Wednesday, July 15, 2009

رفت!

بچه که بودم، هر وقت می رفتم خونه مادر پدریم کلی بهم خوش می گذشت. همیشه خونه اش برام پر بود از شیرینیهای خوشمزه کرمونی مثل کلمپه و یا اینکه شیرینیهای دستی که خودش درست می کرد با چایی با طعم هل و یا چایی با بوی بهار نارنج. اینقدر خوشمزه بود که بعضی وقتا 3 -4 تاشونو با هم هپلی هپو می کردم. هنوز که هنوزه هر وقت می رم کافی بگیرم از تیم هورتون( یه فروشگاه زنجیره ایه که کافی و شیرینی میفروشه، یه چیزی مثل استار باکس، منتها اینجا خیلی معروفتره) یه سری شیرینی هم داره که بهش می گن مافین! و خیلی شبیه شیرینی های مادره. ( ما بهش می گفتیم مادر) همیشه وقتی اون شیرینیها رو می بینم یاد اون میوفتم. بعد عصرا همیشه کلی داستان برام می گفت. داستانهایی پر از جن و پری و دیو و شاهزاده. همیشه افسوس می خورم که کاش می تونستم اون داستانها رو بنویسم و یا حفظشون کنم. حیف. واقعا حیف.
اگه شبها پیشش می موندم ، همیشه صبح اول وقت چاییش و نون پرینش به راه بود. با اون پای دردناکش همیشه توی آشپزخونه می چرخید و کلی خرتو پرت از توی یخچالش می کشید بیرون. مثل پسر عمه زا اینقدر می خوردم که دوباره خوابم می گرفت.
امروز فهمیدم که فوت کرده. فکر کنم حدود 2 یا 3 سالی بود که داشت با مرگ دستو پنجه گرم می کرد. این اواخر وضعیت خوبی نداشت . حالا راحت شده. راحت می تونه بگیره بخوابه.
مشکل اینجاست که وقتی از خانواده دوری این چیزا برای آدم سخت تر می گذره. حس می کنم دوباره دلم می خواد باهاش برم شمال و توی راه داستان بگه و تخمه بزاره کف دستم و غر غر کنه و آیت الکرسی بخونه! دلتنگیه دیگه، یه جورایی هم نوستالژیک شدنه شاید! الان خیلی دلم می خواد پیش بابام باشم. خیلی...

7 comments:

Neda said...

tasliat migam.

لاک پشت said...

:( تسلیت میگم.

هستي said...

كاش بودي...

عبدالرضا said...

تسلیت میگم بابک عزیز...

ندا said...

هستی جان، به شما هم تسلیت می گم>:D<

اولدوز said...

تسلیت می گم...

ali bi gham said...

chi begam alan ke delet baz beshe ??!! , ye kam gerye !!! , 2-3 roozi deltangi -vali ta akahre omer delet barash tang mimone , har vaght ke shiriniei bokhori ke tame oon roozha ro mide !!!, khodavand gharin rahmatash konad !!!