Thursday, October 11, 2007

لحظه ها



یه رفیقی داشتم تو دوران دبیرستان به نام سام حکیمی. سام میشد پسر دختر خاله مامان من. با هم خیلی خوب بودیم. کلی تو سرو کله هم می زدیم. ولی خب دو تا آدم کاملا متفاوت بودیم. یعنی تقریبا تو هیچ چیزی نقطه اشتراک نداشتیم. اون خیلی اهل خوب لباس پوشیدن و درست کردن موهاش بود. و خب دخی از زیر دستش در نمیرفت. ولی خدا بیامرزدش تمام آشنایی من با موسیقی غربی و پاپ ایرانی از طریق سام بود، چون تو خونه ما فقط موسیقی کلاسیک مجاز بود. استفاده از ژل و کراتین رو هم از اون یاد گرفتم. خیلی با هم حال می کردیم. دعوامون هم میشد ولی به ندرت. یادش بخیر. از دبیرستان به بعد ازش بی خبر شدم. درس نخوند. سال اول موند پشت کنکور و بعدها شنیدم که کلا زده تو خط مدیریت صنعتی و اینا که باز بعدش فهمیدم زده تو کار هنری و فیلمبردای و کارگردانی و از این حرفا. هیچ وقت خبر درستی ازش نداشتم. همیشه از امید صدیق فر دربارش می پرسیدم که بعدها رابطه ام با امید هم قطع شد. امید تنها رابطی بود که از دوران دبیرستان میشناختمش. همیشه دلم می خواست ببینمش. سال پیش که تابستون اومدم ایران، یکی از کارایی که دلم می خواست بکنم دیدن سام بود. یه روز صبح سر صبحانه، بهم گفتن تصادف کرده و رفته. همچین جا خوردم که مونده بودم چی بگم. هم سن من بود، می شد من جای اون باشم. هم سن، هم قد، هم بازی!!!!

حتی نتونستم برم سر خاکش، مونده بودم. نمی دونستم مامان و باباش رو ببینم چی بگم. همش تو ذهنم بود. هفته پیش نمی دونم چرا ولی یهو یادش افتادم. توی اینترنت سرچ کردم و مطالبی که دوستاش ازش بعد از مرگش رو نوشته بودن رو خوندم! نه توضیحی بود در باره اینکه چه جور آدمی شده و نه عکس خوبی ازش. ولی خب خیلی همه چیز غمگین بود. چند شب پیش خوابشو دیدم. با همون ریختو قیافه. چقدر عجیب بود. همون صدا، همون حرکتا، حتی همون لحن! خیلی برام عجیب بود. صبحش با صدای زنگ نیلو از خواب پا شدم. دلم برای سام گرفته و تنگه، برای اون دوران. کاش میشد دوباره دیدتش.

چند روز بود قلبم خیلی درد می کرد! همیشه این حالت اینکه درد بگیره و ول کنه رو داشتم، ولی 3 شنبه شب حدودای ساعت 11 توی قهوه خونه دانشگاه داشتم تو قهوه شیر میریختم و با یکی از دانشجوها صحبت می کردم که ییهو گرفت! دو بار پشت سر هم چنان تیر کشید که نفسم بند اومد! هنوزم که هنوزه درد می کنه، دیرو ناچار رفتم پیش دکی، بماند که چقدر وقت الکی تلف شد تو صف و اینا. گفت که استرس و کم خوابی و بد خوراکی و الکل و سیگار و اینا برات سمه! گفتم خسته نباشید بگو ییهو بمیر دیگه!

گفت: این فشار عصبی که داره بهت میاد یه جا کلکت رو می کنه! گفتم پس ول کن برم تو وبلاگ بنویسم از ملت حلالیت بطلبم که اگه مردم اون دنیا یه ضرب برم بهشت. پیش چند تا حوری و غلمانی حالی کنیم.

هوا داره سرد میشه. یاد نیلو و پاییز و دانشگاه آزاد و لندن کوفتی و زندگی سگی افتادم. حاضرم همه چیز رو بدم، ول کنم بیام ایران پیش نیلو...

یادش بخیر، بعد دانشگاه همیشه به این فکر میوفتادیم کجا بریم. بعضی روزا هم صبح ساعت 9 زنگ می زدم، هیچی راحت می گفتم بیا. کجا؟. ونک! جای همیشگی! یا تجریش!. چی کار کنیم؟ یه کاری می کنیم دیگه بیا! ساعت 10؟ ننننننننننننننههههههههه نمی رسم. خب پس 10 و نیم؟!. نه 11. خب، پس می بینمت. اونوقت دوش بود و ریش زدن و تمیز کردن و آماده شدن با دلی پر از شادی. به قول اخوان:


لحظه دیدار نزدیک است

باز می لرزد دلم دستم
بازگویی در جهانی دگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است

های، نپریشی صفای زلفکم را ای دست

های، نخراشی گونه ام را به غفلت ای تیغ

لحظه دیدار نزدیک است


این شعر و هزاران بار زمزمه کردم، هر بار که قرار داشتیم هیجان داشتم. حتی بعد از 5 سال!!
الان دیگه کرک و پرم ریخته. دیروز داشتم فکر می کردم از 6 تا کلونی (عطر مردانه) که داشتم،فقط یه دونه باقی
مونده، اونم استفاده نمیشه. هه هه :

لحظه مردن نزدیک است....

