Sunday, December 30, 2007

داستانیست

ددم وای، چه جریانی بپا شد!!! بی خیال....

Saturday, December 29, 2007

متاسفم

درود بر شما
با این کار شما موافق نیستم دوست عزیز. توی گالری خیلی فعال نیستم و به جز تعداد کمی عکس، و چند نظر، فعالیت دیگری هم نداشتم. ولی هر روز گالری را نگاه می کنم. با تمام بی امیدیم به اینکه گالری به جایی برسد( به خاطر فرهنگ خاص ایران) هر روز به گالری سر می زنم و به خودم سعی می کنم دلداری بدم که نه بهتر میشه! داره بهتر میشه!از روی تجربه ای که از کار کردن در سایت فوتو بدست آمده فکر می کنم این گالری ارزش این را خواهد داشت که خرابش نکنیم. از روز های اول توی سایت فوتو فعالیت کردم و با کمک خیلی از دوستان دیگه( که به همکاری با اونها افتخار می کنم) سایت رو به جایی رسوندیم که نسبتا قابل قبول بود ولی متاسفانه به خاطر بروز مشکلاتی فوتو به کشتی شکسته ای تبدیل شد که هر روز داره بیشتر غرق میشه.
صفحه اول گالری را ببینید. نقدها را ببینید. صحنه تعارفها شده است. با کار شما مخالفم چون دارید جو را جو وبلاگی می کنید. نمی دانم چرا مدیران و یا مدیر گالری ساکت نشسته، اتمال بسیار زیاد دلایل خاص خودش را دارد ولی شما که می دانید چه می کنید!! شما با اینترنت پر سرعت و بدون فیلتری که دارید امکان دیدن خیلی از سایتهای خوب عکاسی دنیا را دارید. لطف می کنید و سری به گالری می زنید و عکس می گزارید و نقد می کنید! پس دیگر خرابش نکنید!!
طبق خواسته ها و قانونهای سایت آمده:
خواهشمنديم از ارسال عکس های بی محتوا و بی کيفيت پرهيز کنيد. دليلي براي نمايش عکس‌هاي تکراری و بدون خلاقيت وجود ندارد. از توجه و همکاری شما متشکريم
و: لطفا هنگام نظردادن به عكس‌ها، امتياز خود را بر اساس الگوی زير انتخاب کنيد.+3: عكس از لحاظ تكنيک و موضوع بدون اشكال است.+2: عكس با كيفيت است ولي بهتر هم مي توانست باشد.+1: در كل تلاش خوبی توسط عكاس انجام شده ولی نياز به اصلاح و بهبود دارد.0 : امتیازی برای این عکس در نظر نمیگیریم.-1: عكس غيرفنی و بدون انگيزه است.-2: دارای اشكالات تكنيكی جدی و بديهی است.-3: عكس از هر نظر نامناسب و غير قابل قبول است.
و :هدف از نظر نقد و بيان نکات قوت و ضعف عکس از لحاظ هنري و تکنيکي است، نه امتياز دادنو:يکی از اهداف مديران سايت يافتن نگاه خلاق و پويا در عکس‌ها در کنار رعايت نکات فنی و تخصصی است.
و:اين سايت صرفا برای ارتقاء سواد بصری و آگاهی فنی، تخصصی اعضاء راه‌اندازی شده است. هدف نمايش عکس‌های مناسب و با کيفيت به همراه نقد و تجزيه و تحليل حرفه ای بر پايه مباحث فنی، تخصصی و زيبايی‌شناسی است.
و همچنین وقتی طبق قانون سایت باید اطلاعات خرجی عکس همراه عکس موجود باشد گمانم بر این است که عکس را خود عکاس گرفته باشد و نه کس دیگری! وگرنه می شود به راحتی عکسهای دیگران را نمایش داد و اگزیف عکس را هم اعلام کرد!!( اگرچه این عدم بیان صریح و مشخص را در اساسنامه گالری کمبودی اساسی و مشکلدار می بینیم!)این عکس شما بیان کننده کدام یک از اهداف گالری هست! طبق کدام طبقه بندی امتیازی( چه غلط و چه درست) میشود به عکس امتیاز داد!عکس را در پروفایل خود بگزارید و نگزارید کسان دیگری به پی روی از شما محیط گالری را به محیطی وبلاگی تبدیل کنند. خودتان زحمت کشیدید، عکسهای گالری بهتر شده اند، به درست و یا غلط مثل ژیانی این محیط کم کم دارد به جایی میرسد. پس چرا خرابش می کنید!خرابش نکنید!
سپاس از شما
بدرود

Thursday, December 27, 2007

..

...یه جورایی گه گیجه گرفتم

...

ایستاده ام
تو از آرزوهایش حرف می زنی
از عشقی که داری
از دردهایت
از روزمرگی هایت
و من
همچنان بیمار گونه
رویایی را در ذهنم می پرورانم
که آرزو نیست
عاشقی نیست
تمنا نیست
روزمرگی نیست
چیزیست ورای هر عشقی
ورای هر آرزویی
ایستاده ام و
رویای وجودی را با بویش در ذهنم می پرورانم

Monday, December 24, 2007

...

چند وقته ننوشتم؟ یه هفته شد؟!
فردا کریسمسه و منم اصلا حال و حوصله ندارم. بدجوری قاطی کردم. همه چیزم به هم ریخته.
باید یه کاری بکنم....

Wednesday, December 19, 2007

کتاب= کتابخونه= خونه

دیروز 7 و نیم صبح چپیدم تو کتابخونه و فرداش ساعت پنج صبح از کتابخونه اومدم بیرون. دو تا تحویل کار داشتم. و امروزم باز از ظهر تو کتابخونم. دیگه خوابم علنا. حتی نمی تونم درست تایپ کنم. دیروز کلی تلفن و چت و اینا رو جواب ندادم. خلاصه شدیدا شرمنده دوستان. به بزرگی خودشون ببخشن. فکر کنم سرم خلوت تر شده باشه و بتونم برم عکاسی. شنبه هم برای تعطیلات می رویم پیش خاله گرامی و بعدم که مدتی می مانیم ببینم میشه دانشگاه رو جابجا کرد و خونه گرفت و عین آدم زندگی کرد یا نه!

Monday, December 10, 2007

جغدهای توانا

چند سوال:
به نظر شما
اگه آدم نصف شبی از زور گشنگی بیدار بشه و بعدم زنش بیدار کنه که گشنمه چی داریم!؟ اگه نداریم میشه یه چیزی برام درست کنی بیاری! کتک می خوره یا منجر به طلاق میشه؟
اگه آدمی ساعت 9 شام خورده باشه و بعد نصف شب از زور گشنگی پا بشه و بعد یواشکی برای اینکه زن مهربانش! را بیدار نکنه بره سر یخچال و هر چی خانومش برا فردا درست کرده بخوره! بعدش چه اتفاقی میوفته؟ شما باشین چی کار می کنین؟
یه مدل دیگه:
اگه گشنش بود و پا شد و خورد و برگشت تو رختخواب و شما از تکون خوردنش بیدار شدین! می کشینش؟!
اگه برای سر کارتون ساندویچ درست کردین و اونم حال کرده بلعیده ساندویچا رو! کشته میشه؟!
قربون همگی
*تغییر ژنتیکی جغد به خرس تکذیب می شود.
آما( نخونید اما، بخونید آما) وجود خصلت ژنتیکی خرس در جغد تایید می شود. تحقیقات جدید نشون داد که جغد ها هنگام شب تا 3 خرگوش( بخوانید ماکارونی یا باقالی پولو با گوشت) می توانن بخورند و به عنوان دسر مقادیر زیادی موش( بخوانید کیک بستنی و ژله) می توانند صرف کنند. و برای هضم غذا نیز به راحتی برای یافتن آب گوارا (بخوانید بطری شراب و شری) به همه جا (بخوانید کمد و کابینت) سرکشی می کنند. جغدها جانوران پر توانایی در هضم غذا می باشند.

Friday, December 7, 2007

انقراض


لینک از آرتین و عکس از (Yuriko Nakao/Reuters)
یکی از غذاهای دانشجویی مورد علاقم چیز برگر با حلقه های سوخاری پیازه. یه غذای خیلی معمولی منتها توی رستوران پشت دانشکدمون میشه انتخاب کنی که چی بزاری بین ساندویچ و منه دله هم تقریبا همه چیزو می گم بزار: کاهو، خیار، پیاز، خیار شور، یه چیزی به نام رلیش، قارچ، زیتون، پنیر اضافه چدار، سس تند، حلقه های فلفل دلمه ای تند، گوجه هم دیگه اضافه کنین ردیف میشه. و چون رستوران دانشگاهه روی قیمت نمیره، فرقی نمی کنه که خالی بخورین یا با اینهمه خرتو پرت، قیمت یکیه. منم الان اینقدر خوردم که از چشام داره می زنه بیرون. الان جون میده بری یه جایی که قیلیون و نرم تنو موسیقی و بعدم چایی و بعله دیگه حالی کنی و حولی. مخصوصا تو ای سرما. یه چند تا خونه دیدم از ای تراسا داشتن که پنجره ای کرده بودنش برا زمستون. بری اون تو، زیر پتو و وای چه خوابیییییییی میشه...
تق تق تق، لطفا از رویا تشریف بیارین بیرون، فعلا مباحث داوری بین المللی باقی مونده! خب کجا بودیم؟! بله بله باید این متنو اصلاح کرد، درسته... دیگه گفتم تا خواب از کلم بپره یه خورده اینجا رو آپ کنم.
اینجا، توی دهات ما رسمه که بعضی وقتا بچه های دبیرستان و یا کوچیک تر ها رو میارن تو دانشگاه که قسمتهای مختلف رو نشونشون بدن. دیرو داشتم از تو راهرو رد میشدم، اومدم در قسمت دوم راهرو رو باز کنم دیدم اوووو چه خبره یه قطار بچه نیموجبی پشت سر هم عین بچه فیلا که نفر عقبی با خرطومش دم نفر جولویی رو می گیره ، خلاصه در حال رد شدن هستن. درو براشون باز کردم و نگه داشتم تا قطار طویل رد بشه. قیافه هاشون دیدنی بود((: یاد کارتون عصر یخی دو افتادم. که ای بچه فینگیلی ها میومدن تا اون ماموته رو می دیدن، می گفتن این از آخرین ماموتاست و همه می گفتن woooow اونم با قیافه های متعجب! حالا این بچه ها همینطور منو نگاه می کردنwoooooooooow این از آخرین نسلهای جغدهای حقوق دانه! قیافه منم شده بود شبیه جغد بالاییه((: چند تا دخی کوچولوشون هم تشکر کردن و قطار رد شد.
داریم منتقرض میشویم.
آخر عمری احتیاج به آرامش و شمع و شراب دارییییم.
قربان همگی
بدرود

Thursday, December 6, 2007

قافله عمر

این قـافـله عـمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد
خیام
گوش کنید:

Tuesday, December 4, 2007

...

