Friday, July 10, 2009
تمومید!!!؟؟؟
تا حالا 3 بار نوشتمش!ورژن آخری 7 ماه زندگی منو گرفت تا تموم شد. امروز تحویلش دادم. حالا باید ببینم چقدر دوباره بهش گیر میدن. خدا بخیر کناد.
Wednesday, July 1, 2009
تنفر
امشب یکی از اون شبایی بود که فهمیدم چقدر از خودم متنفرم. بد حسیه ولی خیلی وقتها به شدت از خودم متنفر میشم و بعضی شبها این حس تنفر مثل خوره به جونم میوفته...
Monday, June 29, 2009
Sunday, June 21, 2009
وحشت
یه دردایی مثل خوره روح آدمو چنان می خوره که وحشت مرگ رو برای آدم ساده می کنه... وحشت مرگ و وحشت فرو ریختن آرمانها و آرزو ها و بتها... مرگ یک عمل ساده است: فراموشی... خوره عذاب ابدیست که هر جا و هر لحظه با آدمه، حتی هنگام تماشای فرو ریختن برگ زرد یه درخت...
Saturday, June 13, 2009
شوک
اومدم یه متن بنویسم و یا پیرمرد شوخی کنم. بعد پیش خودم گفتم بزار بعد از اعلام نتایج وقتی موسوی رای آورد کلی سر به سرش بزارم. الان اصلا حوصله ندارم. تقریبا هر کسی رو که می بینم تو شوکه. پیرمرد نمی دونم ایندفه واقعا شوخیش گرفته!!!
Monday, June 8, 2009
تمام
بخش طبقه 22 زندگی من بسته شد!
تنها چیزی که ازش مونده خاطرات و تیکه هایی از فیلم و عکس توی موبایله!
تنها چیزی که ازش مونده خاطرات و تیکه هایی از فیلم و عکس توی موبایله!
Wednesday, June 3, 2009
Tuesday, June 2, 2009
بخشهای جدید
بخش خزنده ها به سایت اضافه کردم و فکر کنم بخش دیگه ای هم باری پاناروما اضافه کنم. کاوه فردا میاد اینجا. بعدا باهاش می شینیم و قسمت های تقسیم بندی سایت رو درست می کنیم عنی درست می کنه در واقع چون من هر چی دست می زنم خراب میشه. درست کار نمی کنه!
** دو دوزه باز**
** دو دوزه باز**
Sunday, May 31, 2009
روزی خاص!
دیروز با خانوم بچه ها رفتیم عکاسی. یه روز کامل. از صبح ساعت 7 و نیم تا شب ساعت 8 مشغول به راه رفتن و عکاسی بودیم. البته به جز زمان ناهار و چایی عصر. خب میشه گفت مثل همیشه بود . مثل همه روزای دیگه ولی چند اتفاق(حادثه) در طول روز افتاد که شدیدا دیروز رو تبدیل کرد به یه روز خاص. اول از همه این بود که من و دوستم رفته بودیم یه جایی به نام کوه نیمو که یه تیکه صخره/کوه هست که قسمتی از اون فکر کنم 30 متری دره داره و خب منظره بسیار جالبی هم داشت. من وایسادم که چند تا عکس پاناروما بگیرم و بعدم با پدیدار شدن سرو کله چند تا کرکس مشغول عکاسی از اون کرکسها شدم. دوست منم (حمیده)رفت لبه پرتگاه روی یه تیکه سنگ لبه نشست. پشت این لبه به فاصله واقعا 10-15 سانت یه مقداری علف بلند و یه گیاه تنیده بود. وقتی عکاسیمون تموم شد و داشتیم جمعو جور می کردیم، یهو سر کله یه زنبور گاوی پیدا شد. دوسن گرامیمان برگشت گفت این دیگه چیه؟! گفتم این همون زنبور گاویه که می گن! داشتم بهش توضیح میدادم که چه جور زنبوریه و اینا که یهو چشمم به یه چیزی افتاد که اول باور نکردم ولی وقتی به چشمام اطمینان کردم تمام بدنم یخ کرد.
کله یه مار بود با دو تا چشم آبی. اول فکر کردم مرده که چشماش این رنگیه ولی بعد دیم تکون خورد. چند تا عکس ازش گرفتم که بعدم بپرسم چرا چشاش این رنگی بود. وحشتم وقتی چند برابر شد که هنگام عکاسی از اولین مار فهمیدم که دومی هم تقریبا در چند سانتی متری محلی که دوستم نشسته بوده زیر اون گیاه در هم تنیده چمبره زده بود. مشکل اینجا نیست که سمی هستن یا نه، تقریبا اصلا مهم نیست چون اینجا به هر حال امکانات نجات خیلی زیاده و در ضمن مارهاش هم خیلی سمی نیستن که درجا بکشنت. وحشتم از این بود که وقتی یه جا هستی و یهو یه مار می پره بیرون به طور ناخوداگاه آدم میپره و عقب عقب میره. و این دقیقا چیزی بود که باعث شد تمام مهره های تنم یخ کنه. حمیده هم دقیقا لب پرتگاه نشسته بود. یعنی اگه مار تکون می خورد و حمیده میدید، حتی فکرشم نمی تونم بکنم.
