر می شود. برای 5 ثانیه هیچی معلوم نیست. سرباز سمت راستی سرش را با دو دستش پوشانده و چمباتمه زده، خاک هنوز نمی گزارد سرباز سمت چپی معلوم باشد.
دوربین سر جایش متوقف شده است. سرباز سمت راستی سریع به حالت اماده در می آید. خشاب تفنگش را جا می زند. در همین حین سرباز سمت چپی پیدا می شود. حالت ترس در صورتش پیداست. تیکه از خمپاره شانه سمت راستش را دریده. همینطور رو به دوربین نشسته و نفس نفس می زند. سرباز سمت راستی با یه چرخش سریع نگاهش می کند.
دوربین به سمت راست و مقداری بالاتر از ماشین می رود. سرباز سمت راستی گلنکدک را می کشد و به محض اینکه نشانه می رود گلوله ای به گلویش می خورد.
به سمت عقب پرت می شود. گلویش را می گیرد. خون کم کم از لای انگشتانش بیرون می زند. دستش را به سمت سرباز سمت چپی دراز می کند. تقلا می کند و با صدای خر خر گویی تقاضای کمک می کند. دوربین از توی ماشین سوراخ سوراخ شده از کنار کلاه سرباز سمت چپی سرباز سمت راستی افتاده را نشان می دهد. سرباز سمت چپی به حالت بی حرکتی به سمت زمین نگاه می کند. مرده است.
at 7:33 PM 2 comments
میشه ازت خواهش کنم که یه فیلم نامه ی سه دقیقه ای هپی اند هم بنویسی؟! ... دستت درد نکنه!
February 2, 2007 3:51 PM
soraya said...
chand rooz naboodam hesabi aghab oftadam az neveshtehat! khoobi?
February 4, 2007 2:03 AM
Thursday, November 22, 2007
زمستون
شما باشین...
Tuesday, November 20, 2007
...
امروز علنا دیگه به دو تا گنجشک که تو سرما به هم چسبیده بودند حسودیم شد. هوا هم که اینقدر سرده که اصلا نمیشه بیرون رفت برا عکاسی. مشکل اینجاست که وقتی هوا ابریه در واقع باعث میشه که هوا گرم هم باشه پس میرسه به منفی 4 تا منفی 8. ولی وقتی هوا آفتابیه و ابرها نیستنف این نبود ابرها باعٍ میشه که ییهو هوا بشه منفی 15 تا منفی 30. یعنی اینقدر سرد میشه که بیش از 1 دقیقه بیرون باشی تمام قسمتهای بدنت یخ می کنه. یعنی سه پایه زدن و نمی دونم کنترل وصل کردن و فیلتر عوض کردن وتنظیم کردن همان و عین مجسمه وایسادن همان. از اون اه های یاهو، دلم هوای متعادل می خواد. دریاف شنا و کباب.
at 6:49 PM 0 comments
اوضع بی ریخته
اوضاع بدجور خرابه، آمریکا ایندفه گیر داده به ایران و ول کن هم نیست. اصلا نمی دونم چه امیدواری باشم؟! امیدوار باشم جنگ بشه یا امیدوارم بشم نشه؟ اوضاع مشکوکه! خلاصه اکه ییهو چند تا چیز کنار گوشتون ییهو ترکید بدونین از چی بوده!
at 12:24 AM 0 comments
Thursday, February 1, 2007
...
میدونی ، نمرده. فقط باید آپ گرید بشه به نظرم!
January 31, 2007 3:22 AM
fereshteh jafari said...
اصلا به نظرم ایرانی ها خیلی برای خودشون ای میل می فرستند.هنر نزد همه هست الا ایرانی ها...
