دیروز با خانوم بچه ها رفتیم عکاسی. یه روز کامل. از صبح ساعت 7 و نیم تا شب ساعت 8 مشغول به راه رفتن و عکاسی بودیم. البته به جز زمان ناهار و چایی عصر. خب میشه گفت مثل همیشه بود . مثل همه روزای دیگه ولی چند اتفاق(حادثه) در طول روز افتاد که شدیدا دیروز رو تبدیل کرد به یه روز خاص. اول از همه این بود که من و دوستم رفته بودیم یه جایی به نام کوه نیمو که یه تیکه صخره/کوه هست که قسمتی از اون فکر کنم 30 متری دره داره و خب منظره بسیار جالبی هم داشت. من وایسادم که چند تا عکس پاناروما بگیرم و بعدم با پدیدار شدن سرو کله چند تا کرکس مشغول عکاسی از اون کرکسها شدم. دوست منم (حمیده)رفت لبه پرتگاه روی یه تیکه سنگ لبه نشست. پشت این لبه به فاصله واقعا 10-15 سانت یه مقداری علف بلند و یه گیاه تنیده بود. وقتی عکاسیمون تموم شد و داشتیم جمعو جور می کردیم، یهو سر کله یه زنبور گاوی پیدا شد. دوسن گرامیمان برگشت گفت این دیگه چیه؟! گفتم این همون زنبور گاویه که می گن! داشتم بهش توضیح میدادم که چه جور زنبوریه و اینا که یهو چشمم به یه چیزی افتاد که اول باور نکردم ولی وقتی به چشمام اطمینان کردم تمام بدنم یخ کرد.
کله یه مار بود با دو تا چشم آبی. اول فکر کردم مرده که چشماش این رنگیه ولی بعد دیم تکون خورد. چند تا عکس ازش گرفتم که بعدم بپرسم چرا چشاش این رنگی بود. وحشتم وقتی چند برابر شد که هنگام عکاسی از اولین مار فهمیدم که دومی هم تقریبا در چند سانتی متری محلی که دوستم نشسته بوده زیر اون گیاه در هم تنیده چمبره زده بود. مشکل اینجا نیست که سمی هستن یا نه، تقریبا اصلا مهم نیست چون اینجا به هر حال امکانات نجات خیلی زیاده و در ضمن مارهاش هم خیلی سمی نیستن که درجا بکشنت. وحشتم از این بود که وقتی یه جا هستی و یهو یه مار می پره بیرون به طور ناخوداگاه آدم میپره و عقب عقب میره. و این دقیقا چیزی بود که باعث شد تمام مهره های تنم یخ کنه. حمیده هم دقیقا لب پرتگاه نشسته بود. یعنی اگه مار تکون می خورد و حمیده میدید، حتی فکرشم نمی تونم بکنم.
خداییش از بیخ گوشمون رد شد.
اتفاق دوم سر غول یه چشمی افتاد. نشستیم برای ناهار. وقتی ناهار که تموم شد پاشدم که وسایلمو بر دارم. لای بارونیم که روی کیف گذاشته بودم یه سوکس بود. و پرید سمت من. منم دستم لای گیره پشتی کوله بود که نا خوداگاه اومد مبلند بشم که کیف با من بلند شد و چشمتون روز بد نبینه، یه چشمی از لای درز کیف افتاد پایین. چنان صدایی کرد که فکر کردم لنز از بین رفته. صدام در نمی اومد از زور ناراحتی. بلندش کردم و وقتی دیدم شیشه جولوش داره لق می زنه و لبه لنز کج شده وا رفتم. یه خورده دقت کردم دیدم خود لنز طوریش نشه( یا حداقل تا به الان من نفهمیدم، ولی تستش کردم به نظر سالم می بود). در واقع فیلتر یو وی روی لنز تمام ضربه رو گرفته بود و خود اون فیلتر چنان کج شده که الان نمی تونم بازش کنم و برای همین شیشه فیلتر هم لق شده. فیلتر گرونی بود ولی خب فیلتر کجا و یه چشمی کجا. نیم جون شدم سر این جریان و جریان مار و حمیده.
خلاصه روزی بود. بعدم که داشتیم کنار دریاچه راه می رفتیم یهو ابر بالای سرمون شروع کرد به چنان بارونی که انگار شیلنگ رومون گرفتن در عین حال که مقداری اونورتر هنوز خورشید توی آسمون بود و این منظره بارون و خورشید اینقدر زیبا بود که با وجود اینکه توصیه می کردن موقع رعد و برق زیر درختا نمونین ، وایسادیم و لذت بردیم. جای دوستان خالی.
خلاصه روزی بود. عکساشو کم کم می زارم.
2 comments:
bah bah, pas cheshm e maa beh jamaal yeh chand taa ax roshan misheh :)
آفرین پسر خوب. عکسهای خوشگل بگیر. یکی دوتا عکس خیلی خوشگل برام ایمیل کن می خوام پرینت کنم بذارم زیر شیشه میز کارم تو شرکت!
:)
Post a Comment