خداییش از بیخ گوشمون رد شد.
اتفاق دوم سر غول یه چشمی افتاد. نشستیم برای ناهار. وقتی ناهار که تموم شد پاشدم که وسایلمو بر دارم. لای بارونیم که روی کیف گذاشته بودم یه سوکس بود. و پرید سمت من. منم دستم لای گیره پشتی کوله بود که نا خوداگاه اومد مبلند بشم که کیف با من بلند شد و چشمتون روز بد نبینه، یه چشمی از لای درز کیف افتاد پایین. چنان صدایی کرد که فکر کردم لنز از بین رفته. صدام در نمی اومد از زور ناراحتی. بلندش کردم و وقتی دیدم شیشه جولوش داره لق می زنه و لبه لنز کج شده وا رفتم. یه خورده دقت کردم دیدم خود لنز طوریش نشه( یا حداقل تا به الان من نفهمیدم، ولی تستش کردم به نظر سالم می بود). در واقع فیلتر یو وی روی لنز تمام ضربه رو گرفته بود و خود اون فیلتر چنان کج شده که الان نمی تونم بازش کنم و برای همین شیشه فیلتر هم لق شده. فیلتر گرونی بود ولی خب فیلتر کجا و یه چشمی کجا. نیم جون شدم سر این جریان و جریان مار و حمیده.
خلاصه روزی بود. بعدم که داشتیم کنار دریاچه راه می رفتیم یهو ابر بالای سرمون شروع کرد به چنان بارونی که انگار شیلنگ رومون گرفتن در عین حال که مقداری اونورتر هنوز خورشید توی آسمون بود و این منظره بارون و خورشید اینقدر زیبا بود که با وجود اینکه توصیه می کردن موقع رعد و برق زیر درختا نمونین ، وایسادیم و لذت بردیم. جای دوستان خالی.
خلاصه روزی بود. عکساشو کم کم می زارم.
کله یه مار بود با دو تا چشم آبی. اول فکر کردم مرده که چشماش این رنگیه ولی بعد دیم تکون خورد. چند تا عکس ازش گرفتم که بعدم بپرسم چرا چشاش این رنگی بود. وحشتم وقتی چند برابر شد که هنگام عکاسی از اولین مار فهمیدم که دومی هم تقریبا در چند سانتی متری محلی که دوستم نشسته بوده زیر اون گیاه در هم تنیده چمبره زده بود. مشکل اینجا نیست که سمی هستن یا نه، تقریبا اصلا مهم نیست چون اینجا به هر حال امکانات نجات خیلی زیاده و در ضمن مارهاش هم خیلی سمی نیستن که درجا بکشنت. وحشتم از این بود که وقتی یه جا هستی و یهو یه مار می پره بیرون به طور ناخوداگاه آدم میپره و عقب عقب میره. و این دقیقا چیزی بود که باعث شد تمام مهره های تنم یخ کنه. حمیده هم دقیقا لب پرتگاه نشسته بود. یعنی اگه مار تکون می خورد و حمیده میدید، حتی فکرشم نمی تونم بکنم.
خداییش از بیخ گوشمون رد شد.
اتفاق دوم سر غول یه چشمی افتاد. نشستیم برای ناهار. وقتی ناهار که تموم شد پاشدم که وسایلمو بر دارم. لای بارونیم که روی کیف گذاشته بودم یه سوکس بود. و پرید سمت من. منم دستم لای گیره پشتی کوله بود که نا خوداگاه اومد مبلند بشم که کیف با من بلند شد و چشمتون روز بد نبینه، یه چشمی از لای درز کیف افتاد پایین. چنان صدایی کرد که فکر کردم لنز از بین رفته. صدام در نمی اومد از زور ناراحتی. بلندش کردم و وقتی دیدم شیشه جولوش داره لق می زنه و لبه لنز کج شده وا رفتم. یه خورده دقت کردم دیدم خود لنز طوریش نشه( یا حداقل تا به الان من نفهمیدم، ولی تستش کردم به نظر سالم می بود). در واقع فیلتر یو وی روی لنز تمام ضربه رو گرفته بود و خود اون فیلتر چنان کج شده که الان نمی تونم بازش کنم و برای همین شیشه فیلتر هم لق شده. فیلتر گرونی بود ولی خب فیلتر کجا و یه چشمی کجا. نیم جون شدم سر این جریان و جریان مار و حمیده.
خلاصه روزی بود. بعدم که داشتیم کنار دریاچه راه می رفتیم یهو ابر بالای سرمون شروع کرد به چنان بارونی که انگار شیلنگ رومون گرفتن در عین حال که مقداری اونورتر هنوز خورشید توی آسمون بود و این منظره بارون و خورشید اینقدر زیبا بود که با وجود اینکه توصیه می کردن موقع رعد و برق زیر درختا نمونین ، وایسادیم و لذت بردیم. جای دوستان خالی.
خلاصه روزی بود. عکساشو کم کم می زارم.
Monday, May 25, 2009
TrekEarth کلی تغییرات داده و خیلی قشنگ طراحی صفحه هاشو عوض کرده. در ضمن کلی هم امکانات اضافه کرده. خیلی کیف کردم. دمشون گرم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
