Tuesday, December 26, 2006

...

دنده به سختی جا رفت. حس خواب آلودگی وجودش را فرا گرفته بود. حس می کرد هر لحظه ای که می گذرد یک ثانیه به خواب نزدیک تر می شود. همیشه همینطور بود. همیشه نزدیکی های مقصد وقتی به خانه فکر می کرد، ناخوداگاه به تختش نیز فکر می کرد. دفعه آخری شاید چیزی حدود 10 دقیقه مانده به خانه در هنگام فکر کردن به خانه ، خوابش برد. هنگامی که بیدار شد چند لحظه ای طول کشید تا بفهمد در چه موقعیتی قرار دارد. گویی ثانیه ها به کندی می گذشت. نمی دانست در کجاست. حس در تخت بودن و خواب رانندگی کردن در وجودش بود. فاصله به خود آمدن و عکس العمل انجام دادن یک لحظه بود. مهم نبود که یک لحظه از نظر زمانی چقدر است. مهم این بود که چشمهایش کناره جاده را می دیدند. گارد ریل در چند متری اش بود. به سرعت دنده را عوض کرد. نیم ترمز زد و شروع کرد به سنگین کردن دنده، هفت، شش، پنج، با چنان سرعتی دنده ها را عوض می کرد که خودش هم باورش نمی شد. در روز امتحان گواهینامه هم نتوانسته بود به این سرعت دنده ها را عوض کند. فرمان را پیچاند و به طور طبیعی بدن خودش را نیز به سمت داخل جاده متمایل کرد. نمی توانست فرمان را به شدت بپیچاند. تغییر مسیر سریع باعث قیچی شدن تریلی از وسط می شد. بار سنگینی داشت. دوازده تن شمش آهن را باید به قزوین می رساند. تریلی به آرامی به نزدیکی گارد ریل رسیده بود. اصابت گلگیر جلویی سمت راست به فلز گارد ریل موهایش را سیخ کرد. می دانست که هر لحظه ممکن است ماشین از کنترلش خارج شود. دنده را به دو رسانده بود. فرمان را باز پیچاند. برای دور شدن از کناره مقداری گاز داد. به نظرش همه چیز تحت کنترل در آمده بود. به سمت داخل جاده برگشت. دنده را عوض کرد و بیشتر گاز داد. تمام بدنش عرق کرده بود. شیشه را تا ته پایین کشید. باد از میان پیراهن مندرسش وارد شد. تمام بدنش را در نوردید و مثل کولری تمام بدنش را خنک کرد. یک لحظه احساس کرد که شدیدا سردش شده. باد عرقش را خشک کرده بود. شیشه را تا نیمه بالا داد. به اخرین تونل نزدیک می شد. تونل را رد کرد. پیچ اولی را به آرامی گذراند و بعد باز یادش آمد که نزدیک خانه است. می توانست چایی درست کند. اگه همه چیز خوب پیش می رفت و در ورودی شهر به ترافیک نمی خورد حتی می توانست سریال محبوبش را هم ببیند. نزدیک خانه اش کبابی بود. مرتضی خان. کباب کوبیده مرتضی خان زیر دندون آب می شد. کباب و برنج زعفرونی و پیاز و کره با دوغ، چه رویای وسوسه بر انگیزی. وبعد فکر کرد که می رود خانه. چایی درست می کرد و قلیون را درست می کرد. اخ فردا تا ظهر وقت داشت که بار را به کارخانه برساند. چه عالی، می توانست صبح را راحت بخوابد. اه تخت عزیزش. از بس روی این صندلی های ماشین و یا لحاف زپرتکی توی جاده خوابیده بود که تخت چوبی قدیمی اش برایش بهشتی بود. مادرش همیشه وقتی خانه نبود می آمد خانه و تختش را مرتب می کرد. امشب باید حتما قبل خواب به مادرش زنگ می زد. شاید بهتر بود فردا زنگ بزند ، تو ذهنش داشت محاسبه می کرد که چه ساعتی خواهد رسید. آیا دیر خواد بود؟! دیر، دیر ، دیر! چیزی توی ذهنش روی این کلمه متوقف می شد. چیزی آزارش می داد. دیر شدن! تخت! شاید برای خواب دیر می شد!؟ نه برای خوابیدن دیر نیست، پس دیر رسیدن به مقصد؟! دیر، آه ، دیر شدن چه مشکلی دارد، الان بهتره برم بگیرم بخوابم. خسته ام. در همین فکر بود که ناگهان چیزی در ته ذهنش صدا کرد. صدای چیزی قر قر مانند می آمد. و بعد صدای چیزی مثل بوق. اول فکر کرد که آژیر دزدگیر ماشین توی کوچه باید باشد. یک لحظه به این فکر کرد که من چه ساعتی رسیدم؟!
وقتی از این خواب مالیخولیایی بیدار شد بعد از چند ثانیه دریافت که باز و برای بار دوم در هنگام فکر کردن به مقصد خوابش برده است. صدای کشیده شدن سپر به گاردریل باعث شد که دوباره به خودش بیاید. سریع دنده را عوض کرد. نیش ترمز زد و فرمان را به سمت داخل جاده پیچاند. یک لحظه متوجه شد که کمتر از 10 متر به پیچ فاصله دارد. سعی کرد فرمان را بیشتر بپیچاند، باز دنده را عوض کرد و ترمز را بیشتر فشار داد. زود تر ار آنچه که انتظار داشت وارد پیچ شد. فرمان را پیچاند، و دوباره نیش ترمز زد. در همین لحظه احساس کرد که چیزی از عقب اسب تریلی را به سمت کناره جاده می کشاند. توی آینه نگاه کرد و دریافت که دمب تریلی قیچی کرده است. دنده را عوض کرد و با قدرت روی ترمز فشار داد. صدای پاره شدن فلز به گوشش رسید. سعی کرد از ورای غرش موتور بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. توی آینه سمت راست را نگاه کرد و تمام بدنش خیس عرق شد. عقب تریلی گارد ریل را کنده بود و 6 چرخ عقبی به طور کامل روی هوا بودند. پایش را روی گاز تا آخر فشار داد. دنده عوض کرد و سعی کرد که فرمان را راست نگه دارد. یک لحضه حس کرد که موفق شده است که ماشین را به درون جاده برگرداند.
تریلی از عقب به طور کامل لیز خورد. و تقریبا تمام چرخهای سمت راست تریلی وارد دره شد. راننده برای آخرین بار پایش را روی پدال گاز فشار داد و فرمان را کامل به سمت داخل جاده پیچاند. تریلی از سمت راست به طور کامل وارد دره شد و بدون اینکه سرو ته بشود ، از کنار شروع به غلتیدن کرد.
جغدی آمد روی شمشی که اریب توی زمین فرو رفته بود نشست. با حرکت شکسته ی گردنش به هیبت فلزی گنده ای نگاه کرد که خر خر صدا می کرد. بعضی از چرخها هنوز می چرخیدند. اسب تریلی به طور کامل خورد شده بود. جغد بالهایش را باز کرد. گویی می خواهد پرواز کند. ولی دوباره بست. به عقب نگاهی انداخت. همه چیز از حرکت افتاده بود. صدای خرخر تمام شده بود. سرش را برگرداند. بک لحظه به بالا نگاه کرد. صداهایی از بالای دره می آمد. بالهایش را دوباره باز کرد. با یک پرش کوتاه و یک بال زدن رفت روی کله خورد شده اسب تریلی نشست. بالهایش را بست. پلک زد و به اطراف نگاهی انداخت. همه چیز در سکوت فرو رفته
بود.