اینکه با یه آدم آشنا بشی که بی شیله پیله باشه خیلی خوبه...

Monday, December 3, 2007

...

بعضی وقتا اینقدر همه چیز به نظر احمقانه میاد که هیچ چیزی نمیشه گفت. نمی دونم اگه خدایی وجود داره منطقش چیه، از نظر من که اصلا هیچی حالیش نیست. عین همین احمدی نژاد بو گندو می مونه. خوشی به حال اون ادمایی که می تونن شاد زندگی کنن. هیچ چیز شادی وجود نداره، جز خواب توی گاز. خوابی که دیگه هیچ وقت آدم پا نشه. مردشور هرچی این زندگی کثافتو ببرن.
شما باشین چی کار می کنین:طرف زن داره، مریض میشه، میره تو کما! 2 سال بعد از تو کما در میاد میبینه که زنش ازدواج کرده. میره خونه وسایلشو ورداره میبینه یه گوساله دیگه شده شوهر زنش و اونجاست و اون لوازمی که تهیه کرده بودن هم تغییری نکرده، همون تخته و همون خونه و همون آشپزخونه!
شوهر قانونی!
شما باشین چی کار می کنین:
عاشق کسی هستین، تمام زندگیتون با طرف هستین و بعد یه روز می فهمین که تمام مدتی که دختره به شما ابراز عشق میکرده با یکی دیگه هم بوده و باهاش می خوابیده! آزادی؟! کثافت؟! حق؟!
شما باشین چی کار می کنین:
کسی رو دوست دارین! میوفتین زندان! تو زندان یا باید کسی که عشقش هستین رو لو بدین و یا گروهی که باهاش کار می کردین، رفیق صمیمتون تو اون گروهه؟! عشق؟ تحمل؟! شکنجه؟! خیانت؟! خودکشی؟!
با شما باید چی کار کرد:
عاشق یه خانوم خوب شدین! کسی که هر روز با یکیه! از روی عشق شیدید که دارین، میرین می کشینش!
دار؟! زندان دائم؟ حق؟ یه طرفه؟! آزادی فردی؟! قدرت تصمیم؟! قدرت کنترل؟!

Saturday, December 1, 2007

قر

طبق معمول دیر وقت از کتابخونه اومدم خونه،داشتم وا می رفتم. همینطوری ولگردی آخر شب رو شروع کردم که رسیدم به وبلاگ یارا. یه موسیقی توپ قر دار گذاشته تو وبش که ادم شارژ می شه نصف شبی. بعد یهو یاد ایران افتادم. خیلی دلم برای یه مهمونی توپ ایرانی تنگ شده. از اون مهمونی ها که نیم تاریکه و حسابی همه می رقصن و آدم اینقدر می رقصه که خیس عرق میشه و آهنگ عربی و ایرانی و بزن و بکوب حسابی. خیلی دلم می خواد. اینجا خاک بر سرشون کنن تو مهمونیا یکی یه دونه آبجو میگیرن تو دستشون و وای می ایستن به حرف زدن. همش فک می زنن. بخوای برقصی باید بری دیسکو که اونم همش هیپ هاپه. حال آدمو به هم می زنن.
دلمان برای قر دادن تنگ شده است. قررررررر می دهیم.
قر بده بابااااا

Tuesday, November 27, 2007

بدون عنوان


امرو عصر بر اثر یک اشتباه بسیار احمقانه زدم انگشت دست چپ، یکی مونده به آخری رو سوزوندم. حسابی هم سوخت. تا مدتها عین عقب مونده ها یه دستمو چسبونده بودم به ستون فلزی کنار دستم تا خنک باشه و درد نگیره و یه دستی تایپ می کردم. آخر سر شاکی شدم و پاشدم رفتم داروخانه. نا مروتا، نا مسلمونا، بی انصافا، این کفار شریر پرور( به قول نیک آهنگ) یه تیوب کوچیک کرم سوختگی که تو ایران 1000 تومن هم نیست رو می دادن 10$. نه تنها دستم سوختگیش بیشتر شد بعضی جاهام هم سوخت. خلاصه و از سر ناچاری خریدم و پریدم تو ماشین تا بزنم رو دستم که درمانی باشد بر این دست سوخته نامسلمون. مقداری که مالیدم دیدم بوی کرم دست مامان رو میده. ییهویی اینقدر دلم تنگ شد که مدتی بدون اینکه هیچ کاری کنم نشستم تو ماشین. یاد مامان افتادم حسابی. اینقدر دلم براش تنگ شد که بی اختیار به هق هق افتادم. خوشبختانه برفی می اومد شدید و هوا هم تاریک بود. خلوتی بود. بعد یاد نیلو افتادم. خلاصه نشستم یه دل سیر زار زار عر زدم. 3 سال و نیمه که...
اینجا داروخونه ها خیلی بزرگن. همه چیز رو با هم میفروشن، از عطر گرفته تا برو آخر. داروخونه پایین شهر هم برای تبلیغ یا هر کوفتو زهرماری که شده ورداشته در ورودی رو جوری گذاشته و جوری سیستم رو درست کرده که برای رسیدن به قسمت داروها مجبوری از توی قسمت عطر و لوازم آرایش زنونه رد بشی! و بوی عطر زنونه، آخ چه بویی، چقدر شیرینه. مثل آدمهایی شدم که از توی کویر میان و هیچ چی ندیدن. وایسادم اون وسط و قشنگ چند بار نفس عمیق کشیدم. رویاییه. آخ وقتی یه عطری روی پوست یه دختر میشینه. چقدر جالبه، چقدر زیبا، چقدر لطیف. هیچ وقت به این حد نرسیده بودم.
در حالی که داشتم بو می کردم و چشام بسته بود، حس کردم یه حرکتی تو نزدیکیم شده، چشامو باز کردم که اگه مزاحم کسی شدم برم کنار که ییهو دیدم یکی از دخی های فروشنده با لبخند جلوم وایساده. منو میگی ها، عین منگا، گفتم ای کجا بود! هوری بید! کجا بیدی تو ! خلاصه یه دفه دستو پامو گم کردم. قشنگ حس می کردم که مغزم هنگ کرده و همینطوری وایساده بودم دختر رو نگاه می کردم. دختره خیلی ملایم و با لبخند برگشت گفت: خاطره برانگیزه، یادت افتاده! مگه نه؟!
خدا پدرشو بیامرزه که فرت اون وسط نگفت کاری دارین! چیزی می خواین؟!
منم برگشتم گفتم آره، حسابی. گفت: خب می خوای براش بخری! وا رفتم. تو دلم گفت کاش اینجا بود. کاش اینجا بود و هر چی دلش می خواست براش می گرفتم . کاش اینجا بودو سر بو ها با هم کلنجار می رفیتم. کاش اینجا بود و خودشو لوس می کرد و با یه بابک گفتن خرم می کرد و براش می خریدم. کاش بود!
دیدم چی بگم! بخوام توضیح بدم هوار سال طول می کشه. به دروغ گفتم: رفته دیگه، نمی دونم کجاست!
گفت: متاسفم. امیدوارم برای دفه بعد!
منم کلمو تکون دادم و سریع رفتم قسمت داروها!
خلاصه فعلا اوضاع خراب بید. اشکمون دم مشکمونه.
این عکس بالایی رو هم از توی فوتو دات نت کش رفتم. اصلا عادت به این کار ندارم و اگر هم کش برم حتما اسم عکاس رو می زارم. متاسفانه اسم عکاس رو یادداشت نکردم. امیدوارم به بزرگی خودش ببخشه. شبیه کسی هست و البته اگه یه ذره عطر Eglat و یا Cool Water بهش بزنیم، اونوقت میشه هوری. خدا زیاد کناد، که شاید چند تاشم به ما رسید.
* نگین که اوو این عطرا که قدیمیه! آخه منم دهاتیم دیگه، آخرین باری که عطر خریدم براش این عطرا معروف بود و البته هنوزم برای دماغ عقب مونده من خوش بو هستن!
خوش باشین.
بدورد

Sunday, November 25, 2007

فیلمنامه 10 ثانیه ای

حاج عقاب: هوی چته!؟ چته اینقدر تند میری! مگه سر میبری؟! عین بچه آدم را برو مرتیکه نره خر، نکبت!!
آدم: حاجی جون شرمندم هواسم نبود، شما به بزرگی خودتون ببخشید!


حاج عقاب: د د د بزغاله رو، مگه نگفتم عین آدم منو بزار سر جام! تو حرف حالیت نمیشه، بزنم چشتو بزارم کف دستت؟!

آدم: حاجی جون بچه ها رحم کن، نوکرتم، شرمنده!

