Sunday, December 31, 2006

سگ آبی


Camera Model Name Canon EOS 30D
Tv(Shutter Speed) 1/640Sec
.Av(Aperture Value) F8.0
Metering Modes Evaluative metering
ISO Speed 200
Lens EF100-400mm f/4.5-5.6L IS USM
Focal Length 400.0 mm
Image Quality RAW
Flash Off
White Balance Cloudy
AF mode AI Servo AF

اینم یلدا با تاخیر

درود
نمی دونم چه اتفاقی افتاده ولی به غیر از سها و آرتین از بقیه خبری نیست. امیدوارم که مشکلی نبوده باشه و تعطیلات باشه و از این حرفا. همینطور که می بینین اسم وبلاگ عوض شد و داستانشم توی آرشیو 2تا پشت قبلی بخونین. اول می خواستم اینجا را اختصاصی کنم و فقط کسایی که دعوت می کنم می تونستن بیان بخونن، ولی متاسفانه دیدم که فقط اونایی می تونن از این سیستم استفاده کنند که جی میل داشته باشند. با یاهو کار نمی کنه کره خر. برای همین دوباره برای همه آزاد شد منتها با یه اسم دیگه. حالا کم کم باید بهش برسم. در ضمن از امروز روزی یک عکس توی سایت آپ می کنم. این کار کپی رایت و حفظ حقوق عکس که آرتین توی وبلاگش نوشته خیلی جالبه. بخونین. آها در ضمن ای یلدا بازی و اینا رو هم مثلا خیر سرم باید بنویسم. بعدا نگی اینا چیه گفتیها:
1- از زندگی کردن متنفرم، اگه به خاطر یه دلایل احمقانه ای نبود زود تر کلک خودمو می کندم. منتظرم اون دلایل هم برطرف بشه.
2- اگرچه به قول صادق هدایت وقتی ترکیدی مردی، دیگه ترکیدی و به تو ربطی نداره که بعد از مرگت چی میشه، برای همین منم وصیت نامه ای نیستم. فقط دلم نمی خواد خاکم کنن. خوشبختانه اینجا همه جور میشه رفتار کرد. مملکت آزاده، دلم می خواد بسوزوننم و خاکسترمو ببرن شمال، چمخاله. بریزن توی دریا. دوست ندارم اینجا بمونم.
3- از دیدن جونورا بیشتر خوشحال میشم تا از دیدن آدما.
4- عاشق اینم که یه لیوان قهوه که شیدا یا نیلو ( فقط و فقط شیدا و یا نیلو) درست کردن رو شیرین کنم و بشینم پیپ بکشم و به موسیقی کلاسیک گوش بدم. سمفونی 7 ماهلر.
5- از اینکه توی آدما زندگی کنم بدم میاد. دلم می خواد راه بیوفتم، هر شهری یه مقدار کار کنم و کل دنیا رو بگردم. با یه کوله. اگرهم قراره بمیرم توی رختخواب نباشه. دلم می خواد توی زندگی بعدیم یه مرکانت( تیمون) و یا یه کوالا باشم.

همین دیگه. فکر کنم اینقدر دیر کردم که دیگه کسی نمونده دعوت کنم. شرمنده رفقا.
قربان همگی

Tuesday, December 26, 2006

تولد یک جغد

درود بر رفقا
همانطور که میبینید اسم وبلاگ عوض شد. لطفا لینکای توی وبهاتون رو درست نکنید تا بهتون بگم. یه یک هفته ای طول میکشه که به طور کامل درست بشه و سرو سامونی بگیره. برای همین فعلا فقط کسانی می تونن ببینن که دعوت شده باشند.
فعلا خبر دیگه ای نیست تا بعد.
قربان همگی
بدرود

...

