Showing posts with label بارگاه. Show all posts
Showing posts with label بارگاه. Show all posts

Sunday, July 25, 2010

ججججججججججججججججججغد ((:


کش رفته شده از سایت فانوس.


-البته همانا که اجازه داده ایم عکس عکاس محبوب دربار را به بازی بگیرند از الطافمان بوده است! وگرنه باید دستور می دادیم برق مقداری روشنشان کناد!
- این ذلیل مرده باز کجا رفت؟! اسرااااااااااااااااااااااافیییییییییل! بگرد این منحوس جغدرافیل را پیدا کن می خوایم از موجود جدیدمان عکسی بگیرد....

Wednesday, February 10, 2010

وب یه سفحه ای

آقا ما می خوایم یه صفحه، فقط یه صفحه وبسایت درست کنیم! از دوستان وارد در حیات وبی خواهشمندیم یه تمپل بفرستند که بشود انجام داد.


حدا شما را خیر دهاد!


پیرمرد: غلط کرده ایی جغدرافیل ابله! از کیسه خلیفه می بخشه، من هیج کسی رو الکی خیر نمی دم. برین پی کارتون!

Wednesday, December 30, 2009

جوی شراب

پَزباشیل* در حالیکه داشت لیستش را تنظیم می کرد، حس عجیبی بهش دست داد. به نظرش همه چیز حزن انگیز میومد. دوروبرش را نگاه کرد دید همه فرشته ها مشغول کار هستند. شونه هایش را بالا انداخت، بالهایش را یک بار کاملن باز کر د و بست. به اصطلاح به بالهایش کش و قوسی داد و لیستش را توی جیبش گذاشت و راه افتاد به سمت بازار. نرسیده به بازار جغدرافیل را دید که با حالتی پریشان، با پرهای ژولیده و قرمز از شراب کشان کشان خودش را به جوی شراب دیگری رساندن و شپلق خودش را  توی جوی انداخت. با تعجب به جغدرافیل که سرش را کامل توی جوی فرو برده بود و با آرامش کامل شراب می خورد نگاهی کرد. چیزی نگفت و به سمت بازار رفت.
قبل از اینکه به ته بازار برسد، با کمال تعجب دید که جغدرافیل ته بازار توی دکه ای کوچک نشسته و دکه اش پر خمرهای بزرگ و کوچک شراب هست.
- جغدی جان! اینجا چه می کنی؟! مگه قرار نیست کمک عزراییل ، از آدما عکس بگیری بدی دست فرشته هاش برای جون گرفتن!
- حالم داره به هم می خوره، من نیستم دیگه، فروختمشون!!!
پَزباشیل در حالیکه شکم گندشو با تعجب می خواراند یکی از خمره کوچکها رو برداشت و در حالی که سعی می کرد تعجبش رو پنهان کنه پرسید: چی رو فروختی؟!
- دوربینا رو! کل وسایلو! دیگه نمی خوام دست به عکاسی بزنم!
- ده، پس کارو کی انجام بده!
- به من مربوط نیست، پیرمرد یکی دیگه درست کنه!
پَزباشیل بدون اینکه حرف دیگری بزند، پول همون خمره کوچک رو پرداخت و برگشت به سمت دربار.
فردا صبح در حالیکه داشت به فرشته ها دستور پخت میداد، از پنجره چشمش به جغدرافیل افتاد که باز با حالتی پرشیان و بالهایی شرابی رنگ به سمت جوی شرابی می رفت.


* فرشته آشپز دربار.
- پیرمرد رو پیدا نمی کنم؟!!
- رفته توی اتاقش در رو هم از تو قفل کرده، بیرون نمیاد!
-چشه باز؟!
- فکر کنم از دست خودش عصبانیه. یه چیزی درست کرده خودش عین خر تو گل گیر کرده!

- جغدرافیل؟
- نه بابا یه جانور پیری که ول کن قدرت نیست!
اسرافیل در حالی که از ابتاتیل دور میشد عزراییل رو دید که داره به شدت با چرتکش که اندازه یه زرافه است حساب کتاب می کنه! از قیافش معلوم بود که اعصابش خرابه!