Sunday, December 17, 2006

یادگاری

ذهن پر آشوبی دارم، به نظرم سالهاست که پوسیدم. انگار سالهاست که توی سرما راه رفتم. راه رفتنی طولانی. نمی دونم . چیزی حدود 12 ساله که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. بیشتر به نظرم فارغ شدم. مثل فارغ شدن زنان. و هنوز که هنوزه احساس می کنم که در زندگیم هیچ کاری نکردم. به نظرم تمام کارهایم بیهوده بوده. مثل کوبیدن آب در هاون. چقدر از این اصطلاح بدم میاد. اصطلاح احمقانه ای که در طول زندگیم هر وقت کاری می کردم که به نظرم بیهوده میومد سریع این اصطلاح به نظرم می اومد. از خودم متنفرم. از زندگیم. از روحم. از قیافه خودم. الان 2 ساله که توی این اتاقک لعنتی حبس شدم. 2 سال آزگاره که در آرزوی مردنم. هفته پیش تولد 3 سالگی در زندان بودنم را با خودم جشن گرفتم. جشن عجیبی بود. برای خودم تمام سالهای گذشته رو مرور کردم.
نامه نوشتم که بیاید. نمی دونم چقدر با این مساله کنار اومده. روزی که اومدن دنبالم، وقتی دستبند زدن گریه می کرد. تمام بدنش تکان می خورد. سینه هایش بالا و پایین می رفتن. هوسی زود گذر وارد بدنم شد. ناگهان دیدم مامور کناریم همان حسی رو داره که من داشتم. بدون درنگ با تمام قدرتم با ارنج کوبیدم توی صورتش. فکر کنم گونه اش رو شکوندم. راحت بود. مثل یه تخم مرغ. تق.
فردا و یا شاید پس فردا این 2 سال یا این 3 سال تموم میشه. دیگه راحت میشم. برای همین براش نامه نوشتم که بیاد. دیروز اومد. جالب بود. من 2 و یا 3 ساله که در زندانم. و اون 2 یا 3 ساله که انگار هر روز پیر میشه.
همیشه اینطوری نیست. نمی دونم چرا ایندفه اینقدر راحت پذیرفتن. شاید دلیلش همین فردا و یا پس فردا باشه. به هر حال پذیرفته بودن که بزارن بیاد توی سلولم. امر محالی که شاید هر 100 سال یک بار اتفاق میوفته.
با بهترین لباسش آمده بود. قشنگترین لباسش و هوسناکترین لباسش. چجوری از میان اینهمه سرباز سالم رسیده بود به من نمی دونم.
- نمی تونی توبه کنی؟
- فکر نمی کنم. الان دیگه فایده نداره. دیر شده. اگه هم وقتش باشه نمی خوام توبه کنم. نه توبه نمی کنم.
- به خاطر من! تو رو خدا به خاطر من هم شده دست از این لجبازی بردار.
- عزیزم! این لجبازی نیست، این چیزیه که به خاطرش جنگیدیم. یادته!
- من نمی دونم ، من الان هیچی نمی دونم. فقط می دونم پس فردا وقت اجرای حکمه.
- آررره
- و تو حاضر نیستی به خاطر من کوتاه بیای؟!
بلند شدم. هیکل زیبایش به لرزه افتاده بود. دلم می خواست از این محیط وحشتناک بندازمش بیرون. لحظاتی دلم می خواست که به گذشته برگردم. کتاب نخونم. فکر نکنم و وارد حزبی نشم. بغلش کردم. دستم رو بردم زیر چونش. بلندش کردم.
- کوچولوی من، پرنده من، چی کار کنم. الان دیره. نباید میامدی. نباید این محیط رو می دیدی.
- من باید می دیدمت.
به کف سلول نگاهی انداخت. از بغل من در اومد. به سمت دیوار رفت. به خطهایی که نشون شمارش روزها و ماهها بود نگاهی انداخت. دستی روی انها کشید. دستش سیاه شد. به کف دستش نگاهی انداخت. به سمت من برگشت.
- من از تو یادگاری می خوام.
گیج و منگ اول نفهمیدم چی می گه.
- چی چی می خوای؟!
- یه یادگاری، یه چیزی که اسمش اسم تو باشه، صداش صدای تو باشه، موهاش موهای تو باشه...
گریه اجازه بیشتر حرف زدن رو بهش نداد. پکید. خیلی سعی کرد که خودش را کنترل کنه. به سختی جلوی خودش را گرفت. دوباره اومد نزدیک من. بغلم کرد و به نجوا گفت:
- من می خوام یادگاری داشته باشم. یه بچه. یه بچه ای که اسم تو رو داشته باشه!
- تو دیوانه شدی. خونمون که نیست. سلوله. نمیشه که.
- چرا میشه، به نگهبان پول دادم. مزاحممون نمیشه.
- هه، پول دادم، هنر کردی، فکر کردی اونا هم به همین راحتی می پذیرن؟!
نمی خواستم اذیتش کنم. نمی خواستم توی این شرایط تحت فشارش قرار بدم. ولی ناخوداگاه حرفی که زد مثل شلاقی بود که توی این چند سال خورده بودم.چیزی رو می خواست که تقریبا محال بود. مثل گفتن اسامی رفقا به مامورین. بغلش کردم. نم نم گریه می کرد. روی لباس فرم زندان دو لکه خیس تشکیل شده بود. روی سینه ام. جایی که فردا یا پس فردا با حرارت گلوله سوراخ میشد. ایندفه زن خودم، کسی که دوسش داشتم داشت سوراخ می کرد.
- من تسلیمم.
به من نگاهی انداخت. روی نوک پایش بلند شد و لبم رو بوسید. در بوسه غرقم کرد. روی رختخواب نشستم. اومد روی پاهایم نشست. بوسه ای طولانی. و سینه هایش رو بروی صورتم بود. چنان هوس تنش وجودم رو گرفت که فرامش کردم شاید نگهبانی جایی داره مارو نگاه می کنه. بدرک بزار نگاه کنه. دنیای وجودش مرا از اون سلولم بیرون کشید.
بدون گفتن کوچیک ترین حرفی بلند شد. لباسش رو پوشید. موهایش رو مرتب کرد. برگشت به من نگاهی کرد. سعی کرد لبخندی بزند. لبانش به تلخی شکل انحنای لبخند رو به خودشون گرفتند. ولی شکل لبخند کامل نشد. از سلول بیرون رفت. من بالش رو بغل کردم و تا پس فردا همچنان روی تخت دراز کشیدم.
پس فردا، نه مهی بود، نه بارونی، نه آفتابی و نه باد میومد. برف همه جا رو گرفته بود. سرد بود. برف می میومد.
یکی از کسانی که به سمت من شلیک کرد همونی بود که زنم بهش پول داده بود. جای اشکها الان سوراخ شده.
4 ماه بعد وقتی از خونه برای خرید بیرون رفت. وقتی که از خیابون می خواست بگذره. ماشینی بهش زد و در بیمارستان مجبور شد تن به عملی بده که جون بچه اش رو گرفت.

Saturday, December 16, 2006

اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
از دفتر زمستان اخوان ثالث

Thursday, December 14, 2006

زندگی

زندگی رسم خوشایندیست
زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لبه تاقچه عادت از یاد من و تو برود
سهراب سپهری

Tuesday, December 12, 2006

Mtv


Tv(Shutter Speed) 30Sec.
Av(Aperture Value) F16
Metering Modes Evaluative metering
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Flash Off
White Balance Shade
AF mode Manual (MF)

شبح اسکیت


Tv(Shutter Speed) 1Sec.
Av(Aperture Value) F8.0
Metering Modes Evaluative
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Flash Off
White Balance White fluorescent light
AF mode AI Servo AF

Saturday, December 9, 2006

یک عمر سکوت

برادران ناهيد، كه جزو يازده تن اعدامی‌ها هستند.

جهانگير رزمی، عكاس
گزارش زیر رو از ایران امروز به صورت کامل گذاشتم اینجا. با ذکر نویسنده و منبع که دزدی نباشه. در ضمن لینک ها فیلتر شده است. اگه فیلتر شکن ندارین بی خودی کلیک نکنین.
قربان همگی

...


راز ناگفته‌ی عکاس گمشده!
گودرز اقتداری

http://www.voicesofthemiddleeast.com/
A Chilling Photograph's Hidden HistoryTwenty-six years ago, a picture of an execution in Iran won the Pulitzer Prize. But the man who took it remained anonymous. Until now.The Ayatollah's agents come callingBy JOSHUA PRAGERWall Street Journal - December 2, 2006; Page A1

روایتی از مقاله منتشره در وال استریت جورنال دوم دسامبر ٢٠٠٦دوشنبه پنجم شهریور ماه ١٣٥٨ شهر سنندج شاهد محاکمه و اعدام دستجمعی ١١ کرد است که در برابر یازده پاسدار به صف ایستاده‌اند، فرمان آتش و تن به خاک افتاده ی یازده تن بر فیلم کداک دوربین نیکون اف ای خبرنگار عکاس روزنامه اطلاعات نقش می‌بندد. عکاس، «جهانگیر رزمی» امروز پس از بیست و هفت سال اسرار از قصه‌ی خویش بر می‌دارد و در مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال از آن روز و حکایت عکسی سخن می‌گوید که چند ماه بعد اما بدون نام عکاس برنده جایزه پولیتزر می‌شود. برای تنها بار در تاریخ نود ساله پولیتزر جایزه به عکسی داده می‌شود که ناشر بین‌المللی آن از اعلام نام عکاس خودداری می‌کند. این عکس نیز همچون عکس ادوارد آدامز عکاس آسوشیتد پرس که پولیتزر ١٩٦٩ را برای عکس اعدام در سایگون گرفت صفحات روزنامه‌های جهان را پر می‌کند بی‌آنکه از نام عکاس خبری باشد. امروز هم همچنان وب سایت پولیتزر برنده جایزه را یک عکاس بدون نام (و نه ناشناس) یونایتد پرس برای عکس "جوخه آتش" از ایران معرفی می‌کند.جاشوا پراگر خبرنگار وال استریت جورنال چهارسال پیش با مشاهده‌ی کتاب برندگان پولیتزر متوجه این عکس شده و برای پیداکردن عکاس و روایت داستان او به تحقیق می‌پردازد و سرانجام سال قبل عازم ایران می‌شود. داستان منتشره در شماره امروز روزنامه وال استریت این سر عکاس را باز می‌گوید. آقای رزمی از داستان گرفتن عکس و ارسال آن به تهران می‌گوید و گرفتاری‌هایی که برایش ایجاد می‌شود. او بیاد می‌آورد که پس از شروع ناآرامی‌های کردستان به عنوان عکاس روزنامه اطلاعات به همراه «خلیل بهرامی» خبرنگار دیگری که ظاهرا مورد اعتماد خلخالی بوده به منطقه اعزام می‌شود و در روز واقعه با اجازه آیت‌الله خلخالی در دشتی که حکم اعدام اجرا می‌شده حضور می‌یابد و مجموعا هفتاد عکس می‌گیرد که بعدها همه را از بین می‌برد اما فقط کانتکت آن‌ها را نگاه می‌دارد که بیست و هفت تای آن امروز در سایت وال استریت جورنال قابل دیدن است در لینک

