
شبهای آخرهمیشه فکر می کنم که ای کاش من سال اول دانشگاه بودم، کاش هیچ وقت این تغییرات توی زتندگی آدمی اتفاق نمی افتاد، از اون طرف به خودم می گم نه! این درست نیست آدم باید دنبال تغییرات باشه، دنبال پیشرفت، دنبال بهبودی و استقلال. و بعد یاد سالهای اول دانشگاه می افتم. دوستیها، مسافرتها، عطرهای دخترانه، جاده های خاکی و خلاصه بی خیالی. بس دوران خوشی بود. همش کتاب می خوندم بدون اینکه نگران چیزی باشم. الان دلم نگرانم، نگران همه چیز، حتی نگران رفقام. بد دردیه دوری. راستی یه عکس توپ گذاشتم توی سایت، امیدوارم خوشتون بیاد.
قربان همگی
بدرود
8 comments:
با سلام و درود بر شما
رسیدن به موفقیت ها محتاج تحمل سختی ها و پشتکار ماست.با ایمان به هدف مشکلات و دلتنگی ها رو از خودتون دور کنید.
به قول مامان بزرگ ها: مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد.
بابا فلسفه ، بابا منطق ، بابا بی خیال . دوباره دوستی های جدید ، همسایگان جدید و کشور جدید.
همین باعث میشه هر روز یک کتاب برای خوندن داشته باشی. مگه نه اینکه همه آدم ها یه کتاب نخونده هستند. پس شروع کن.
دلم سوخت! :))) :P... سفر خوب و بی خطری داشته باشی
سفر خوبی داشته باشی... خیلی ام دور نیستی رو نقشه حساب کنی یه وجبه ؛) قربانت
اولاً رسیدن به لندن به خیر و خوشی
دوماً اصلاً نگران نباش چون معمولاً مشکلات اولش بزرگ و حل نشدنی بنظر میان ولی بعد یهو میبینی رفته پی کارش و تو با خاطرش باقی موندی
سوماً هیچ دلتنگ نباش چون و با اون کسی که میدونی میرم اونجائی که بازهم میدونی برات کارت پستال میفرستیم
هرجا هستی خوش باشی
مجید جان دلبندم. اینجا کاناداست.
لندن یه نوع بستنی ای که اول چوبشو می خورن بعد لیسش می زنن.
خوش باش :)
موفق باشی ، همه چی درست میشه
Post a Comment