Tuesday, October 9, 2007

کما

بوی قهوه مرکز دانشجویی، قیافه دانشجوهای خسته. دوباره یاد بدبختیهای نزدیک امتحانات یا تحویل کار افتادم. از یه ماه دیگه کل دانشگاه وارد کمای درسی میشه، همه چیز 24 ساعته میشه که به جمعیت دانشجو سرویس بدن! از پیتزایی گرفته تا کافه و قهوه و کتابخونه مرکزی. خلاصه یاد سال پیش افتادم. از این زندگی دارم متنفر میشم....

غر غر

از مسافرت عکاسی دو روزه برگشتم. از مناظر بسیار زیادی بازدید به عمل آمد ولی در کل به تعداد انگشتهای دست عکس خوب گرفته نشد. به راحتی می تونستم برای 3 ماه سایت عکس خوب بگیرم ولی نگرفتم. در عوضش چند تا تجربه و نکته خیلی خوب یا گرفتم:
1- اگه ییو چیزی نزدیک 1000 کیلومتر رانندگی کردین تا به یه جای برسین، لطفا برای یک شب و نصف روز برنامه ریزی نکنین، چون اینقدر بی حال و خسته هستین که حوصله خیلی کارا رو فرداش ندارین.
2- با یه عکاس دیگه که حوزه!(حوضه؟حوظه؟حوذه؟) کاریش چیز دیگست عکاسی نرین چون دچار کف کردن میشین.
3- علاوه بر اینکه وسایل رو قبل از رفتن چک می کنین، قبل از خواب هم دوباره آمادشون می کنین که صبح ساعت 6 مجبور نباشین تو تاریکی دنبالش بگردین و آخرشم بی خیال بشین.
4- هیچ وقت( دوباره می گم) هیچ وقت با یه جمع مسافرتی نرین که انتظار دارین عکاسی بکنین، به زبون نفهم نفهمی ( پسر خالم بچه بود به جای بفهم نفهمی اینو می گفت) خلاصه به زبون نفهم نفهمی اگه با جمع رفتین عکاسی!!! نمی تونین ملتو معطل کنین که بین راه عکس بگیرین، هی افسوس می خورین هی حالتون گرفته میشه!
5- اگه تحویل کار دارین! بدبختی دارین! زنتون رو اجاقه نمی دونم شوهرتون تو چاهه! بچتون مریضه، پول ندارین! سکستون زده بالا! خلاصه هر دردو مرضی که دارین!! وقتی میرین عکاسی همه چیز رو فراموش کنین و لذت ببرین. مثل یوگا در خلسه پیدا کردن سوژه و یا در خلصه را رفتن توی شب یا مه فرو برین و لذت ببرین.
6-( خارج از موضوع) نمردیم و با لنز معظم 16-35 میلیمتر کنون هم چند عکس گرفتیم. روح پیام شاد.
7- از عکس گرفتن نترسین! تا می تونین تجربه کنین و به تنبلی بی خیال موضوع نشین. قبلش حتما یه چیز مقوی بخورین که حال همه کار کردن رو داشته باشین.
قربان همگی
بدرود

Sunday, October 7, 2007

عکاسی

برای دو روز دارم میرم عکاسی، ببینم چه می کنم.
خوش باشین

Saturday, October 6, 2007

سکوت


چند وقته که دارم فکر می کنم که خیلی دارم حرف می زنم، جغدا رو دیدین، کمتر صدا ایجاد می کنن و یا اگه هم صدایی ازشون در میاد نصفه شبه که کسی نیست. منم می خوام کمتر حرف بزنم. یه جوری روزه حرف نزندن. امیدوارم بتونم مقاومت کنم. باید حتما مقاومت کرد. کمتر زنگ زد، کمتر حرف زد، کمتر غر غر کرد و از همه مهمتر کمتر با بقیه درد و دل کرد، چون هیچ فایده ای نداره.

خودتم بکشی، بالا بری و پایین بیای، هیچ کسی نمی فهمه چی داری می کشی، چه حسی داری و چرا اینطوری شدی، تا حرف می زنی:

- نه بابا طوریت نیست که...

- خوشی زده زیر دلت....

- بی خیال ، داری درس می خونی ، تازه دو قورتو نیمتم باقیه...

- نه کار می کنی، نه فعالیت دیگه!!! باید همون درسا رو بخونی!!! از خداتم باشه...

- هزاران نفر آرزو دارن که جای تو باشن و فلان درسو بخونن و تو اون دانشگاه باشنو...حالا تو ناراحتی....!!!


خلاصه اینکه سکوت می کنم. سعی می کنم بیشتر دوباره داستان بنویسم...

Thursday, October 4, 2007

Zolf bar baad - Mohsen Namjoo

http://www.youtube.com/watch?v=6rgt5hzMvCI

مردم

امرو یه ماکارونی خوردم، فکر کنم خراب بود. حالم بد شد و خلاصه دستشویی شد هتل. اینقدر بالا آوردم که تمام معدم و گلوم درد می کنه. تقریبا در حال فوت می باشم. به قولی طرف نیمچه مردست. حالم بد بیییییید وحشتناک.

Tuesday, October 2, 2007

مرکز موسیقی بتهوون تعطیل شد

مرکز موسیقی بتهوون در تهران به دلیل مشکلات مالی تعطیل شد.
این مرکز قدیمی ‌ترین فروشگاه موسیقی در ایران بود که از سال ۱۳۳۲ به مدیریت کریم چمن آرا و با فروش صفحه‌ های گرامافون کار خود را آغاز کرد و تا سال‌ها تنها فروشگاه عرضه محصولات موسیقی محسوب می ‌شد و علاقه ‌مندان به موسیقی کلاسیک و موسیقی ایران از همه جای ایران برای خرید آثار موسیقایی به این فروشگاه مراجعه می کردند.
این مرکز موسیقی پس از ۵۴ سال فعالیت بی ‌وقفه به دلیل بدهی ‌های ناشی از رکود بازار موسیقی و کنسرت‌های کم ‌رونق فعالیت خود را متوقف کرد. این فروشگاه در دو سال گذشته دوبار از سوی اداره اماکن نیروی انتظامی تهران پلمپ شد ولی در دادگاه تبرئه شد و توانست فعالیتش را از سر گیرد.
آرش وطن خواه مدیر فروش این فروشگاه به بخش فارسی بی ‌بی ‌سی گفت:‌ "ما هرچه در توان داشتیم برای جلوگیری از تعطیلی فروشگاه و حل مشکل مالی به کار گرفتیم. اما هیچ کس به ما کمکی نکرد. مرکز بتهوون در میدان محسنی ملکی اجاره ‌ای بود که موعد اجاره آن، مدتی پیش تمام شد و ما نتوانستیم مکانی جدید را اجاره کنیم."
او درباره فعالیت ‌های شرکت آوا خورشید که سه سال پیش برای تولید محصولات موسیقی تاسیس شده بود، گفت: "فعالیت ‌های این شرکت به دلیل عدم بازگشت سرمایه به حالت نیمه تعطیل درآمده و در حال حاضر فقط آلبوم‌ های تولید شده قبلی را به فروش می‌رساند." شرکت آوا خورشید در طول سه سال فعالیت خود ۲۰ آلبوم موسیقی در سبک ‌های موسیقی سنتی، پاپ و کلاسیک منتشر و کنسرت‌هایی را نیز برگزار کرد.
مرکز موسیقی بتهوون در چند دهه اخیر در فروشگاهی در خیابان ولیعصر کنار دانشگاه هنر قرار داشت که بابک چمن آرا برادر زاده کریم چمن آرا که در سال‌های گذشته مدیریت آن را برعهده داشت، مکان همیشگی این فروشگاه را برای پرداخت بخشی از بدهی‌ها و سرمایه گذاری در بخش تولید آلبوم به فروش رساند و فروشگاهی را در میدان محسنی اجاره کرد که روز گذشته تا اطلاع ثانوی به ۵۴ سال فعالیت خود پایان داد.
به نقل از بی بی سی
و متاسفم...واقعا متاسفم.

Monday, October 1, 2007

...

قسمت آرشیو سایت درست شد. یه خورده ریزه کاریش مونده که دیگه تکمیل بشه.

جغد

جغد خیلی وقت نداره! می خواد منظم بشه. جغد می خواد مرتب بشه، تنظیم برنامه رو یاد بگیره، ساعت خوابشو درست کنه، به وبلاگش برسه، تاریچه سایت عکاسیشو درست کنه و تو یه سایت دیگه شروع کنه به کار. جغد می خواد درساشو درست بخونه، می خواد مجله های خریده شده و نخونده شده رو بخونه. جغد می خواد سعی کنه که فراموش کنه چه بلای روحی سرش داره میاد و اومده، باید عینکشو برداره، بزنه به چشاش و بشه عمو جغد شاخدار. باید بشینه بنویس: داستان، درس، پایان نامه، وبلاگ!
جغد کلی کار داره، خستست.
جغد بعد از 5 سال می خواد یه شب زود بخوابه! اگه بتونه!
جغد جغده!