Monday, March 30, 2009

گورخر

ابتابیل تا رسید پیرمرد از روی تیکه ابر پا شد و شروع کرد عرض تراس رو قدم زدن. هر از چند گاهی هم یه وردی زید لب می خوند و یا ریشش را می خواروند. بدون اینکه به اومدن ابتابیل توجه کنه، یکجا می ایستاد و توی باغ رو نگاه می کرد و دوباره شروع می کرد قدم زدن. ابتابیل که از رفتار پیرمد تعجب کرده بود، خیلی آرام رفت سمت پیرمرد.
- قربان پریشون به نظر میاید، اتفاقی افتاده؟ ساعت شماطه داری که خراب بود را برای تعمیر دادیم به خستاویل! نگران نباشید!
پیرمرد برگشت به ابتابیل نگاهی انداخت و خیلی خسته گفت:
- کی درست می شود؟ نکند باز باید یکی بسازیم؟
- عصری حاضر میشه!
ابتابیل لحظه ای مکث کرد و دوباره پرسید: اتفاقی افتاده؟
- چه اتفاقی می خواستی بیوفته؟! این مردک ملعون، جغدرافیل ابله مقداری عکس از جانوران در حالت مخفی شدن دیده، جو گرفتتش و از دیروز عصر دائما می رود سر گنجه دربار لباس عوض می کند و می رود توی باغ قایم می شود. بیچاره شدیم تا دیشب پیدایش کردیم برای عکاسی از کسانی که باید بدهیم دست عزراییل! دیوانست این موجود، عجب گیری کردیم از دستش!
- خب قربان می گفتید عکسها را ازش می گرفتیم!
- خسته نباشید، این جانور بدون عکس مشکلات ایجاد می کند، یادت نیست دفعه قبل که دوربینش قوا نداشت چه جنجالی به پا کرد، تمام دربار را روز تعطیل فرتاد دنبال قوا ،مردک ملعون.
- قربان جسارتن منظورتان همان باطریست دیگه!؟
- هر کوفتی! بگرد این جانور را پیدا کن، کارش داریم، به گمان لباس گورخر چوشیده لای نرده ها استخر مشغول دید زدن از غلمانیهاست!

Monday, March 9, 2009

سروان پرویز

پیرمرد نشسته بود کنار جوی شراب و داشت با ریشش ور می رفت، هر از چند گاهی هم هوس می کرد و یه نگاهی به شرابا می انداخت و یهو یه لیوانی از ناکجا آباد پیدا می شد ، شیرجه می زد توی جوی و با شراب پر می اومد بالا، و چون از گوشه کنارش هی شراب می ریخت تمام ریش پیرمرد رو شرابی و قرمز کرده بود. عزراییل داشت قدم می زد یهو پیرمرد رو دید. به نظرش همیچین مغموم بود.
- پیرمرد چی شده، سگرمه هات تو همه؟!
- هیچی حوصله ندارم، هر کاری می کنم این جونور آدم بشو نیست؟
- کی رو می گی؟
- سروان پرویز!
- هااااان؟
عزراییل کلی فکر کرد که این اسمه کیه! یه خورده که فکر کرد دید به حایی نمیرسه ، یه وشگن زد و یه فرشته کپل و گرد کنارش ظاهر شد که از زور بال زدن داشت نفس نفس می زد:
- عزراییل جان، قربونت هزار بار خواهش کردم، وقتی من پای حساب مرده هام ، منو احضار نکن، نیمه جون میشم تا بدو خودمو بهت برسونم!
- اینقدر غر غر نکن، خرس! هزار بار بهت گفتم به جای اینکه با غلمانیا بری الواتی، برو یه خرده ورزش!
- بله، درست می فرمایید! عرضتون قربان؟!
- پیرمرد امروز یه اسمی گفت من تا به حال نشنیدم، برو تو لغت نامه بارگاه نگاه کن ببین ثبت شده یا نه.
- چشم.