January 31, 2007 6:14 AM
Saturday, November 17, 2007
دفترچمه
نوستالژیک
منم جدیدا این دوتا فیلمی که گفتی ، دل شدگان و سوته دلان رو دیدم و بعدشم دقیقا همین حس رو داشتم. و موندم که چرا اینا اینقده معروف شدن. فکر کنم بهتر باشه فیلم رو تو زمان خودش و با فیلم های اون موقع مقایسه کرد. شاید این طوری به جواب رسید
January 31, 2007 3:19 AM
sepideh said...
و در مورد اون آهنگ ها... برای خودمم جالبه. عجیب این آهنگ ها رو دوست دارم. هر وقت هم که میشنوم انگار یه چیزی منو پرت میکنه به سال های 69، 70. به بچه گی هام.
January 31, 2007 3:21 AM
Neda said...
bebakhshid ostad, shoma chize digei meil darin?! cheghadr ghor mizani tooooo?
سوته دلان
الان فیلم سوته دلان علی حاتمی رو دیدم. چیز خاصی نداشت. ولی دلم گرفت. دلم هوای ایران رو کرده. بدجوری دلم گرفته. مخصوصا صحنه آینه و قران کوچولو حالمو گرفت. دلم گرفته. نمی دونم شما ها هم دیدین یا نه. دختر بازیگر خوشگلی بود که اصلا نمی شناسمش. ولی حس عجیبی داشت.
Monday, January 29, 2007
من فیلم سوته دلان را دیدم.قبلش شنیده بودم شاهکار علی حاتمی است.اما من که شاهکاری از اون دستگیرم نشد.فقط ورد زبونم بود: اااااااااااا.... اینو.... چقدر جووون بوده....
January 30, 2007 5:00 AM
Varahram said...
Chaakeram,khoobi? khoshi? omidvaaram hich vaght delet nagireh aziz. film e ghamgenaaneyee ast vali man kheyli doostesh daaram. dar zemn oon dokhtareh keh migi Shohreh Aghdashloo mibaashad.felan...
January 30, 2007 10:20 AM
سوزش در بعضی قسمتها
هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده جز کون سوزی یا اگه بخوام مودب باشم ماتحت سوزی. من نوفهمم، چرا هر وقت دوربین دست ادم نیست یا آدم در موقعیت و شرایط عکاسی قرار نداره کلی سوژه پیدا میشه ولی به محض اینکه حاظری و دوربین دست ادمه ییهو همه چیز غیب میشه. دیروز که توی جاده بودم حداقل 3 تا قرقی دیدم کنار جاده رو شاخه درخت در موقعیتهای متفاوت نشسته بودن. حالا با سرعت 120 کیلومتر چجوری میشه کنار بزرگراهی که جای توقف هم نداره وایساد نمی دونم. ایدقر لجم گرفته بود که نگو. امروز هم توی زنگ استراحت بین دو کلاس بدو رفتم قهوه بگیرم. نزدیک رستوران دانشجویی که قهوه هم می دن صدای یه گنجشک شنیدم. حالا هوا -17 بود، هی فکر کردم ای صدا از کجا میاد، چجوری ای پرنده هه دووم آورده. رسیدم نزدیک در دیدم یه گنجشک تپل، خشگل، خیلی هم شیک نشسته روی شاخه نزدیک در، پوش کرده، نور آفتاب هم روش و داره از خودش صدا در می کنه. آقا منو می گی ها اینقدر سوختم که چرا دوربین همراهم نیست که نگو. حالا اگه دوربین بدستم بودا محض رضای خدا یه دونه پرنده هم پیدا نمی شد جه برسه به اینکه یه گنجشک تپل جلو روم نشسته باشه. الانه که بزنم زیر گریه. دو هفته شد که دست به دوربین نزدم. هوا سرده. خیلی. نمیشه رفت بیرون. باد که میاد به -26 هم میرسه. خیلی بده. دچار یاس فلسفی و عکسی و همه چی شدم. ملت هم که انگار نه انگار. یه دونه عکس خوب که ادم دلش خنک بشه نیست. البته منظورم توی قسمت ایرانه. به قول ایتالیای ها ناده د ناده.
