Thursday, May 27, 2010

Monday, May 24, 2010

پای یخ!

495 عکس.

Thursday, May 20, 2010

دو گانگی!!

یعنی ما کلا ملت بدبختی هستیم. پایین ساختمون ما پرچم تمام کشورها رو گذاشتن و تنها کشوری که دو تا پرچم داره ایرانه. هیچی نمیشه گفت. فحش می دهیییییییییییییییییم...

Thursday, May 13, 2010

همش

چند وقت پیش زدن با یه قایقی یه سوراخکی توی ناودرست کردن، آمریکایی بی دین هم اومدن کشتی رو انداختن رو دوششون بردن برا تعمیر. اونی که سولاخ شد فقط 20000 تن وزنشه! همش!

Monday, May 10, 2010

Sony Ericsson X10

Monday, March 15, 2010

...


عشقولانه از خودمون در وکردیم D:

Wednesday, February 10, 2010

وب یه سفحه ای

آقا ما می خوایم یه صفحه، فقط یه صفحه وبسایت درست کنیم! از دوستان وارد در حیات وبی خواهشمندیم یه تمپل بفرستند که بشود انجام داد.


حدا شما را خیر دهاد!


پیرمرد: غلط کرده ایی جغدرافیل ابله! از کیسه خلیفه می بخشه، من هیج کسی رو الکی خیر نمی دم. برین پی کارتون!

D:

هویجوری...

Monday, January 4, 2010

همچین قاطی کردم، دلم می خواد برای یه مدتی مغزم تکون بخوره و فراموشی پیدا کنم، یه دلتنگی، یه ویسکی خوب با یه سیگار برگ و کسی که سنگ صبوره؛ پس کوشی؟! بدو بیا دیگه!

Wednesday, December 30, 2009

جوی شراب

پَزباشیل* در حالیکه داشت لیستش را تنظیم می کرد، حس عجیبی بهش دست داد. به نظرش همه چیز حزن انگیز میومد. دوروبرش را نگاه کرد دید همه فرشته ها مشغول کار هستند. شونه هایش را بالا انداخت، بالهایش را یک بار کاملن باز کر د و بست. به اصطلاح به بالهایش کش و قوسی داد و لیستش را توی جیبش گذاشت و راه افتاد به سمت بازار. نرسیده به بازار جغدرافیل را دید که با حالتی پریشان، با پرهای ژولیده و قرمز از شراب کشان کشان خودش را به جوی شراب دیگری رساندن و شپلق خودش را  توی جوی انداخت. با تعجب به جغدرافیل که سرش را کامل توی جوی فرو برده بود و با آرامش کامل شراب می خورد نگاهی کرد. چیزی نگفت و به سمت بازار رفت.
قبل از اینکه به ته بازار برسد، با کمال تعجب دید که جغدرافیل ته بازار توی دکه ای کوچک نشسته و دکه اش پر خمرهای بزرگ و کوچک شراب هست.
- جغدی جان! اینجا چه می کنی؟! مگه قرار نیست کمک عزراییل ، از آدما عکس بگیری بدی دست فرشته هاش برای جون گرفتن!
- حالم داره به هم می خوره، من نیستم دیگه، فروختمشون!!!
پَزباشیل در حالیکه شکم گندشو با تعجب می خواراند یکی از خمره کوچکها رو برداشت و در حالی که سعی می کرد تعجبش رو پنهان کنه پرسید: چی رو فروختی؟!
- دوربینا رو! کل وسایلو! دیگه نمی خوام دست به عکاسی بزنم!
- ده، پس کارو کی انجام بده!
- به من مربوط نیست، پیرمرد یکی دیگه درست کنه!
پَزباشیل بدون اینکه حرف دیگری بزند، پول همون خمره کوچک رو پرداخت و برگشت به سمت دربار.
فردا صبح در حالیکه داشت به فرشته ها دستور پخت میداد، از پنجره چشمش به جغدرافیل افتاد که باز با حالتی پرشیان و بالهایی شرابی رنگ به سمت جوی شرابی می رفت.


* فرشته آشپز دربار.