Wednesday, December 10, 2008

قربانی

صور اسرافیل و جبرائیل و میکائیل و جغدرافیل کنار حوض گرد دربار ملکوتی نشسته بودند و در حالی که توی حوض رو نگاه می کردند از خنده ریسه میرفتند. جبرائیل هر از چند گاهی با نوک انگشتش تلنگری به آب می زد تا تصویری که کم کم محو می شد دوباره به حالت اولیه برگردد.
میکائیل: این پیرمرد خداست ببین چه سوالایی این فینگیلی می کنه!
اسرافیل: آخ دلم... وای وای مردم از خنده ببین خرطومشو چجوری گرفته.
جغدرافیل: خرطومشو....
توی آب حوض تصویری از یک ماموت کوچک بود که دهنش از تعجب باز مونده بود و خرطومش رو بالا گرفته بود، یکی از گوشای کوچیکشو هی بازو بسته می کرد. کنار ماموت کوچک ماموت بزرگ دیگری ایستاده بود که پر از مو بود و قیافه خشمگینی داشت:
ماموت بزرگ: اگر خدا بخواهد ما فرزندانمان را هم قربانی می کنیم.
جبرائیل دوباره دستش رو توی آب زد. ماموت کوچولو رو در حال دویدن نشون می داد.بدو رفت و پشت درختی قایم شد. خرطومش رو حلقه کرد و باز شروع کرد به بازو بسته کردن گوشهایش. هر از چند گاهی از پشت درخت سعی می کرد ماموت بزرگ رو نگاه کنه.
ماموت کوچولو: نکنه راستی راستی بخواد منو بکشه!؟
اسرافیل در حالی که بالهایش از شدت خنده کج شده بود برگشت به جغدرافیل گفت:
- این پیرمرد هم با این داستان ابراهیم و اسماعیل خوب ملتو گذاشته سر کار!
- اصلا الان کجان؟
میکائیل پرید بین حرفشون: ابی که رفته داره واسه خودش تو حوض شراب شنا می کنه، به گمانم الکلی شده! اسمال هم که جوگیر شده روزا دنبال گوسفنداست که بگیره قربانی کنه!

1 comment:

Unknown said...

ببین اگه دستم بهت نرسه فقط درسته که جغدرافیلی اما من ماموتم میتونم لهت کنم! :))))))))))