در همین حال پیرمرد از کنار جوب بلند شد و یکی از ابرها رو صدا زد و تا ابر رسید خودشو روی ابر ولو کرد. عزراییل داشت نگاش می کرد که دید فرشته تپل پر زنون داره میاد.
-خب؟!
- هیچی قربان، همچین اسمی هیچ جا ثبت نشده! به گمانم اسم اختراعی خود پیرمرد باید باشه قربان!
- خسته نباشید، هنر کردی، به خودت اینقدر فشار نیاری غر می شی با این هوشت! مرخصی! برو به کارت برس!
فرشته کپل پر زنون دور شد، عزراییل بالا شو باز و بسته کرد و یه مقداری فکر کرد دید به هیچ نتیجه ای نمیرسه، رفت پیش پیرمرد.
-پیرمرد! این سروان پرویز که می گی کی هست حالا؟! هر چی گشتم نبود!
- اسمش هنوز ثبت نشده! اسمش سپیده ست معروف به لاک پشت، ماه پیش یادت نیست کچل شدیم از بس دعا کرد؟!
- آآآآآ چراااا، این همونی نبود که به خاطر دعاهاش مبور شدیم از شیطان فرشته قرض کنیم؟!
- چرا دیگه ، خودشه، 4 تا امتحان داشت! از بس نیم ثانیه به نیم ثانیه غر می زد و دعا می فرستاد بالا که فرشته دعا خون کم آوردیم، ولی خب مچش را گرفتیم!!
- چطور؟
- در دعای آخرش گفته بود که اگه همه نمره هایش خوب بشه اسمش رو می زاره پرویز! منم گذاشتم سروان پرویز! بهش میاد! نمره هش رو هم که گفتم خوب کردن! حالی داد اساسی.
پیرمرد انگار خوش خوشانش شده بود، دستور داد ببری رو هم آوردن و شروع کرد به نوازش ببری.
- خب حالا چرا بی حالی؟
- واسه اینکه این آدم بشو نیست، برای جغدرافیل بدبخت بچه تراشیده، بدون اجازه ما! بعدم که باز شروع کرده پاچه خواری و غر زدن.!!! بیچاره شدیم از دستش!

Friday, January 9, 2009

سه پایه

این داستانک را لاکی نوشته و ما چون فرشته مقرب هستیم و هر کاری دلمان بخواهد می کنیم، برای همین اینجا می گذاریمش، به کوری چشم قانون حفاظت از کپی:

ابتابیل، روبان قرمز رو دور سه پایه گره زد و بعد رو به پاپانوئل گفت:

_ قربونت! اینو سریعتر برسون به جغدرافیل تا کل ملکوت رو دیوانه نکرده!

و بعد یه برگه هم داد دستش و گفت:

_ اینم آدرسش! چند روز پیش دیدیم یکی دو تا از کوپیدها دست از تیر کمون بازی برداشتن و نشستن یه گوشه و هی دارن با خودشون میگن من سه پایه نیستم! مام ترسیدم! گفتیم نکنه بیماری مسری باشه! خلاصه فرستادیمش هوا خوری که یه مدت از اینجا دور باشه!

_باشه حتما! فقط اسمشو بنویس پایین این لیست. اون سه پایه رو هم بندازه تو اون کیسه قرمزه.

...

نزدیکای صبح بود که رسید به خونه جغدرافیل. سورتمه رو جلو پنجره نگه داشت. آروم پنجره رو باز کرد و داخل خونه شد. اول یه نگاه به بالای شومینه انداخت!... خبری نبود!... هرکس دیگه ای جای جغدرافیل بود، پاپانوئل راهشو میکشید و میرفت! ولی این مورد سفارشی بود! باید حتما هدیه رو بهش میرسوند... کلافه یه نگاه به دور و بر خونه انداخت و دنبال جوراب جغدرافیل گشت. اما بازم پیداش نکرد!

یهو چشمش افتاد به عکاس باشی که دوربینشو بغل گرفته و بدون اینکه جوراباشو دربیاره گرفته خوابیده!...

عصبانی شد! زیر لب فحشی داد و گفت: انگار نه انگار جغده! گرفته عین خرس خوابیده! جوراباشم در نیاورده! حالا من این سه پایه رو تو چی بذارم؟!

بعد با تاسف سرشو تکون داد و سه پایه رو برگردوند تو کیسه شو و فکر کرد: تقصیر خودشه! حالا مجبوره یه سال دیگه هم صبر کنه!...

و بدون اینکه پنجره رو ببنده، سوار سورتمه ش شد و رفت...

...

جغدرافیل که تو خواب سردش شده بود، کمی غلت زد و بعد خودشو جمع و جور کرد و پتو رو محکم تر به خودش پیچید و آروم زیر لب گفت: من سه پایه نیستم!... من سه پایه نیستم!...