عکسا رو در یه نمایش شناخت پرنده ها در پارک سافاری گرفتم

Friday, November 23, 2007

سنگر

فیلم نامه 3 دقیقه ای

دو سرباز پشت ماشین نسبتا از بین رفته ای کمین گرفته اند. دوربین برای نشان دادن چهره این دو، به صورت تیکه تیکه از سمت راست به سمت چپ می رود و دوباره از سمت چپ شروع می کند. سرباز سمت راستی رویش به دوربین است و پشتش به ماشین. در حالت خستگی و بدون هیچ گونه هیجانی مهماتش را چک می کند. سرباز سمت راستی هیجان زده است. پشتش به دوربین است. نفس نفس می زند. هر از چند گاهی پای چشمش را می خاراند.
دوربین به سمت عقب و راست می رود. روی خاک می نشیند و جلوی دوربین ناگهان خمپاره ای منفجر می شود. برای 5 ثانیه هیچی معلوم نیست. سرباز سمت راستی سرش را با دو دستش پوشانده و چمباتمه زده، خاک هنوز نمی گزارد سرباز سمت چپی معلوم باشد.
دوربین سر جایش متوقف شده است. سرباز سمت راستی سریع به حالت اماده در می آید. خشاب تفنگش را جا می زند. در همین حین سرباز سمت چپی پیدا می شود. حالت ترس در صورتش پیداست. تیکه از خمپاره شانه سمت راستش را دریده. همینطور رو به دوربین نشسته و نفس نفس می زند. سرباز سمت راستی با یه چرخش سریع نگاهش می کند.
دوربین به سمت راست و مقداری بالاتر از ماشین می رود. سرباز سمت راستی گلنکدک را می کشد و به محض اینکه نشانه می رود گلوله ای به گلویش می خورد.
به سمت عقب پرت می شود. گلویش را می گیرد. خون کم کم از لای انگشتانش بیرون می زند. دستش را به سمت سرباز سمت چپی دراز می کند. تقلا می کند و با صدای خر خر گویی تقاضای کمک می کند. دوربین از توی ماشین سوراخ سوراخ شده از کنار کلاه سرباز سمت چپی سرباز سمت راستی افتاده را نشان می دهد. سرباز سمت چپی به حالت بی حرکتی به سمت زمین نگاه می کند. مرده است.
at 7:33 PM 2 comments
sepideh said...
میشه ازت خواهش کنم که یه فیلم نامه ی سه دقیقه ای هپی اند هم بنویسی؟! ... دستت درد نکنه!
February 2, 2007 3:51 PM
soraya said...
chand rooz naboodam hesabi aghab oftadam az neveshtehat! khoobi?
February 4, 2007 2:03 AM

Thursday, November 22, 2007

زمستون

اتاقی که این ترم گرفتم توی زیر زمین یه خونه نو سازه، و فقط یه پنجره کوچیک داره به بیرون. البته بزرگه و خوب هم مبله شده. ولی خب سبحا اگه حالش باشه لپ تاپ رو روشن کنم، از روی هوا شناسی می فهمم که اوضای بیرون چجوریه و اگه نگاه نکنم که خب باید بیام بیرون تا دوزاریم بیوفته که چی به چیه! دیشب حسابی بارون میومد و هواشناسی برا امروز پیش بینی کرده بود که هوا سرد میشه و نیمه برفی و نیمه بارونی خواهد بود. امرو صبح عجله کردم و هواشناسی رو نگاه نکرده اومدم بیرون. دیدنی بود. دیشب بارون اومده بود و بعد سر شده بود و بارونا یخ زنده بود. بعد دوباره بارونی شده بود و بعدشم سرد و برفی، خلاصه این تقییرات باعث شده بود که امرو صبح که ماشینو دیدم تبدیل شده بود به یه ماشین یخی. قشنگ یه لایه 3 سانتی روش یخ بود. حتی نمی شد در راننده رو باز کرد. وا رفتم. اصلا انتظار این شکلشو نداشتم. در ضمن تیغه پلاستیکی یخ پاک کن رو هم گذاشته بودم تو خونه خاله در ریچموند هیل تورنتو. بدبختی زمانی بیشتر شد که هر مغازه نزدیک خونه رو رفتم تیغه هاشونو فروخته بودن. دیگه داغ کردم. اومدم ماشین رو روشن کردم و گرمش کردم و بخاری رو گذاشتم رو آخرین درجه. ماشین که از تو گرم شد، زیر یخا هم آب شد. بعد رفتم از تو آشپزخونه قاشق چوبی رو ورداشتم و باهاش یخا رو پاک کردن. خوشبختانه جواب داد. ولی 1 ساعت طول کشید. هنوزم همینطوریه. بارون و برف میاد و ماشینا میشن یه تیکه یخ. هیچ کی اینطوری انتظار زمستون رو نداشت.
1 هفته هست که ریشامو نزدم. حوصله زدن ندارم. موها رو هم که ولش. قیافه جنگلی رو تصور کنین با یه ذهن خراب که اصلا هواسش به بقیه نیست. استاد نشسته بود رو صندلی تو کتابخونه داشت یه چیزی می خوند، غرق خوندن، من در پیت سلام کردم، کلشو بالا آورد سلام کرد و البته از دیدن قیافه بنده جا خورد.همینطور زیر چشی نگام می کرد. هیچی نداشتیم به هم بگیم، بیخودی وایساده بودم. هیچی نگفتم و رفتم! به بقیه ملت هم وقتی سلام می کنم جوابشونو به نجوا میدم و یا اصلا یادم میره جواب بدم. بعد خودم ناراحت میشم که چرا بی ادبی کردم. زشته. عاقبت آخرتم بخیر بشه که باید بفرستنم تو قسمت مجانین.
حس تنهایی بدی دارم. ذهنم پر از چیزای مزخرفه. یاد زمستون بد یادیه. از هر چی جنس لطیفه فراریم. ترجیح می دم فعلا کسی دورو برم نباشه.
دلم می خواد ویسکس بخورم و تو سرما بخوابم. بخوابم که دیگه پا نشم.
ندیدین ما رو بهل کنین!
قربان همگب
یا جغد!( به جای یا حق و یوهو)

شما باشین...

شما باشین چی کار می کنین:
عاشق آدم دیگری هستین و اون آدم هم شما رو دوست داره. بعد به طور اتفاقی با کسی آشنا میشین که کم کم از شما خوشش میاد و بعد عاشق شما میشه! شما می فهمین و سعی می کنین به طرف بفهمون که کس دیگری رو دوست دارین!
بعد از مدتی تلاش می فهمین که طرف یک بیماری داره که کشندست و حداکثر 6 ماه دیگه بیشتر زنده نمی مونه. از شما تقاضا می کنه که این 6 ماه رو باهاش باشین و با اون زندگی کنین.
اگه با اون زندگی کنین که احساسات نفر اول رو جریحه دار کردین، و ممکن هم هست اونو از دست بدین.
اگه زندگی نکنین که طرف داره 6 ماه دیگه میمیره و گناه داره.
جریان زمانی پیچیده تر میشه که یواشکی به خاطر طرف باهاش زندگی کنین و بفهمید که نه آقا ای بیماریه ممکنه 2 سال هم طول بکشه و حالا طرف خیلی دوستون داره!
شما باشین چی کار می کنین؟؟؟

Tuesday, November 20, 2007

...

حسرت
امروز علنا دیگه به دو تا گنجشک که تو سرما به هم چسبیده بودند حسودیم شد. هوا هم که اینقدر سرده که اصلا نمیشه بیرون رفت برا عکاسی. مشکل اینجاست که وقتی هوا ابریه در واقع باعث میشه که هوا گرم هم باشه پس میرسه به منفی 4 تا منفی 8. ولی وقتی هوا آفتابیه و ابرها نیستنف این نبود ابرها باعٍ میشه که ییهو هوا بشه منفی 15 تا منفی 30. یعنی اینقدر سرد میشه که بیش از 1 دقیقه بیرون باشی تمام قسمتهای بدنت یخ می کنه. یعنی سه پایه زدن و نمی دونم کنترل وصل کردن و فیلتر عوض کردن وتنظیم کردن همان و عین مجسمه وایسادن همان. از اون اه های یاهو، دلم هوای متعادل می خواد. دریاف شنا و کباب.
at
6:49 PM 0 comments

اوضع بی ریخته
اوضاع بدجور خرابه، آمریکا ایندفه گیر داده به ایران و ول کن هم نیست. اصلا نمی دونم چه امیدواری باشم؟! امیدوار باشم جنگ بشه یا امیدوارم بشم نشه؟ اوضاع مشکوکه! خلاصه اکه ییهو چند تا چیز کنار گوشتون ییهو ترکید بدونین از چی بوده!
at
12:24 AM 0 comments
Thursday, February 1, 2007

...

هنر فقط در نزد ایرانیان مرده است
at
10:22 PM 2 comments
Tuesday, January 30, 2007
sepideh said...
میدونی ، نمرده. فقط باید آپ گرید بشه به نظرم!
January 31, 2007 3:22 AM
fereshteh jafari said...
اصلا به نظرم ایرانی ها خیلی برای خودشون ای میل می فرستند.هنر نزد همه هست الا ایرانی ها...
January 31, 2007 6:14 AM

Saturday, November 17, 2007

دفترچمه

مگه نه اینکه این وب مال منه! دفترچه یادداشت منه؟! دلم بخواد هرچی توش بنویسم؟
چند وقته دارم نوشته ها رو به قول شما فرنگیا لیبل بندی و به قول ما داهاتیا برچسب گذاری می کنم. دیدم اون یکی وب هم کلی نوشته هست که می خوام همشون یه جا باشه. برای همین میون نوشته هام برای مدتی از اون وب قدیمی می زارم اینجا. با کامنتا و تاریخشون.
فعلا

نوستالژیک

آقا من امشب هم نشستم باز فیلم دیدم و به قول اقای حسامیان نوستالژیک شدم. اونم چه فیلمی. دلشدگان، باز یکی دیگه از کارهای علی حاتمی. چندین سال پیش که دیدم خیلی خوشم اومد از فیلم. امشب که دیدم شک کردم. هی فکر کردم این کجاش اینقدر خوبه که معروف شده. به جز بازی اکبر عبدی بقیه فیلم چیزی نداشت. صحنه های فرانسه که خیلی مصنوعیه. خلاصه اینکه هم نوستالژیک شدم و هم حالم گرفته شد. یکی باید دوباره سازی کنه فیلم رو. منتها یه مشکلی هست، اونم اینه که این بازیگرا رو از کجا میشه گیر آورد؟ این جدیدا که اوضاشون خیطه!! جای کار خیلی داره. بگزریم. من که منتقد فیلمی نیستم. هوووم. چی می خواستم بگم....ها یادم اومد. امشب نشستم ای موسیقی نهانخانه دل و دل دار من کار بیژن بیژنی رو گوش دادم. با این کارش خیلی حال می کنم. نمی دونم چرا. این موسیقی ایرانی هم یه تغییری باید بکنه. خیلی پوسیدست.
Tuesday, January 30, 2007
at 8:20 PM 3 comments
sepideh said...
منم جدیدا این دوتا فیلمی که گفتی ، دل شدگان و سوته دلان رو دیدم و بعدشم دقیقا همین حس رو داشتم. و موندم که چرا اینا اینقده معروف شدن. فکر کنم بهتر باشه فیلم رو تو زمان خودش و با فیلم های اون موقع مقایسه کرد. شاید این طوری به جواب رسید
January 31, 2007 3:19 AM
sepideh said...
و در مورد اون آهنگ ها... برای خودمم جالبه. عجیب این آهنگ ها رو دوست دارم. هر وقت هم که میشنوم انگار یه چیزی منو پرت میکنه به سال های 69، 70. به بچه گی هام.
January 31, 2007 3:21 AM
Neda said...
bebakhshid ostad, shoma chize digei meil darin?! cheghadr ghor mizani tooooo?

