Monday, March 9, 2009

سروان پرویز

پیرمرد نشسته بود کنار جوی شراب و داشت با ریشش ور می رفت، هر از چند گاهی هم هوس می کرد و یه نگاهی به شرابا می انداخت و یهو یه لیوانی از ناکجا آباد پیدا می شد ، شیرجه می زد توی جوی و با شراب پر می اومد بالا، و چون از گوشه کنارش هی شراب می ریخت تمام ریش پیرمرد رو شرابی و قرمز کرده بود. عزراییل داشت قدم می زد یهو پیرمرد رو دید. به نظرش همیچین مغموم بود.
- پیرمرد چی شده، سگرمه هات تو همه؟!
- هیچی حوصله ندارم، هر کاری می کنم این جونور آدم بشو نیست؟
- کی رو می گی؟
- سروان پرویز!
- هااااان؟
عزراییل کلی فکر کرد که این اسمه کیه! یه خورده که فکر کرد دید به حایی نمیرسه ، یه وشگن زد و یه فرشته کپل و گرد کنارش ظاهر شد که از زور بال زدن داشت نفس نفس می زد:
- عزراییل جان، قربونت هزار بار خواهش کردم، وقتی من پای حساب مرده هام ، منو احضار نکن، نیمه جون میشم تا بدو خودمو بهت برسونم!
- اینقدر غر غر نکن، خرس! هزار بار بهت گفتم به جای اینکه با غلمانیا بری الواتی، برو یه خرده ورزش!
- بله، درست می فرمایید! عرضتون قربان؟!
- پیرمرد امروز یه اسمی گفت من تا به حال نشنیدم، برو تو لغت نامه بارگاه نگاه کن ببین ثبت شده یا نه.
- چشم.

در همین حال پیرمرد از کنار جوب بلند شد و یکی از ابرها رو صدا زد و تا ابر رسید خودشو روی ابر ولو کرد. عزراییل داشت نگاش می کرد که دید فرشته تپل پر زنون داره میاد.
-خب؟!
- هیچی قربان، همچین اسمی هیچ جا ثبت نشده! به گمانم اسم اختراعی خود پیرمرد باید باشه قربان!
- خسته نباشید، هنر کردی، به خودت اینقدر فشار نیاری غر می شی با این هوشت! مرخصی! برو به کارت برس!
فرشته کپل پر زنون دور شد، عزراییل بالا شو باز و بسته کرد و یه مقداری فکر کرد دید به هیچ نتیجه ای نمیرسه، رفت پیش پیرمرد.
-پیرمرد! این سروان پرویز که می گی کی هست حالا؟! هر چی گشتم نبود!
- اسمش هنوز ثبت نشده! اسمش سپیده ست معروف به لاک پشت، ماه پیش یادت نیست کچل شدیم از بس دعا کرد؟!
- آآآآآ چراااا، این همونی نبود که به خاطر دعاهاش مبور شدیم از شیطان فرشته قرض کنیم؟!
- چرا دیگه ، خودشه، 4 تا امتحان داشت! از بس نیم ثانیه به نیم ثانیه غر می زد و دعا می فرستاد بالا که فرشته دعا خون کم آوردیم، ولی خب مچش را گرفتیم!!
- چطور؟
- در دعای آخرش گفته بود که اگه همه نمره هایش خوب بشه اسمش رو می زاره پرویز! منم گذاشتم سروان پرویز! بهش میاد! نمره هش رو هم که گفتم خوب کردن! حالی داد اساسی.
پیرمرد انگار خوش خوشانش شده بود، دستور داد ببری رو هم آوردن و شروع کرد به نوازش ببری.
- خب حالا چرا بی حالی؟
- واسه اینکه این آدم بشو نیست، برای جغدرافیل بدبخت بچه تراشیده، بدون اجازه ما! بعدم که باز شروع کرده پاچه خواری و غر زدن.!!! بیچاره شدیم از دستش!

3 comments:

Anonymous said...

=))))

Unknown said...

خوشمان آمد بسی وووووووووووووووووووووای این فیله رو این گوشه!!!!!

Anonymous said...

=)))))
ببینم سر جریان نمره مگه قرار بود اسمش پرویز بشه؟! من حافظه ام درست حسابی کار نمی کنه!!