دنده به سختی جا رفت. حس خواب آلودگی وجودش را فرا گرفته بود. حس می کرد هر لحظه ای که می گذرد یک ثانیه به خواب نزدیک تر می شود. همیشه همینطور بود. همیشه نزدیکی های مقصد وقتی به خانه فکر می کرد، ناخوداگاه به تختش نیز فکر می کرد. دفعه آخری شاید چیزی حدود 10 دقیقه مانده به خانه در هنگام فکر کردن به خانه ، خوابش برد. هنگامی که بیدار شد چند لحظه ای طول کشید تا بفهمد در چه موقعیتی قرار دارد. گویی ثانیه ها به کندی می گذشت. نمی دانست در کجاست. حس در تخت بودن و خواب رانندگی کردن در وجودش بود. فاصله به خود آمدن و عکس العمل انجام دادن یک لحظه بود. مهم نبود که یک لحظه از نظر زمانی چقدر است. مهم این بود که چشمهایش کناره جاده را می دیدند. گارد ریل در چند متری اش بود. به سرعت دنده را عوض کرد. نیم ترمز زد و شروع کرد به سنگین کردن دنده، هفت، شش، پنج، با چنان سرعتی دنده ها را عوض می کرد که خودش هم باورش نمی شد. در روز امتحان گواهینامه هم نتوانسته بود به این سرعت دنده ها را عوض کند. فرمان را پیچاند و به طور طبیعی بدن خودش را نیز به سمت داخل جاده متمایل کرد. نمی توانست فرمان را به شدت بپیچاند. تغییر مسیر سریع باعث قیچی شدن تریلی از وسط می شد. بار سنگینی داشت. دوازده تن شمش آهن را باید به قزوین می رساند. تریلی به آرامی به نزدیکی گارد ریل رسیده بود. اصابت گلگیر جلویی سمت راست به فلز گارد ریل موهایش را سیخ کرد. می دانست که هر لحظه ممکن است ماشین از کنترلش خارج شود. دنده را به دو رسانده بود. فرمان را باز پیچاند. برای دور شدن از کناره مقداری گاز داد. به نظرش همه چیز تحت کنترل در آمده بود. به سمت داخل جاده برگشت. دنده را عوض کرد و بیشتر گاز داد. تمام بدنش عرق کرده بود. شیشه را تا ته پایین کشید. باد از میان پیراهن مندرسش وارد شد. تمام بدنش را در نوردید و مثل کولری تمام بدنش را خنک کرد. یک لحظه احساس کرد که شدیدا سردش شده. باد عرقش را خشک کرده بود. شیشه را تا نیمه بالا داد. به اخرین تونل نزدیک می شد. تونل را رد کرد. پیچ اولی را به آرامی گذراند و بعد باز یادش آمد که نزدیک خانه است. می توانست چایی درست کند. اگه همه چیز خوب پیش می رفت و در ورودی شهر به ترافیک نمی خورد حتی می توانست سریال محبوبش را هم ببیند. نزدیک خانه اش کبابی بود. مرتضی خان. کباب کوبیده مرتضی خان زیر دندون آب می شد. کباب و برنج زعفرونی و پیاز و کره با دوغ، چه رویای وسوسه بر انگیزی. وبعد فکر کرد که می رود خانه. چایی درست می کرد و قلیون را درست می کرد. اخ فردا تا ظهر وقت داشت که بار را به کارخانه برساند. چه عالی، می توانست صبح را راحت بخوابد. اه تخت عزیزش. از بس روی این صندلی های ماشین و یا لحاف زپرتکی توی جاده خوابیده بود که تخت چوبی قدیمی اش برایش بهشتی بود. مادرش همیشه وقتی خانه نبود می آمد خانه و تختش را مرتب می کرد. امشب باید حتما قبل خواب به مادرش زنگ می زد. شاید بهتر بود فردا زنگ بزند ، تو ذهنش داشت محاسبه می کرد که چه ساعتی خواهد رسید. آیا دیر خواد بود؟! دیر، دیر ، دیر! چیزی توی ذهنش روی این کلمه متوقف می شد. چیزی آزارش می داد. دیر شدن! تخت! شاید برای خواب دیر می شد!؟ نه برای خوابیدن دیر نیست، پس دیر رسیدن به مقصد؟! دیر، آه ، دیر شدن چه مشکلی دارد، الان بهتره برم بگیرم بخوابم. خسته ام. در همین فکر بود که ناگهان چیزی در ته ذهنش صدا کرد. صدای چیزی قر قر مانند می آمد. و بعد صدای چیزی مثل بوق. اول فکر کرد که آژیر دزدگیر ماشین توی کوچه باید باشد. یک لحظه به این فکر کرد که من چه ساعتی رسیدم؟!
وقتی از این خواب مالیخولیایی بیدار شد بعد از چند ثانیه دریافت که باز و برای بار دوم در هنگام فکر کردن به مقصد خوابش برده است. صدای کشیده شدن سپر به گاردریل باعث شد که دوباره به خودش بیاید. سریع دنده را عوض کرد. نیش ترمز زد و فرمان را به سمت داخل جاده پیچاند. یک لحظه متوجه شد که کمتر از 10 متر به پیچ فاصله دارد. سعی کرد فرمان را بیشتر بپیچاند، باز دنده را عوض کرد و ترمز را بیشتر فشار داد. زود تر ار آنچه که انتظار داشت وارد پیچ شد. فرمان را پیچاند، و دوباره نیش ترمز زد. در همین لحظه احساس کرد که چیزی از عقب اسب تریلی را به سمت کناره جاده می کشاند. توی آینه نگاه کرد و دریافت که دمب تریلی قیچی کرده است. دنده را عوض کرد و با قدرت روی ترمز فشار داد. صدای پاره شدن فلز به گوشش رسید. سعی کرد از ورای غرش موتور بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. توی آینه سمت راست را نگاه کرد و تمام بدنش خیس عرق شد. عقب تریلی گارد ریل را کنده بود و 6 چرخ عقبی به طور کامل روی هوا بودند. پایش را روی گاز تا آخر فشار داد. دنده عوض کرد و سعی کرد که فرمان را راست نگه دارد. یک لحضه حس کرد که موفق شده است که ماشین را به درون جاده برگرداند.
تریلی از عقب به طور کامل لیز خورد. و تقریبا تمام چرخهای سمت راست تریلی وارد دره شد. راننده برای آخرین بار پایش را روی پدال گاز فشار داد و فرمان را کامل به سمت داخل جاده پیچاند. تریلی از سمت راست به طور کامل وارد دره شد و بدون اینکه سرو ته بشود ، از کنار شروع به غلتیدن کرد.
جغدی آمد روی شمشی که اریب توی زمین فرو رفته بود نشست. با حرکت شکسته ی گردنش به هیبت فلزی گنده ای نگاه کرد که خر خر صدا می کرد. بعضی از چرخها هنوز می چرخیدند. اسب تریلی به طور کامل خورد شده بود. جغد بالهایش را باز کرد. گویی می خواهد پرواز کند. ولی دوباره بست. به عقب نگاهی انداخت. همه چیز از حرکت افتاده بود. صدای خرخر تمام شده بود. سرش را برگرداند. بک لحظه به بالا نگاه کرد. صداهایی از بالای دره می آمد. بالهایش را دوباره باز کرد. با یک پرش کوتاه و یک بال زدن رفت روی کله خورد شده اسب تریلی نشست. بالهایش را بست. پلک زد و به اطراف نگاهی انداخت. همه چیز در سکوت فرو رفته
بود.

Sunday, December 17, 2006

یادگاری

ذهن پر آشوبی دارم، به نظرم سالهاست که پوسیدم. انگار سالهاست که توی سرما راه رفتم. راه رفتنی طولانی. نمی دونم . چیزی حدود 12 ساله که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. بیشتر به نظرم فارغ شدم. مثل فارغ شدن زنان. و هنوز که هنوزه احساس می کنم که در زندگیم هیچ کاری نکردم. به نظرم تمام کارهایم بیهوده بوده. مثل کوبیدن آب در هاون. چقدر از این اصطلاح بدم میاد. اصطلاح احمقانه ای که در طول زندگیم هر وقت کاری می کردم که به نظرم بیهوده میومد سریع این اصطلاح به نظرم می اومد. از خودم متنفرم. از زندگیم. از روحم. از قیافه خودم. الان 2 ساله که توی این اتاقک لعنتی حبس شدم. 2 سال آزگاره که در آرزوی مردنم. هفته پیش تولد 3 سالگی در زندان بودنم را با خودم جشن گرفتم. جشن عجیبی بود. برای خودم تمام سالهای گذشته رو مرور کردم.
نامه نوشتم که بیاید. نمی دونم چقدر با این مساله کنار اومده. روزی که اومدن دنبالم، وقتی دستبند زدن گریه می کرد. تمام بدنش تکان می خورد. سینه هایش بالا و پایین می رفتن. هوسی زود گذر وارد بدنم شد. ناگهان دیدم مامور کناریم همان حسی رو داره که من داشتم. بدون درنگ با تمام قدرتم با ارنج کوبیدم توی صورتش. فکر کنم گونه اش رو شکوندم. راحت بود. مثل یه تخم مرغ. تق.
فردا و یا شاید پس فردا این 2 سال یا این 3 سال تموم میشه. دیگه راحت میشم. برای همین براش نامه نوشتم که بیاد. دیروز اومد. جالب بود. من 2 و یا 3 ساله که در زندانم. و اون 2 یا 3 ساله که انگار هر روز پیر میشه.
همیشه اینطوری نیست. نمی دونم چرا ایندفه اینقدر راحت پذیرفتن. شاید دلیلش همین فردا و یا پس فردا باشه. به هر حال پذیرفته بودن که بزارن بیاد توی سلولم. امر محالی که شاید هر 100 سال یک بار اتفاق میوفته.
با بهترین لباسش آمده بود. قشنگترین لباسش و هوسناکترین لباسش. چجوری از میان اینهمه سرباز سالم رسیده بود به من نمی دونم.
- نمی تونی توبه کنی؟
- فکر نمی کنم. الان دیگه فایده نداره. دیر شده. اگه هم وقتش باشه نمی خوام توبه کنم. نه توبه نمی کنم.
- به خاطر من! تو رو خدا به خاطر من هم شده دست از این لجبازی بردار.
- عزیزم! این لجبازی نیست، این چیزیه که به خاطرش جنگیدیم. یادته!
- من نمی دونم ، من الان هیچی نمی دونم. فقط می دونم پس فردا وقت اجرای حکمه.
- آررره
- و تو حاضر نیستی به خاطر من کوتاه بیای؟!
بلند شدم. هیکل زیبایش به لرزه افتاده بود. دلم می خواست از این محیط وحشتناک بندازمش بیرون. لحظاتی دلم می خواست که به گذشته برگردم. کتاب نخونم. فکر نکنم و وارد حزبی نشم. بغلش کردم. دستم رو بردم زیر چونش. بلندش کردم.
- کوچولوی من، پرنده من، چی کار کنم. الان دیره. نباید میامدی. نباید این محیط رو می دیدی.
- من باید می دیدمت.
به کف سلول نگاهی انداخت. از بغل من در اومد. به سمت دیوار رفت. به خطهایی که نشون شمارش روزها و ماهها بود نگاهی انداخت. دستی روی انها کشید. دستش سیاه شد. به کف دستش نگاهی انداخت. به سمت من برگشت.
- من از تو یادگاری می خوام.
گیج و منگ اول نفهمیدم چی می گه.
- چی چی می خوای؟!
- یه یادگاری، یه چیزی که اسمش اسم تو باشه، صداش صدای تو باشه، موهاش موهای تو باشه...
