

امروز عصر بدجوری حالم گرفته بود. حسابی احساس تنهایی می کردم. به این نتیجه رسیدم که از وقتی که از ولایت کینگستون اومدم توی این ده بزرگ هنوز نتوستم دوستی پیدا کنم که وقتی دلم گرفت با یه زنگ بشه رفت بیرون. بیشتر مواقع دوستان گرفتاریهای خاص خودشون رو دارن. توی این چند ماهی هم که از اون جریان می گذره، هنوز انگار توی خواب هستم . کلی اتفاقات افتاده، دنیام از این رو به اون رو شده، به نظر خودم دوباره وارد مرحله دیگه ای از زندگی شدم که خیلی فرق می کنه و مثل وقتی که رفتم انگلیس حس می کنم باز دارم توی خیلی چیزا پخته تر میشم. خیلی از چیزایی رو که نمی فهمیدم حالا کم کم دارم درک می کنم. منتها بدیش اینه که همه چیز با هم اتفاق افتاده و بعضی وقتا فکر می کنم برای خیلیها این تجربه ها توی چند سال میوفته که فرصت میده که جا بیوفتن و مسایل رو حضم کنن. حالا من باید همه چی رو تو سه ماه حضم کنم...
و آما در مورد عکسای بالا: امروز بارون میومد. رفتم یه خورده زیر بارون راه برم و هوایی عوض کنم که با این صحنه مواجه شدم. با موبایل عکس گرفتم.
3 comments:
khodaa mano marg bedeh keh tanhaayeet ro nabinam!
سلام بابک جان .
خوبی؟
مئتها می شد که از شما خبری نبود. کار و بار چطور است؟
با روابط عمومی که در تو وجود دارد اصلا نباید نگران تنهایی باشی. یک لبخند تمام مشکلاتت را حل می کند. راستی چه پیشرفتی داشتی در زمینه املای فارسی مجید جان تا حالا ندیده بودم هضم را اینجوری بنویسند (:
این درخت به خاطر بارون شکسته؟ یا از اولش کج بوده؟
eeee! fereshte jan! man didam in joghd kheili ghose dare dige goftam too in sharayet bi khial e ghalat dicte ish besham! hala shoma tazakor dadi.
bebin, joghd jan! manam movafegham. shoma ie labkhand bezan, halle!
Post a Comment