سوته دلان


الان فیلم سوته دلان علی حاتمی رو دیدم. چیز خاصی نداشت. ولی دلم گرفت. دلم هوای ایران رو کرده. بدجوری دلم گرفته. مخصوصا صحنه آینه و قران کوچولو حالمو گرفت. دلم گرفته. نمی دونم شما ها هم دیدین یا نه. دختر بازیگر خوشگلی بود که اصلا نمی شناسمش. ولی حس عجیبی داشت.
Monday, January 29, 2007
fereshteh jafari said...
من فیلم سوته دلان را دیدم.قبلش شنیده بودم شاهکار علی حاتمی است.اما من که شاهکاری از اون دستگیرم نشد.فقط ورد زبونم بود: اااااااااااا.... اینو.... چقدر جووون بوده....
January 30, 2007 5:00 AM

Varahram said...
Chaakeram,khoobi? khoshi? omidvaaram hich vaght delet nagireh aziz. film e ghamgenaaneyee ast vali man kheyli doostesh daaram. dar zemn oon dokhtareh keh migi Shohreh Aghdashloo mibaashad.felan...
January 30, 2007 10:20 AM

سوزش در بعضی قسمتها


هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده جز کون سوزی یا اگه بخوام مودب باشم ماتحت سوزی. من نوفهمم، چرا هر وقت دوربین دست ادم نیست یا آدم در موقعیت و شرایط عکاسی قرار نداره کلی سوژه پیدا میشه ولی به محض اینکه حاظری و دوربین دست ادمه ییهو همه چیز غیب میشه. دیروز که توی جاده بودم حداقل 3 تا قرقی دیدم کنار جاده رو شاخه درخت در موقعیتهای متفاوت نشسته بودن. حالا با سرعت 120 کیلومتر چجوری میشه کنار بزرگراهی که جای توقف هم نداره وایساد نمی دونم. ایدقر لجم گرفته بود که نگو. امروز هم توی زنگ استراحت بین دو کلاس بدو رفتم قهوه بگیرم. نزدیک رستوران دانشجویی که قهوه هم می دن صدای یه گنجشک شنیدم. حالا هوا -17 بود، هی فکر کردم ای صدا از کجا میاد، چجوری ای پرنده هه دووم آورده. رسیدم نزدیک در دیدم یه گنجشک تپل، خشگل، خیلی هم شیک نشسته روی شاخه نزدیک در، پوش کرده، نور آفتاب هم روش و داره از خودش صدا در می کنه. آقا منو می گی ها اینقدر سوختم که چرا دوربین همراهم نیست که نگو. حالا اگه دوربین بدستم بودا محض رضای خدا یه دونه پرنده هم پیدا نمی شد جه برسه به اینکه یه گنجشک تپل جلو روم نشسته باشه. الانه که بزنم زیر گریه. دو هفته شد که دست به دوربین نزدم. هوا سرده. خیلی. نمیشه رفت بیرون. باد که میاد به -26 هم میرسه. خیلی بده. دچار یاس فلسفی و عکسی و همه چی شدم. ملت هم که انگار نه انگار. یه دونه عکس خوب که ادم دلش خنک بشه نیست. البته منظورم توی قسمت ایرانه. به قول ایتالیای ها ناده د ناده.
فحش می دهیم........
at
6:48 PM 0 comments
Sunday, January 28, 2007

Wednesday, November 14, 2007

تعریف

دختر عمه گرامی دیروز سوار تراکتوری بزرگ شده و از روی بنده حقیر چند بار رفتو آمد فرمودند!
فرمودیم: بیا بریم کوبا! برای کریسمس! یه چند رو فقط که جایی نمیریم حداقل یه مسافرتی رفته باشیم!(قابل عرضه که کوبا اینجا مثل مکه می مونه، همه یه سر می رن)
- با تو هیچ جایی نمیام!
-د، چرا اونوقت؟
- قابل اطمینان نیستی، کارات اصلا مثل توریستا نیست، می گردی هرچی سوراخ و هر چی جایی که هیچ کی نمیره تو میری، ببینی چه خبره!
-خب؟!
- خب نمیشه بهت اطمینان کرد، یه روز زیر آبی، یه رو رو هوا، یه روزم تو زیر زمین!!
خلاصه اینکه فرمودند بنده حقیر هیچ شباهتی به آدمهای عاقل ندارم!خدا بده چند تا از ایی دختر عمه ها. برجکام با خاک یکسان شد.

* سوتی ندین یه وقتی، عکس برعکس نی، انعکاسه...

Sunday, November 11, 2007

اختراع غذا

یه رو داشتم با مامان در مورد پختن مرغ بحث می کردم برگشت گفت که مرغا رو بزار تو ماست و بعدم سس گوجه و پودر کاری و اندازه ها رو هم گفت و بعدم اضافه کرد که اینطوری خیلی خوشمزه میشه. البته اینو هم بگم که مامان وقتی حوصله می کنه و غذا می پزه یعنی دیگه خدااا! منه دله عین خرس می خورم، خیلی خوشمزه درست می کنه. مشکل اینجاست که همیشه وقت غذا درست کردن نداره برا همین همیشه منتظر مهمونی دادنش می مونم. اونوقته که د بخور بخور. مخصوصا وقتی مهمونا رفتن. کلی غذا می مونه که میشه عین چی خورد بدونه اینکه نگران باشی باد می کنی یا نگران درست غذا خوردنت باشی!!!
خلاصه اینکه مرغا رو از دیشب گذاشتم بیرون که یخشون آب بشه. امرو ظهری اومدم مخلوط مامان رو درست کنم دیدم ددم وای!! من دله نصف ظرف ماست رو خوردم. اصلا هم حال نداشتم برم خرید. چی کار کنم چی کار نکم، بعد پیش خودم گفتن بزار غذا اختراع کنیم، طوری نمیشه. مرغا رو تمیز کردم، خوابوندم ته قابلمه، ماستا رو ریختم روشون، بعد تو ظرف ماست برا اینکه تهشم تمیز کنم، شیر و سس گوجه(کچاب) مخلوط کردم و مخلوطو خالی کردم رو مرغا. کم بود باز. در یخچال باز کردم دیدم آب پرتقال دارم، نصف لیوان آب پرتقال ریختم!! بعدم یه پیاز خورد کردم و بعدم قارچ اضافه کردم. هم زدم و شروع کردم ادویه اضافه کردن: فلفل، پودر کاری، نمک سیر( مخلوطی از نمک و سیر)، بعدم چند تا پودر دیگه که تو ایران نداریمشون ولی یه چیزایی بودن تو مایه های پور پیتزا و پودر کاری قرمز خوشبو کننده و بعدم مقداری جعغری خشکو برگ بو خشک اضافه کردم. گذاشتم یه 3 ساعتی موند و بعدم شروع کردم با حرارت کم پختن. اینقدره خوشششششششششششششششمزست که نگوووووووووووووووووو. کف کردم.
خداییش باید میرفتم آشپز میشدم.
جاتون خالی D:

Saturday, November 10, 2007

...


رفته بودم برای آموزش عکاسی با ریشی و لیز. روز خوبی بود. البته هفته پیش!!!

Friday, November 9, 2007

نو کامنت

حوصله ندارم، سرما خوردم، یکی از دوستام بعد از 6 سال دوستی تو ایرانو و یه سال زندگی اینجا داره جدا میشه، فعلا ناراحتم. و شدیدا نگرانم. حوصله عکاسی هم ندارم....
*فکر کنم خدا هم نفهمید چجوری دخترا رو خلق کرده! اولین کاری که بکنم برم اون دنیا سر همین جریان خرشو می گیرم تا جواب بده ول کن نیستم!

