Wednesday, December 10, 2008

قربانی

صور اسرافیل و جبرائیل و میکائیل و جغدرافیل کنار حوض گرد دربار ملکوتی نشسته بودند و در حالی که توی حوض رو نگاه می کردند از خنده ریسه میرفتند. جبرائیل هر از چند گاهی با نوک انگشتش تلنگری به آب می زد تا تصویری که کم کم محو می شد دوباره به حالت اولیه برگردد.
میکائیل: این پیرمرد خداست ببین چه سوالایی این فینگیلی می کنه!
اسرافیل: آخ دلم... وای وای مردم از خنده ببین خرطومشو چجوری گرفته.
جغدرافیل: خرطومشو....
توی آب حوض تصویری از یک ماموت کوچک بود که دهنش از تعجب باز مونده بود و خرطومش رو بالا گرفته بود، یکی از گوشای کوچیکشو هی بازو بسته می کرد. کنار ماموت کوچک ماموت بزرگ دیگری ایستاده بود که پر از مو بود و قیافه خشمگینی داشت:
ماموت بزرگ: اگر خدا بخواهد ما فرزندانمان را هم قربانی می کنیم.
جبرائیل دوباره دستش رو توی آب زد. ماموت کوچولو رو در حال دویدن نشون می داد.بدو رفت و پشت درختی قایم شد. خرطومش رو حلقه کرد و باز شروع کرد به بازو بسته کردن گوشهایش. هر از چند گاهی از پشت درخت سعی می کرد ماموت بزرگ رو نگاه کنه.
ماموت کوچولو: نکنه راستی راستی بخواد منو بکشه!؟
اسرافیل در حالی که بالهایش از شدت خنده کج شده بود برگشت به جغدرافیل گفت:
- این پیرمرد هم با این داستان ابراهیم و اسماعیل خوب ملتو گذاشته سر کار!
- اصلا الان کجان؟
میکائیل پرید بین حرفشون: ابی که رفته داره واسه خودش تو حوض شراب شنا می کنه، به گمانم الکلی شده! اسمال هم که جوگیر شده روزا دنبال گوسفنداست که بگیره قربانی کنه!

Tuesday, December 9, 2008

صبح و شب

- من هر چی بهش می گم این اگه به خرجش رفت؟ دیوانم کرده، خودش دیوانست اصلا، من نمی فهمم این چرا یه ...
اصرافیل با سر انگشت دست چپش قشنگ نشونه گرفت و زد تو سر جبرئیل!
- تو باز داری با خودت حرف می زنی؟
- ها! آره به گمونم.
- چه مرگت شده باز؟ نکنه پیش پیرمرد بودی؟
- آره، باز خوبه هممون می دونم ادمو کلافه می کنه باز میریم پیشش!
- چی شده، پرهات ریخته باز!
- هیچی چند وقته گیر داده که ای جغدرافیل، عکاس ابله دربار رو می گم...
- آره آره میشناسمش، جانوریست برای خودش!
- دیوانست، هفته پیش رفته پنجه ببری خان رو گرفته زده تو رنگ بعد کشیده رو آسمون که چی بشه، که آسمون سرخ بشه بعد بره ازش عکس بگیره بده پیرمرد! پیرمرد هم خوش خوشانش شده دم ببری رو ایندفه گرفته زده تو رنگ برا نقاشی!
- پس بگو دیدمش چرا راه راه شده بود! خب حالا این قضیه چه دخلی به تو داره؟!
- هچی پیرمرد سر جریان ببری خان فهمیده ای جغدرافیل شبا تا صبح بیداره حالا می خواد همه چیزو بر عکس کنه، شبا رو بکنه صبح و از اونور صبحا رو شب. خب منم هر چی بهش می گم که آقا جان این جغده دیوانست، تو برعکس کنی فایده نداره، اونم از اونور بیدار می مونه، به خرجش نرفت که نرفت!!

- بدبخت شدیم رفت پی کارش...

Monday, December 8, 2008

دوربین دیجیتال های کوچک( جیبی)

یک مقاله عالی برای انتخاب نوع هایی از دوربین که همیشه گیج کننده هستن:

The Best Digicams of 2008? Choosing a small digital camera

Friday, December 5, 2008

بدون شرح

بعد از خوندن کلی نظر در باره جریان ناراحت کننده اسید پاشی به صورت دختر ها و زنها اومدم کلی نظر حقوقی بدم، دیدم حوصلش نیست. کامنتها و نظریات ملت بسی جالب بید، همه احساسی اظهار نظر کرده بودن و خب دور از ذهن هم نبود. ولی نکته ای که خیلیها ندیده بودن و نمی بینن اینه که اسید پاشی خودش زیر مجموعه یک سری طرز تفکره که مبنای اصلیش اسلام و بعد هم جمهوری اسلامیه!همینکه در اسلام صیغه هست، توی ارث زن از زمین ارث نمی تونه ببره، قاضی نمی تونه بشه چون ناقص العقله و اینکه میشه 10 تا زن گرفت چون زنا مثل مبل می مونن و دستو پا چلفتین و نمی تونن برا خودشون کار کنن، خیلی راحت و غیر مستقیم باعث ایجاد این تفکره که زن تملک پذیره و حالا برای اینکه صاحبش بشی می تونی هر کاری بکنی!!!
این از این، از نظر حقوقی هم که خود داستان قصاص بر می گرده به وحشی ترین و عقب مونده ترین طرز تفکر انسانی! بعدم اینکه مجرم حق و حقوقی داره، باید دید تحت چه شرایط روحی و فشار ذهنی این کار و کرده، چجوری به این نتیجه رسیده، خود مجنی علیه چه تاثیری در انجام جرم داشته و هزاران نکته ریز دیگه.
یادمه سال 3 بودم، توی کلاس جزا، استاد می گفت، یک پرونده ای هست که من وکیلشم البته از نوع پرونده تسخیری! پسره اسید پاشیده و اسید زده قرنیه چشم رو از بین برده، قاضی احمقم رای داده که قرنیه در قبال قرنیه!! جالبی داستان اینه که هیچ پزشکی حاضر نشده که اسید رو بریزه تو چشم پسره چون غیر ممکنه بشه اندازه گرفت که جوری بریزین که فقط قرنیه از بین بره، پسره 1 سال و نیم در زندان منتظر اجرای حکم موند و آخرشم خانواده دختره پول جمع می کنن، دیه چشم کامل پسره رو میدن و بعد با اسید کل چشما رو نا بینا می کنن!!!!!!!
تو هیچ جای دنیا اعدام باعث کم شدن جرم قتل نشده و اجرای قصاص های شخمی در ایران هم هیچ وقت باعث کم شدن جرمهای این چنینی نمیشه، بیشتر بجای اینکه داد و بیداد کنین که وای قصاص باید میشده یا نه بگردین ببینین ریشه این جرما از کدوم فرهنگ توی خود مردم ایجاد میشه!



Wednesday, November 26, 2008

Hakuna Matata

Hakuna Matata! What a wonderful phrase. Hakuna Matata! Ain t no passing craze. It means no worries for the rest of your days...It s our problem-free philosophy, Hakuna Matata!

من عاشق این فلسفم ...

Tuesday, November 18, 2008

سنسور موبایل

داستان غریبیست. سونی نسل جدید سنسور هایی رو که برای موبایل ساخته می شن رو معرفی کرده، اونم چی با سنسور 12.2 مگا پیکسلی و فاصله کانونی 28 و اف 2/8! من اولش خیلی با اینکه وردارن اینقدر همه چیزو ساده کنن مخالف بودم ولی از وقتی که خودم با موبایل عکس می گیرم می بینم که چقدر وسیله مفیدیه، جدا از کاربرد خبریش، برای من که می رم مسافرت و یا مهمونی، حمل کل وسایلم تقریبا تبدیل به یه مساله شده که قبل از حرکت باید در موردش فکر کنم، ولی با داشتن همچین دوربینی روی موبایل دیگه ادم راحت میشه. حداقل عکسای خاطره ها رو میشه دیگه راحت گرفت!

Sunday, November 16, 2008

مثلا عکاسی رفتیما...


عاقبت صبح زود عکاسی رفتن!

* عکسا با موبایل گرفته شده.

Thursday, November 13, 2008

رفتیم اتاوا. تقریبا دو روزه کلی راهو رفتیم و اومیدم. شهر کوچیک و قشنگیه، کلی جا داره برا عکاسی. ای حاج ورهرام خیلی حال می کرده احتمالن اون جاها. ولی متاسفانه مسافرت من و خانواده بسیار کوتاه بود و هوا هم ابری. در نتیجه طبق معمول دوربین ها توی همون جاشون رفتن و بدون استفاده برگشتن.
اینم منظره توی ماشین منه، هوندا سیویک های جدید درجشون دیجیتالیه!

زمان

رفتن! حالا جی خالیشون رو شدیدا احساس می کنم. انگار بابا هنوز داره بی بی سی نگاه می کنه و داره با مامان حرف می زنه و کتابشم می خونه، حالش به همین بود که می رفتی انگولک و بعدم می شستی سر سفره مامان و د بخور!
دلم می خواد برم خونه، دلم می خواد دوباره سال اول دانشگاه بشم و فقط کتابامو بخونم...

Sunday, November 2, 2008

بعد از مدتها

مامان و بابا اومدن برای مدت کوتاهی پیش من هستن...