**ندا درست گفتی، ابتابیل از ابتیاع گرفته شده!

Tuesday, January 6, 2009

من سه پایه نیستم

- پیرمرد چند وقته غیبش زده ها؟!!!
- باید برم از جبرئیل بپرسم، ممکنه با هم رفته باشن دختر بازی.
- بابا پیرمرد حال اینکارا رو نداره، تو هم شوخیت گرفته ها، من جدی دارم می گم!
عزراییل یه چرتکه دستش گرفته بود و داشت با نوک بال سمت چپش با مهره های توی چرتکه بازی می کرد. در عین حال که حرف می زد به طور نا خوداگاه هم حساب می کرد و زیر لبی دستوراتی به بقیه فرشته ها می داد. بعد از چند دستور وقتی به طرف ابتابیل برگشت، جا خورد. ابتابیل فرشته محبوب پیرمرد برای خرید بود و هر جایی می خواست بره ابتابیل را با خودش می برد. هنر این فرشته قرمز پوش در چانه زنی چنان زیاد بود که پیرمرد وقتی ابتابیل شروع می کرد به چانه زنی هیچی نمی گفت و شروع می کرد به خاراندن ریش هزار متریش. قیافه ابتابیل حسابی در هم بود.
- حالا مگه چی شده، پیداش میشه، یه خورده تحمل کن!
- نه آخه نگرانم نکنه رفته باشه تنهایی خرید؟
- ای بابا مگه بدون تو ممکنه بره خرید؟! حتما رفته و ببری خان رو برده هوا خوری، میاد!
عزراییل ساکت شد و به قیافه نگران ابتابیل نگاهی کرد و دوباره مشغول بازی با چرتکه شد. در همین موقع، سرو کله جغدرافیل پیدا شد. دوربینش رو انداخته بود کولش و هی زیر لب زمزمه می کرد: من سه پایه نیستم، من سه پایه نیستم، من سه پایه نیستم...
جغدرافیل که دور شد، خبرافیل، فرشته خبر رسان بارگاه الاهی، بدو بدو خودش را به ابتابیل رساند و نفس زنان پیغام رساند که:
- پیرمرد از دست این جغدرافیل زله شده، از بس گفته سه پایه نیستم، صبح تصمیم گرفته برود برای این ملعون سه پایه ابتیاع کند که پیدا نکرده، می فرماید شما تهیه کنید تا از دست این جانور، بارگاه الاهی آرامش پیدا کند!

Wednesday, December 10, 2008

قربانی

صور اسرافیل و جبرائیل و میکائیل و جغدرافیل کنار حوض گرد دربار ملکوتی نشسته بودند و در حالی که توی حوض رو نگاه می کردند از خنده ریسه میرفتند. جبرائیل هر از چند گاهی با نوک انگشتش تلنگری به آب می زد تا تصویری که کم کم محو می شد دوباره به حالت اولیه برگردد.
میکائیل: این پیرمرد خداست ببین چه سوالایی این فینگیلی می کنه!
اسرافیل: آخ دلم... وای وای مردم از خنده ببین خرطومشو چجوری گرفته.
جغدرافیل: خرطومشو....
توی آب حوض تصویری از یک ماموت کوچک بود که دهنش از تعجب باز مونده بود و خرطومش رو بالا گرفته بود، یکی از گوشای کوچیکشو هی بازو بسته می کرد. کنار ماموت کوچک ماموت بزرگ دیگری ایستاده بود که پر از مو بود و قیافه خشمگینی داشت:
ماموت بزرگ: اگر خدا بخواهد ما فرزندانمان را هم قربانی می کنیم.
جبرائیل دوباره دستش رو توی آب زد. ماموت کوچولو رو در حال دویدن نشون می داد.بدو رفت و پشت درختی قایم شد. خرطومش رو حلقه کرد و باز شروع کرد به بازو بسته کردن گوشهایش. هر از چند گاهی از پشت درخت سعی می کرد ماموت بزرگ رو نگاه کنه.
ماموت کوچولو: نکنه راستی راستی بخواد منو بکشه!؟
اسرافیل در حالی که بالهایش از شدت خنده کج شده بود برگشت به جغدرافیل گفت:
- این پیرمرد هم با این داستان ابراهیم و اسماعیل خوب ملتو گذاشته سر کار!
- اصلا الان کجان؟
میکائیل پرید بین حرفشون: ابی که رفته داره واسه خودش تو حوض شراب شنا می کنه، به گمانم الکلی شده! اسمال هم که جوگیر شده روزا دنبال گوسفنداست که بگیره قربانی کنه!