Wednesday, November 7, 2007

روزی روزگاری

فکر کنم نیمه اول سال دوم یا سال سوم بود، دقیق یادم نیست. زمان امتحانا بود و حسابی هم برف اومده بود. منم با پاترولم که چرخاشو تازه عوض کرده بودم و خلاصه موتور تقویت شده و ضبط و خلاصه کلی حالو هول(حول؟)! یادش بخیر! آره داشتم می تعریفیدم، با پاترول و کلی کلاسو اینا پا می شدم می رفتم دانشگاه. کلی گاو پیشونی سفید بودم. تقریبا همه دانشکده می شناختنم. اونوقت دو سری آدم بودن، یا از کارای من به شدت بدشون می اومد و فکر می کردن زیادی شلوغ می کنم و به اصطلاح خودشون کلاس ندارم! و یا یه سری بودن که کلی هم با شلوغ کاریای من حال می کردن و به نظرشون خیلی هم باحال می اومد. خلاصه اونروز امتحان روابط بین الملل عمومی داشتیم. چون برف می اومد منم با کفش کوه رفتم دانشگاه. حال می کردم اونطوری بپوشم: یه بلوز بافتنی سفید گنده، شلورا جین آبی کم رنگ و کفشای گنده قهوه ای کوهی! بعد ایی کفشا تو راهرو چنان گروم گرومی می کرد که آره دیگه خلاصه مرکز توجه و ضایع بازی و اینا. البته من ککم هم نمی گزید از اینکه کسی نگاه کنه یا نکنه، خودم حال می کردم و اصلا کاری به اینکه با کلاسه یا بی کلاس نداشتم، چون خیلی وقتا فرت بعد از کلاس می رفتم کوه!
اونروزی که امتحان داشتیم من یه خورده دیر رفتم توی سالن، از اینکه عین گوسفند بدو بدو با همه ملت شولوغ برم تو سالن متنفر بودم(هنوزم متنفرم!) و هنوزم نمی فهمم واسه چی ملت اینقدر سر اینکه برن روی صندلی بشینن هل می زنن، سالن سینما که نیست که!!!
واسه خودم قشنگ وایسادم یه آب جو( ماالشعیر) زدم تو رگو بعدم آروم رفتم تو. همه نشسته بودن رو صندلیاشون و منم تلق تلق رفتم به سمت کلاسی که صندلیم توش بود. صندلیها شماره داشت و مشخص بود باید کجا بشینی و کل داشنکده رو هم پر صندلی می کردن، حتی تو راهروها و همه ملت با هم امتحان می دادن.رفتم تو کلاس دیدم به به چه جیگریه کلاس!! بیشتر دخی و نرم تن بود تا سخت افزار. اونم نرمتنای مورد علاقه من!! (معمولا سعی می کردن پسرا و دخترا رو جدا بکنن مگه اینکه تعداد بچه های اون درس کم می بود) رفتم سر جام نشستم دیدم ایوووووول حامدوو( یعنی حامد) و متینوو( یعنی متین) هم نزدیک من هستن. حامد دقیقا صندلی سمت چپ من بود و متین سمت راست من یه دونه عقب بیخ دیوار. کیفور شدیییم سه تایی. امتحان شروع شد و ممتحن(ممتهن؟) که یه دخی جوون شدیدا گلابی بود سعی می کرد که مثلا دقت کنه مچ بگیره، نیم ساعت اول حواسشو جمع کرد! ولی بعد از نیم ساعت با ممتحن توی راهرو که اونم یه دخی جوون بود گرم گرفت و زدن تو کار حرف، اونم چی، حرف آرایش و مو کوتاه کردنو مانیکور و خلاصه مسایل هیز انگیز( کلمه ساخت خودمه، لطفا حق کپی را رعایت فرمایید!)
کلا 4 یا 5 تا سوال بود که باید 3 تاشو می نوشتیم. من 2 تاشو توپ بلد بودم و د بودو نوشتم. نگاه کردم دیدم حامد خرخون هم فرتو فرت داره می نویسه. نگاهی به متین کردم دیدم داره هم مینویسه هم با تخماش بازی می کنه! حامد خرخونی بود سنگین، یعنی پوز می زد ها. متین و من گلابی هی بخونو و نخون داشتیم. جونم براتون بگه که نگاهی به حامد کردم، اونم نگام کرد، آروم بهش گفتم سوال 3!؟
کلشو برد پایین و ادامه داد به نوشتن. یعنی اینکه بنویس هرچی بلدی و آخرش گیر کردی پای من. منم شروع کردم نوشتن. جاتون خالی! سوالی که بلد نبودم رو یه صفحه نوشتم. از تاریخش بگیر و تا آخرش که تیکه آخرش مثلا 5 خط بود که مهم بود و اونو احتیاج به کمک داشتم. یعنی اگه نمی نوشتم می شدم 19 ولی ضایع بود خداییش! اعلام شد که نیم ساعت بیشتر وقت نداریم. نگاهی به متین کردم دیدم اونم گیر کرده سر یه سوالی! حامد تموم کرده بود. نگاهش کردم. سریع برگشو داد به من. منم برگه متینو گرفتم. برگه متین رفت دست حامد! برگه من رفت دست متین! برگه حامد اومد دست من. 3 دقیقه یا شایدم کمتر برگه ها برگشت سر جای خودش! اعلام شد که زمان تمام شده، و ما سه تا با نیشای کاملا باز برای خودمون سوت می زدیم. حالی داد شدید. همیشه یاد این تقلب می افتم کلی حال می کنم. سرعت جابجای برگه هامون اینقدر بالا بود که بچه های کناریمون نفهمیده بودن.اینهههههههههههههههههه.
یاد اون دوران بخیر.
عکس کتابخونه ای که توش تمام مدت هستم رو آپ کردم، اون زمان کجا و الان کجا! تو کل زندگیم تو ایران یادم نمیاد یه بار رفته باشم تو کتابخونه برا درس! چرا یه بار رفتم و اونم دانشکده حقوق تهران بود، که کاوه توش درس می خوند و رفتنم به خاطر یه دخی بود که درس نخوندم که هیچی تمام مدت داشتم با دخیه حرف می زدم D:

Tuesday, November 6, 2007

شب بخیر

صبح که می خوام بیام دانشگاه هزاران مطلب و نکته تو ذهنم هست که توی وبلاگ بنویسم و سایتها رو آپ کنم و کامنت بنویسم و خلاصه کلی کار هست که انجام بدم. پام که میرسه به کتابخونه فقط هول هولکی به تمام وبلاگها و سایتای مورد علاقم سر می زنم و بعد از سر دلشوره میشینم سر درس. هی به خودم می گم خب تو استراحت بعدی آپ می کنم و هی به تاخیر می ندازم. تا میرسه به شب. اونوقت وقتی از همه چیز خسته میشم دیگه نای نگاه کردن به لپ تاپ رو هم ندارم چه برسه به تایپ. و بعد به خودم قول میدم که فردا همه رو آپ کنم و فردا دوباره روزی از نو):
شب بخیر

Thursday, November 1, 2007

قیری ویری گیجی ویجی


چند وقته صبحا که سایت رو باز می کنم از ادیت عکسام خوشم نمی یاد. واقعیتش اینه که برای اینکه صبح سریع بشینم سر درس، شبا عکسا رو ادیت می کنم که بعد از 10 ، 12 ساعت درس خوندن دیگه نه مغزم کار می کنه نه چشام درست میبینه. برا همین هر جا از ادیت و یا خود عکس خوشتون نیمومد لطفا تذکر آیین نامه ای بدین...
ممنون

حسای احمقانه

بعضی وقتا یه حسایی بهم دست میده که همیشه فکر می کنم احمقانست ولی خیلی دلم می خواد که به اون شرایط و مکان و حس دوباره برسم:
روستاها و شهرای شمال انگلیس. بعضی وقتا دلم برای اون تپه های همیشه سبز و اون جاها تنگ میشه. گرچه از اینکه به لندن برگردم متنفرم. عجیبه! حس اینکه بارون بیاد و در همون حالت هم آفتابی باشه، بعضی وقتا پیش میاد، حس جالبیه، حس خیس شدن و گرم شدن. چشمامو می بندم و بوی نمور خاک رو با ولع می کنم تو ششام.
اینکه کسی باشه و تو دنبالش باشی و هر روز با دیدنش دلت بتپه و به امید دینش خودتو شیک کنی بری دانشگاه! بدونی چه روزایی کلاس داره، چه ساعتی میاد دانشگاه، دوستاش کیان، متلک بپرونی، رنگت بپره وقتی می بینیش، جالبه، حس باحالیه. حس رفتن به کافی شاپ، حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن. چرت و پرت. خوشی و بی خیالی. غم دوریش. زنگ زدن. حرف زدن (گرچه بیشترین زمانی که پای تل با یکی حرف زدم یک ساعتو نیم بوده).
حس راندگی توی جاده خاکی، گاز دادن. دیدن منظره. وایسادن. خاکی شدن.
حس راه رفتن توی بازار ماهیا و یا جمعه بازار توی لنگرود. حس رانندگی توی جاده های خاکی شمال. توی کوهای نزدیک لاهیجان، فصل شالی و یا فصل چایی، چه بویی، چشاتو می بندی و هی نفس می کشی، عمیقو عمیق تر، دلت می خواد همیشه این بو رو داشته باشی. تو ذهنت ذخیرش کنی. نفس نفس....

Monday, October 29, 2007

نظر



یه عکس با دو برش متفاوت. نیم جون شدم تا انتخاب کردم. نیم ساعت بالا و پایین کردم. آخرشم هنوز تو شکم. به قولی به ترکه می گن با بالش جمله بساز میگه: یه روز رفتم جنگل، دیدم یه کفتر نشسته رو درخت، زدم تو بالش. می گن نه بابا با بالشت!! می گه خب، آها، دوباره رفتیم جنگل، ایندفه زدیم تو اون بالش! می گن :اااا، بابا بی خیال نخواستیم ، اصلا با تشک جمله بساز. میگه: ولی ایلدیا، هنوز تو شکم زدم تو ای بالش یا اون بالش!!!
حالا ما هنوز تو شکیم. لطفا نظر بدین. مهمه.
قربان همگی

ساده

کادر قسمتی ازشاخه درختی را نشان می دهد که به صورت اریب قرار دارد. سمت راست پایین کادر شاخه شروع می شود و از سمت چپ بالای کادر خارج می شود.( بیشتر کادر را گرفته است). پشت شاخه درخت، شاخه های مختلفی وجود دارد با کلی برگ در میان شاخه ها، شاخه ای به سمت کادر می آید انتهای آن از پایین شاخه اصلی مورد نظر می گذرد و از کادر خارج می شود.
دوربین به طور کامل ثابت است ، شاخه جلوی صحنه کاملا واضح است ولی شاخه و برگهای پشت به صورت نسبتا محوی قرار دارند. بعد از چند ثانیه مورچه ای از پایین سمت راست شاخه ظاهر می شود. تیکه برگ سبزی را به انبرک هایش گرفته است، مقداری روی شاخه می رود و به نیمه شاخه نرسیده می ایستد. گویی برای پز دادن ایستاده است.
بعد از 3 ثانیه دوباره راه می افتد و وقتی از نیمه شاخه رد می شود، دوباره برای 2 ثانیه می ایستد. در زمانی که ایستاده، چیزی در پشت صحنه تکان می خورد، به نظر حجم سبزی حر کت کرده است. مورچه شروع به حرکت کردن می کند و وقتی به انتهای شاخه می رسد درست قبل از خارج شدن از کادر ، آن جسم سبز پشت کادر، نزدیک تر می شود. شبح مارمولک سبزی قابل تشخیص است.
شبح چند لحظه صبر می کند و بعد به سرعت به سمت شاخه جلوی کادر حرکت می کند. به شاخه که می رسد کله اش کاملا واضح است، بدنش از کادر خارج است. به سرعت شروع می کند به سمتی که مورچه از کادر خارج شده حرکت کردن. قبل از اینکه تمام دمش از کادر خارج شود می ایستد، فقط قسمتی از دمش توی کادر باقی مانده است. بعد از چند ثانیه دمش از کادر خارج می شود و سرش جایگزین دمش می شود. به بیننده این حس القا می شود که چرخیده است.
به سمت پایین نگاه می کند، مورچه ای با برگ پدیدار می شود. شکل برگ فرق می کند و نشان می دهد که مورچه دیگری است. مورچه شروع به حرکت می کند، به نیمه شاخه نرسیده مارمولک با یک حرکت سریع مورچه را می بلعد.
دوربین عمق میدانش را عوض می کند. شبه بزرگ مارمولک سر جای خودش باقی است. روی یکی از شاخه های پشتی مورچه هایی با برگ در دهانشان حرکت می کنند.

Thursday, October 25, 2007

تولدشه



اگه اشتب نکنم امروز تولد ورهرام هست. به حق پنج تن و هشت تن و نمی دونم دوازده تن و بعدم به حق زرتشت ریشو و اینا، امیدوارم همیشه خوش و خرم باشه و کلی هم لنز و دوربین و وسایل بخره و بعدم کلی عکس توپ بگیره.

تولدش مبارک. این عکس رو هم تقدیم می کنم بهش. امیدوارم خوشش بیاد.

راستی سیستم امتیاز دهی سایت راه افتاد. پایین هر عکس. اونایی که تنبلن و حوصله نوشتن ندارن ، عوضش امتیاز بدن، راحت تره.

با روزی 14 ساعت درس خوندن هم کم میارم. خسته شدم! تمومی نداره...

Saturday, October 20, 2007

قلب من

فیلم سیاه سفید
اتاقی مثل همه اتاقهای دیگر، نسبتا چهار گوش . تخت، میز تحریر، کمد لباسها، چندین پستر مختلف روی دیوار ، یک پنجره نسبتا بزرگ و یک در معمولی.
دوربین ناگهان روشن می شود. تصویر ناگهانی برای بیننده شروع می شود. دوربین پشت پنجره قرار دارد. یک لبه پنجره باز است. دوربین به آرامی شروع می کند وارد اتاق بشود. از پنجره نیمه باز به صورت کج وارد اتاق می شود. نگاه سمت چپ دوربین حس کجی را به بیننده القا می کند. نور توی اتاق بسیار کم است. منبع نوری لامپ دیواری است. سمت چپ که دوربین نشان می دهد، میز تحریر است.چوبی و به نظر فرسوده و کهنه می آید. روی میز و چسبیده به دیوار چند کتاب مختلف چیده شده است، چند عدد خودکار و مداد و ماژیک هم گوشه میز، در هم ریخته است.
دوربین بعد از چند ثانیه به آرامی شروع می کند به چرخیدن. ولی نه به صورت افقی، بلکه به صورت عمودی. و به آرامی شروع می کند به سمت سقف رفتن. میز، دیوار، سقف و در ادامه، چون نور کم است، سقف به نظر تاریک می آید، گذشتن از سقف و رسیدن به دیوار دیگر، در این بین چند ثانیه تاریکی.
سمت دیگر تخت یک نفره ای است. به نظر کوچک می آید، مثل میز تحریر چوبی و فرسوده به نظر می آید. مردی رویش نشسته. پاهایش روی زمین است و سرش را در میان دستهایش گرفته است.
کل دوربین شروع به حرکت می کند. عقب عقب می رود و در زیر میز ثابت باقی می ماند.صدایی می آید، گویی کسی در می زند. مرد حرکتی نمی کند. دوباره صدای در می آید. مرد سرش را بالا می گیرد، دستهایش را روی زانویش می گذارد و به سمت در نگاه می کند. همچنان ساکت سر جای خود نشسته است.
صدای باز شدن در می آید. زنی وارد کادر می شود. جلوی مرد می ایستد. صورتش را بیننده نمی بیند. پالتوی بلندی پوشیده است. به سمت پنجره می رود. بیرون را نگاه می کند و بر می گردد. دوباره جلوی مرد می ایستد، پالتویش را در می آرود و می اندازد روی میز تحریر. نصف پالتو فضای بالای کادر را پر می کند. دوربین همچنان ثابت مانده است. ساقهای خوش تراش زن و کفش پاشنه دار زیبایش پیدا است.کادر تا زانوی زن را بیشتر نشان نمی دهد. پاها برای مدتی ثابت باقی می مانند و بعد از چند ثانیه به حالت بالا رفتن از تخت کم کم از کادر خارج می شوند.
دوربین خاموش می شود.
روشن می شود. دوربین به سقف چسبیده است. کادر از بالا همه چیز را نشان می دهد. همان صحنه ، همه چیز سر جای خودش است، ولی روی تخت به هم ریخته است. مرد روی تخت نشسته و سرش را در میان دستهایش گرفته است. بعد از چند ثانیه دستش را دراز می کند و از زیر تخت چراغی را بیرون می آورد. چراغ کوچک مطالعه. خم می شود و پشت تخت، سیم برق چراغ را به پریز برق می زند. به حالت اول بر می گردد و چراغ را روشن می کند. نور قرمز بنفشی فضا را پر می کند. چراغ را کنار تخت می گزارد و باز سرش را در دستهایش می گیرد. به محض روشن شدن چراغ، رد پاهایی روی زمین هویدا می شوند. رد پاهایی زنانه، کوچک و بعضی با کفشهای زنانه پاشنه دار. قسمت جلوی کوچک و نقطه ای در انتها نشان از پاشنه دار بودن کفشها دارند. دوباره صدا می آید. مرد می ایستد. دستهایش را در جیبش می کند. بدون حرکت ایستاده است. زنی وارد می شود. جلوی مرد می ایستد، تی شرت بلندی تنش است که تا زانویش را پوشانده است. صحنه به آرامی تاریک می شود.
صحنه به آرامی روشن می شود. دوربین روی میز تحریر است. کادر تخت و پنجره را پوشش می دهد. مرد به کنار لنز دوربین به جایی نا معلوم زل زده است. صدای در می آید. زنی وارد می شود. جلوی مرد می ایستد. به نظر می آید جلوتر می ورد. زن دستهای مرد را می گیرد. مرد زن را بغل می کند. صحنه به آرامی تاریک می شود.
سیاه و سفید. به آرامی همه چیز روشن می ود. دوربین سر جای قبلی خودش است. پنجره به طور کامل باز است. زن کنار مرد روی تخت نشسته است. هم دیگر را بغل کرده اند. هردو به بیرون پنجره نگاه می کنند.

Thursday, October 18, 2007

جغد عکاس

صبح زود، دیوانه ای در حال عکاسی. نتیجه عکسو توی سایت احتمالن دیدین/ کم بود خودمو کل وسایلم خیس بشیم. داشتم لیز می خوردم. نتیجه اینکه حتما پوتین باید توی عکاسی از رود پاتون باشه...

Wednesday, October 17, 2007

فرودگاه






اینجا فرودگاه شهری در شمال تورنتو هست. کل فرودگاه همینه. سه ساعتو نیم که بری به سمت شمال میرسی به جایی به نام EMSDALE . یاد فرودگاه مهرآباد خودمون افتادم. یه چیزیه مثل همین. منتها در ابعاد بزرگتر(((:
*بلاگر امرو مشکل داشت و داره، به زور از میون هزار تا ارور آپ کردم.

Sunday, October 14, 2007

حاج آقا سگ




Dog View 3
Ghost Dog

سگم نشدیم!!! تو رو خدا ببین این حاج آقا سگ به قول فرنگیا چه ویو(منظره) ای داره؟! آخ خوشی به حالش. من می خوام سگ بشم. کم کمش شکلات بهش تعارف می کنن! فقط بدیش اینه که عمق میدان چشای ایی آقا سگه کم بوده، احتمالن دوربین( مخالف نزدیک بین! و چون برعکسه، یعنی دوربین نزدیک و بد میبینه و نزدیک بین دور رو!! من که نوفهمم چرا اینطوری فوکولن؟!) هم هست و خب چاره ای نیست جز اینکه بره نزدیک تر....

نتیجه اخلاقی، فرهنگی، عشقولانه، هنری، سکسی، اقتصادی: سگ بودن و خوب دیدن کلی کیف دارد و بهتر می باشد D:

Friday, October 12, 2007

سپاس


توی تاریکی جاده
جاده ای که تنها من و تو می دانیم چیست
جاده ای که بارها با هزاران هوس و آرزو پیموده ایم
تو اون تاریکی خاطره برانگیز
با چشمانی بسته
گویی کسی به ناگاه چراغها را روشن خواهد کرد
بوسه ای از لبانت و خاطره
طعم شیرینشان،
چه خاطره انگیز
نمی دانی
خسته این راه ام،
لیک با گامهای بلند
هنوز این تن رنجور را به وادی تاریکی می سپارم
اولین گام را به یاد تو در جاده تاریکی می گزارم که
یاد تو در آن پیچیده است
در میانش با باد به نجوا می گویم:
می دانی چیست؟! من تنهایم.
سکوتش مرا یاد سکوت لبهایت می اندازد،
من به تاریکی و تنهایی عادت کرده ام.
با گامهای بلند
با اشتیاق در جاده تاریکی
قدم بر می دارم،
تاریکی،
تنهایی،
عادت کرده ام.
به طعم لبانت عادت کرده ام.
اومدم توی سایت از زحمات سپیده و سوده و سها تشکر کنم دیدم خیلی لطفی نداره. با وصف این عکسی تقدیم سپیده کردم و عکسهای هم تقدیم سوده و سها خواهم کرد. از سپیده ممنونم بابت طراحی امضا و از سها بابت زحماتی که کشید که سایت درست بشه و امضا رو داد به سوده و از سوده بابت اینکه امضا را به صورت نرم افزاری کشید که بشه روی عکسها گذاشت. خلاصه سپاس فراوان.
نکته: توجه کردین که هر سه اسم با س شروع میشه؟!

Thursday, October 11, 2007

لحظه ها



یه رفیقی داشتم تو دوران دبیرستان به نام سام حکیمی. سام میشد پسر دختر خاله مامان من. با هم خیلی خوب بودیم. کلی تو سرو کله هم می زدیم. ولی خب دو تا آدم کاملا متفاوت بودیم. یعنی تقریبا تو هیچ چیزی نقطه اشتراک نداشتیم. اون خیلی اهل خوب لباس پوشیدن و درست کردن موهاش بود. و خب دخی از زیر دستش در نمیرفت. ولی خدا بیامرزدش تمام آشنایی من با موسیقی غربی و پاپ ایرانی از طریق سام بود، چون تو خونه ما فقط موسیقی کلاسیک مجاز بود. استفاده از ژل و کراتین رو هم از اون یاد گرفتم. خیلی با هم حال می کردیم. دعوامون هم میشد ولی به ندرت. یادش بخیر. از دبیرستان به بعد ازش بی خبر شدم. درس نخوند. سال اول موند پشت کنکور و بعدها شنیدم که کلا زده تو خط مدیریت صنعتی و اینا که باز بعدش فهمیدم زده تو کار هنری و فیلمبردای و کارگردانی و از این حرفا. هیچ وقت خبر درستی ازش نداشتم. همیشه از امید صدیق فر دربارش می پرسیدم که بعدها رابطه ام با امید هم قطع شد. امید تنها رابطی بود که از دوران دبیرستان میشناختمش. همیشه دلم می خواست ببینمش. سال پیش که تابستون اومدم ایران، یکی از کارایی که دلم می خواست بکنم دیدن سام بود. یه روز صبح سر صبحانه، بهم گفتن تصادف کرده و رفته. همچین جا خوردم که مونده بودم چی بگم. هم سن من بود، می شد من جای اون باشم. هم سن، هم قد، هم بازی!!!!