http://online.wsj.com/public/resources/documents/info-iranpics0611.html

محمد حیدری ادیتور روزنامه اطلاعات از ترس آنکه برای خبرنگارش گرفتاری پیش نیاید نام او را از زیر عکس حذف می‌کند ولی عکس را بدون نام به صفحه اول اطلاعات سه شنبه ٦ شهریور می‌سپارد تا در بالای شش ستون چاپ شود. «ساجید ریزوی» مسئول دفتر یونایتد پرس در تهران عکس را از اطلاعات می‌خرد و آن را در جهان منتشر می‌کند و سرانجام «لاری دو سانتس» مدیر ارشد یونایتد پرس با فرض آنکه عکس را یک عکاس آژانس خودش گرفته آنرا به نام یونایتد پرس برای جایزه پولیتزر کاندید می‌کند که با رای داوران به عنوان بهترین عکس خبری سال ١٩٨٠ انتخاب می‌شود. بعدها هم جهانگیر رزمی از بازخواست مامورین به این دلیل که از خلخالی مجوز داشته رهایی می‌یابد اما نام عکاس در ملاء عام پنهان باقی می‌ماند. عکس اما نه تنها شهرت جهانی می‌يابد که به سمبل مبارزات مردم ایران و نشانه‌ای از خشونت رژیم هم بدل می‌شود. جایزه اما همچنان بی‌صاحب می‌ماند تا بدان جا که برخی آن را به کاوه گلستان نسبت می‌دهند و پس از مرگ کاوه در کردستان عراق بردن جایزه پولیتزر هم به دنبال گزارش بی‌بی‌سی جزء افتخارات او انتشار دوباره می‌یابد. از جمله خود من هم به نقل از بی‌بی‌سی بر این باور بودم و در مرثیه‌ای برای کاوه گلستان در ایران امروز چنین نوشتم. امیدوارم امروز با این یادداشت حق عکاس واقعی را هم باز پس داده باشم.وال استریت در سایت ویژه این گزارش همچنین ادعا می‌کند که رضا دقتی عکاس معروف ایرانی مقیم پاریس هم تعدادی از عکس‌های اعدام های کردستان را به مجله پاری ماچ فرستاده و مدعی شده که عکس معروف نیز از آن او بوده است و به عبارتی خودرا برنده پولیتزر معرفی کرده است. صحت و سقم این ادعای وال استریت جورنال البته بر این قلم روشن نیست. به هرحال رازمگوی دیگری بازگفته می‌شود و تاریخ ورق دیگری می‌خورد.برای دیدن مصاحبه با خبرنگار وال استریت جورنال لینک زیر را کلیک کنید

