Sunday, August 31, 2008

...

زندم، امروز روز تولدمه به تاریخ میلادی و دیروز روز تولدم بود به تاریخ اسلامی! باید شاد باشم ولی به دلایل خانوادگی و مشکلات شدیدا غمگینم. حرفی ندارم. امیدوارم فردا یا پس فردا هم سایت و هم اینجا رو به روز کنم.

روز همگی خوش

بدرود

Wednesday, August 13, 2008

..

کلا در اینکه همیشه یه خبر بدی از اون مملکت خراب شده میاد بیرون شکی نیست! و به قول شازده کوچولو همیشه خدایی یه جای کار لنگه و یه چیزی کمه!
چند وقت زن دواش گرامیمان حالش بد شده. مثل اینکه ویروس بی وجدانی حمله کرده به سیستم دستگاه عصبی مرکزیش. دلم نمی خواد اصلا حرفی در موردش بزنم و یا اسمی از بیماریش بیارم. تنها چیزی که می خوام بگم اینه که خیل جوونه و از من فقط یه نموره بزرگتره. اینم شد زندگی که داری راست راست برای خودت راه میری و زندگی می کنی و اونوقت ییهو یه بلایی سرت میاد!
تو روحه این زندگی...

Monday, August 11, 2008

بدبختی شروع شد

یه چند روزی عموی گرامی از آمریکا اومد پیش من. کلا در زندگی این عمو رو شاید 3 یا 4 بار بیشتر ندیده باشم. ولی به طرز بسیار جالبی کلی حرف داشتیم بزنیم. ساعتها می شستیم به حرف زدن. خلاصه 3 روز با ایشون به سر کردم و خوب بود. کلی هم اصرار کرد که پاشم برم ولایت ایشون و شروع کنم به کار کردن. که فعلا در مرحله تصمیم گیری می باشیم.
دیگه اینکه از امروز پا شدم اومدم کتابخونه عمومی دهاتمون که درس بخونم. توی خونه همش بازی می کنم و همه کار می کنم جز درس خوندن. ولی خب درس خوندن خودش یه جور عادت و توانایی محسوب میشه. منکه قبلا ساعتها میشستم به درس خوندن حالا نمی تونم بیشتر از 45 دقیقه تمرکز کنم. سریع خسته میشم. البته ادیت هم کار خیلی سختیه مخصوصا وقتی استاد عزیز به خط خرچنگ غورباقه نظریاتش رو نوشته باشه و شما مجبور باشن کلی کلنجار برین تا بفهمین چی گفته و آخر سر هم با گریه زاری از خیر اون صفحه بگذرین!
خلاصه اینکه دارم تلاشمو می کنم!
مطلب دیگه اینکه اینجا رو ممکنه هر از چند گاهی عوض کنم تا شکل مورد دلخواهم بدست بیاد. بعدم اینکه سایت عکاسی هم قراره یه رسیدگی هایی بهش بشه ، البته هر وقت حالش بید.

فعلا بدرود همگی

Tuesday, August 5, 2008

Tuesday, July 29, 2008

از اون آه های یاهو

اینم کادوی تولدی که برای همسایه گرامی گذاشته بودند، فکر کنم یه یکساعتی پشت درش موند تا اومد ورداره. هی خدا بده شانس!

Sunday, July 27, 2008

دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من

آفتابی که در این دشت به ما بوسه نواخت
گم شده ، گم شده در پسِ دیوار غروب
دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم


آسمانی که در این دشت به ما باران ریخت
رخت بر بسته و رفته است غریب
آسمانی که به ما باران ریخت ، آسمانی که به ما باران ریخت

دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من

آهنگ دور
آلبوم جلوه های ماندگار
محمد نوری




گرفتار

نه اینکه من اینجا 15-20 ساله دارم زندگی می کنم. و نه اینکه به خاطر اینهمه سال هوارتا دوست هم دارم. عصر ساعت پنج و نیم زنگ بزنی به من و بگی ببخشید برنامه امشب کنسل، زود خواستم بهت خبر بدم که اگه برنامه ای داشتی به بقیه برنامه هات برسی!!
منم که پر برنامممممممممه، اصلا موندم چجوری به همشون برسم. خریت از خودمه. آدم نمیشم.


*** حر من نه از کرگی از توی شکم مادرش دم نداشت!

گدایی؟

امروز به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتا یعنی در واقع بیشتر وقتا باید گذاشت خاطرات یا به فراموشی سپرده بشن و یا به صورت همون خاطره باقی بمونن و دیگه اینکه هی سعی کنم یادی ازشون نگه دارم شاید خیلی کار درستی نباشه. این فقط در مورد نیلو نیست در مورد خیلی آدمای دیگه هم هست. امروز داشتم به یاهو مسنجر نگاه می کردم. این ورژن جدید مزیتش اینه که وقتی کسی آنلاین بشه یه عکس کنار اسمش رو ثابت نگه میداره. بعد همینطوری متوجه شدم کلی اسم هست که اصلا شاید یک سالی باشه که آنلاین نشدن و ازشون هیچ خبری هم نیست. فکر کردم خب من با خیلی از این آدما خاطره دارم و بعد به این نتیجه رسیدم که خب که چی؟؟
بعد شروع کردم پاک کردن. حدود 10 تا اسم پاک کردم تا خیالم راحت شد.

*** به قولی آدم که شهر و کشور عوض می کنه، دوستاشم از دست میده! متاسفم و ناراحت ولی نمی خوام برای دوستی گدایی کنم.

قربان همگی
بدرود

Saturday, July 26, 2008

400

چیزی به 400 تا عکس نمونده! بس نیست؟ جمعش کنم یا ادامه بدم؟ اصلا کسی نگاه هم می کنه؟!

Thursday, July 24, 2008

خاکستر من



با فریاد
با دلتنگی
با غم
دوری شیرینی لبان تو
در آتش خواهم شوخت
وجودم را برای اخرین لحظه لبخندت
برای آخرین دیدارت
در زیر باران نگاه خواهم داشت
آنگاه که به آرامی
گویی که جامی از لبانت می نوشم
آنگاه که جغد شب
درد آدمی را
با غم
فریاد زند
آنگاه باد
به مانند همیشه
خاکستر وجود مرا
از میان بستر تو
با خود به
ابدیت خواهد برد