افسانه آه
داستان غریبیست. امروز توی فیس بوک ( که خدا بگم ایشالا ییهو محو بشه) عکسهای مهمونی سوگل رو دیدم. همچین دیدن همان و رفتن تو باقالیا همان. آنهم با چه شدتی!! اصلا رفتم توی باقالیا چادر زدم موندگار شدم همچین. حس خبلی عجیبی داشتم. یه سری آدم که تعداد کمیشون رو میشناسم توی همون جایی هستن که کلی خاطره داری ازش، یه جورایی هنوز خونه خودت محسوب میشه، نه اینکه بد باشه، منتها آدم وقتی میاد اینجا فکر می کنه همه چیز اونجا ثابته و وقتی تغییرات رو میبینه براش هضمش سخته. حالا همه اینا به کنار زندگی شاهانه رو آدم ول می کنه میاد اینجا از صفر شروع کنه!! چنان دهنی از آدم صاف میشه که نگووو ....
No comments:
Post a Comment