http://online.wsj.com/public/page/8_0004.html

Wednesday, December 6, 2006

یادداشتهای یک دیوانه

درد،درد، درد. نه خوره، نه بیماری، نه هزیان. چیزی از درونم نمی آید. چیزی از درونم نمی خورد. نمی دانم، شاید بهتر باشد که فکر کنم خوره و درد از یک منبع می آیند. هردو منشاء یک چیز هستند. ولی برای من موضوع فرق می کند. من با درد عجین شده ام. خوره برایم مثل یک دوست و یک رفیق است. مدتها از من فاصله گرفته. این خوره روحی برایم عادی شده. شاید نتیجه اش همان درد باشد ولی من حسش نمی کنم. خوره را به تنهایی حس نمی کنم. درد، درد، درد.
هوا چنان گرم شده که نمی توان نفس کشید. دلم می خواهد تفنگی داشته باشم، نه بهتر است بگویم اسلحه ای که تمام نسل آدمی را بسوزاند و از بین ببرد. از آدمی، هرچه اسمش را می خواهید بگذارید، از انسان، از این موجود دوپای وحشتناک متنفرم. نه متنفر نیستم. برایم چیزی است که باید وجود نداشته باشد. مثل یک خرمگس. در بچگی ساعتها می نشستم و به وزوز و تلاش یه خرمگس برای فرار از پنجره بسته نگاه می کردم. گویی جاده ای هست. پیش خودم فکر می کردم اون چیزی که بهش می گن خدا برای چی این موجود رو خلق کرده، چیزی که کریه و بد صداست. الان در مورد انسان همین فکر را می کنم. این کثافت دو پا برای چه خلق شده! گاهی فکر می کنم دیوانه شده ام و یا شبیه هیتلر. نمی دانم ولی هیتلر از نژاد زیبا خوشش می آمد. من از زنهای زیبا خوشم می آمد. از دختران جوانی که خرامان راه می رفتند. از دخترانی که سینه های گرد و سفتشان را در پشت حریر نازک لباس پنهان می کردند. دلم می خواست بر بدنشان دست بکشم و سرم را بر سینه های شادابشان بگزارم. ولی من از آدمی متنفر هستم. آیا دچار توهم و تنفر شده ام. بیماریست؟! نمی دانم. هوا برایم خفقان آور شده. دیروز همسایه ای که گویی من تا بحال ندیده بودمش در راه پله با وحشت به من نگاهی انداخت و فرار کرد. انگار همه می دانند که من می خواهم همه انسانها را از بین ببرم. به خودم نگاه کردم. جایی از بدنم خونی نبود. به خانه که رسیدم در آینه خودم را دوباره نگاه کردم. همه چیز سر جای خودش بود. همان قیافه همیشگی. شاید مقداری شبیه اون دیوانه نابغه ، هیتلر شده باشم؟! آیا شبیه هستم؟ من که سیبیل ندارم. باید سیبیل گذاشت. نه، نه، نه، من خود خوره هستم. من از آدمی متنفرم. چرا باید خودم را شبیه یکی از این آدمیان کنم. مدتهاست که دارم به جمله خودم فکر می کنم: برایم چیزی است که باید وجود نداشته باشد. من یک نابغه ام. نابغه ای بیمار. باید بمیرم. این را می دانم. بعد از مرگم همه به سراغ من خواهند آمد. برایم بزرگداشت خواهند گرفت. عکس من را در همه جا چاپ خواهد کرد. پشت من مرده خواهند گفت که چه گنجینه ای را از دست داده ایم. زنم برایم اشکها خواهد ریخت. دخترانم گریه خواهند کرد. دختر بزرگم دستمالی از میان سینه های سفت و شیرینش بیرون خواهد کشید تا اشکهایش را پاک کند، چه دستمالی، آه، چه بویی دارد. چه سینه هایی، آه. باید مزه کرد. مردم ایستاده اند. همه غمگین. همه در لباس سیاه. مرا در قایقی گذاشته اند. قایقی که پر از سوراخ است. توی یک قایق می خواهند دفنم کنند!! من ازشون متنفرم. ولی، ولی، آه، یادم افتاد! من زن ندارم! دختر نداشته ام. من تنهام. پس چه کسی گریه می کند. من که هنوز نمرده ام. مرده ام هم فایده ای ندارد. کسی نخواهد فهمید. کسی ناراحت نخواهد شد. کسی نمی آید که مرا ببیند.