فحش می دهیم........
at 6:48 PM 0 comments
Sunday, January 28, 2007
Wednesday, November 14, 2007
تعریف
* سوتی ندین یه وقتی، عکس برعکس نی، انعکاسه...
Sunday, November 11, 2007
اختراع غذا
Saturday, November 10, 2007
Friday, November 9, 2007
نو کامنت
Wednesday, November 7, 2007
روزی روزگاری
Tuesday, November 6, 2007
شب بخیر
Thursday, November 1, 2007
قیری ویری گیجی ویجی
چند وقته صبحا که سایت رو باز می کنم از ادیت عکسام خوشم نمی یاد. واقعیتش اینه که برای اینکه صبح سریع بشینم سر درس، شبا عکسا رو ادیت می کنم که بعد از 10 ، 12 ساعت درس خوندن دیگه نه مغزم کار می کنه نه چشام درست میبینه. برا همین هر جا از ادیت و یا خود عکس خوشتون نیمومد لطفا تذکر آیین نامه ای بدین...
حسای احمقانه
Monday, October 29, 2007
نظر

ساده
دوربین به طور کامل ثابت است ، شاخه جلوی صحنه کاملا واضح است ولی شاخه و برگهای پشت به صورت نسبتا محوی قرار دارند. بعد از چند ثانیه مورچه ای از پایین سمت راست شاخه ظاهر می شود. تیکه برگ سبزی را به انبرک هایش گرفته است، مقداری روی شاخه می رود و به نیمه شاخه نرسیده می ایستد. گویی برای پز دادن ایستاده است.
بعد از 3 ثانیه دوباره راه می افتد و وقتی از نیمه شاخه رد می شود، دوباره برای 2 ثانیه می ایستد. در زمانی که ایستاده، چیزی در پشت صحنه تکان می خورد، به نظر حجم سبزی حر کت کرده است. مورچه شروع به حرکت کردن می کند و وقتی به انتهای شاخه می رسد درست قبل از خارج شدن از کادر ، آن جسم سبز پشت کادر، نزدیک تر می شود. شبح مارمولک سبزی قابل تشخیص است.
شبح چند لحظه صبر می کند و بعد به سرعت به سمت شاخه جلوی کادر حرکت می کند. به شاخه که می رسد کله اش کاملا واضح است، بدنش از کادر خارج است. به سرعت شروع می کند به سمتی که مورچه از کادر خارج شده حرکت کردن. قبل از اینکه تمام دمش از کادر خارج شود می ایستد، فقط قسمتی از دمش توی کادر باقی مانده است. بعد از چند ثانیه دمش از کادر خارج می شود و سرش جایگزین دمش می شود. به بیننده این حس القا می شود که چرخیده است.
به سمت پایین نگاه می کند، مورچه ای با برگ پدیدار می شود. شکل برگ فرق می کند و نشان می دهد که مورچه دیگری است. مورچه شروع به حرکت می کند، به نیمه شاخه نرسیده مارمولک با یک حرکت سریع مورچه را می بلعد.
دوربین عمق میدانش را عوض می کند. شبه بزرگ مارمولک سر جای خودش باقی است. روی یکی از شاخه های پشتی مورچه هایی با برگ در دهانشان حرکت می کنند.
Thursday, October 25, 2007
تولدشه

اگه اشتب نکنم امروز تولد ورهرام هست. به حق پنج تن و هشت تن و نمی دونم دوازده تن و بعدم به حق زرتشت ریشو و اینا، امیدوارم همیشه خوش و خرم باشه و کلی هم لنز و دوربین و وسایل بخره و بعدم کلی عکس توپ بگیره.
تولدش مبارک. این عکس رو هم تقدیم می کنم بهش. امیدوارم خوشش بیاد.
راستی سیستم امتیاز دهی سایت راه افتاد. پایین هر عکس. اونایی که تنبلن و حوصله نوشتن ندارن ، عوضش امتیاز بدن، راحت تره.
