به این سکوت و این جاده چه میگویی!؟
فریادی در ذهن دارم
خداحافظی ابدی
از خود دیروز
و گفتمانی برای تک تک این پیچهای جاده
و دلتنگی برای این منظره
و همچنان عاشق طبیعت باقی خواهم ماند
فقط طبیعت مرا درک خواهد کرد و
این سکوت!!
لازم بود روزی که دوباره متولد شدم به اینجا بیایم. لباسم را در بیاورم و به طبیعت بگویم: ببخشید؛ مدتی رهایت کردم، دوری مرا ببخش. دلتنگتم. مرا با آغوش باز بپذیر، با گرما و خاک من به تو برگشته ام.
لازم بود با باد حرف بزنم.
*یکشنبه ۱۹ تیر سال ۱۴۰۰ جاده پشت صدرا
No comments:
Post a Comment