Wednesday, December 6, 2006

یادداشتهای یک دیوانه

درد،درد، درد. نه خوره، نه بیماری، نه هزیان. چیزی از درونم نمی آید. چیزی از درونم نمی خورد. نمی دانم، شاید بهتر باشد که فکر کنم خوره و درد از یک منبع می آیند. هردو منشاء یک چیز هستند. ولی برای من موضوع فرق می کند. من با درد عجین شده ام. خوره برایم مثل یک دوست و یک رفیق است. مدتها از من فاصله گرفته. این خوره روحی برایم عادی شده. شاید نتیجه اش همان درد باشد ولی من حسش نمی کنم. خوره را به تنهایی حس نمی کنم. درد، درد، درد.
هوا چنان گرم شده که نمی توان نفس کشید. دلم می خواهد تفنگی داشته باشم، نه بهتر است بگویم اسلحه ای که تمام نسل آدمی را بسوزاند و از بین ببرد. از آدمی، هرچه اسمش را می خواهید بگذارید، از انسان، از این موجود دوپای وحشتناک متنفرم. نه متنفر نیستم. برایم چیزی است که باید وجود نداشته باشد. مثل یک خرمگس. در بچگی ساعتها می نشستم و به وزوز و تلاش یه خرمگس برای فرار از پنجره بسته نگاه می کردم. گویی جاده ای هست. پیش خودم فکر می کردم اون چیزی که بهش می گن خدا برای چی این موجود رو خلق کرده، چیزی که کریه و بد صداست. الان در مورد انسان همین فکر را می کنم. این کثافت دو پا برای چه خلق شده! گاهی فکر می کنم دیوانه شده ام و یا شبیه هیتلر. نمی دانم ولی هیتلر از نژاد زیبا خوشش می آمد. من از زنهای زیبا خوشم می آمد. از دختران جوانی که خرامان راه می رفتند. از دخترانی که سینه های گرد و سفتشان را در پشت حریر نازک لباس پنهان می کردند. دلم می خواست بر بدنشان دست بکشم و سرم را بر سینه های شادابشان بگزارم. ولی من از آدمی متنفر هستم. آیا دچار توهم و تنفر شده ام. بیماریست؟! نمی دانم. هوا برایم خفقان آور شده. دیروز همسایه ای که گویی من تا بحال ندیده بودمش در راه پله با وحشت به من نگاهی انداخت و فرار کرد. انگار همه می دانند که من می خواهم همه انسانها را از بین ببرم. به خودم نگاه کردم. جایی از بدنم خونی نبود. به خانه که رسیدم در آینه خودم را دوباره نگاه کردم. همه چیز سر جای خودش بود. همان قیافه همیشگی. شاید مقداری شبیه اون دیوانه نابغه ، هیتلر شده باشم؟! آیا شبیه هستم؟ من که سیبیل ندارم. باید سیبیل گذاشت. نه، نه، نه، من خود خوره هستم. من از آدمی متنفرم. چرا باید خودم را شبیه یکی از این آدمیان کنم. مدتهاست که دارم به جمله خودم فکر می کنم: برایم چیزی است که باید وجود نداشته باشد. من یک نابغه ام. نابغه ای بیمار. باید بمیرم. این را می دانم. بعد از مرگم همه به سراغ من خواهند آمد. برایم بزرگداشت خواهند گرفت. عکس من را در همه جا چاپ خواهد کرد. پشت من مرده خواهند گفت که چه گنجینه ای را از دست داده ایم. زنم برایم اشکها خواهد ریخت. دخترانم گریه خواهند کرد. دختر بزرگم دستمالی از میان سینه های سفت و شیرینش بیرون خواهد کشید تا اشکهایش را پاک کند، چه دستمالی، آه، چه بویی دارد. چه سینه هایی، آه. باید مزه کرد. مردم ایستاده اند. همه غمگین. همه در لباس سیاه. مرا در قایقی گذاشته اند. قایقی که پر از سوراخ است. توی یک قایق می خواهند دفنم کنند!! من ازشون متنفرم. ولی، ولی، آه، یادم افتاد! من زن ندارم! دختر نداشته ام. من تنهام. پس چه کسی گریه می کند. من که هنوز نمرده ام. مرده ام هم فایده ای ندارد. کسی نخواهد فهمید. کسی ناراحت نخواهد شد. کسی نمی آید که مرا ببیند.
