Friday, October 10, 2008

...



لان اگه چیزی نگم خفه میشم...

چیز خاصی هم ندارم بگم فقط بعضی وقتا دلم می خواست میشد یهو از دید محو شد. دنیا جای شدیدا شخمییه. هر کاری بکنی باز یه جای کار لنگ می زنه. اصلا درک نمی کنم چرا زندگی باید کرد. احتمالا هزار بار این حرف رو زدم که هیچ چیز لذت بخشی تو این دنیا وجود نداره. همش درده. ای تو روح اون کسی که آدمی رو به وجود اورد. بر اساس نظریه تکامل یعنی اگه بخوای یه نموره مهربونی کنی و یا بی خیال یک سری مسایل بشی ها به معنی کامل کلمه ضعیف محصوب میشی و برای سرویس دهان مجبوری هی بری تعمیرگاه! خب این دیگه چه شکلی از زندگیه؟ در واقع فلسفه ایجاد حیا یعنی رنجو سختی و بدبختی. تو روح هر کی که آفریده، نمی تونست یه خورده اون دوغوله رو بکار بندازه و اینقدر کرم نریزه؟

امروز دیگه یه لحظه اینقدر شاکی شدم که نزدیک بود کار دست خودم بدم. ولی خونسردیمو حفظ کردم و چیزی نگفتم. اول از خونسردی خودم خوشم اومد ولی بعدش اینقدر یهو احساس خستگی و پوچی کردم که فکر کردم اگه یه هفت تیری چیزی داشتم حتما یه گلوله تو مغر خودم خالی می کردم.

بهتره یا معلم غواصی شدن؟

بازم همون داستان قدیمی: لعنت بر خودم که هرچه کردم خودم کردم!

1 comment:

Anonymous said...

چرا دپسرده شدی !؟ :-)