Wednesday, November 9, 2005

تاریخ قبر


احساس یه کرم رو دارم، یا شایدم فکر می کنم این احساس رو دارم. نمی دونم چرا ولی هیچ احساس به این زندگی ندارم، هیچ شوق و علاقه ای برای نفس کشیدن ندارم. به نظرم همه دور و برم پر از بیهودگیه، فکرهای بیهوده، تلاشها، دعواها، ادعاها. احساس می کنم شاید به نظر ما یه کرم خاکی بیهوده باشه ولی حداقل برای خاک و گیاه مفید هست. ولی من، کنج خونه، بدون هیچ کاری، از خودم بدم میاد. حتی نمی تونم درست غذا بخورم. تمام مدت در رویای آینده و تکرار خاطرات گوشه اتاق میشینم، چمباتمه، به یه جایی نگاه می کنم و خودم رو مرور می کنم. جدیدا یه کشفی کردم، می تونم آینده رو مثل اینکه پیش بینی کنم بقدری به واقعیت نزدیک کنم که احساس کنم الانه که اون اتفاقات بیفته. ولی وحشتناکه چون همیشه من توی واقعیت آینده توی قبر دراز کشیدم. راحت. حتی یک نفر هم بالای قبرم نایستاده ، باد هم نمی یاد. روی قبر هم تکه سنگ کوچکی گذاشتن با نام من و زمان مردنم. تنها موردی که بعضی وقتها اذیتم می کنه اینه که نمی دونم زمان مرگم کی هست. بعضی وقتها می بینم که تاریخش همین امشبه یا فردا صبح، بعضی وقتها هم ماه یا ساله دیگه هست، وقتی تاریخش همین امشبه راحت ترم، احساس خوبی بهم دست میده، بلند میشم و وصیت نامه می نویسم ووقتی به آخرش می رسم یهو احساس می کنم دارم احمقانه ترین کار دونیا رو می کنم، کاغذ رو تا می تونم ریز می کنم میریزم تو توالت. یه بار وقتی داشتم اینکار رو می کردم تکه ای از کاغذ افتاد روی کف سرامیکی، یه لحظه مکث کردم. بعد دیدم چقدر قشنگ میشه اگه اون تیکه کاغذ قرمز و یا خونی باشه. اومدم بیرون گوشه اتاق نشستم و قبر خونی به مجموعه زندگیم اضافه شد. احساس خاصی ندارم. حالم داره از همه چی بهم می خوره، به نظرم زندگی کردن احمقانه ترین راهه، هزاران درد و فکر تو ذهنم می چرخن ولی هیچ وقت نتونستم به کسی بگم که تا چقدر از خودم بدم میاد. ای کاش وجود نداشتم. همیشه به کسانی که از زندگی لذت می بردن حسودیم میشد و به کسانی که سعی می کردن با هر کثافتی شده خودشون رو شاد نشون بدن فحش می دادم. حالم ازشون بهم می خوره. امشب خسته ام، باز کنج دیوار نشستم. بعد از مدتی بلند شدم که برم وصیت نامه رو بنویسم. قلم که بدستم اومد یهو یاد چیزی افتادم، برای اولین بار شادی خفیفی زیر پوستم خزید، چقدر جالب بود، رفتم بطری عرقم رو پیدا کردم. الان سرم درد میکنه، نمی دونم چرا خسته ام، این احساس خستگی با من عجین شده، بلند شدم، بطری از دستم لیز خورد، نمی دونم شکست یا نه چون برام مهم نبود. کاغذها رو که توی دستشوی ریختم چند تیکه ازشون ریخت رو سرامیک. چقدر تیکه های قرمز خشگل شده بودند، قرمزی پخش شد، مثل تنی خسته. مدتی همینطور نگاهشون کردم. اومدم کنج اتاق نشستم، چشمهام می سوخت، پلکهام رو بستم تا راحت باشم. داشتن سنگ قبر رو می تراشیدن. چه عالی بود، تاریخش رو داشتن می کندن، تاریخ همین امشب بود .

No comments: