این داستانک را لاکی نوشته و ما چون فرشته مقرب هستیم و هر کاری دلمان بخواهد می کنیم، برای همین اینجا می گذاریمش، به کوری چشم قانون حفاظت از کپی:
ابتابیل، روبان قرمز رو دور سه پایه گره زد و بعد رو به پاپانوئل گفت:
_ قربونت! اینو سریعتر برسون به جغدرافیل تا کل ملکوت رو دیوانه نکرده!
و بعد یه برگه هم داد دستش و گفت:
_ اینم آدرسش! چند روز پیش دیدیم یکی دو تا از کوپیدها دست از تیر کمون بازی برداشتن و نشستن یه گوشه و هی دارن با خودشون میگن من سه پایه نیستم! مام ترسیدم! گفتیم نکنه بیماری مسری باشه! خلاصه فرستادیمش هوا خوری که یه مدت از اینجا دور باشه!
_باشه حتما! فقط اسمشو بنویس پایین این لیست. اون سه پایه رو هم بندازه تو اون کیسه قرمزه.
...
نزدیکای صبح بود که رسید به خونه جغدرافیل. سورتمه رو جلو پنجره نگه داشت. آروم پنجره رو باز کرد و داخل خونه شد. اول یه نگاه به بالای شومینه انداخت!... خبری نبود!... هرکس دیگه ای جای جغدرافیل بود، پاپانوئل راهشو میکشید و میرفت! ولی این مورد سفارشی بود! باید حتما هدیه رو بهش میرسوند... کلافه یه نگاه به دور و بر خونه انداخت و دنبال جوراب جغدرافیل گشت. اما بازم پیداش نکرد!
یهو چشمش افتاد به عکاس باشی که دوربینشو بغل گرفته و بدون اینکه جوراباشو دربیاره گرفته خوابیده!...
عصبانی شد! زیر لب فحشی داد و گفت: انگار نه انگار جغده! گرفته عین خرس خوابیده! جوراباشم در نیاورده! حالا من این سه پایه رو تو چی بذارم؟!
بعد با تاسف سرشو تکون داد و سه پایه رو برگردوند تو کیسه شو و فکر کرد: تقصیر خودشه! حالا مجبوره یه سال دیگه هم صبر کنه!...
و بدون اینکه پنجره رو ببنده، سوار سورتمه ش شد و رفت...
...
جغدرافیل که تو خواب سردش شده بود، کمی غلت زد و بعد خودشو جمع و جور کرد و پتو رو محکم تر به خودش پیچید و آروم زیر لب گفت: من سه پایه نیستم!... من سه پایه نیستم!...
**ندا درست گفتی، ابتابیل از ابتیاع گرفته شده!