Tuesday, January 22, 2008

وقت سوختن

وقتی سوخت ، وقتی به ابدیت پیوست. به راحتی آزاد شد.
به مانند قاصدکی توی کویر که بدون جا و مکان و بدون دلیل به دنیا آمده باشد. زایشش حاصل حماقت خداوندگارانی بود که از تمام دنیای خرد و عیش فقط زن را چون هاله ای مقدس می پرستیدند. زایشش حاصل یک لحظه بود که به راحتی در کویر به مثابه یک قاصدک، احمقانه و بی دلیل وارد دنیای خار ها شود.
قبل از سوختن به کنار آبی پرواز کرده بود. به کنار آبی که دخترکان پری دریا، بدور از هر گونه دغدغه و نگرانی، بدور از هر گونه خاری در آب تن نرم می کردند و غوطه می زدند. کنار آبی که ته آن قصر شاهدخت پیدا بود. قصری که نگهبانانش پریان عریانی بودن که به هنگام نگهبانی عشق می فروختند.
به کنار آب رفت. دست عریان کرد و به ضربه خاری درید. قبل از اینکه خونی جاری شود شیشه شرابی را روی دستش ریخت. خون و شراب غلغلان فریاد زدند. آب رنگین شد و پریان فریاد کشیدند. هر کدام از شومی حادثه به گوشه ای فرار کردند. خون فواره می زد. شراب قهقه می زد. خنده آزادی بود ، خنده روزی بود که دیگر نه تیغ، نه شهوت، نه تن لخت شاخدهت و نه عشق بازی نگهبانانش و نه پاکی آب را ، و نه خدایان را ، هیچ یاریی نبود. خون آرام آرام راهش را پیدا می کرد. می رفت تا برای قصر ، برای قصر ته آب، پرده های لطیف و زریفی از خون ببافد.
شراب تمام می شد، خون به آهستگی به پایان می رفت. قاصدک کارش تمام شده همچنان به تمسخر به همه پریان نگاه می کرد.
آدمیان می آمدند از دور، بدون صدا، هماهنگ ، همگام، طناب در دست. گونی بر دوش. جسد آغشته به خون را از کنار دریا برداشتند.
آتشی بر پا بود. قاصدک خودش می خواست. باید سوزاند، باید آزاد شد، باید به سبکی رویا و باد رسید.
جسد می سوخت، آدمیان شادی می کردند، پریان از روی هوس و عشق گریه می کردند. قاصدک شاد بود، مگر نه اینکه کسی که توان این تیغ ها را ندارد بهتر که بسوزد تا بماند. باید زود از تیغ و خار جدا شد.
جسد سوخت، خاکستر شد، بر باد دادنش. بر باد. قاصدک بیدار، هشیار، می دید خنده مردمان را، خوردن و نوشیدن شراب رنگین را، جشن شادی بود و جشن فراموشی، باید نوشید تا فراموش کرد. نا توانان راه عشق را باید با خنجری درید تا برای پریان راه باشد برای شنا در آب پاک. آنها را چه باک که برایشان همیشه قصری در ته آب هست. قصری که خون و شراب عشق چون منبعی همیشه پرده هایشان را رنگین می کند.
خاکستر ان جسد را با خاک یکی کردند. شن ها و ماسه ها و بدن و پوست و استخوان به یک اندازه شدند و آن لحظه، قاصدک لبخندی زد.
رهایی بود. با باد با آرزو و با رویا.
باد هیاهو کنان، فریاد زنان، شن و جسم رو با خود برد به سمت دریا. به سمت بی نهایت، به سمت دنیای دیگری.

No comments: