تنهایی واقعا چیز دردناکیه، توی لندن تنها چیزی که از تبدیل شدنم به یک دیوانه یا یه آدم از نظر روانی بیمار و افسرده جلوگیری کرد عکاسی بود و پیدا کردن دوستان بسیار خوبی که مدتها وقتم صرف چت کردن اینترتی با اونها میشد. گرچه وقتی اومدم کانادا تا مدتها از نظر روانی دچار مشکلات بودم. هنوزم که هنوزه هر وقت تنهایی بهم فشار میاره یهو دچار همون حالت افسردگی شدید میشم. ولی خب وضعم اینجا خیلی بهتره. تنها نیستم.
بعد از جریان نیلو هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم به کسی علاقه مند بشم ولی یه بشری هست که چنان مهربونه که خیلی برای خودش جا باز کرده. امیدوارم دیگه دوباره تنها نشم. متنفرم از اینکه به خودم نگاه کنم و ببینم تنهام.
در ضمن خاله را خدا خیر دهاد که برای ما آش درست کرد. چنان خوشمزه بود که نگو. جای دوستان حسابی خالی.
1 comment:
:)
Post a Comment