حتی نتونستم برم سر خاکش، مونده بودم. نمی دونستم مامان و باباش رو ببینم چی بگم. همش تو ذهنم بود. هفته پیش نمی دونم چرا ولی یهو یادش افتادم. توی اینترنت سرچ کردم و مطالبی که دوستاش ازش بعد از مرگش رو نوشته بودن رو خوندم! نه توضیحی بود در باره اینکه چه جور آدمی شده و نه عکس خوبی ازش. ولی خب خیلی همه چیز غمگین بود. چند شب پیش خوابشو دیدم. با همون ریختو قیافه. چقدر عجیب بود. همون صدا، همون حرکتا، حتی همون لحن! خیلی برام عجیب بود. صبحش با صدای زنگ نیلو از خواب پا شدم. دلم برای سام گرفته و تنگه، برای اون دوران. کاش میشد دوباره دیدتش.

چند روز بود قلبم خیلی درد می کرد! همیشه این حالت اینکه درد بگیره و ول کنه رو داشتم، ولی 3 شنبه شب حدودای ساعت 11 توی قهوه خونه دانشگاه داشتم تو قهوه شیر میریختم و با یکی از دانشجوها صحبت می کردم که ییهو گرفت! دو بار پشت سر هم چنان تیر کشید که نفسم بند اومد! هنوزم که هنوزه درد می کنه، دیرو ناچار رفتم پیش دکی، بماند که چقدر وقت الکی تلف شد تو صف و اینا. گفت که استرس و کم خوابی و بد خوراکی و الکل و سیگار و اینا برات سمه! گفتم خسته نباشید بگو ییهو بمیر دیگه!

گفت: این فشار عصبی که داره بهت میاد یه جا کلکت رو می کنه! گفتم پس ول کن برم تو وبلاگ بنویسم از ملت حلالیت بطلبم که اگه مردم اون دنیا یه ضرب برم بهشت. پیش چند تا حوری و غلمانی حالی کنیم.

هوا داره سرد میشه. یاد نیلو و پاییز و دانشگاه آزاد و لندن کوفتی و زندگی سگی افتادم. حاضرم همه چیز رو بدم، ول کنم بیام ایران پیش نیلو...

یادش بخیر، بعد دانشگاه همیشه به این فکر میوفتادیم کجا بریم. بعضی روزا هم صبح ساعت 9 زنگ می زدم، هیچی راحت می گفتم بیا. کجا؟. ونک! جای همیشگی! یا تجریش!. چی کار کنیم؟ یه کاری می کنیم دیگه بیا! ساعت 10؟ ننننننننننننننههههههههه نمی رسم. خب پس 10 و نیم؟!. نه 11. خب، پس می بینمت. اونوقت دوش بود و ریش زدن و تمیز کردن و آماده شدن با دلی پر از شادی. به قول اخوان:


لحظه دیدار نزدیک است

باز می لرزد دلم دستم
بازگویی در جهانی دگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است

های، نپریشی صفای زلفکم را ای دست

های، نخراشی گونه ام را به غفلت ای تیغ

لحظه دیدار نزدیک است


این شعر و هزاران بار زمزمه کردم، هر بار که قرار داشتیم هیجان داشتم. حتی بعد از 5 سال!!
الان دیگه کرک و پرم ریخته. دیروز داشتم فکر می کردم از 6 تا کلونی (عطر مردانه) که داشتم،فقط یه دونه باقی
مونده، اونم استفاده نمیشه. هه هه :

لحظه مردن نزدیک است....

Tuesday, October 9, 2007

کما

بوی قهوه مرکز دانشجویی، قیافه دانشجوهای خسته. دوباره یاد بدبختیهای نزدیک امتحانات یا تحویل کار افتادم. از یه ماه دیگه کل دانشگاه وارد کمای درسی میشه، همه چیز 24 ساعته میشه که به جمعیت دانشجو سرویس بدن! از پیتزایی گرفته تا کافه و قهوه و کتابخونه مرکزی. خلاصه یاد سال پیش افتادم. از این زندگی دارم متنفر میشم....

غر غر

از مسافرت عکاسی دو روزه برگشتم. از مناظر بسیار زیادی بازدید به عمل آمد ولی در کل به تعداد انگشتهای دست عکس خوب گرفته نشد. به راحتی می تونستم برای 3 ماه سایت عکس خوب بگیرم ولی نگرفتم. در عوضش چند تا تجربه و نکته خیلی خوب یا گرفتم:
1- اگه ییو چیزی نزدیک 1000 کیلومتر رانندگی کردین تا به یه جای برسین، لطفا برای یک شب و نصف روز برنامه ریزی نکنین، چون اینقدر بی حال و خسته هستین که حوصله خیلی کارا رو فرداش ندارین.
2- با یه عکاس دیگه که حوزه!(حوضه؟حوظه؟حوذه؟) کاریش چیز دیگست عکاسی نرین چون دچار کف کردن میشین.
3- علاوه بر اینکه وسایل رو قبل از رفتن چک می کنین، قبل از خواب هم دوباره آمادشون می کنین که صبح ساعت 6 مجبور نباشین تو تاریکی دنبالش بگردین و آخرشم بی خیال بشین.
4- هیچ وقت( دوباره می گم) هیچ وقت با یه جمع مسافرتی نرین که انتظار دارین عکاسی بکنین، به زبون نفهم نفهمی ( پسر خالم بچه بود به جای بفهم نفهمی اینو می گفت) خلاصه به زبون نفهم نفهمی اگه با جمع رفتین عکاسی!!! نمی تونین ملتو معطل کنین که بین راه عکس بگیرین، هی افسوس می خورین هی حالتون گرفته میشه!
5- اگه تحویل کار دارین! بدبختی دارین! زنتون رو اجاقه نمی دونم شوهرتون تو چاهه! بچتون مریضه، پول ندارین! سکستون زده بالا! خلاصه هر دردو مرضی که دارین!! وقتی میرین عکاسی همه چیز رو فراموش کنین و لذت ببرین. مثل یوگا در خلسه پیدا کردن سوژه و یا در خلصه را رفتن توی شب یا مه فرو برین و لذت ببرین.
6-( خارج از موضوع) نمردیم و با لنز معظم 16-35 میلیمتر کنون هم چند عکس گرفتیم. روح پیام شاد.
7- از عکس گرفتن نترسین! تا می تونین تجربه کنین و به تنبلی بی خیال موضوع نشین. قبلش حتما یه چیز مقوی بخورین که حال همه کار کردن رو داشته باشین.
قربان همگی
بدرود

Sunday, October 7, 2007

عکاسی

برای دو روز دارم میرم عکاسی، ببینم چه می کنم.
خوش باشین

Saturday, October 6, 2007

سکوت


چند وقته که دارم فکر می کنم که خیلی دارم حرف می زنم، جغدا رو دیدین، کمتر صدا ایجاد می کنن و یا اگه هم صدایی ازشون در میاد نصفه شبه که کسی نیست. منم می خوام کمتر حرف بزنم. یه جوری روزه حرف نزندن. امیدوارم بتونم مقاومت کنم. باید حتما مقاومت کرد. کمتر زنگ زد، کمتر حرف زد، کمتر غر غر کرد و از همه مهمتر کمتر با بقیه درد و دل کرد، چون هیچ فایده ای نداره.

خودتم بکشی، بالا بری و پایین بیای، هیچ کسی نمی فهمه چی داری می کشی، چه حسی داری و چرا اینطوری شدی، تا حرف می زنی:

- نه بابا طوریت نیست که...

- خوشی زده زیر دلت....

- بی خیال ، داری درس می خونی ، تازه دو قورتو نیمتم باقیه...

- نه کار می کنی، نه فعالیت دیگه!!! باید همون درسا رو بخونی!!! از خداتم باشه...

- هزاران نفر آرزو دارن که جای تو باشن و فلان درسو بخونن و تو اون دانشگاه باشنو...حالا تو ناراحتی....!!!


خلاصه اینکه سکوت می کنم. سعی می کنم بیشتر دوباره داستان بنویسم...

Thursday, October 4, 2007

Zolf bar baad - Mohsen Namjoo

http://www.youtube.com/watch?v=6rgt5hzMvCI

مردم

امرو یه ماکارونی خوردم، فکر کنم خراب بود. حالم بد شد و خلاصه دستشویی شد هتل. اینقدر بالا آوردم که تمام معدم و گلوم درد می کنه. تقریبا در حال فوت می باشم. به قولی طرف نیمچه مردست. حالم بد بیییییید وحشتناک.

Tuesday, October 2, 2007

مرکز موسیقی بتهوون تعطیل شد

مرکز موسیقی بتهوون در تهران به دلیل مشکلات مالی تعطیل شد.
این مرکز قدیمی ‌ترین فروشگاه موسیقی در ایران بود که از سال ۱۳۳۲ به مدیریت کریم چمن آرا و با فروش صفحه‌ های گرامافون کار خود را آغاز کرد و تا سال‌ها تنها فروشگاه عرضه محصولات موسیقی محسوب می ‌شد و علاقه ‌مندان به موسیقی کلاسیک و موسیقی ایران از همه جای ایران برای خرید آثار موسیقایی به این فروشگاه مراجعه می کردند.
این مرکز موسیقی پس از ۵۴ سال فعالیت بی ‌وقفه به دلیل بدهی ‌های ناشی از رکود بازار موسیقی و کنسرت‌های کم ‌رونق فعالیت خود را متوقف کرد. این فروشگاه در دو سال گذشته دوبار از سوی اداره اماکن نیروی انتظامی تهران پلمپ شد ولی در دادگاه تبرئه شد و توانست فعالیتش را از سر گیرد.
آرش وطن خواه مدیر فروش این فروشگاه به بخش فارسی بی ‌بی ‌سی گفت:‌ "ما هرچه در توان داشتیم برای جلوگیری از تعطیلی فروشگاه و حل مشکل مالی به کار گرفتیم. اما هیچ کس به ما کمکی نکرد. مرکز بتهوون در میدان محسنی ملکی اجاره ‌ای بود که موعد اجاره آن، مدتی پیش تمام شد و ما نتوانستیم مکانی جدید را اجاره کنیم."
او درباره فعالیت ‌های شرکت آوا خورشید که سه سال پیش برای تولید محصولات موسیقی تاسیس شده بود، گفت: "فعالیت ‌های این شرکت به دلیل عدم بازگشت سرمایه به حالت نیمه تعطیل درآمده و در حال حاضر فقط آلبوم‌ های تولید شده قبلی را به فروش می‌رساند." شرکت آوا خورشید در طول سه سال فعالیت خود ۲۰ آلبوم موسیقی در سبک ‌های موسیقی سنتی، پاپ و کلاسیک منتشر و کنسرت‌هایی را نیز برگزار کرد.
مرکز موسیقی بتهوون در چند دهه اخیر در فروشگاهی در خیابان ولیعصر کنار دانشگاه هنر قرار داشت که بابک چمن آرا برادر زاده کریم چمن آرا که در سال‌های گذشته مدیریت آن را برعهده داشت، مکان همیشگی این فروشگاه را برای پرداخت بخشی از بدهی‌ها و سرمایه گذاری در بخش تولید آلبوم به فروش رساند و فروشگاهی را در میدان محسنی اجاره کرد که روز گذشته تا اطلاع ثانوی به ۵۴ سال فعالیت خود پایان داد.
به نقل از بی بی سی
و متاسفم...واقعا متاسفم.

