Tuesday, August 15, 2006

غروب جدایی


از الان دلم گرفته، دلم می خواست با آرتین تمام ایران رو بگردم ولی حیف که وقت نیست. این غروب رو تقدیم می کنم به آرتین زمان که همسفر و عکاسی و رفیق بسیار خوبیه. خوشحالم که همچین رفیقی پیدا کردم. اینجا رو هم یه آبو جارویی کرم که به قول سها تار عنکبوت همه جاشو پوشونده بود. در ضمن سایت عکاسیم رو هم آپ کردم. دیگه حرفی نیست جز دلتنگی.
قربان همگی
* در ضمن عکس پایینی رو تقدیم می کنم به سها جان، امیدوارم خوشش بیاد.
بدرود

5 comments:

fereshteh jafari said...

سلام.
خوبین؟ چه عجب؟
چقدر این عکس پایینی قشنگه . آدم دلش می خواد لپ این کولوچوی سبز را بکشه.
راستی آرتین زمان هم همین نظرات خوب را در مورد شما دارند.
لطفا تند تند آپدیت کنید.

Anonymous said...

اره موافقم با فرشته.. آدم میخواد لپش رو بکشه. خیلی مرسی از عکس خیلی دوستش داشتم :))

Artin said...

آقا لطف داری به ما
اگر هم فکر کردی میری اون سره دنیا از دست من راحت میشی باید بگم که سخت در اشتباهی چون مطمئن باش اونجا میام سراغت
خوش باشی

Anonymous said...

با سلام و درود بر شما
بسیار خوشحالم که بعد از مدتها آپ کردید.به امید عکس ها و متن های بعدی.

ant said...

سلام بابک جان!
خوشحالم که دوباره آپدیت کردی
مثکه دوباره هوای غربت بهت خورده که سراغ وب اومدی

این عکس خیلی سبزیش به آدم مزه می ده
از اون رنگاییه که غیر از تو عکسا جای دیگه نمی شه دیدش