دارم خفه می شوم. گویی چیزی گلویم را فشار می دهد. آی درد تویی؟! شاید. خودش را معرفی نمی کند. می شناسمش. مدتاهست که بدون اجازه وارد خانه می می شود. شبها می اید. بعضی وقتها حتی وقتی می اید که من خوابیده ام. خواب. می اید بیدارم می کند. و چون خوابم سنگین است ف گلویم را می فشارد . اینقدر می فشارد که حس می کنم نمی توانم نفس بکشم. از خواب می پرم. چند بار از دستش شکایت کردم ولی شبها دستکش دستش می کند. جای انگشتش روی گردن من پیدا نیست. پلیس نمی تواند پیدایش کند. باید فکر ی کنم. دیروز و یا شاید پریروز! نه، نه، زمان بیشتریست. باید سالها باشد. تفنگ زنگ زده، پس باید سالها باشد. رفتن تفنگی خریدم. همیشه با این تفنگ می خوابم. از اون به بعد هر وقت می اید که گلویم را بگیرد ، اگه بیدار باشم می کشمش. هر شب می کشمش. ولی می دانم. مادر ولدزنایی دارد. مادر فحشه ای که با هر کسی می خوابد. حتی همخوابه من هم شده بود. وقتی با تو می خوابد چنان بدنت را به مستی می کشاند و چنان بدنش را می خواهی که فراموش می کنی روزی پدر خواهی شد. مادرش فحشه است. هزاران بچه دارد. هزاران برادر. همه می آیند. شبی یکی از برادرها. من تا به امروز 356 تا از آنها را کشته ام . ولی نمی دانم چند تا از آنها می آیند. نمی دانم تفنگ چرا زنگ زده. بعضی وقتها که بیدارم، خجالت می کشد. با هم ویسکی می خوریم. پوکر بازی می کنیم و بعد ساعتها به هم زل می زنیم. گاهی منتظر می ماند تا من خوابم ببرد. می خواهد خفه ام کند. ولی من بیدارم میشوم. وقتی بیدار می شوم که صدای بسته شدن در می آید.
امروز تصمیمم را گرفته ام. باید همه را بکشم. باید نجات بدهم؟! کی را؟ چه کسی را! مادر فاحشه درد را؟؟ آخر این آدمیان موجودات کثافت دوپایی هستند. باید همشان را از بین برد. باید همشان را توی خاک کرد. تفنگ را باید تمیز کنم. آه تفنگ عزیز. تا به امروز با من بودی. 365 تایشان را کشتی. امروز باید با من 365 آدمی را بکشی. باید تمیزش کنم. در هین تمیز کردن بودم. دوباره امد. چه می خواهد! زنی با اوست. زنی خوش قیافه. لباس نازکی پوشیده است. تمام بدنش را می بینم. سینه هایش معلوم است. عورتش معلوم است. زن به من نگاه می کند. سه نفری با هم پوکر بازی می کنیم. شبیه زنم هست. شبیه یکی از دخترانم هست. من نه زن دارم و نه دختر! پس شبیه کیست؟!آه، این مادر درد است. با هم ویسکی می خوریم. مادرش امشب برای من آمده است. امشب با من خواهد خوابید. مست شده ام. خوابم می آید. باید بخوابم. مادرش تفنگم را از من گرفت. لباسش را در آورده، تمام بدن لختش را می بینم. خوابم می اید. تن این زن تمام وجودم را فرا گرفته، حس رخوت دارم، گلویم، گلویم. چقدر گرم است. نمی توانم نفس بکشم. آخر این درد مرا خفه خواهد کرد. درد، درد، درد.

