Thursday, February 2, 2006

دل شکستگی

هر صبح که بیدار می شوم
تکه های دل شکسته ام را
از گوشه و کنار اتاق جمع می کنم
وصله پینه شان می کنم
و با لبخندی ساختگی
که برای فریب خودم روی لبانم نشانده ام
به زندگی کردن می آیم


پشت میز کارم
به روزمرگی ها سلام می کنم
نگرانی ها را پشت تقویم رومیزی می گذارم
در دغدغه های دیگر مردمان غرق می شوم
هجوم افکار سمج را پس می زنم
و تا پایان ساعت اداری را یک نفس می روم


غروب ها اما
در راه بازگشت
دست ها گره خورده روی سینه
چسبیده به دیوار کوچه
با احتیاط و آرام گام می زنم
مبادا این چینی بند زده
قبل از رسیدنم به خانه دوباره از هم بپاشد

نوشته شده توسط: رها نصیری

Wednesday, February 1, 2006

مرگ


مرگ، خون
سیاه
فریاد
مرگ، مرگ، مرگ
خسته، وحشت
بی وزنی
بی حالی، بی خیالی
مرگ، مرگ، مرگ
فراموشی،
تابوت
خاک، قبر
بدرود.

خزان عمر

اگه یه روز که آدم خسته ست، با گلوله از پشت بزنن تو جایی ازآدم که درد نداشته باشه و آدمم زود نمیره، فکر می
تونین بزنین؟
شاید بهترین راه این باشه که کسی رو که دوست داری بکشی، خودت آروم آروم میمیری.

خاک، باد


حال می کنم روی قبرم یک استخر درست کنن.

رویا

Tuesday, January 31, 2006