با روزی 14 ساعت درس خوندن هم کم میارم. خسته شدم! تمومی نداره...
Saturday, October 20, 2007
قلب من
دوربین ناگهان روشن می شود. تصویر ناگهانی برای بیننده شروع می شود. دوربین پشت پنجره قرار دارد. یک لبه پنجره باز است. دوربین به آرامی شروع می کند وارد اتاق بشود. از پنجره نیمه باز به صورت کج وارد اتاق می شود. نگاه سمت چپ دوربین حس کجی را به بیننده القا می کند. نور توی اتاق بسیار کم است. منبع نوری لامپ دیواری است. سمت چپ که دوربین نشان می دهد، میز تحریر است.چوبی و به نظر فرسوده و کهنه می آید. روی میز و چسبیده به دیوار چند کتاب مختلف چیده شده است، چند عدد خودکار و مداد و ماژیک هم گوشه میز، در هم ریخته است.
دوربین بعد از چند ثانیه به آرامی شروع می کند به چرخیدن. ولی نه به صورت افقی، بلکه به صورت عمودی. و به آرامی شروع می کند به سمت سقف رفتن. میز، دیوار، سقف و در ادامه، چون نور کم است، سقف به نظر تاریک می آید، گذشتن از سقف و رسیدن به دیوار دیگر، در این بین چند ثانیه تاریکی.
سمت دیگر تخت یک نفره ای است. به نظر کوچک می آید، مثل میز تحریر چوبی و فرسوده به نظر می آید. مردی رویش نشسته. پاهایش روی زمین است و سرش را در میان دستهایش گرفته است.
کل دوربین شروع به حرکت می کند. عقب عقب می رود و در زیر میز ثابت باقی می ماند.صدایی می آید، گویی کسی در می زند. مرد حرکتی نمی کند. دوباره صدای در می آید. مرد سرش را بالا می گیرد، دستهایش را روی زانویش می گذارد و به سمت در نگاه می کند. همچنان ساکت سر جای خود نشسته است.
صدای باز شدن در می آید. زنی وارد کادر می شود. جلوی مرد می ایستد. صورتش را بیننده نمی بیند. پالتوی بلندی پوشیده است. به سمت پنجره می رود. بیرون را نگاه می کند و بر می گردد. دوباره جلوی مرد می ایستد، پالتویش را در می آرود و می اندازد روی میز تحریر. نصف پالتو فضای بالای کادر را پر می کند. دوربین همچنان ثابت مانده است. ساقهای خوش تراش زن و کفش پاشنه دار زیبایش پیدا است.کادر تا زانوی زن را بیشتر نشان نمی دهد. پاها برای مدتی ثابت باقی می مانند و بعد از چند ثانیه به حالت بالا رفتن از تخت کم کم از کادر خارج می شوند.
دوربین خاموش می شود.
روشن می شود. دوربین به سقف چسبیده است. کادر از بالا همه چیز را نشان می دهد. همان صحنه ، همه چیز سر جای خودش است، ولی روی تخت به هم ریخته است. مرد روی تخت نشسته و سرش را در میان دستهایش گرفته است. بعد از چند ثانیه دستش را دراز می کند و از زیر تخت چراغی را بیرون می آورد. چراغ کوچک مطالعه. خم می شود و پشت تخت، سیم برق چراغ را به پریز برق می زند. به حالت اول بر می گردد و چراغ را روشن می کند. نور قرمز بنفشی فضا را پر می کند. چراغ را کنار تخت می گزارد و باز سرش را در دستهایش می گیرد. به محض روشن شدن چراغ، رد پاهایی روی زمین هویدا می شوند. رد پاهایی زنانه، کوچک و بعضی با کفشهای زنانه پاشنه دار. قسمت جلوی کوچک و نقطه ای در انتها نشان از پاشنه دار بودن کفشها دارند. دوباره صدا می آید. مرد می ایستد. دستهایش را در جیبش می کند. بدون حرکت ایستاده است. زنی وارد می شود. جلوی مرد می ایستد، تی شرت بلندی تنش است که تا زانویش را پوشانده است. صحنه به آرامی تاریک می شود.