Tuesday, December 5, 2006

بدون نون شب

خب ، مثل اینکه اوضاع خرابه و به لطف و میمنت وجود حکومت گلابی تمام عکسها فیلتر شدن. راستش نمی دونم باید چی کار کرد! فکر می کنم که بهتر باشه از این به بعد تمام عکسهامو توی سایت عکاسیم بزارم و اینجا فقط نوشته هام رو آپ کنم! نظر شماها چیه؟ مقداری سخت میشه چون اونوقت با این سرعت تو ایران دو تا سایت رو محبور میشین نگاه کنین. به هر حال فعلا حال گیریه. خبر دیگه اینکه آرتین یه اسباب بازی جدید خریده به نام Canon Mark II 1DN تا 2 ماه انتظار ندارم عکس خوبی ازش ببینم ولی بعدش اگه عکس بد بگیرهکلش و می کنم. اینقدر غر می زنم که دیگه عکاسی نکنه. خبر بعدی اینه که من لپ تاپو فرمت کردم و فتو شاپم پرید. قراره از کاوه بگیرم. فکر کنم تا نیمساعت دیگه یه عکس بزارم تو سایت عکاسی.
فعلا خبر خاص دیگه ای نیست.
قربان همگی
بدرود
بقول سپیده نداشتن فتوشاپ مثل نداشتن نون شبه D:
*خوشبختانه کاوه به دادم رسید و فتوشاپ رو به من رسوند، خدا خیرش بده، برا همین سایت عکاسی آپ شد.