Saturday, June 10, 2006

عاشق کوچولو

آره کوچولو بودی، قد یه کف دست. وقتی بغلت کردم داشتی می لرزیدی. کوچولوی کوچولو. می دونی وقتی دیدمت یهو یه چیزی تو چشات دیدم. شاید یه برق شاید یه آشنایی، آخه اون موقه خودمم کوچیک بودم. می دونی برام جالب بود که نگاهت کنم. جالب بود که بدونم الان چی می خوای. هیچی نمی گفتی و فقط نگام میکردی. شاید هیچ وقت دیگه ما دو تا اینطوری همدیگه رو نگاه نکرده بودیم. تو نشستی یا سعی کردی که بشینی و منم جلو روت اول نشستم و بعد دراز کشیدم. خیلی همدیگه رو نگاه کردیم. بعضی وقتا فکر می کنم خجالت می کشیدی. یه ور دیگه رو نگاه می کردی و خیلی وقتها هم زیر چشمی منو می پاییدی. می دونی خیلی شیرین بودی، خیلی. دلم می خواست هی ببوسمت. اجازه نداشتم، می گفتن تو کوچیکی. ولی من بهت آسیب نمی رسوندم. آخه من با یه نگاه عاشقت شدم. می دونستم تو هم از من خوشت اومده، از نگاهت معلوم بود. تو منو نگاه می کردی، با آرامش مدتها همدیگه رو نگاه کردیم. تا حالا جای دیگه این نگاه ها رو دیدی؟! فقط من بودم و تو.
راستی تو چی فکر می کردی؟ شرط می بندم تو هم داشتی منو بررسی می کردی! خب آره منم عین تو، دلم می خواست ببوسمت. ولی هیچ کدوممون جرات نداشتیم پا پیش بزاریم. خجالت بود یا حیرت و یا شادی نهفته در وجودمون؟! نمی دونم ولی هر چی بود تو شدی بهترین دوست من. و من عاشقانه تا آخرین لحظه های عمرم دوستت خواهم داشت. اینو باور کن. الان ببین دارم می بوسمت. ببین تو بغلمی، ببین دارم نازت می کنم، ببین دارم برات اشک میریزم، پاشو، پاشو...
یادته، اون شبی که وارد زندگی من شدی بارونی بود، تو مثل اینکه خیس شده بودی، خیس خیس. و می لرزیدی. فکر می کنم از هیجان و سرما بود. خیلی نمی تونستی موقعیتت رو تشخیص بدی. چند تا آدم دورو برت بودن. ولی من نشستم جولوت و بهت خیره شدم. اولش ترسیدی. سرتو برگردوندی. ولی بعد تو هم یواشکی نگاه کردی. تو هم منو پاییدی، اون شب من بودم که با بهترین پتو و لباسم خشکت کردم. من بودم که بغلت کردم و من بودم که پنهونی اولین بوسه رو زدم. هنوز خوب یادمه، بعد از اینکه ماچت کردم یهو چشات مهربون شد و با آرامش منو نگاه کردی و بعد بهم اجازه دادی که راحت بغلت کنم. بار اول بغل من بود که خوابت برد.
بعضی وقتا خنگ بازی در میاوردی، مثل خودم. کلتو می کردی تو ظرف شیر و وقتی می خواستی شیر بخوری نفس کم میاوردی، چون دماغتم توی شیر بود و به جای هوا شیر می رفت تو دماغت و به فین فین میوفتادی. تازه روزای اول که چهار دستو پا می رفتی توی ظرف. بعد باید می بردمت می شستمت. چون همه جا رو شیری می کردی. ولی تا می زاشتمت روی زمین باز بدو می رفتی توی ظرف. وای من عاشق اون دماغ و چشات بودم. یه دماغ صورتی کوچولو توی یه صورت سیاه. همه می گفتن تو چشات سیاه سیاهه. ولی من همیشه باور داشتم که یه آبی خاصی توی چشات هست. رنگی که الانم بود. ولی هیچ کی ندیدش. فقط من دیدم. یادته اولین بار که نوک دماغتو بوسیدم چقدر شروع کردی به جارو جنجال بازی. اوووو کلی فینو فون راه انداختی و با دستت شروع کردی پاک کردن. مدتی کارم شده بود که تا صبح می بینمت ببوسمت. اولا خجالت می کشیدی ولی بعد عادی شد برات.
یادته بچه که بودی تا در اتاقتو باز می کردن بدو میومدی رو تخت من؟! وای چقدر باحال بود وقتی اولین چیزی که می بینی دو تا چشم آبی سیاهه که داره بهت زل می زنه و چهار تا پای سفید صورتی و یه دم کوچولو که وقتی تکونش می دادی کل بدنتم تکون می خورد. من هنوز عاشق اون صورت شیطونم با اون زبون صورتی کوچولو. می دونی همیشه وقتی میومدی روی تختم سریع بیدار می شدم، ولی زیر چشمی نگاهت می کردن تا خوب ببینمت. سیر نمی شدم از نگاه کردنت. و تو کلی بالا و پایین می کردی تا بیدار بشم و با هم بریم آشپزخونه.
هی یادته با هم رفتیم حموم. هی خیست می کردم. قیافشو، می شدی عین یه جوجه اردک خیس. دلم برات وا می رفت. دلم می خواست همیشه خودم خشکت کنم.
ببین ببین الان چقدر بزرگ شدی! دیگه کامل تو بغل من جا نمیشی، ببین دیگه فقط سرتو می تونم بغل کنم. ببین الا دستهات چقدر قدرتمند شدن. یادته که چجوری از روی مبل پریدی. وقتی درست پریدی و برگشتی منو نگاه کردی فهمیدم که دیگه بزرگ شدی. نمی خواستم، نمی خواستم کس دیگه ای جای منو تو قلبت بگیره. البته تو حق داشتی ولی خب من دوست داشتم. ولی تو همیشه با من بودی، از فاصله دور وقتی صدات می کردم می دویدی، می پریدی و من تنها کاری که می تونستم بکنم اینه که مدتا بغلت کنم که دلم آروم بشه. ببین پاشو پاشو ، بازم می خوام با هم بریم گردش، بازم می خوام بریم آب تنی. پاشو ...

ماشینها به سرعت از کنار پسرک می گذشتند. پسرک کله گنده سگی را چنان در آغوش گرفته بود که گویی هیچ چیز دیگه ای برایش مهم نیست. به علت شلوغی مدتا طول کشید تا بتوانند به پسرک که اونطرف جاده نشسته بود برسند. وقتی پسرک را از سگ جدا کردند، تمام صورت سگ از گریه پسرک خیس بود. و پسرک لبخندی به لب داشت. با سگش در دوردستها آبتنی می کرد، می دوید و می بوسیدتش. با هم به رویاها به ابدیت رفته بودند.

2 comments:

Anonymous said...

سلام.
زیبا بود.... زیبا بود و زیبا بود...
متن بسیار قشنگی نوشته اید . قریحه داستان نویسی تان به زیبایی عکاسی تان است.
نویسنده داستان های کوتاه.
اول داستان فکر کردم جریانی را که تعریف می کنید صحبت دو نوزاد است با هم.
وقتی صحبت از حیوان شد فکر کردم خودتان یک گربه دارید. که اکنون دلتان برایش بسیار تنگ شده است...
و آخر...
ممنون.

Anonymous said...

خیلی خیلی قشنگ و با احساس بود... مرسی