صحنه به آرامی روشن می شود. دوربین روی میز تحریر است. کادر تخت و پنجره را پوشش می دهد. مرد به کنار لنز دوربین به جایی نا معلوم زل زده است. صدای در می آید. زنی وارد می شود. جلوی مرد می ایستد. به نظر می آید جلوتر می ورد. زن دستهای مرد را می گیرد. مرد زن را بغل می کند. صحنه به آرامی تاریک می شود.
سیاه و سفید. به آرامی همه چیز روشن می ود. دوربین سر جای قبلی خودش است. پنجره به طور کامل باز است. زن کنار مرد روی تخت نشسته است. هم دیگر را بغل کرده اند. هردو به بیرون پنجره نگاه می کنند.
Thursday, October 18, 2007
Wednesday, October 17, 2007
Sunday, October 14, 2007
حاج آقا سگ

Dog View 3
Ghost Dog
سگم نشدیم!!! تو رو خدا ببین این حاج آقا سگ به قول فرنگیا چه ویو(منظره) ای داره؟! آخ خوشی به حالش. من می خوام سگ بشم. کم کمش شکلات بهش تعارف می کنن! فقط بدیش اینه که عمق میدان چشای ایی آقا سگه کم بوده، احتمالن دوربین( مخالف نزدیک بین! و چون برعکسه، یعنی دوربین نزدیک و بد میبینه و نزدیک بین دور رو!! من که نوفهمم چرا اینطوری فوکولن؟!) هم هست و خب چاره ای نیست جز اینکه بره نزدیک تر....
نتیجه اخلاقی، فرهنگی، عشقولانه، هنری، سکسی، اقتصادی: سگ بودن و خوب دیدن کلی کیف دارد و بهتر می باشد D:
Friday, October 12, 2007
سپاس

Thursday, October 11, 2007
لحظه ها

Tuesday, October 9, 2007
کما
غر غر
Sunday, October 7, 2007
Saturday, October 6, 2007
سکوت
Thursday, October 4, 2007
مردم
Tuesday, October 2, 2007
مرکز موسیقی بتهوون تعطیل شد
این مرکز قدیمی ترین فروشگاه موسیقی در ایران بود که از سال ۱۳۳۲ به مدیریت کریم چمن آرا و با فروش صفحه های گرامافون کار خود را آغاز کرد و تا سالها تنها فروشگاه عرضه محصولات موسیقی محسوب می شد و علاقه مندان به موسیقی کلاسیک و موسیقی ایران از همه جای ایران برای خرید آثار موسیقایی به این فروشگاه مراجعه می کردند.
این مرکز موسیقی پس از ۵۴ سال فعالیت بی وقفه به دلیل بدهی های ناشی از رکود بازار موسیقی و کنسرتهای کم رونق فعالیت خود را متوقف کرد. این فروشگاه در دو سال گذشته دوبار از سوی اداره اماکن نیروی انتظامی تهران پلمپ شد ولی در دادگاه تبرئه شد و توانست فعالیتش را از سر گیرد.
آرش وطن خواه مدیر فروش این فروشگاه به بخش فارسی بی بی سی گفت: "ما هرچه در توان داشتیم برای جلوگیری از تعطیلی فروشگاه و حل مشکل مالی به کار گرفتیم. اما هیچ کس به ما کمکی نکرد. مرکز بتهوون در میدان محسنی ملکی اجاره ای بود که موعد اجاره آن، مدتی پیش تمام شد و ما نتوانستیم مکانی جدید را اجاره کنیم."