Tuesday, December 9, 2008

صبح و شب

- من هر چی بهش می گم این اگه به خرجش رفت؟ دیوانم کرده، خودش دیوانست اصلا، من نمی فهمم این چرا یه ...
اصرافیل با سر انگشت دست چپش قشنگ نشونه گرفت و زد تو سر جبرئیل!
- تو باز داری با خودت حرف می زنی؟
- ها! آره به گمونم.
- چه مرگت شده باز؟ نکنه پیش پیرمرد بودی؟
- آره، باز خوبه هممون می دونم ادمو کلافه می کنه باز میریم پیشش!
- چی شده، پرهات ریخته باز!
- هیچی چند وقته گیر داده که ای جغدرافیل، عکاس ابله دربار رو می گم...
- آره آره میشناسمش، جانوریست برای خودش!
- دیوانست، هفته پیش رفته پنجه ببری خان رو گرفته زده تو رنگ بعد کشیده رو آسمون که چی بشه، که آسمون سرخ بشه بعد بره ازش عکس بگیره بده پیرمرد! پیرمرد هم خوش خوشانش شده دم ببری رو ایندفه گرفته زده تو رنگ برا نقاشی!
- پس بگو دیدمش چرا راه راه شده بود! خب حالا این قضیه چه دخلی به تو داره؟!
- هچی پیرمرد سر جریان ببری خان فهمیده ای جغدرافیل شبا تا صبح بیداره حالا می خواد همه چیزو بر عکس کنه، شبا رو بکنه صبح و از اونور صبحا رو شب. خب منم هر چی بهش می گم که آقا جان این جغده دیوانست، تو برعکس کنی فایده نداره، اونم از اونور بیدار می مونه، به خرجش نرفت که نرفت!!

- بدبخت شدیم رفت پی کارش...

Saturday, October 25, 2008

انقراض


- چه خبره؟؟؟؟
- د، بابا تو هم که از هیچ چیزی خبر نداری که!!
- خب حالا چی شده؟
- هیچی پیرمرد باز شوخیش گرفته، می خواد سر به سر بچه گنده ها بزاره!!
- منظورت از بچه گنده چیه؟
- خنگ! همونایی که روزی که عطسه اش گرفته بود از دهنش پرید بیرون گفت دایناسور!
- آهااا، خب...
- تازه اسم ماموت ها رو هم از روی خمیازه ببری خان در آورد!
- ببری خان؟ گربه رو می گی؟
- بعللله!... حالا می خواد یه بلایی سرشون بیاره نمی دونم چی چیه ولی هر چی هست فرشته عکاس دربار رو صدا کرده بره ازشون چند تا عکس بگیره!!!
- به گمانم می خواد منقرضشون کنه!
- به گمانم!

Wednesday, October 1, 2008

ملوس

- چرا اینقدر سریع در رفت؟
- پیرمرد دنبالش می گرده؟
- مگه چی کار کرده؟
- دستگاه رنگ رو خراب کرده، ملوس پیرمرد لکه ای شده ،سیاه سفید!

Saturday, September 27, 2008

پل نیومن

-دیدی چی شد؟
-؟!
- مگه نرفتی پیش اسرافیل؟
- نه ولی امروز پیش پیرمرد دیدمش، حسابی کلافه بود.
- اشتباه کرده، ورداشته آدم مشهوری رو جابجا وارد لیست کرده!
- خب؟
- حال خودش گرفتست ولی پیرمرد خوش خوشانش شده بود، دیروز یه ابر گرفته بود بغلش اصرار می کرد که ازش عکس بگیرم!

Monday, September 22, 2008

...


دیروز رفته بودیم پیش اصرافیل، مشغول تراشیدن بود:
- داری یه بوق دیگه درست می کنی؟
- خنگ صد بار گفتم بوق نه شیپور! تو اصلا عینکت کو؟
- نمی دونم به گمانم پیش پیرمرد جاش گذاشتم.
- پس دیگه نمی بینیش!
-چراااا؟
- چون حتما ورش میداره برای انگولک هم که شده میزاره رو چشم یه گربه بدبختی اون پایینا!

Monday, May 5, 2008

روز سوم

- تو هنوز اینجایی که؟!

-عزراییل باز لیستشو جا گذاشته، منو مجبور کرده بشینم اینجا و اون از اون پایین می پرسه و منم از روی لیست نگاه می کنم ببینم درسته یا نه!

-شاهکارین به خدا شما دوتا.... راستی بوقت همراهته؟

- بوق نیست احمق، شیپوره!

- هر چی، بده یه خورده باهاش بازی کنم حوصلم سر رفته...

- ا ا ا دید چی شد؟! اشتباه کردیم، نوبت یکی دیگه بود، حواسمو پرت کردی اشتباهی تایید کردم، زکی....

روز سوم

روز آفرینش کویر، روز خلوت ...

روز اطمینان از تنهایی

تنها...