گریه اجازه بیشتر حرف زدن رو بهش نداد. پکید. خیلی سعی کرد که خودش را کنترل کنه. به سختی جلوی خودش را گرفت. دوباره اومد نزدیک من. بغلم کرد و به نجوا گفت:
- من می خوام یادگاری داشته باشم. یه بچه. یه بچه ای که اسم تو رو داشته باشه!
- تو دیوانه شدی. خونمون که نیست. سلوله. نمیشه که.
- چرا میشه، به نگهبان پول دادم. مزاحممون نمیشه.
- هه، پول دادم، هنر کردی، فکر کردی اونا هم به همین راحتی می پذیرن؟!
نمی خواستم اذیتش کنم. نمی خواستم توی این شرایط تحت فشارش قرار بدم. ولی ناخوداگاه حرفی که زد مثل شلاقی بود که توی این چند سال خورده بودم.چیزی رو می خواست که تقریبا محال بود. مثل گفتن اسامی رفقا به مامورین. بغلش کردم. نم نم گریه می کرد. روی لباس فرم زندان دو لکه خیس تشکیل شده بود. روی سینه ام. جایی که فردا یا پس فردا با حرارت گلوله سوراخ میشد. ایندفه زن خودم، کسی که دوسش داشتم داشت سوراخ می کرد.
- من تسلیمم.
به من نگاهی انداخت. روی نوک پایش بلند شد و لبم رو بوسید. در بوسه غرقم کرد. روی رختخواب نشستم. اومد روی پاهایم نشست. بوسه ای طولانی. و سینه هایش رو بروی صورتم بود. چنان هوس تنش وجودم رو گرفت که فرامش کردم شاید نگهبانی جایی داره مارو نگاه می کنه. بدرک بزار نگاه کنه. دنیای وجودش مرا از اون سلولم بیرون کشید.
بدون گفتن کوچیک ترین حرفی بلند شد. لباسش رو پوشید. موهایش رو مرتب کرد. برگشت به من نگاهی کرد. سعی کرد لبخندی بزند. لبانش به تلخی شکل انحنای لبخند رو به خودشون گرفتند. ولی شکل لبخند کامل نشد. از سلول بیرون رفت. من بالش رو بغل کردم و تا پس فردا همچنان روی تخت دراز کشیدم.
پس فردا، نه مهی بود، نه بارونی، نه آفتابی و نه باد میومد. برف همه جا رو گرفته بود. سرد بود. برف می میومد.
یکی از کسانی که به سمت من شلیک کرد همونی بود که زنم بهش پول داده بود. جای اشکها الان سوراخ شده.
4 ماه بعد وقتی از خونه برای خرید بیرون رفت. وقتی که از خیابون می خواست بگذره. ماشینی بهش زد و در بیمارستان مجبور شد تن به عملی بده که جون بچه اش رو گرفت.

Saturday, December 16, 2006

اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
از دفتر زمستان اخوان ثالث

Thursday, December 14, 2006

زندگی

زندگی رسم خوشایندیست
زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لبه تاقچه عادت از یاد من و تو برود
سهراب سپهری

Tuesday, December 12, 2006

Mtv


Tv(Shutter Speed) 30Sec.
Av(Aperture Value) F16
Metering Modes Evaluative metering
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Flash Off
White Balance Shade
AF mode Manual (MF)

شبح اسکیت


Tv(Shutter Speed) 1Sec.
Av(Aperture Value) F8.0
Metering Modes Evaluative
ISO Speed 100
Lens EF28-135mm f/3.5-5.6 IS USM
Focal Length 28.0 mm
Flash Off
White Balance White fluorescent light
AF mode AI Servo AF

Saturday, December 9, 2006

یک عمر سکوت

برادران ناهيد، كه جزو يازده تن اعدامی‌ها هستند.

جهانگير رزمی، عكاس
گزارش زیر رو از ایران امروز به صورت کامل گذاشتم اینجا. با ذکر نویسنده و منبع که دزدی نباشه. در ضمن لینک ها فیلتر شده است. اگه فیلتر شکن ندارین بی خودی کلیک نکنین.
قربان همگی