دارم خفه می شوم. گویی چیزی گلویم را فشار می دهد. آی درد تویی؟! شاید. خودش را معرفی نمی کند. می شناسمش. مدتاهست که بدون اجازه وارد خانه می می شود. شبها می اید. بعضی وقتها حتی وقتی می اید که من خوابیده ام. خواب. می اید بیدارم می کند. و چون خوابم سنگین است ف گلویم را می فشارد . اینقدر می فشارد که حس می کنم نمی توانم نفس بکشم. از خواب می پرم. چند بار از دستش شکایت کردم ولی شبها دستکش دستش می کند. جای انگشتش روی گردن من پیدا نیست. پلیس نمی تواند پیدایش کند. باید فکر ی کنم. دیروز و یا شاید پریروز! نه، نه، زمان بیشتریست. باید سالها باشد. تفنگ زنگ زده، پس باید سالها باشد. رفتن تفنگی خریدم. همیشه با این تفنگ می خوابم. از اون به بعد هر وقت می اید که گلویم را بگیرد ، اگه بیدار باشم می کشمش. هر شب می کشمش. ولی می دانم. مادر ولدزنایی دارد. مادر فحشه ای که با هر کسی می خوابد. حتی همخوابه من هم شده بود. وقتی با تو می خوابد چنان بدنت را به مستی می کشاند و چنان بدنش را می خواهی که فراموش می کنی روزی پدر خواهی شد. مادرش فحشه است. هزاران بچه دارد. هزاران برادر. همه می آیند. شبی یکی از برادرها. من تا به امروز 356 تا از آنها را کشته ام . ولی نمی دانم چند تا از آنها می آیند. نمی دانم تفنگ چرا زنگ زده. بعضی وقتها که بیدارم، خجالت می کشد. با هم ویسکی می خوریم. پوکر بازی می کنیم و بعد ساعتها به هم زل می زنیم. گاهی منتظر می ماند تا من خوابم ببرد. می خواهد خفه ام کند. ولی من بیدارم میشوم. وقتی بیدار می شوم که صدای بسته شدن در می آید.
امروز تصمیمم را گرفته ام. باید همه را بکشم. باید نجات بدهم؟! کی را؟ چه کسی را! مادر فاحشه درد را؟؟ آخر این آدمیان موجودات کثافت دوپایی هستند. باید همشان را از بین برد. باید همشان را توی خاک کرد. تفنگ را باید تمیز کنم. آه تفنگ عزیز. تا به امروز با من بودی. 365 تایشان را کشتی. امروز باید با من 365 آدمی را بکشی. باید تمیزش کنم. در هین تمیز کردن بودم. دوباره امد. چه می خواهد! زنی با اوست. زنی خوش قیافه. لباس نازکی پوشیده است. تمام بدنش را می بینم. سینه هایش معلوم است. عورتش معلوم است. زن به من نگاه می کند. سه نفری با هم پوکر بازی می کنیم. شبیه زنم هست. شبیه یکی از دخترانم هست. من نه زن دارم و نه دختر! پس شبیه کیست؟!آه، این مادر درد است. با هم ویسکی می خوریم. مادرش امشب برای من آمده است. امشب با من خواهد خوابید. مست شده ام. خوابم می آید. باید بخوابم. مادرش تفنگم را از من گرفت. لباسش را در آورده، تمام بدن لختش را می بینم. خوابم می اید. تن این زن تمام وجودم را فرا گرفته، حس رخوت دارم، گلویم، گلویم. چقدر گرم است. نمی توانم نفس بکشم. آخر این درد مرا خفه خواهد کرد. درد، درد، درد.

2 comments:

Neda said...

خوب اون پسر خودته، نشناختیش؟! مادره هم عجب موجودیه ها! هی پسرش رو می فرسته سراغت که مبادا یه لحظه فراموشش کنی.
ضمنا من فکر می کنم تو تخیلت هم مثل انرژیت می مونه، اگه تخلیه نشه شب خوابت نمی بره!

Anonymous said...

غلط دیکته هات زیاد شده ها؟ فکر کنم ثلث اول از دیکته تجدید بشی. به جان این دیوانه بازیها بشین یه ذره دیکته کار کن.