وقتی از این خواب مالیخولیایی بیدار شد بعد از چند ثانیه دریافت که باز و برای بار دوم در هنگام فکر کردن به مقصد خوابش برده است. صدای کشیده شدن سپر به گاردریل باعث شد که دوباره به خودش بیاید. سریع دنده را عوض کرد. نیش ترمز زد و فرمان را به سمت داخل جاده پیچاند. یک لحظه متوجه شد که کمتر از 10 متر به پیچ فاصله دارد. سعی کرد فرمان را بیشتر بپیچاند، باز دنده را عوض کرد و ترمز را بیشتر فشار داد. زود تر ار آنچه که انتظار داشت وارد پیچ شد. فرمان را پیچاند، و دوباره نیش ترمز زد. در همین لحظه احساس کرد که چیزی از عقب اسب تریلی را به سمت کناره جاده می کشاند. توی آینه نگاه کرد و دریافت که دمب تریلی قیچی کرده است. دنده را عوض کرد و با قدرت روی ترمز فشار داد. صدای پاره شدن فلز به گوشش رسید. سعی کرد از ورای غرش موتور بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. توی آینه سمت راست را نگاه کرد و تمام بدنش خیس عرق شد. عقب تریلی گارد ریل را کنده بود و 6 چرخ عقبی به طور کامل روی هوا بودند. پایش را روی گاز تا آخر فشار داد. دنده عوض کرد و سعی کرد که فرمان را راست نگه دارد. یک لحضه حس کرد که موفق شده است که ماشین را به درون جاده برگرداند.
تریلی از عقب به طور کامل لیز خورد. و تقریبا تمام چرخهای سمت راست تریلی وارد دره شد. راننده برای آخرین بار پایش را روی پدال گاز فشار داد و فرمان را کامل به سمت داخل جاده پیچاند. تریلی از سمت راست به طور کامل وارد دره شد و بدون اینکه سرو ته بشود ، از کنار شروع به غلتیدن کرد.
جغدی آمد روی شمشی که اریب توی زمین فرو رفته بود نشست. با حرکت شکسته ی گردنش به هیبت فلزی گنده ای نگاه کرد که خر خر صدا می کرد. بعضی از چرخها هنوز می چرخیدند. اسب تریلی به طور کامل خورد شده بود. جغد بالهایش را باز کرد. گویی می خواهد پرواز کند. ولی دوباره بست. به عقب نگاهی انداخت. همه چیز از حرکت افتاده بود. صدای خرخر تمام شده بود. سرش را برگرداند. بک لحظه به بالا نگاه کرد. صداهایی از بالای دره می آمد. بالهایش را دوباره باز کرد. با یک پرش کوتاه و یک بال زدن رفت روی کله خورد شده اسب تریلی نشست. بالهایش را بست. پلک زد و به اطراف نگاهی انداخت. همه چیز در سکوت فرو رفته بود.