Monday, October 1, 2007

...

قسمت آرشیو سایت درست شد. یه خورده ریزه کاریش مونده که دیگه تکمیل بشه.

جغد

جغد خیلی وقت نداره! می خواد منظم بشه. جغد می خواد مرتب بشه، تنظیم برنامه رو یاد بگیره، ساعت خوابشو درست کنه، به وبلاگش برسه، تاریچه سایت عکاسیشو درست کنه و تو یه سایت دیگه شروع کنه به کار. جغد می خواد درساشو درست بخونه، می خواد مجله های خریده شده و نخونده شده رو بخونه. جغد می خواد سعی کنه که فراموش کنه چه بلای روحی سرش داره میاد و اومده، باید عینکشو برداره، بزنه به چشاش و بشه عمو جغد شاخدار. باید بشینه بنویس: داستان، درس، پایان نامه، وبلاگ!
جغد کلی کار داره، خستست.
جغد بعد از 5 سال می خواد یه شب زود بخوابه! اگه بتونه!
جغد جغده!

Thursday, September 20, 2007

کل کل می کنیییییییییییییییم

کل کل دیده بودم، ولی ادبیشو دیگه نه:

حافظ شيرازي
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را!
این متن رو خالم برام فرستاده بود. کلی حال کردم. گفتم شماها هم بخونین افتزیز؟ مفتتزیز؟ استریپتیز؟استفتیز؟مستفتیز؟ مستفیز؟
یکی از همونا بشین دیگه.


Wednesday, September 19, 2007

به به لنز

تورو خدا ببینا، توی این زندگی سگی، لنز هم نشدیم....
I'm watching you!
Nikola Borissov
Nikon D200

Tuesday, September 18, 2007

...

الان سال هفتمه که دارم حقوق می خونم. هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم. و هنوزم که هنوزه بدم نمیاد بعضی وقتا تو کلاس بجای درس گوش دادن برای خودم بنویسم. دیشب که نصف شبی از کتابخونه اومدم بیرون همون حسی رو داشتم که سال اول و دوم وقتی 8 شب از آخرین کلاس میومدم بیرون. یه جورایی هیچ چیزی تغییر نکرده. همون حس حماقت.

Monday, September 17, 2007

زمزمه

زمزمه زمستانی
باز سرما
باز وجود تلخ برگهای قرمز و زرد
باز با باد به نجوا،
درد دل کنم.
سرمای خاطره
برگشته
رخت دو رو مرا در برگرفته
نیمه درونیش گرم،
آسوده به یادش می آورم
دستهایمان در جیبهایم تنگ هم
چو دو قو
تنگ هم
نیمه تلخش
لیک سرد و سیاه و شایدم سرد و سفید
یادش را محو می کند
ساده بگویم؛
تن گرم و عریانش را در نیمه گرم دوست دارم
و سرمای هوا را
چو یاد آور تن اوست
می پرستم.
باز سرما
باز آتش
باز رقص خاطره ها در من.

Saturday, September 15, 2007

بر مسلمین غر و کاف گاف لازم و مستحب است








زیبایی های نا مکشوف طبیعت ایران در عکس های علی متین جلوه گر شده اند. این هفته گالری گلستان میزبان عکس های علی متین از طبیعت چندگانه و چند وجهی ایران بود. علی متین، عکاس ۳۴ ساله ای است که عکاسی را به شیوه خودآموز یاد گرفته و بیش از پنج کتاب عکاسی منتشر کرده است. او با رعایت ریزه کاری های حرفه ای موفق شده طبیعت ایران را این بار از وجهی دیگر بنمایاند.
علی متین از سایه ها مطلوب ترین استفاده را در عکس هایش برده است و در عکس های او از نورهای تند ایران خبری نیست، حتی وقتی از جزیره پرآفتاب قشم عکس می گیرد از نورهای ملایم غروب استفاده می کند.
عکس های این نمایشگاه حاصل ۱۳ سال کار عکاسی علی متین است. او کارش را با عکاسی طبیعت آغاز کرده و تاکنون چهار نمایشگاه داشته است.این نمایشگاه خداحافظی علی متین با عکاسی طبیعت بود. او قصد دارد از این به بعد در حوزه عکاسی خبری کار کند.
به نقل از بی بی سی فارسی
و البته عکسها رو هم از اونجا کش رفتم. نمی دونم نمایشگاه تموم شده یا نه ولی اگه هنوز باشه بر مسلمین و ایرانیان کاف گاق لازم و مستحب هست که بروند و نمایشگاه رو ببینن. این چند تا عکس بالا هم در جواب اونایی که می گم توی ایران منظره و سوژه نیست برا عکاسی و یا معتقدن که چون منظره ها در بلاد افرنگیه زیبا تره پس عکاسی هم آسونتره و عکسها هم زیباتر.
حال کردیم بسیار. ویسکی بده بابا. به سلاااااااااااااامتی علی متین. روحش شاد.


Thursday, September 13, 2007

چرخشهای عشقولانه



درود

باید یه بخش wilde life به سایت اضافه کنم. در ضمن من هنوز منتظر فعالیت کسانی که قول دادن هستم. فعلا گفتن می خوایم جلسه مذاکره با هم بگزاریم که ببینیم چی کار می خوایم بکنیم. از آگاهان خبر رسیده که قرار است شتر هوا کنند. و البته باز گزارش رسیده که اخیرن فیلها از گردشهای هفتگانه در حیات خلوت خسته نشده اند و می خواهند بروند و دور خود در محلهای عارفانه عشقولانه بچرخند، به جکو جانوران اطراف و ظریف هشدار داده که نزدیک ننشینند که زیر دستو پا له می شوند. البته این هشدار شامل کرگدنهای پوست کلف نمی شود. فقط ممکنه شاخشون گیر کنه به عاج اون یکی و بشکنه. از ما گفتن!


قربان همگی

بدرود
*واضح و مبرهن می باشد که عکس را ما نگرفته ایم. روح عکاس شاد باد. عسل بده بابا!

Sunday, September 9, 2007

آدم غرغرو

درود
امروزفیل لینک عکسی رو از گالری سایت عکاسی برام فرستاد. عکس بدی بود و جالب اینکه کلی هم تعریفو تمجید کرده بودن ولی طبق معمول و متاسفانه سبق معمول حتی یک نقد درست ندیدم که بگن آقا این عکس اینقدر از نظر حرفه ای ایرد داره که نگو. اومدم دوباره اینجا آپ کنم و نقد ها رو هم بزارم بعد ییهو دیدم که اگه اینکارو بکنم کم کم تبدیل می شم به آدم غرغرویی که دایما از بقیه ایراد میگیره و وبلاگش تبدیل شده به نمایش عکس دیگران. برای همین دندون رو جگر یخ در بیز گذاشتیم و تحمل نمودیم. تحمل می کنییییییییییم.
در ضمن یه آدمایی قول دادن که یه کمکایی بکنن. روز دومه و ما که هنوز چیزی ندیدیم. ببینینم بعدا چی میشه.
فعلا
بدرود

Friday, September 7, 2007

دنیای غریبیست

درود
اصولا از اینکه عکس یک عکاس دیگه رو بدون اجازه توی وبلاگم بزارم متنفرم. مخصوصا اینکه دسترسی به طرف نداشته باشم و ایشون هم ممکنه خوشش نیاد. عکس رو آقای حمید گردان گرفته. اگه کسی با ایشون در تماسن خبر بدن و اگه دوست نداست عکسو حذف می کنم. حالا چرا عکس ایشون رو گذاشتم اینجا؟
با دیدن این عکس مقداری شوکه شدم. برا هیمن می خوام این سوال رو مطرح کنم. به نظر شما عکاسی یعنی چی؟
چرا عکاسی می کنیم؟ چرا توی ایران اینقدر عکاسی گروهی زیاد شده؟
یادمه افشین معماریان هم با یک سری دیگه رفته بودم گناوه و 10 تا آدم ریخته بودن سر یه پیرمرد بیچاره که ازش عکس بگیرن!!! همون موقع تعجب کردم که این یعنی چی؟
قسمتی از عکاسی مگه خلاقیت نیست؟ خوب دیدن نیست؟ ابتکار نیست؟ تلاش برای پیدا کردن سوژه نیست؟
منو آرتین با هم رفتیم عکاسی. فقط 2 نفر. هیچوقت نریختیم سر یه سوژه! حالا هرچی که بود. آدم، گل ، منظره، قورباغه، حشره. هرچی. خودش حی و حاضر. ازش بپرسین.
خیلی خوشحال میشم کسی بتونه جوابی بده. و خیلی خوشحال میشم که بتونیم سر این موضوع بحث کنیم.
قربان همگی
بدرود.

جغد پیر

این شعرو سپیده فرستاده ، اینقدر حال کردم که نگو. نمی دونم چرا تا به حال خودم به این شعر برنخوردم. به شخصه خیلی از کارای نیما رو خوندم. خلاصه کلی دمش گرم.
جغدی پیر!
هیس! مبادا سخنی! جوی آرام
از بر دره بغلتید و برفت
آفتاب از نگهش سرد به خاک
پرشی کرد و برنجید و برفت
در همه جنگل مغموم دگر
نیست زیبا صنمان را خبری
دلربایی ز پس استهزا
خنده ای کرد و پس آنگه گذری
این زمان بالش در خونش فرو
جغد بر سنگ نشسته ست خموش
هیس!مبادا سخنی! جغدی پیر
پای در قیر به ره دارد گوش
( نیما یوشیج)