او درباره فعالیت های شرکت آوا خورشید که سه سال پیش برای تولید محصولات موسیقی تاسیس شده بود، گفت: "فعالیت های این شرکت به دلیل عدم بازگشت سرمایه به حالت نیمه تعطیل درآمده و در حال حاضر فقط آلبوم های تولید شده قبلی را به فروش میرساند." شرکت آوا خورشید در طول سه سال فعالیت خود ۲۰ آلبوم موسیقی در سبک های موسیقی سنتی، پاپ و کلاسیک منتشر و کنسرتهایی را نیز برگزار کرد.
مرکز موسیقی بتهوون در چند دهه اخیر در فروشگاهی در خیابان ولیعصر کنار دانشگاه هنر قرار داشت که بابک چمن آرا برادر زاده کریم چمن آرا که در سالهای گذشته مدیریت آن را برعهده داشت، مکان همیشگی این فروشگاه را برای پرداخت بخشی از بدهیها و سرمایه گذاری در بخش تولید آلبوم به فروش رساند و فروشگاهی را در میدان محسنی اجاره کرد که روز گذشته تا اطلاع ثانوی به ۵۴ سال فعالیت خود پایان داد.
Monday, October 1, 2007
جغد
Thursday, September 20, 2007
کل کل می کنیییییییییییییییم
حافظ شيرازي
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را!
Wednesday, September 19, 2007
Tuesday, September 18, 2007
...
Monday, September 17, 2007
زمزمه
باز سرما
باز وجود تلخ برگهای قرمز و زرد
باز با باد به نجوا،
درد دل کنم.
سرمای خاطره
برگشته
رخت دو رو مرا در برگرفته
نیمه درونیش گرم،
آسوده به یادش می آورم
دستهایمان در جیبهایم تنگ هم
چو دو قو
تنگ هم
نیمه تلخش
لیک سرد و سیاه و شایدم سرد و سفید
یادش را محو می کند
ساده بگویم؛
تن گرم و عریانش را در نیمه گرم دوست دارم
و سرمای هوا را
چو یاد آور تن اوست
می پرستم.
باز سرما
باز آتش
باز رقص خاطره ها در من.
Saturday, September 15, 2007
بر مسلمین غر و کاف گاف لازم و مستحب است




زیبایی های نا مکشوف طبیعت ایران در عکس های علی متین جلوه گر شده اند. این هفته گالری گلستان میزبان عکس های علی متین از طبیعت چندگانه و چند وجهی ایران بود. علی متین، عکاس ۳۴ ساله ای است که عکاسی را به شیوه خودآموز یاد گرفته و بیش از پنج کتاب عکاسی منتشر کرده است. او با رعایت ریزه کاری های حرفه ای موفق شده طبیعت ایران را این بار از وجهی دیگر بنمایاند.
علی متین از سایه ها مطلوب ترین استفاده را در عکس هایش برده است و در عکس های او از نورهای تند ایران خبری نیست، حتی وقتی از جزیره پرآفتاب قشم عکس می گیرد از نورهای ملایم غروب استفاده می کند.
عکس های این نمایشگاه حاصل ۱۳ سال کار عکاسی علی متین است. او کارش را با عکاسی طبیعت آغاز کرده و تاکنون چهار نمایشگاه داشته است.این نمایشگاه خداحافظی علی متین با عکاسی طبیعت بود. او قصد دارد از این به بعد در حوزه عکاسی خبری کار کند.
Thursday, September 13, 2007
چرخشهای عشقولانه

Sunday, September 9, 2007
آدم غرغرو
Friday, September 7, 2007
دنیای غریبیست
جغد پیر
این شعرو سپیده فرستاده ، اینقدر حال کردم که نگو. نمی دونم چرا تا به حال خودم به این شعر برنخوردم. به شخصه خیلی از کارای نیما رو خوندم. خلاصه کلی دمش گرم. هیس! مبادا سخنی! جوی آرام



