Sunday, December 4, 2005
Thursday, December 1, 2005
رود پوچ

نمی خوام نگاهش کنم، شاید الان دیگه بهش علاقه ای نداشته باشم ولی یه جورایی احساس می کنم که دارم به خودم درغ می گم. انگشتامو فرو کرده بودم تو موهام. سرم پایینه، نمی خوام نگاهش کنم. چیز جالبیه این احساس دوری، اول احساس علاقه شدید می کنی و بعد از زور این فشار یهو بی خیال میشی، همه دنیا برات بی معنی میشه، می تونی یه جا ساعتها بشینی، نه سرما حالیت میشه و نه گرما ، نه باد و نه بارون. مثل الان من، نمی دونم چند وقته اینجا نشستم، شاید زمان زیادی باشه، شایدم نباشه، آخه هنوز رنگ ماتیک قرمزش باقی مونده، همونجور براق، مثل اولش.وقتی از سر کوچه پیچید اول یهو بی خیال جریان شدم، احساس می کردم هیچ احساسی بهش ندارم نمی دونم چی بود ولی اون نور کم، حالت خاص راه رفتنش، همه این حالت رو داشتن که انگار بی خیاله، انگار هیچ غمی نداره و تو دنیا هیچ اتفاقی نیوفتاده. لجم گرفت، از این طرز راه رفتنش که زمانی نشانه شاخصی بود برام که از میون کلی آدم بتونم بشناسمش لجم گرفت. خیلی خوشحال بودم که راحته، جونوره راحتی بود، با منو و با همه. سعی کردم خیلی بهش نزدیک نشم ولی نمی شد، بوش در فضا دیوانه کننده بود، حتی برای حس کردن بوش بهش نزدیک شدم، نرسیده به خونشون فهمید، عقب رو نگاه کرد، وایساد و خبره شد به من.
می دونستم وزنی نداره، بلند کردنش راحت بود، سبک بود. نمی خوام نگاهش کنم، ولی اینچنین راحت، خودم هم باورم نمیشه. برگشتم و بهش خیره شدم. همون بود، همیشه یه شکل بود. چقدر لطیف، چقدر شفاف، انگار زیبارین و قشنگترین آرایش رو داشته باشه، این حجم روان همیشه همه موها رو به این شکل در میاره، فقط کافیه در اون غوطه ور بشی. البته عمقی نداشت، نوک پاهاش زده بود بیرون، فقط ژاکتشو در آورده بودم، نرم و راحت دراز کشیده بود. دلم براش تنگ شده، فکر کنم الان دیگه خودش هم اینو بدونه .
یه روز صبح بهم زنگ زد. صداش خسته بود، صبح صبوحی کرده بود. بهم می گفت که هر روز صبح که از خواب بیدار میشه آرزوی مردن رو می کنه، دلش می خواست یه روزی یه حادثه ای رخ بده و اون راحت بمیره، فکر می کنم الان اون حادثه اتفاق افتاده گرچه من بهش نمی گم حادثه، بهتره اسمش رو بزارم یک جریان. مثل همین جریانی که وقتی دستم رو توش فرو بردم سرد یود. سرد یود و برای من تلخ. همین جریانی که الان اون توش دراز کشیده.
احساس عجیبی دارم. این سرما، این برگها و این دشت، این دشت بی درخت. انگار منم. تهی و خالی. الان دیگه مدتهاست که به موهایش خیره شدم. موهایی که همیشه آرزوی در باد بودنشان را در دلم داشتم. شب نزدیکه، این جریان آب همچنان شفافه. دیگه احساسی ندارم. هیچ هیچ. پا شدم. برای آخرین بار نگاهش کردم. موهای افشون در جریان آب. آرایشی که به نظر میومد دست نخورده، لباس قرمزی که در این جریان کوچک مثل این می موند که داره پرواز می کنه، و در آخرین لحظه به گلویش نگاه کردم، دیگه جای دستهای من معلوم نبود. رد بنفشی که بر اثر خفگی پدید اومده بود، کم کم محو می شد. به راه افتادم. این دره چقدر خالی بود، بدون هیچ درختی، هیچ. مثل دل من .
Wednesday, November 30, 2005
Tuesday, November 29, 2005
باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد
يا نمي خواهد
باغبانو رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز
م.امید
Sunday, November 27, 2005
Subscribe to:
Posts (Atom)






