Sunday, May 7, 2006
گند کاریهای یک آدم
به نظر من شخص آقای نیما مهربانی به خیلی از کاربران سایت خیانت کرد. کاری که این آدم کرد به معنی کامل کلمه خراب کردن کلی وقت و هزینه بود. فقط می تونم بگم براش متاسفم. سردبیری هم که مالیده به کاکتوس، البته کاری از دستش بر نمی یاد. سایت نزدیک 10000 کلیلک در روز داره ولی دریغ از یک عکس خوب. حتی نمیشه به اینایی که آپلود میشن گفت عکس. ملت هر چی عکس بد و بی معنا هست می فرستن. از بچه های قدیمی که کسی نمونده، اینهمه آدم هم فقط سایت رو میبینن و بدون هیچ اثری می رن. شاید هر هفته 1 یا 2 عکس خوب بشه دید. واقعا متاسفم. جدیدا هم پاچه خواری ملت زیاد شده، آدمایی که فرق بین لنز و لوله رو نمی دونن چیه شدن استاد، یک سری آدم بی سواد هم که فقط بلدن حرف مفت از خودشون در کنن. هی میان می گن استاد استاد عکستون عالی شده، آخه بابا یه عکس بد که هزار و یک مشکل داره حالا چون سیاه سفید شده یا کنتراست رو بالا بردن که نمیشه عکس هنری!!! گند زدین به همه چی..یه خورده عکس ببینین. یه خورده کتاب بخونین، یه خورده مقاله بخونین. زشته. وقتی هم بهشون ایراد میگیری سریع بهشون بر می خوره و می گن که به نظرات ما توهین شده.
و نیما مهربانی مقصر اصلی هست. به من 2 بار دروغ گفت. به منو آقای حسامیان. در واقه نه تنها به ما بلکه به خیلی های دیگه، هزار بار بهش گفتیم بیا سایت رو بده تغییرات رو انجام بدیم. متاسفانه با وقاحت برگشت گفت که برنامه نویس پیدا کرده و سایت درست میشه. 1 سال تمام این دروغ را به ماها گفت. بگزریم خیانتش بیشتر از این حرفهاست. امیدوارم سر دبیری بتونه این لاشه کشتی شکسته رو به سرانجامی برسونه وگرنه خودشم در این منجلاب فرو میره. دلم می خواد خیلی مسایل پشت صحنه رو بیان کنم، از آدمهایی که فراری دادن، از کارایی که کردن واز کارای خیلی از آدمهای دیگه که همشون اینقدر لجن بازی در آوردن که دیگه آدم خجالت می کشه به کسی بگه استاد. ولی حیف که نمیشه. آبروی خیلیا در میون هست. امیدوارم این سایت بزودی خودش با یک تیر خلاص خودشو راحت کنه. وگرنه باتلاقش بدجوری همه رو به درون خودش میکشه.
( به اصرار کاوه نوشته را دوباره اصلاح کردم)
Saturday, May 6, 2006
Thursday, May 4, 2006
پرنده می داند
Tuesday, May 2, 2006
Monday, May 1, 2006
گناه

گناه
گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
گنه كردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
از مجموعه دیوار
فروغ فرخزاد
دوردست
می خواهم بار دیگر در خاطرم آید...
اما بسیار رنگ پریده است...چیزی به جا نماند
در دوردستها، در سالهای جوانی...
پوسته ای از یاس...
آن شب مرداد ماه-مرداد بود؟ آن شب...
به دشواری در خاطر می آید آن چشمها، آبی بودند آنگار...
آری آبی، آبی یاقوتی.
کنستانتین کاوافی
بازگشت
بازگرد و مرا ببر
احساس عزیز، بیا و مرا ببر
آنگاه که خاطره تن چشم می گشاید
و اشتیاق دیرین دیگر باره در خون جاری می شود
وقتی لب و تن به خاطر می آورند
و دست بار دیگر رویای نوازش می بیند.
بازگرد و مرا ببر شب هنگام
آنگاه که لب و تن به خاطر می آورند...
کنستانتین کاوافی
Constantine Cavafi
یونان
1863-1933
Subscribe to:
Posts (Atom)






